«بعضی وقتها دنیا آنقدر ساکت میشود که صدای شکستنهای ریزِ درون آدم، بلندتر از هر فریادی به گوش میرسد. انگار در میانِ شلوغیِ شهر و هیاهوی آدمها، گم شده باشی؛ بیآنکه کسی بداند چه طوفانی در قلبت به پا شده است.
خستهام، نه از راهی که رفتهام، بلکه از ایستادن در میانهی راهی که نه میدانم به کجا میرسد و نه راهِ برگشتی به روزهایِ بیدغدغهی گذشته دارم. دلم یک آغوشِ امن میخواهد، یا شاید فقط یک لحظه سکوتِ مطلق، که در آن مجبور نباشم برایِ کسی “خوب” به نظر برسم.
کاش میشد خستگیهایِ روح را مثلِ لباسهایِ کهنه از تن درآورد و دور انداخت؛ اما فعلاً سهمِ من، همین بغضِ فروخوردهای است که هر شب، بیدعوت مهمانِ گلویم میشود.»