رازِدِل 🫂
#قسمت_نهم شش روز گذشته بود و امروز قرار بود برم خونه جدیدم... تو مزونی که لباس عروس میدوختم مقداری
#قسمت_دهم
در خونه رو باز کردم و به فردی که سینی یه دست بود و داخل سینی چای و کلوچه بود به سمتم گرفت:
_سلام عزیزم من همسایه شمام
دیدم چند ساعته مشغولی گفتم بیام یه سلامی بکنم یه چایی بیارم خستگیت در بره...
لبخندی بهش زدم و از جلوی در کنار رفتم و گفتم:
_بفرمایید خوش اومدید...خیلی زحمت کشیدید...
اومد داخل خونه....
سینی رو روی اپن آشپزخونه گذاشت و نگاهی به اطراف انداخت...
_من اسمم زینبِ...تنهایی قراره اینجا زندگی کنی؟
_منم اسمم زهراست...اره تنهام...
-میخوای کمکت کنم زودتر تمیز کنی؟
_نه ممنون دیگه تموم شد الان جارو میزنم تمام میشه...
-با این جارو نزن وایسا برم جاروبرقیمو برات بیارم با اون جارو بزن منم گردگیری کنم زود تموم بشه...
══❈═₪❅💕❅₪═❈══
https://eitaa.com/raz_del
══❈═₪❅💕❅₪═❈══
رازِدِل 🫂
#قسمت_نهم آیناز اخم کرد و گفت کوفت جفتتون میآید درضمن غروب بریم بازار میخوام لباس بگیرم آیلار گفت
#قسمت_دهم
باهم رفتیم که لباس رو پرو کنم که امیر علی رو دیدم با یک خانم مسن که یه لباس سفید خامه دوزی شده ی شیک تنش بود کفش های سفید و پاشنه ۱۰ سانتی خیلی خوشگل بود.
امیر علی به اون خانم میگفت مامان بزرگ پس مامان بزرگش بود یه خانم جونه زیبا هم بود موهای هایلایت ش تا زیر باسن اش میومد،
ناخن های بلند و کاشته و یه لباس خیلی خیلی خوشگل که قیمتش ۵ یا ۶ تومنی میشد😳
اون زن خیلی خوشگل بود آیناز با یه لحن تمسخر آمیز گفت ایشون مادر آقای ستوده هستن آیلار دهنش وا موند و گفت برو یعنی امیر علی یه مامان به این جذابی داره معلوم شد پس استاد جذابمون به کی رفته☺️😍
امیر علی چشمش افتاد به ما آیناز و آیلار رفت جلو و سلام کردن من روم رو برگردونم و رفتم لباس رو پرو کردم خیلی خوشگل بود آستین های پف دارش پارچش خیلی خوب بود،!
متوجه نگاه های امیر علی به خودم شدم زل زده بود به من یهو به خودم اومدم از خجالت مثل لبو شدم و سریع در رو بستم
رفتم لباس رو حساب کنم که خانم مغازه دار گفت لباس حساب شده تعجب کردم یعنی کی حساب کرده،😳
تو این فکر ها بودم که آیلار صدام کرد آیلار هم یه پیرهن مشکی سنگ دوزی شده ی خوشگل انتخاب کرده بود. که حسابی اندازش بود و سینه هاش رو درشت تر کرده بود و به خوبی نشون میداد اومدم بگم بده و کلی پسر تو مهمونی و لباست کوتاهه
که آیناز گفت به به خیلی خوبه و مهر تایید رو زد آیناز هم از مغازه کناری یک دکلته ی مشکی که خیلی کوتاه بود خرید نمیدونم چجوری روش میشد بپوشش
به سمت خوابگاه میرفتیم که یهو به ذهنم رسید که شاید امیر علی حساب کرده 😱😰
══❈═₪❅💕❅₪═❈══
https://eitaa.com/raz_del
══❈═₪❅💕❅₪═❈══