•
.
میگفت وقتـے میبینمش يھ چيزی
تو دلم هُری میریزه پایین ، مثل ريختن برفای جمع شده روی شاخه های بيد مجنون پير تو حياط ꧇)
•
.
بـے شک صبح صدای خنده های توس.
هر صبح کھ میخندی ، من یک دلِ سیر زندگـےٰ میکنم ..
•
.
اونجایـے کھ نزار قبانـے میگه :
آیا شک داری که ورودت به قلبم ، با شکوه ترین روز تاریخ و بهترین خبر جھان بود ؟