eitaa logo
🌱☀️ رواق آفتاب ☀️🌱
155 دنبال‌کننده
255 عکس
47 ویدیو
2 فایل
جمع دخترانه ی رواق آفتاب واحد خواهران مجموعه تربیتی و فرهنگی میثم تمار مسجدالنبی(ص) ارتباط با ما @Ravaghe_aftab کانال مجموعه میثم تمار قم https://eitaa.com/mfmt_ir
مشاهده در ایتا
دانلود
شما تصور بفرمایید زمان قیامت شده دارند مارو محشور میکنن یه مرتبه نگاه میکنی مبینی بغل دستیت در زمان رسول خدا در جنگ احد تن به تن جنگیده ، جانباز شده و به شهادت رسیده!!!!! بعد میبینم من با این سرباز شجاع مهشور شدم!!!! منی که نه رسول خدا رو دیدم نه زورم میرسه شمشیر دست بگیرم نه میتونم تن به تن بجنگم _ پس خدا چیشد منو باهاشون محشور کردین⁉️ + تو جهاد فی سبیل الله کردی. _کِی ؟ کجا ؟⁉️ + شبا یادته ایام جنگ میرفتی پرچم تکون میدادی، میرفتی علم خیابون رو نگه میداشتی و پشت دین و کشورت بودی. پس ما تو دوره ای از زمان هستیم که با بالا نگه داشتن پرچم مون برامون جهاد مینویسن ! ☀️ رواق آفتاب ☀️
📎معرفی کتاب من میترا نیستم : کتاب «من میترا نیستم» روایتی است از زندگی دختری نوجوان و انقلابی به نام زینب کمایی که دغدغه اش توی این سن کم این بود که چرا مردا میتونن بجنگن ما خانها نمیتونیم ⁉️ یک شبی در عالم رویا خواب میبینن که در مسجد ایستادن و دارن این سوال رو از امام جماعت میپرسن یک مرتبه اعلام کردن اتوبوس دم در مسجد هست هر کسی میخواد اعزام بشه به منطقه بسم الله! سوار اتوبوس شدن و راه افتادن بعد چند ساعت اتوبوس ایستاد و فریاد زدن که خانم ها پیاده بشید رسیدیم به جبهه زینب میبیند جبهه ای که مقصدشون بود همان محله ای است که در آن زندگی میکند... بعد از چندبار تکرار این خواب متوجه شدن که جبهه زینب همان : خانه ، محله ، بچه های محله و مسجد محله شون هست... ☀️ رواق آفتاب ☀️
روایت شهید رو از خواهر شهید بشنویم؟ یه امامزاده ای هست به نام آقا علی عباس نزدیک کاشان، چند روز قبل به‌دنیا امدن مسافرت میکنن اونجا و چند روزی اونجا بودند مادرم خواب میبینه توی همون امامزاده که یه خانمی میاد و یه پسری رو در آغوش ایشون میزاره و بهش میگه که این عباس توعه وقتی که به‌دنیا میاد بزرگ های فامیل اسم هادی رو برای ایشون انتخاب میکنن مریضی بدی میگیرن در نوزادی سرخک و تب و...، مادرم یاد اون خواب میفته و نذر میکنه اسم ایشون رو عباس بزاره تا این بچه سلامتیش رو به دست بیاره وقتی که اسمشو عباس میزارن به خودی خود شفا میگیرن عشق و ارادت زیادی به حضرت عباس داشتند روزهای تاسوعا موکب میزدند هیئت میگرفتند و در کلِ مسیر زندگی این عشق ادامه دار بوده... ☀️ رواق آفتاب ☀️
عباس در دوران ابتدایی و دبیرستان در کنار درسش میگفت میخوام سر کار برم و دستم توی جیب خودم باشه حالا هر کاری گچ کاری ، بنایی و... سر کار که میرفته یه مقداری پول پس انداز میکنه پدر و مادرم میخواستن حج واجب ثبت نام کنن و یه مقداری پول کم میارن و عباس پس اندازی که داشته رو به پدرش میده.... ☀️ رواق آفتاب ☀️
