eitaa logo
رازِدِل 🫂
14.5هزار دنبال‌کننده
13.5هزار عکس
2.8هزار ویدیو
2 فایل
اینجا همه چی واقعیت داره💯 سرگذشت زندگی مخاطبان کانال اینجا گذاشته میشه رازدل تو اینجا بگو تا هم کمک بگیری هم آروم بشی🥰 @setaraaaam اصلا هرچی دل تنگت میخواد بگو🥰💗 ❣️برای تبلیغات خصوصی به اینجا مراجعه کنید👇 https://eitaa.com/tabligat_poro
مشاهده در ایتا
دانلود
رازِدِل 🫂
#مریم اما بابا اصرار داشت خودش بره پیش عمو و همه چیز را بگه.چیزی برای فروختن نداشتیم بابا هر جای خ
بدون اینکه حواسم باشه خندم گرفت و زیر لب گفتم: خوبه رودربایستی میکنه.مامان زد تو پهلوم. باباگفت: چی بگم والا دارم سعی میکنم جورش کنم.راستش.....چطوری بگم.شرمنده داداش......فکر نکنم روی تاریخی که گفتم برگردونم.....شرمندم.از اینکه بابا اینطور معذب بودو احساس شرمندگی می کرد کلافه بودودلم میخواست از خونه پرتشون کنم بیرون.عمو گفت: چرا ؟؟؟ چیزی شده؟؟؟ زنعمو گفت: والا ما که روش حساب کردیم آقا مصطفی این جواب نشد....... مامان وقتی دید بابا جرات گفتن نداره گفت: آقا مهدی اون خدانشناسی که قرار بود با پول کار کنه و جنس بیاره نه فقط پول ما رو که پول چند نفر دیگه هم برداشت و رفت. الان یک ماه هست دست آقا مصطفی بنده اما هیچ اثری ازش نیس و آب شده رفته توی زمین.....همین حرف کافی بود تا عمو و زنعمو مثل انبار باروت منفجر بشن و با رگبار کلمات به سمت مامان و بابا حمله ور بشن... ... ══❈═₪❅💕❅₪═❈══ https://eitaa.com/raz_del ══❈═₪❅💕❅₪═❈══
رازِدِل 🫂
#مریم بدون اینکه حواسم باشه خندم گرفت و زیر لب گفتم: خوبه رودربایستی میکنه.مامان زد تو پهلوم. باباگ
عمو و زنعمو اجازه نمی دادند بابا حرفی بزنه مدام بهش سرکوفت میزدن. عمو گفت: عجب بی عقلی هستی پول بی زبون رو دادی دست کسی که حتی نمیشناسی تو کی میخوای عاقل بشی این وضع زندگیته این وضع زن و بچته.... مامان پرید وسط حرفش و گفت:وضع ماخوبه آقا مهدی...ماراضیم زنعمو با عصبانیت گفت: بایدم راضی باشی مونس خانم شوهرت پول مردم رو به باد داده میخوای راضیم نباشی. من نمیدونم باید پول مارو سر وقت برگردونید.انقدر گفتند و داد و فریاد کردند تا بابا از کوره در رفت و دعوا شد. اونشب دعوای بدی بین بابا و عمو اتفاق افتاد.ک تهش عمو گفت اگه پولش رو سروقت بر نگردونیم سفته ها رو میذاره اجرا. بعد از رفتنشون من و مجتبی هر کدوم به یک گوشه خزیدیم و حرفی نزدیم. اما مامان بابت سرکوفت ها و حرفهایی ک شنیده بود خودش برای خودش اشک میریخت و گریه می کرد. بابا همش راه می رفت و به اون آدمی ک حتی نمی شناختیم نفرین می کرد. ... ══❈═₪❅💕❅₪═❈══ https://eitaa.com/raz_del ══❈═₪❅💕❅₪═❈══
رازِدِل 🫂
‌#مریم عمو و زنعمو اجازه نمی دادند بابا حرفی بزنه مدام بهش سرکوفت میزدن. عمو گفت: عجب بی عقلی هست
