گونی را مثل چیزی زنده بغل کرده بود.
نه برای اینکه سنگین بود؛
برای اینکه اگر لحظهای رهایش میکرد، انگار آخرین تکههای زندگیاش از دست میرفت.
از زیر آوار خانهاش هرچه مانده بود را جمع کرده بود؛
یکی دو عروسک خاکی،
چند تکه لباس پاره،
کفشهایی که هنوز گردِ دیوارهای فرو ریخته رویشان نشسته بود.
همه را ریخته بود توی همان گونی سفید.
میگفت اینها تمام چیزی است که از زندگی مشترکش مانده.
از زنی که سالها کنارش نفس کشیده بود.
از دختری که خانه را با صدای خندهاش پر میکرد.
بچههای هلالاحمر به سختی از کنار آوار جدايش کردند.
انگار هنوز امید داشت اگر چند سنگ دیگر را کنار بزند،
اگر کمی بیشتر بماند،
شاید چیزی…
شاید کسی…
از زیر آن همه خاک صدایش کند.
وقتی راه افتادند، گونی را محکم به سینه چسباند.
دو قدم میرفت،
سه قدم میرفت،
بعد ناگهان مینشست روی زمین.
گریه امانش نمیداد.
زیر لب مدام یک جمله را تکرار میکرد:
«میگفتند کمک میرسد…
کمک رسید…
این همان کمکی بود که قولش را داده بودند؟»
هیچکس چیزی نمیگفت.
باز بلندش میکردند،
چند قدم جلو میرفت،
و دوباره مینشست؛
صورتش را روی همان گونی میگذاشت و گریه میکرد.
در آن گونی فقط چند عروسک و لباس پاره نبود؛
تمام خانهای بود که دیگر وجود نداشت،
تمام خندههایی که زیر آوار مانده بود،
تمام زندگیای که حالا
در آغوش یک مرد
و در دهان یک جملهی شکسته خلاصه شده بود:
«کمک رسید…
چه کمکی…»
🇮🇷✨
لطفا در ایتا مطلب را دنبال کنید
مشاهده در پیام رسان ایتا
خلاصهای از مذاکرات ترامپ با ایران :))))
_
لطفا در ایتا مطلب را دنبال کنید
مشاهده در پیام رسان ایتا
دلتنگ حرمتم 😭🫀
به کی بگم.......✨❤️🩹
_
_
مهم نیست جایی که میری تجمع چه کیفیتی داره مراسمش ،
مهم نیست اگه جایی که میری جمعیت کم تری داره نسبت به اون یکی کاروان ؛
مهم نیست که ازون پرچم بزرگا نداری ،
مهم نیست اگه حتی پرچمت کاغذی باشه ..
مهم حضورته ، نیتته . اینه که تو همین
شرایط هم صدتو بزاری برای امام زمانت :)
چه بسا که اجر بیشتری داشته باشه ؟
[برگرفته از غرهایی که این روزا ممکنه زیاد پیش بیاد 🥲 ]
دشمن در پناه آهن و آتش است، غافل که ما در پناه حیدر و حسینیم
آهن در کف ما موم است و به اذنالله آتش بر ما گلستان میشود.
شهید سید مرتضی آوینی