۴. ما چه خوشبخت بودیم آقای رئیسی. ما در چه عصری زندگی کردیم.
شاید در عالم ذر، این دوران پر غم را خواستیم برای آنچه همراه با غمش، میدیدیم.
برای دویدنهای شما در راه مردم،
برای کارخانههایی که زنده کردید،
برای مردمی که مهمان عطوفتتان کردید،
برای گرفتن حقِ مظلومان،
برای دیدن خاکی شدن عبایتان در راه سفرهای استانی،
برای دیدنِ علیوار زیستن...
ما چه خوشبخت بودیم آقای رئیسی. چه دوران پرافتخاری را دیدیم.
در کشور ما، رئیس جمهور در راه آبادی وطن شهید میشود. سردارانش در راه دفاع از وطن. رهبرش دور از پناهگاه و روی زمین؛ ایستاده و مقاوم، با مشت گره کرده. در کشور ما، همهی مشتها گره کرده است، به یاد آن دستی که تا لحظهی آخر، حلقوم کفر را گرفته بود و رها نکرد.
ما هر چند برای خامنهای شهید و سربازانش غمِ بسیار دیدیم؛ اما با دیدن زندگی و راه آنها، خیلی خوشبخت بودیم.
همرزم
دلم حتی واسه گرمای قم، شلوغی اعصاب خردکن خوابگاه و غذاهای دانشگاه که باعث معدهدردم میشد هم تنگ شد
کاش مثلاً مشبکهای ضریح بودم
یا پرچمی که رو گنبد تکون میخوره
یا سنگ زیر پای زائرا.
کاش هر چیزی که به شما نزدیکه و ازتون دور نمیشه، بودم.
انسان بودن زیادی سخته... و دوری از اون هم سختتر.