دلم می خواست بهش بگم پدر من پول بی زبون مردم رو چطوری دادی دست آدمی که حتی یکبار از نزدیک ندیدیش.چیزی برای فروش نداشتیم و کاریش نمیشد کرد.مامان یک پلاک داشت بازش کرد و داد به بابا و گفت برو بفروشش و یه بخشی از پول رو بده.بابا ک به پلاک نگاه کرد گفت:مونس من پلاک یادگار مادرت رو نمیفروشم.....بالاخره یه اتفاقی میفته مگه نگفت میندازه زندان بذار بندازه حداقل از شرمندگی شما نجات پیدا میکنم با این زندگی.....مامان عصبانی نگاش کرد و گفت: حرفای اونا رو تکرار نکن.مگه زندگی ما چه مشکلی داره؟؟ برای هر کسی ممکنه بیفته....بابا گفت: ولی من پلاک تورو نمیفروشم....اونشب به هر بدبختی بود صبح شد و من راهی مدرسه شدم.برعکس هر روزپریشون و بهم ریخته بودم چیکار میکردم.احساس میکردم خیلی چیزا با این اتفاق ممکنه تغیر کنه و بهم بریزه.تو خودم بودم و ب خودم لعنت میفرستادم که جز درس خوندن کار دیگه ای بلد نیستم که پدرم رو از این منجلاب بکشم بیرون.یک هفته ای گذشت و خبری از عمو نبود.بابا در به در وام بود که بتونه بخشی از پول رو برگردونه اما هیچی وام گرفتن دردسر خودش را داشت و بابا نه ضامن داشت نه سپرده.مامان سعی می کرد از این طرف و اون طرف کمک بگیره اما پول کمی نبود ک با این مبلغ ها حل بشه.ده روز گذشت تا عمو با پسر بزرگش اومد در خونمون و سراغ پولش رو گرفت. هر چی بابا می گفت هر کاری کرده به بن بست خورده و نتونسته پول رو جور کنه عمو و پسرش می گفتند پول رو میخوان.... ... ══❈═₪❅💕❅₪═❈══ https://eitaa.com/raz_del ══❈═₪❅💕❅₪═❈══
رازِدِل 🫂
#مریم دلم می خواست بهش بگم پدر من پول بی زبون مردم رو چطوری دادی دست آدمی که حتی یکبار از نزدیک ندی
عمو همچنان ادامه میداد؛این دوتا برادر همچنان باید برادریشون ثابت بشه. آقا مهدی آقا مصطفی من یه پیشنهادی دارم. البته میدونم ک شما صلاح بچه هاتون رو بهتر میدونید اما دلم نمیخواد چند صباح دیگه که سرم رو گذاشتم رو زمین و مردم روم نشه تو روی برادم نگاه کنم. من همین الان آقا مصطفی دخترت رو برا پسر کوچیکه آقا مهدی خواستگاری میکنم.دلم میخواد این وصلت دو برادر رو دوتا خونواده رو بهم نزدیک کنه. اتاق دور سرم می چرخید چی میگفت این پیرمرد همه هاج و واج نگاش میکردند.نگاه کردم به محمد صورتش قرمز و برافروخته بود.مشتش رو گره کرده بود. میدونستم بهم علاقه ای نداره منم بهش علاقه ای نداشتم اصلا نمیخواستم ازدواج کنم هزارتا برنامه و آرزو داشتم.چرا کسی حرف نمیزد؟؟چرا همه سکوت کرده بودند؟؟ زنعمو همیشه حرف میزنه منتظر بودم یک کلمه از دهنش بیرون بیاد اما با اینکه عصیانیت از چهره میبارید نگاه غضبناک عمو باعث میشد ساکت بمونه. محمد بلند شدو گفت: ببخشید با اجازتون من میرم تو حیاط.باباش صداش کرد و گفت: بشین سرجات. ... ══❈═₪❅💕❅₪═❈══ https://eitaa.com/raz_del ══❈═₪❅💕❅₪═❈══
رازِدِل 🫂
#مریم عمو همچنان ادامه میداد؛این دوتا برادر همچنان باید برادریشون ثابت بشه. آقا مهدی آقا مصطفی من
