eitaa logo
رفیق صمیمی
138 دنبال‌کننده
66 عکس
16 ویدیو
0 فایل
آثارقلمی حسین زکریائی عزیزی؛نویسنده و روزنامه نگار
مشاهده در ایتا
دانلود
«جنیدی»؛معلمی که شاگرد شد داستانکی بمناسبت میلاد باسعادت حضرت امام علی النقی؛امام هادی«ع» منبع؛ارشاد شیخ مفید ✍🏻به قلم: مدینه، در سکوتی سنگین فرو رفته بود. کوچه‌های باریک شهر هنوز داغدار مردی بودند که خورشید علم و کرامت بود. خانه‌ای که روزی محل رفت‌وآمد دانشمندان و عاشقان اهل‌بیت بود، حالا در سوگ صاحبش نشسته بود. پس از شهادت امام جواد(ع)، نگاه‌های بسیاری به درِ آن خانه دوخته شده بود؛ بعضی از سر محبت، بعضی از سر نگرانی، و بعضی از سر کینه.در بغداد، معتصم عباسی پشت پرده‌های قصرش نقشه می‌کشید. خبر امامت کودکی شش ساله به گوشش رسیده بود؛ کودکی که شیعیان او را حجت خدا می‌دانستند. معتصم می‌خواست رشته ارتباط او با پیروان اهل‌بیت«علیهم السلام» را قطع کند و ذهن پاکش را با آموزه‌های دشمنان خاندان پیامبر آلوده سازد.برای همین مردی را برگزید. «جنیدی»؛عالمی مشهور، اما ناصبی و سرسخت. مردی که سال‌ها با نام علی «ع»و فرزندان علی دشمنی کرده بود. او را مأمور کردند تا آموزگار کودک شود. جنیدی با غرور پذیرفت.با خود می‌گفت: «کودکی شش ساله چه می‌داند؟ چند روزی می‌گذرد و هرچه بخواهم در ذهنش می‌کارم.» روز نخست فرا رسید.جنیدی وارد خانه شد. انتظار داشت با کودکی بازیگوش روبه‌رو شود؛ اما نگاهش که به چهره آرام و نورانی علی افتاد، برای لحظه‌ای زبانش بند آمد.کودک با وقاری فراتر از سن و سالش سلام کرد و او را کنار خود نشاند.درس آغاز شد.جنیدی آیه‌ای از قرآن خواند و خواست معنایش را توضیح دهد.اما پیش از آنکه سخنی بگوید، علی(ع) لب به سخن گشود. تفسیر آیه را بیان کرد؛ تفسیری عمیق، دقیق و شگفت‌آور.جنیدی لحظه‌ای مات ماند.گمان کرد اتفاقی بوده است. روز دوم آمد.سؤال دیگری مطرح کرد. پاسخ را شنید. روز سوم، چهارم، پنجم…هر بار سؤالی تازه، و هر بار پاسخی که از فهم و دانش بزرگ‌ترین عالمان زمان فراتر بود. کم‌کم غرور جنیدی ترک برداشت.او آمده بود معلم باشد، اما احساس می‌کرد هر روز شاگردتر می‌شود. گاهی مسئله‌ای را مطرح می‌کرد و علی(ع) نه‌تنها پاسخ می‌داد، بلکه ادامه بحث را نیز برایش شرح می‌داد؛ گویی دریایی بی‌انتها در برابر او نشسته است. شب‌ها خواب از چشمان جنیدی گریخته بود.با خود می‌اندیشید:«این کودک کیست؟ چگونه ممکن است کسی در این سن، تمام قرآن را از حفظ بداند؟ چگونه می‌تواند آیات را با چنین عمقی تفسیر کند؟ این علم از کجا آمده است؟» هرچه بیشتر می‌گذشت، دیوارهای کینه در دلش فرو می‌ریخت.آنچه سال‌ها با تعصب ساخته بود، در برابر حقیقت تاب نمی‌آورد.