eitaa logo
رازِدِل 🫂
14.5هزار دنبال‌کننده
13.5هزار عکس
2.8هزار ویدیو
2 فایل
اینجا همه چی واقعیت داره💯 سرگذشت زندگی مخاطبان کانال اینجا گذاشته میشه رازدل تو اینجا بگو تا هم کمک بگیری هم آروم بشی🥰 @setaraaaam اصلا هرچی دل تنگت میخواد بگو🥰💗 ❣️برای تبلیغات خصوصی به اینجا مراجعه کنید👇 https://eitaa.com/tabligat_poro
مشاهده در ایتا
دانلود
رازِدِل 🫂
#قسمت_پانزدهم با سوزش دستم پلکهای سنگینم و باز کردم... درک اینکه الان کجا بودم برام سنگین بود. نمی
بخاطر فشار های عصبی تا مرز سکته رفته بودم اما بازم خدا انگار میخواست زنده بمونم... نگاهم دوباره به برگه آزمایش ژنتیک افتاد و با ذوقی که ته دلم داشتم لباسم و مرتب کردم و از تخت پایین اومدم... خودم کارای ترخیص خودم کرده بودم کسیو نداشتم اما الان دیگه میدونستم دخترم زنده است... چند قدمی برداشتم که بازم سرم گیج رفت بخاطر همین کنار دیوار قدم برداشتم و خودم و به حیاط بیمارستان رسوندم... یاد خنکی که می‌وزید حالم و کمی بهتر کرد... با گوشی ساده نوکیایی که داشتم شماره جاریمو خونه گرفتم چون شماره خودش و نداشتم... چند تا بوق خورد ولی کسی جواب نداد... تماس و قطع کردم و با اولین تاکسی که دیدم دست تکون دادم و بعد وایستادن سوار شدم و آدرس کارگاهی که کار میکردم و دادم... ══❈═₪❅💕❅₪═❈══ https://eitaa.com/raz_del ══❈═₪❅💕❅₪═❈══
رازِدِل 🫂
#قسمت_پانزدهم اوفففف ببین این مغازه دار دوست بابامه برو تا مارو ندیده ببینه آبروم می‌ره باشه حالا
خداروشکر همسایه پایینی و بالای شون واسه نوروز رفته بودن شهرستان، دو هفته دیگه عید بود واحد روبرو ی شون هم یه پسر مجرد بود اون شب هم دوستاش خونشون بودن و اون ها هم صدای آهنگشون زیاد بود، از ترس پسر های واحد روبرویی در رو قفل کردیم یه کراپ سفید با شلوارک لی پوشیدم و موهام رو دم اسبی بستم بعد هم با دختر ها شروع کردیم قر دادن کلی رقصیدم، که یهو در زدن یعنی کی بود اصلا حواسم نبود چی تنم هست رفتم در رو باز کردم، باورم نمیشد امیر علی!! از کجا اینجا رو پیدا کرده بود. با دیدن سر و وضعم حسابی تعجب کرد هزار تا سوال تو سرش بود گفتم اس استاد اینجا چکار میکنید گفت تو اینجا چکار می‌کنی با اخم گفتم اومدم خونه ی عموم به کسی مربوطه گفت اصن نگاه به سر و وضعت کردی یهو یادم اومد چجوری رفتم در رو باز کردم هعیییی گفتم و سریع رفتم یه چادر انداختم رو سرم دخترا هم یه چیزی پوشیدن امیر علی اومد داخل بهم گفت مگه تو فردا امتحان نداشتی !؟ بهش گفتم ای بابا شب میخونم گفت که اینطور باشه تمرین کن که منم شنبه امتحان می‌خوام بگیرم، با تعجب گفتم چییی😳 گفت همین که شنیدی بعد هم خداحافظی کرد و رفت هاندانا اومد کنارم و گفت ای کلک آقا کی بودن !؟🤩 با اخم گفتم بی خود به دلت صابون نزن استادم بود گفت که اینطور تو گفتی و منم باور کردم بعد شام شروع کردم درس خوندن ساعت ۱۲ بود که رفتیم خوابیدیم، خیلی خسته شده بودم فردا صبح زود دخترا که خواب بودن رفتم خوابگاه بعدشم بهشون زنگ زدم و گفتم که کار داشتم خیلی ناراحت شدن گفتن می‌خواستیم شب بریم بیرون ══❈═₪❅💕❅₪═❈══ https://eitaa.com/raz_del ══❈═₪❅💕❅₪═❈══