ب مامان نگاه کردم با التماس نگاه کردم آینده من تو اون خونه مشخص بود کنار مردی که هیچ شناختی ازش نداشتم از خودش و خونوادش بدم میومد..مامان آروم و با ترس گفت:خان عمو نمیشه برای بچه ها.....خان عمو گفت: یعنی حرف من حرف نیست؟؟ یعنی من باشما دشمنم..پس چرا به من گفتید که بیام؟؟بابا گفت: اختیار دارید شما بزرگی مایید.هرطور صلاح بدونید.من به عنوان پدرش و بزرگترش موافق حرفتونم.چشم.....از بابا ناامید شدم و برگشتم سمت عمو وبهش ملتمسانه نگاه میکردم و فقط تو دلم خدارو صدا میکردم که عمو گفت: منم راضیم.خان عمو گفت: خب خدارا شکر.دوبرادر دوباره بهم گره خوردند...دیگه نمیشنیدم چی میگن.اشکام از چشمام میچکید روی چادری که سر کرده بودم.این دیگه چه بخت و اقبالی بود؟؟ خدا لعنتشون کنه من فقط باید تاوان پس میدادماین وسط.گناه من چی بود. به محمد نگاه کردم سرش بایین بود و خیس عرق.دلم براش میسوخت نمیدونستم کس دیگه ای را دوست داره یانه؟ انگار که متوجه نگاهم شده باشه برگشت سمتم و بهم زل زد.از نگاهش ترسیدم و سرمو انداختم پایین نمیدونم شاید فکر میکرد که من خوشحالم.اونشب قرار شد عمو دیگه سراغ پولش رو نگیره تا هر زمانی که بابا داشت و تونست و بهش برگردونه. حتی قبول کرد که ماه به ماه یک مبلغ جزئی رو بگیره و وقتی همه پول رو گرفت سفته ها رو پس بده.وقتی مهمونا رفتن من یه گوشه اتاق نشستم و زل زدم به دیوار.....مامان اومد سمت بابا و گفت: چیکار کردی؟؟ میگفتی دختر نمیدم؟؟؟ دخترت را میخوای بفرستی خونه مهدی؟ ... ══❈═₪❅💕❅₪═❈══ https://eitaa.com/raz_del ══❈═₪❅💕❅₪═❈══
رازِدِل 🫂
#قسمت_دوم بعد از اون روز خیلی اون دختر بچه فکرمو مشغول کرده بود... چند ماهی گذشته بود حالم خیلی خو
برای زندگیم جنگیدم... هیچی از وسایلمو بهم اجازه ندادن ببرم. از رئیس آموزشگاه درخواست کردم چند ماهی اجازه بده توی آموزشگاه بخوابم بجاش برای جبران اونجا رو نظافت میکنم. اول گفت مسئولیت داره و قبول نمیکنم اما بعدش دلش رحم اومد... دوماهی بود اونجا زندگی میکردم... یکی از این روزا خسته کننده زندگیم بود و کارام حسابی سنگین شده بود شیفت بعدظهر هم تو مزون عروس کار میکردم که اتفاقی متوجه رئیسمو و جاریم شدم... خیلی کنجکاو شدم با دخترش هم بود دخترش بیشتر از قبل شبیه تر شده بود درست رنگ مو و چشم و لب و همه چی شبیه من شده بود... دوباره دلم آتیش گرفت... ... ══❈═₪❅💕❅₪═❈══ https://eitaa.com/raz_del ══❈═₪❅💕❅₪═❈══
رازِدِل 🫂
#قسمت_سوم برای زندگیم جنگیدم... هیچی از وسایلمو بهم اجازه ندادن ببرم. از رئیس آموزشگاه درخواست کرد