توی مشکلات و سختی ها همیشه برای ما و بچه هاش یه داستانی رو تعریف میکرد : موسی و اصحابش رسیدن به دریا اصحاب به حضرت گفتند چه کنیم!؟ حضرت موسی برمیگردند و به اصحابشون میگن « انّ معی ربّی » و دریا شکافته میشه و اصحاب رد می شوند. این جمله همیشه ورد زبونش بود و واقعا همیشه توی مشکلات و سختی ها میگفت: «انَّ مَعی رَبّی». به خدا خیلی امید داشت:) من این آخریا بهش میگفتم عباس تو شهید نمیشی! میگفت باید امید داشته باشیم به خدا ، چرا امید نداشته باشیم؟ یه نفر اومده بوده پیشش میگفت که من ماشینم گم شده بنظرت پیدا میشه؟ عباس با نهایت امیدواری گفته بوده آره پیدا میشه من بهت قول میدم که پیدا میشه!! همسرشون بهش میگه که چرا اینو گفتی ؟ تو از کجا مطمئنی که پیدا میشه؟ عباس گفته وقتی خدا امید میده من کی باشم نا امید کنم بنده خدارو؟ و واقعا فردا ظهر همون روز ماشین این بنده خدا پیدا میشه.... ☀️ رواق آفتاب ☀️
عباس ما در کل طول سال هیچکدوم از مرخصی هاشو نمیگرفت که بزاره برای اربعین بتونه بچه هاشو ببره کربلا. من یادمه وقتی دخترشون تازه ۵۰ روز بود به دنیا اومده بود با این حال اربعین گفتند که میریم. هرسال هزینه اربعین رو یا قرض میکرد و یا وام میگرفت. و بعد سفر اسنپ کار میکرد ؛ ۴ ۵ جا شیفت میداد همزمان تا بتونن قرض هارو برگردونن عباس میگفت دوست دارم بچه هام حال بچه های امام حسین رو درک کنند، بچشن سختی هایی‌رو که بچه های امام حسین (ع) کشیدند. و توی همه مسیر همه سختی هارو به دوش میکشید. میگفت من خادمی این بچه هارو میکنم که این بچه ها بیان توی این مسیر تربیت بشن. و نتیجه اون تربیت هم بعد از شهادتش داریم میبینیم که بچه ها میگن ما پدرمون زنده‌ست و کنارمونه ماهم مثل بچه های امام حسینیم...و این نتیجه همون تربیت هاست🌿 ☀️ رواق آفتاب ☀️
وقتی میخواست یه خوراکی خوبی بخره یا یه هدیه ای به بچه هاش بده همیشه میزاشت برای روز های سه شنبه یا جمعه و بهشون میگفت چون شما امروز این کار خوب رو انجام دادید اینو امام زمان (عج) براتون فرستاده. نمیگفت من کردم یا من خریدم!... ☀️ رواق آفتاب ☀️
دو سه ماه قبل شهادتش عباس خواب میبینه ، توی همین روستا که عباس کار جهادی میکردند چندتا مادر شهید دارن میان و میگن صبر کنید یه مادر شهیدی داره میاد؛ که اون مادر ما بوده. میان بالای سرِ قبری که روش نوشته بوده شهید عباس اسدی تاریخ شهادت 19 رجب ! اینو برای مادرم تعریف میکنه و حتی اونجارو نشون مامانم میده و با مادرم صحبت میکنن که وقتی من شهید شدم وقت عزاداری نیست باید برای مردم تبیین کنی! من اولینش نیستم آخرینش هم نیستم... مادرم یکمی بیتابی کردن گفتن بچه هات؟ گفته که بچه های منم خدارو دارن... ☀️ رواق آفتاب ☀️