فعال سیاسی امریکایی:
جیدی ونس میگوید که در حال التماس کردن به رأیدهندگان است تا در انتخابات میاندورهای به جمهوریخواهان رأی دهند:
«به ما یک شانس دیگر بدهید. به ما چند سال دیگر فرصت بدهید.»
@red_code_ir
*تحلیلگر و نویسنده حوزه ژئوپلیتیک : *
هگست * چرب و چیلی، ردپایی از شکست پشت سر خود به جا میگذارد
*
*«همانطور که آن ضربالمثل قدیمی میگوید: _پیروزی هزار پدر دارد، اما شکست یتیم است._»*
@red_code_ir
2.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
رضا پهلوی:
ای بابا برادرم ای بابا خواهرم
یه ایرونی دیگه «نفله» شد!
زبان فارسی ١٠ از ١٠ 😁
@red_code_ir
بازگشت تفالههای بی بی سی و نزدیک به اندیشههای حاکم با غربزدههای ایرانی مخصوصا اصلاح طلبها
مهرهچینی آمریکاییهاست برای آماده سازی زیرساختهای رسانهای و مدیریت افکار عمومی
فعالیتهای رسانه ی آوش و خبر آنلاین و ... در همین راستا ببینید
طراحی اکوسیستم جدید رسانهایِ استوار بر تجربه و محبوبیت سلبریتیهای رسانهای و سرگرمی
بهنود
خواننده ها و بازیگران
ورزشکاران و ...
@red_code_ir
سپاه: نفتکش متخلف با پرچم کشور توگو مورد اصابت قرار گرفت و پس از آتشسوزی متوقف شد
نیروی دریایی سپاه: شب گذشته نفتکش متخلف ترند با پرچم کشور توگو، با تحریک و فریب ارتش کودککش آمریکا قصد عبور غیرقانونی از تنگۀ هرمز را داشت که مورد اصابت قرار گرفت و پس از آتشسوزی متوقف شد.
نیروی دریایی سپاه بار دیگر اخطار میدهد که عبور غیرقانونی از تنگۀ هرمز جز نابودی شناور متخلف نتیجهای نخواهد داشت.
@red_code_ir
مشاور قالیباف:
🔹رفتن به آمريكا در اين شرايط خيلى دور از عقل سليم است.
@red_code_ir
3.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
نتانیاهو درباره ایران:
اول از همه، ما باید حکومت ایران رو سرنگون کنیم.
این مأموریت منه و این، مأموریت اصلی ماست.
@red_code_ir
ترامپ:
من یک تصمیم سرنوشتساز در پیش دارم که آیا میخواهم مداخله کنم و حکومت ایران را از بین ببرم یا خیر/ میخواهم موضع متحدان منطقهای را بدانم
ممکن است مجبور شویم عملیات نظامی گسترده علیه ایران را از سر بگیریم
تصمیم برای از بین بردن حکومت ایران عالی است و همه احتمالات ممکن است
بهزودی تصمیم بزرگی در مورد ایران خواهم گرفت
-----
درباره این بلوفها و منشا صدور این توهمات حرف خواهیم زد
@red_code_ir
سرباز آمریکایی با جلیقه ضدگلوله نخودیاش روبرویم ایستاده بود. دست انداخت تا پاسپورتم را از دستم بقاپد: «Give me your passport» (پاسپورتت رو بده من)
این را با صدای بم و با لحن بالا به پایینی گفت. بند انگشتهایش از دستکش چرمی بیرون زده بود و بالای پاسپورت را گرفته بود.
ابرو کج کردم و قسمت پایینیاش را کشیدم. یانکی یکجوری زور میزد که ترسیدم گذرنامهام از وسط جر بخورد و زحمت تمام این چند ماه به فنا برود.
رهایش کردم و همانطور با ابروی هفتی به سرباز نگاه کردم. چشم گرداندم و خیابانهای صنعا را از نظر گذراندم. رابطهایی که قرار بود مرا در این سفر همراهی کنند، گیجومنگ، طول و عرض خیابان را متر میکردند. ترس و اضطراب را توی صورتشان میدیدم. من چهره هر دو را میشناختم ولی آنها نه. فقط میدانستند یکی قرار است خودش را به آنها برساند.
حاج قاسم سپرده بود خودم شخصا نامه دستنویسش را به دست عبدالملک الحوثی برسانم. بچههای سپاه نگران بودند. میگفتند: «تو معاون حاجی هستی. اگه رفتی اونجا و گرفتنت خیلی تبعات داره.»
من ولی قبول نکردم. گفتم: «حاجی به خودم سپرده، پس باید خودم برم.» آخرسر قرار شد چند نفر رابط برایم جور کنند تا مرا تا کوههای محل استقرار سیدملک در صعده برسانند.