زندگیم روز به روز سخت تر از دیروزش میشد... دلم میخواست رابطه جاریمو با رئیسم بفهمم حسابی کنجکاو شده بودم، شاید اینطوری می‌فهمیدم چرا بچه جاریم شبیه منه... هزار تا فکر و خیال تو ذهنم بود با خودم گفتم نکنه مادر شوهرم وقتی من بیهوش شدم سر زایمانم بچمو بخاطر پسرش دزدیده و الکی به من گفته بچت مرده؟؟ اگر اینطوری بود حتما باید چند تار مو از اون دختر بچه گیر میاوردم و میرفتم آزمایش ژنتیکی میدادم ... بخاطر اینهمه فکر خیال جدیدن سر درد های مداوم داشتم بخاطر همین هر شب مسکن قوی می‌خوردم تا بدون فکر و خیال قبل اینکه سرم به بالش برسه خوابم ببره... دو شیفته داشتم کار میکردم تقریبا پول رهن خونه کوچیکی‌رو پس انداز کرده بودم. تصمیم داشتم برم دنبال خونه بگردم... هرچی خودم رو سر گرم زندگی میکردم بهتر بود... تو همین روزا بود که دوباره سر کله جاریم پیدا شد ولی اینبار منو و هم اونجا دید... جالب تر از این اصلا تعجب نکرد من اونجام و ... ... ══❈═₪❅💕❅₪═❈══ https://eitaa.com/raz_del ══❈═₪❅💕❅₪═❈══
رازِدِل 🫂
#قسمت_چهارم زندگیم روز به روز سخت تر از دیروزش میشد... دلم میخواست رابطه جاریمو با رئیسم بفهمم حسا
چند قدمی بهش نزدیک شدم و دستم و به سمتش دراز کردم: _سلام شهلا خوبی؟ از اینطرفا... ولی دستم رو هوا موند و با قیافه ای عجیب سری تکون داد و آروم فقط گفت :ممنون بعد دست اون دختر بچه رو گرفت و راه افتاد... منم پشت سرشون رفتم و دستم و روی موهای دخترش گذاشتم و گفتم: _خاله جون خوبی مامانت که جواب سلام منو نداد... _سلام خاله خوبم... همینکه صداشو شنیدم قلبم دوباره شروع کرد به تند تند تپیدن... دستم روی موهاش سر خورد و افتاد که همزمان صدای آخ بچه در اومد... یهو خواهر شوهرم با غضب برگشت سمتم و داد زد: _چه غلطی می‌کنی... وقتی به خودم اومدم متوجه شدم موهای دختر بچه به نگین انگشترم‌گیر کرده و چند تاری کنده شده بود... دلم آتیش گرفت... رو زانو خم شدم و هم قد دخترک شدم و ازش عذر خواهی کردم. با لبخندی که هر لحظه بیشتر شبیه لبخند شوهر خدابیامرزم میشد آروم متین گفت: _اشکال نداره خاله جون... شهلا با غضب دستشو و کشید و بهش توپید مگه غدقن نکرده بودم حرف زدن با غریبه ها رو؟؟ ... ══❈═₪❅💕❅₪═❈══ https://eitaa.com/raz_del ══❈═₪❅💕❅₪═❈══
رازِدِل 🫂
#قسمت_پنجم چند قدمی بهش نزدیک شدم و دستم و به سمتش دراز کردم: _سلام شهلا خوبی؟ از اینطرفا... ولی د
_اما مامان زن دایی جون غریبه نیست که... صدای قلب شکستم و شنیدم... یعنی به دخترش داشت میفهموند که من غریبه ام... دیگه حرفهای شون توجه نکردم و ازشون دور شدم... دلم حسابی از حرفش گرفت.. پشت چرخ خیاطی نشسته بودم و داشتم کارم و انجام میدادم که یهو چشمم افتاد به نگین انگشتم که چند تار موی دخترم طفل معصوم بهش بود... نمیدونم چرا عصبی شدم و خواستم با حرص اون موهارو در بیارم از دور انگشترم که یهو جرقه ای تو ذهنم زده شد... من قرار بود یواشکی ازش یه چیزی بردارم برای آزمایش دی آن ای ولی انگار خدا خودش همه چیو درست کرده بود... با هیجان انگشترم و توی پلاستیک گذاشتم و رفتم سمت اتاق مدیرم... با اینکه میدونستم شهلا و دخترش اونجاست اصلا بهشون توجه نکردم و گفتم: _ببخشید من یه چند ساعتی مرخصی می‌خوام کار واجب دارم... با اینکه نمی‌خواستم به شهلا نگاه کنم ولی قشنگ پوزخندشو احساس کردم... اینا چرا با من اینطورن من چه بدی در حقشون کردم آخه!؟ ══❈═₪❅💕❅₪═❈══ https://eitaa.com/raz_del ══❈═₪❅💕❅₪═❈══