چند ماه بعد، گروهی از اطرافیان معتصم به دیدارش آمدند. با لبخندی تمسخرآمیز پرسیدند:حال این کودک چگونه است؟ توانسته‌ای چیزی به او بیاموزی؟ ناگهان چهره جنیدی سرخ شد.با عصبانیتی آمیخته به شگفتی گفت:کودک؟! کدام کودک؟ مردان متعجب به یکدیگر نگاه کردند. جنیدی ادامه داد:آیا در مدینه کسی را داناتر از من سراغ دارید؟ ـ نه! ـ به خدا سوگند! هرچه می‌خواهم به او یاد بدهم، خودش از قبل می‌داند. بلکه ادامه‌اش را هم به من می‌آموزد. تمام قرآن را با تفسیر کامل می‌شناسد و با زیباترین صدا از حفظ تلاوت می‌کند. من نمی‌دانم این همه دانش را از کجا آورده است؛ در حالی که جز همین کوچه‌های مدینه چیزی ندیده است. سکوتی سنگین مجلس را فرا گرفت. دیگر آن جنیدی سابق نبود.مردی که روزی دشمن سرسخت اهل‌بیت«علیهم السلام»بود، حالا در برابر عظمت علمی فرزند رسول خدا «ص»سر تعظیم فرود آورده بود.او آمده بود تا عقیده‌ای را تغییر دهد؛ اما خودش تغییر کرده بود.آمده بود تا معلم باشد؛ اما شاگرد شد و علی بن محمد«ع»، همان کودک شش ساله‌ای که جهان او را بعدها به نام امام هادی(ع) شناخت، بی‌آنکه شمشیری در دست داشته باشد، تنها با نور علم و حقیقت، قلبی را فتح کرده بود که سال‌ها در تاریکی دشمنی با اهل‌بیت می‌تپید. این‌گونه بود که یک معلم، در مکتب شاگردش زانو زد؛که دشمن سرسخت، به عاشقی سرسخت برای اهل‌بیت(ع) تبدیل شد. 🌺میلاد امام هادی«ع»برهمه دوستداران و شیعیان حضرتش مبارک🌺 🔴💢 رفیق صمیمی آثار قلمی حسین زکریائی عزیزی؛نویسنده و روزنامه نگار https://eitaa.com/refighesamimihttps://ble.ir/refighsamimi
داستانکی برای واقعه عظیم ،غدیرخم تقدیم به ساحت مقدس مولای متقیان ؛امیرالمومنین علی«ع» ✍🏻به قلم: 💢 شبِ داغِ روزهای میانی ذی‌الحجه بود…بادِ گرمِ تابستان، آرام از لابه‌لای کوچه می‌گذشت و بوی چای تازه‌دم، حیاط کوچک خانه را پر کرده بود. صدای اذان مغرب از مسجد محل بلند می‌شد و نور زردِ چراغِ ایوان، روی صورتِ مرد افتاده بود که آرام روی تخت چوبی نشسته و تسبیحی کهنه را میان انگشتانش می‌چرخاند. پسرک، کتاب تاریخش را بست. چند لحظه به صفحه‌ای که رویش نوشته بود «واقعه غدیر خم» خیره ماند و بعد آرام گفت: بابا…واقعاً غدیر این‌قدر مهم بود که هنوز بعدِ هزار و چهارصد سال همه درباره‌اش حرف می‌زنند؟ پدر لبخند آرامی زد.نگاهش را از آسمان گرفت و به چشمان کنجکاو پسر دوخت. — بعضی روزها فقط یک اتفاق نیستند پسرم…بعضی روزها، مسیر تاریخ را عوض می‌کنند. پسر جلوتر آمد.روی زمین نشست و آرنجش را روی زانوی پدر گذاشت. — یعنی چی؟ پدر، استکان چای را برداشت.بخار چای بالا رفت و انگار همراه آن، ذهنِ مرد به قرن‌ها قبل سفر کرد… 🔹 خورشیدِ حجاز، بی‌رحمانه می‌تابید… کاروان عظیم مسلمانان، از آخرین حج پیامبر بازمی‌گشت.