-مسافرخانهی رستگاری-
"دشمنی کو،تا مرا از من برکند؟ نفرین به زیست:تپش کور! دچار بودن گشتم و شبیخونی بود. نفرین!"
عزرائیل، هستی مرا برچین. نیزه ات مرمر بس تن را شکافت...و چه سود،که این غم را نتواند سینه درید.