رازِدِل 🫂
#قسمت_ششم _اما مامان زن دایی جون غریبه نیست که... صدای قلب شکستم و شنیدم... یعنی به دخترش داشت میفه
بعد مرخصی چند ساعتی سریع چادر و کیفم و برداشتم و از کارگاه خیاطی زدم بیرون... تاکسی گرفتم و گفتم به نزدیک ترین آزمایشگاه منو برسونه... آنقدر فکرم درگیر بود که اصلا متوجه نشدم کی رسیدیم... _خانوم!...خانوم رسیدیم... _ممنون... هزینه رو پرداخت کردم و به سمت آزمایشگاه رفتم... تو ورودی آزمایشگاه باد سرد اسپیلت که بهم خورد لرز کردم. تازه متوجه شدم تب دارم... بعد مرگ بچم هر وقت فشار عصبی روم بود ناخداگاه تب میکردم... به سمت پذیرش رفتم و گفتم: _ببخشید برای آزمایش ژنتیک مزاحم شدم... _بفرمایید... _این مو دختر مورد نظر... می‌خوام ببینم با ژن من مطابقت داره یا نه... _برای خودتونم نمونه اوردین؟ -نه...اصلا یادم رفته... _مشکلی نیست الان برید داخل اتاق بیام ازتون نمونه بگیرم... با پاهای لرزون خودم و به اتاقی که نشون داده بودن رسوندم... نمی‌دونستم من اینجا چی میخواستم... اگه دختر شهلا دختر من بود چی؟ باید اون موقع چکاری میکردم؟؟ ... ══❈═₪❅💕❅₪═❈══ https://eitaa.com/raz_del ══❈═₪❅💕❅₪═❈══
رازِدِل 🫂
#قسمت_هفتم بعد مرخصی چند ساعتی سریع چادر و کیفم و برداشتم و از کارگاه خیاطی زدم بیرون... تاکسی گرف
حال دلم خیلی خراب بود... من حتی اگر می‌فهمیدم اون دختر داره تنه منه‌ کاری از دستم برنمیومد... اونا آنقدر زور گو بودن که منو چند سال زندانی کردن نداشتن جایی برم. وقتیم که خواستم برم کلی کتک خوردم و آخرشم فرار کردم حتی نتونستم جهیزیه ای که مادر خدابیامرزم با زحمت برام خریده بود رو بردارم... از خانواده من هم فقط یدونه خواهر برادر مونده بود که اونا سالی یبارم حال خواهر تنهاشونو نمی پرسیدن... با صدای خانومی به خودم اومدم: _عزیزم این برگه خدمتتون یک هفته دیگه جواب ازمایشتون حاظر میشه وقتی اومدید حتما این برگه همراهتون باشه. تشکر کردم و از آزمایشگاه اومدم بیرون... تصمیم گرفتم اگه اون دختر من باشه حتما ازشون می‌گرفتم... اگه شده با کل دنیا میجنگیدم اونو می‌گرفتم... هنوز از مرخصی که گرفته بودم مونده بود برای همین تصمیم گرفتم برم دنبال یه خونه کوچیکی نزدیک محل کارم بگردم... ══❈═₪❅💕❅₪═❈══ https://eitaa.com/raz_del ══❈═₪❅💕❅₪═❈══
🍃👇 بابام مدام مادرم و در حد مرگ میزنه من از پدرم متنفرم چند بار خودکشی کردم ولی زنده موندم... دلم میخواد بابامو زنده زنده آتیش بزنم ══❈═₪❅💕❅₪═❈══ https://eitaa.com/raz_del ══❈═₪❅💕❅₪═❈══