بیابان، داغ بود؛ آن‌قدر داغ که شن‌ها پاها را می‌سوزاندند.صدای زنگ شترها، همهمه مردم و وزش بادِ سوزان در صحرا پیچیده بود. ناگهان فرمان رسید:«همه بایستند! آن‌ها که جلو رفته‌اند برگردند…آن‌هایی هم که عقب مانده‌اند برسند…» پسرک آرام پرسید:وسط آن گرما؟ چرا؟ پدر گفت:چون قرار بود مهم‌ترین پیامِ رسالت گفته شود…پیامی که اگر گفته نمی‌شد، انگار تمام زحمات پیامبر ناتمام می‌مانْد. مرد، لحظه‌ای سکوت کرد. بعد آرام ادامه داد:آنجا جایی بود به نام غدیر خم… بیابانی میان راهِ مکه و مدینه. 🔹 بادِ شبانه، پرده حیاط را تکان داد.پسر غرقِ داستان شده بود. — بعد چی شد؟ پدر نگاهش را به دوردست دوخت؛ انگار خودش هم میان آن جمعیت ایستاده باشد… 🔹 پیامبر خدا، بر فراز جهاز شتران ایستادند.هزاران نفر زیر آفتاب جمع شده بودند.عرق از صورت‌ها می‌چکید و همه چشم به لب‌های رسول خدا داشتند.صدای پیامبر در صحرا پیچید:«ألستُ أولی بالمؤمنینَ مِن أنفسهم؟» جمعیت پاسخ داد:«بلی یا رسول‌الله…» پدر آهسته گفت:یعنی: «آیا من نسبت به شما از خودتان سزاوارتر نیستم؟» پسر سر تکان داد. پدر ادامه داد:بعد… پیامبر دستِ مردی را بالا برد که سال‌ها کنار او جنگیده بود…همان مردی که درِ خیبر را کَند… همان که شب هجرت در بستر پیامبر خوابید…همان که عدالتش، حتی دشمنان را به احترام وا می‌داشت… چشم‌های پسر برق زد. — حضرت علی؟ پدر لبخند زد. — بله… امیرالمؤمنین علی علیه‌السلام. و بعد آرام، با صدایی که احترام در آن موج می‌زد، گفت: پیامبر دستِ حضرت علی را بالا بردند؛ آن‌قدر که سفیدی زیر بغل هر دو پیدا شد…و فرمودند: «مَن کُنتُ مَولاه، فهذا علیٌ مولاه…» باد، آرام از میان درختِ انگور حیاط گذشت.پسر زمزمه کرد:یعنی هر که من مولای اویم، علی مولای اوست… پدر گفت: آفرین…اما غدیر فقط معرفی یک نفر نبود پسرم…غدیر یعنی اسلام، بدونِ راهنما رها نشده.یعنی بعد از پیامبر، پرچم حق روی زمین می‌ماند. لحظه‌ای سکوت میانشان نشست. بعد پسر آرام پرسید:بابا…پس چرا بعضی‌ها با حضرت علی دشمن شدند؟ پدر نگاهش را پایین انداخت. تسبیح در دستش آرام حرکت کرد. — چون حقیقت، همیشه طرفدارِ راحتی نیست…بعضی‌ها عدالت را دوست ندارند.علی علیه‌السلام، اهل سازش با ظلم نبود. و دوباره ذهنِ مرد به گذشته رفت… 🔹 شبِ کوفه بود…امیرالمؤمنین، نان خشک را با آب می‌خورد.چراغِ بیت‌المال را خاموش می‌کرد تا حق مردم ضایع نشود.به یتیم‌ها را شبانه غذا می‌رساند، بی‌آنکه کسی بشناسدش. اما همان مردِ بزرگ، در محراب عبادت فرقش شکافته شد… پسرک آرام گفت:یعنی غدیر فقط یک جشن نیست… پدر لبخند زد. — نه پسرم…غدیر یعنی انتخابِ راه. یعنی آدم بداند پشتِ حق بایستد، حتی اگر سخت باشد. صدای تکبیر مسجد بلند شد.