وسایلم را جمعوجور کردم تا مثل هر سال، چند ماهی بچهها را به مادرشان بسپارم و راهی کشور دیگری شوم. موقع خداحافظی فکری به ذهنم آمد و تکانم داد:
«میخوای بری یمن به امید این رابطا؟»
یک چیزی توی وجودم فروریخت. ماموریت به این مهمی را میخواستم با تکیه بر دیگران جلو ببرم؟ چمدان چرخدار مسافرتیام را گذاشتم پشت ماشین ولی مقصدم را تغییر دادم. قرار بود دو روز دیگر از ایران حرکت کنم سمت
کشور ثالث. توی این مدت بلیط گرفتم برای مشهد. تا رسیدم جلوی ضریح، به امام رضا(ع) گفتم: «آقا جان! من به کسی جز خدا و شما اهلبیت(ع) اعتماد ندارم. خودتون دستم رو بگیرید توی این ماموریت مهم. من از رابطها دل میبرم و امیدم به شماست.»
از مشهد برگشتم و راهی دیار غربت شدم. رفتن به آنجا هم چالشهای خودش را داشت. باید هویتم را تغییر میدادم و چند ماهی مثل یک تاجر عقیق، به خرید و فروش و واردات از یمن میپرداختم تا سفید شوم. توی این چند ماه بههیچوجه نباید به خانوادهام تماس میگرفتم. فقط هر چند وقت یک بار دست نوشتهای به یکی از آشنایانم میرساندم تا به همسرم بگویند حالم خوب است. چند تا بچه قد و نیمقد بازیگوش را سپرده بودم به مادرشان. توی بچهها هم بیشتر نگران دخترکم بودم. بعد از سالها طلب دختر از خدا، پنج سالی بود که مونس و همدمم شده بود و دوست داشتم شاهد شیرینزبانیهایش باشم ولی چاره چه بود؟ نمیشد سرنوشت یک امت را معطل دوستداشتنیهایم کنم.
حالا توی خیابان صنعا، سرباز آمریکایی میخواست تمام داشتههایم را بر باد دهد. سرباز کمی به اوراق هویتم نگاه کرد و صفحات گذرنامه را ورق زد. چیزی ندید و زیر سایه سنگین نگاهم، پاسپورت را طوری سمتم گرفت که انگار میخواهد پرتش کند طرفم.
شانه به شانه رابطهایمان گذشتم و سوار تاکسی شدم تا خودم را به هتل برسانم: «ليس هذا شارعًا ذا اتجاه واحد؟» (مگر این خیابان یکطرفه نیست؟) این سوال را از راننده پرسیدم. توی سه چهار ماهی که در کشور سوم بودم، تمام مسیرها را تا رسیدن به یمن، چند ده بار با نقشه و عکسهای هوایی چک کرده بودم. جوریکه دقیقا میدانستم هر خیابان چند لاین دارد و مغازههای دو طرف خیابان و ساختمانهای مسکونی اطرافش چه جوریاند.
راننده سرش را چرخاند سمتم و با تعجب جواب داد که این خیابان یک هفته است دوطرفه شده.
چند روزی توی هتل ماندم و بعدش خبر حضورم در صنعا را به برادران مرتبط با عبدالملک دادم. بقیهاش گفتنی نیست. ولی وقتی خودم را به یکی از کوههایی که عبدالملک آنجا بود رساندم و نامه را به دستش دادم، خط اول مرقومه حاج قاسم، خستگی این چند ماه را از تنم درآورد: «این نامه را کسی به دست تو میرساند که نماینده تامالاختیار من در یمن است و رای و نظرش، همان رای و نظر من است.» من را میگفت. میدانستم حاجی چهقدر دوستم دارد و مورداعتمادش هستم ولی بیانش در نامهای به عبدالملک، خوشی دیگری داشت.
بعد از آن ارتباط، کمکم روند پیروزیهای مردم به رهبری انصارالله در یمن آغاز شد و بخش مهمی از سرزمین قهوه و عقیق از چنگ آمریکاییها و سعودیها بیرون آمد.
روایت فوقالعاده از نقش کلیدی شهید حاج صالح اسدی (معاون اطلاعات ستاد کل نیروهای مسلح) در آزادی یمن اولین بار هست که منتشر میشه.
@red_code_ir
هم مسابقهی توی ١٠ کیلومتری و هم همایش جانفدایان صورتی
هر دو تصویر به یک اندازه
خرقِ هنجارهای اجتماعی و «شاید» دینیست
اسلامِ لیبرال و بلاتکلیف، آرامآرام زنِ محجبه و مروجِ عفت را از هویت و باورهایش تهی میکند؛ تا جایی که حجاب میماند، اما عفت و حیا به حاشیه میرود و نمایشِ داشتهها، از پروفایلها و کافهها تا خیابان و موتور، جای آن را میگیرد.
@red_code_ir