مادر سفره را در حیاط پهن می‌کرد و بوی برنج و زعفران در فضا پیچیده بود. پسر چند لحظه ساکت ماند. بعد آرام گفت:بابا…اگر ما آن زمان بودیم، کنار حضرت علی می‌ماندیم؟ پدر به چشمان پسر خیره شد. لبخندِ محوی زد و گفت:جوابش را باید امروز بدهیم…آدم‌ها را در تاریخ امتحان نمی‌کنند پسرم…هرکسی، غدیرِ خودش را در زمانِ خودش دارد. باد آرام وزید…و در آسمانِ شب، ماهِ ذی‌الحجه، روشن و آرام، بالای خانه ایستاده بود… 💚عیدتان مبارک💚 🔴💢 رفیق صمیمی آثار قلمی حسین زکریائی عزیزی؛نویسنده و روزنامه نگار https://eitaa.com/refighesamimihttps://ble.ir/refighsamimi
♦️یادداشت اختصاصی شهدا؛ رأی تاریخی به مکتب امام 🔹 به قلم :دکترحسین زکریائی عزیزی دبیرکل مجمع خبرنگاران و نویسندگان دفاع مقدس و مقاومت گاهی یک عدد، از هزاران صفحه کتاب گویاتر است. آنگاه که می‌شنویم نام مبارک امام خمینی(ره) در بیش از ۸۰ هزار وصیت‌نامه شهدا، بیش از ۱۵۰ هزار بار تکرار شده است، با یک آمار ساده مواجه نیستیم؛ بلکه در برابر سندی زنده از تاریخ انقلاب اسلامی ایستاده‌ایم. وصیت‌نامه شهدا، نوشته‌هایی معمولی نیستند. این سطرها، آخرین پیام‌های مردانی هستند که آگاهانه مرگ را برگزیدند تا عزت، استقلال و سربلندی ایران اسلامی باقی بماند. در چنین لحظاتی، انسان تنها از باورهای عمیق و حقیقت‌های ماندگار سخن می‌گوید؛ حقیقتی که در کلمات شهیدان، بارها و بارها با نام امام خمینی(ره) تجلی یافته است. این تکرار گسترده، نشان‌دهنده پیوندی عاطفی صرف نیست؛ بلکه بیانگر اعتقاد راسخ نسلی است که امام را معمار بیداری، احیاگر اسلام ناب محمدی(ص) و پرچمدار استقلال ملت ایران می‌دانست. شهدا در میدان‌های نبرد، تنها از خاک وطن دفاع نکردند؛ آنان از مکتبی دفاع کردند که به آنان درس ایثار، ولایت‌مداری، آزادگی و مقاومت آموخته بود. امروز که دشمنان انقلاب تلاش می‌کنند تاریخ را تحریف کنند و میان نسل جوان و آرمان‌های انقلاب فاصله بیندازند، این وصیت‌نامه‌ها همچنان زنده و گویا هستند. هر بار که نام امام در کلام شهیدی تکرار می‌شود، در حقیقت پیامی دوباره به نسل‌های آینده مخابره می‌شود؛ پیامی که می‌گوید راه عزت ملت ایران از مسیر ایمان، مقاومت و تبعیت از ولایت عبور می‌کند. این آمار یک نظرسنجی نیست؛ رأی تاریخی شهیدانی است که با خون خود پای صندوق دفاع از اسلام و انقلاب حاضر شدند و با نثار جان خویش به مکتب امام خمینی(ره) «آری» گفتند. رأیی که هرگز با گذر زمان کم‌رنگ نخواهد شد و همچنان چراغ راه ملت ایران باقی خواهد ماند. و امروز، پس از سال‌ها از پایان دوران دفاع مقدس و در امتداد راه پرافتخار شهدای محور مقاومت، این حقیقت همچنان در متن جامعه ایران زنده و جاری است. اگر نام امام خمینی(ره) در وصیت‌نامه‌های شهدا هزاران بار تکرار شده، روح حاکم بر آن وصایا چیزی جز پایبندی به ولایت و استمرار راه حق نبوده است؛ راهی که پس از رحلت بنیانگذار کبیر انقلاب اسلامی در پرتو رهبری حکیمانه امام مجاهد شهید؛حضرت آیت‌الله العظمی امام خامنه‌ای(قدس الله نفسه الزکیه) ادامه یافت و با خون شهدای مقاومت، شهدای جنگ ۱۲ روزه و شهدای جنگ رمضان استحکام بیشتری پیدا کرد. ملت ایران نشان داده است که وصیت‌نامه شهدا را تنها برای خواندن نگه نداشته، بلکه آن را به منش و رفتار اجتماعی خود تبدیل کرده است. حضور گسترده مردم در صحنه‌ها، میدان‌ها و خیابان‌ها، به‌ویژه در شب‌های حماسه و مقاومت، گواهی روشن بر تداوم همان عهد تاریخی با ولایت است؛ عهدی که از جبهه‌های دفاع مقدس آغاز شد و تا امروز ادامه یافته است. این راه، راه شهیدان است؛ راهی که با خون هزاران شهید آبیاری شده و نسل به نسل منتقل می‌شود. همان‌گونه که شهیدان دیروز با خون خود از مکتب امام دفاع کردند، مردم ایران نیز امروز با بصیرت، حضور و وفاداری خود، پشتیبان ولایت و حافظ آرمان‌های انقلاب اسلامی هستند و این پرچم را در مسیر آینده، تحت زعامت رهبر سوم انقلاب اسلامی، حضرت آیت‌الله سید مجتبی حسینی خامنه‌ای، برافراشته نگاه خواهند داشت. آری؛ رأی شهدا به مکتب امام، رأیی مقطعی نبود؛ میثاقی جاودانه بود که همچنان در قلب ملت ایران زنده است و تا ظهور دولت کریمه حضرت بقیة الله الاعظم(روحی فداه)، این مسیر نورانی ادامه خواهد داشت. https://batonews.ir/یادداشتی-به-قلم-دکتر-حسین-زکریائی-عزیز/
داستانکی برادر شهید«اکبر سهم دینی»وغیرتی که در رگ های انقلاب طنین انداز است. به روایت: دکتر محمود سهم دینی به قلم: 🌹 صبحی سرد از روزهای پرالتهاب سال‌های آخر حکومت پهلوی بود. جاده ورامین به تهران زیر آسمانی خاکستری کش می‌آمد و مینی‌بوسی فرسوده، با صدای ناله‌گونه موتور خود، مسافران را به سوی پایتخت می‌برد. داخل مینی‌بوس بوی گازوئیل، گرد و خاک جاده و لباس‌های نم‌خورده زمستانی در هم آمیخته بود. هرکس در گوشه‌ای فرو رفته بود؛ بعضی به فکر نان شب، بعضی نگران فرزندانشان و بعضی نیز در اندیشه روزهای پرآشوبی که کشور را در آستانه انفجاری بزرگ قرار داده بود. محمودکودکی بیش نبودوکنار برادرش، اکبر، نشسته بود. همان اکبری که نامش در ورامین با مبارزه علیه رژیم ستم‌شاهی گره خورده بود. جوانی که آرامش چهره‌اش هیچ‌گاه نمی‌توانست آتشی را که در دل داشت پنهان کند. مینی‌بوس در پیچ و خم جاده پیش می‌رفت که ناگهان نگاه اکبر به انتهای خودرو گره خورد. شاگرد راننده، با رفتاری زننده و گستاخانه، زنی را که در سکوت روی صندلی نشسته بود، آزار می‌داد. زن سرش را پایین انداخته بود و از ترس چیزی نمی‌گفت. اکبر لحظه‌ای سکوت کرد. نگاهش تیز شد. بعد با صدایی محکم گفت:«حواست به رفتارت هست؟ خجالت نمی‌کشی؟» همه سرها برگشت. سکوتی سنگین فضای مینی‌بوس را فرا گرفت. جوان گستاخ نه‌تنها شرمنده نشد، بلکه با عصبانیت جواب داد. راننده نیز به جای دفاع از آن زن، جانب شاگردش را گرفت. دو نفر از آشنایان آنان که در مینی‌بوس بودند نیز وارد ماجرا شدند. اکبر تنها بود.اما آن روز محمودفهمید بعضی آدم‌ها وقتی پای دفاع از حق به میان می‌آید، هرگز تنها نیستند. چشمانش برق می‌زد. همان برق آشنایی که بعدها در خیابان‌های ورامین، مقابل مأموران شاه، دیده شد. بحث بالا گرفت.ناگهان اکبر از جا برخاست.مینی‌بوس که روی دست‌اندازهای جاده می‌لرزید، به میدان نبردی کوچک تبدیل شد. محمود، هراسانی کنار صندلی چسبیده بودوفقط نگاه می‌کرد. اکبر مانند شیری خشمگین به میان آنان رفت. مشت‌هایش یکی پس از دیگری فرود می‌آمد. کسانی که چند لحظه قبل با تکیه بر تعدادشان گردن‌کشی می‌کردند، حالا در برابر غیرت وشجاعت او عقب می‌نشستند. فریادها در فضای بسته مینی‌بوس پیچیده بود. سپس اکبر مستقیم به سراغ راننده رفت. با دستانی نیرومند یقه او را گرفت، گردنش را کشید و محکم به فرمان کوبید.مینی‌بوس از حرکت ایستاد. مسافران هراسان میانجی شدند. چند نفر خود را میان آنان انداختند و با التماس خواستند ماجرا پایان یابد. اکبر راننده را رها کرد؛ اما نگاهش هنوز آتش داشت.زن مسافر در سکوت نشسته بود؛ اما این بار سکوتش از ترس نبود، از آرامشی بود که پس از دفاع یک مرد باایمان به دست آمده بود. سال‌ها از آن روز گذشته است ومحمود هرگاه این صحنه را به یاد می‌آورد، هنوز صدای غرش موتور مینی‌بوس، لرزش جاده ورامین و فریادهای آن درگیری در گوشش زنده می‌شود. آن روز اکبر فقط از یک زن دفاع نکرد؛ او در برابر ظلم ایستاد، هرچند آن ظلم در گوشه یک مینی‌بوس رخ داده باشد. شاید همین روحیه بود که او را به یکی از مبارزان اصلی ورامین تبدیل کرد؛ مردی که در روزهای خفقان و اختناق رژیم ستم‌شاهی، سکوت در برابر بی‌عدالتی را نمی‌شناخت. و سرانجام، همان مرد غیرتمند و مبارز، یازدهم دی‌ماه ۱۳۵۷ در زادگاهش ، هنگام حضور در تظاهرات علیه رژیم شاهنشاهی، هدف گلوله قرار گرفت و به شهادت رسید. اما برای محمود، اکبر تنها شهید میدان تظاهرات نبود.او سال‌ها پیش از شهادتش، در همان مینی‌بوس ساده ورامین ـ تهران نیز نشان داده بود که چگونه می‌توان در برابر ظلم ایستاد؛ حتی اگر همه در سکوت باشند و تو تنها یک نفر باشی. 🔴💢 رفیق صمیمی آثار قلمی دکتر حسین زکریائی عزیزی؛نویسنده و روزنامه نگار ودبیرکل مجمع خبرنگاران ونویسندگان دفاع مقدس ومقاومت https://eitaa.com/refighesamimihttps://ble.ir/refighsamimi
🔴دورهمی "فرشته‌ای که آسمانی شد" در پاتوق حرفی‌نو برگزار می‌شود 🔺در سالروز ش.هادت خبرنگارِ ش.هید فرشته باقری، اهالی رسانه با حضور دوستان و همکاران و خانواده‌‌ی آن ش.هید، یاد و خاطره‌‌اش را گرامی می‌دارند. 🔺گفتنی است فرشته باقری، خبرنگار خبرگزاری دفاع‌مقدس سال گذشته به همراه پدرش سردار سپهبد ش.هید محمد باقری و مادرش ش.هیده اشرف افشردی در یورش دشمن صهیونیستی به ش.هادت رسید. 🔺حضور در این نشست که دوشنبه ۲۵ خرداد ساعت ۱۶ برگزار می‌شود، برای عموم علاقمندان آزاد است. 🔺پاتوق فرهنگی حرفی‌نو در خیابان فردوسی، بالاتر از سرهنگ سخایی، کوچه بانک، کوچه ش.هید میرزامحمد، پلاک چهار واقع شده است. ‌🔴💢 رفیق صمیمی آثار قلمی دکتر حسین زکریائی عزیزی؛نویسنده و روزنامه نگار ودبیرکل مجمع خبرنگاران ونویسندگان دفاع مقدس ومقاومت https://eitaa.com/refighesamimihttps://ble.ir/refighsamimi
داستانکی بمناسبت سالروز‌آغاز جنگ ۱۲ روزه.تقدیم به حاج محمدباقری وحاج مهدی ربانی که به آرزویشان رسیدند. ✍🏻به روایت و قلم: ♦️💢 سحر هنوز به نیمه نرسیده بود. سکوتی سنگین روی شهر افتاده بود؛ همان سکوتی که گاهی پیش از طوفان بر همه‌چیز سایه می‌اندازد. حسین پس از اقامه نماز صبح، روی سجاده نشسته بود. دستانش را مقابل صورت گرفته و آرام‌آرام ذکر استغفار را زمزمه می‌کرد. نور کم‌رنگ چراغ اتاق، سایه‌ای محو بر دیوار انداخته بود و تسبیح میان انگشتانش بی‌صدا می‌چرخید. ناگهان صدایی مهیب در فضا پیچید. یک انفجار…و بعد دومی…و سومی… صدایی ممتد که سکوت سحر را در هم شکست. حسین لحظه‌ای سر بلند کرد، اما دوباره نگاهش را به مهر دوخت. سال‌ها جنگ و بحران به او آموخته بود که پیش از هر واکنشی، آرامش خود را حفظ کند. در همین لحظه، درِ اتاق باز شد.فاطمه، دخترش، با چهره‌ای پریشان بیرون آمد. رنگ از صورتش پریده بود و گوشی تلفن همراهش هنوز در دستش می‌لرزید. با صدایی که اضطراب در آن موج می‌زد گفت: بابا… تهران رو زدند… حسین لحظه‌ای مکث کرد.ذکرش ناتمام ماند. اما با آرامش ذکرش را به پایان رساند . انگار هنوز نمی‌خواست آن جمله را باور کند.نگاهش به ساعت دیواری افتاد. سه و نیم بامداد.ساعتی نامأنوس برای آغاز یک فاجعه. لبخندی کم‌رنگ زد و گفت:دخترم… فکر نمی‌کنم اتفاق خاصی افتاده باشه. اما ته دل خودش هم به این جمله ایمان نداشت. گوشی تلفن را برداشت.چند پیام پشت سر هم.کانال‌های خبری.شبکه خبرو بعد…واقعیت. رژیم صهیونیستی به تهران و چند شهر کشور حمله کرده بود.حسین آرام روی مبل نشست. سال‌ها از عمرش را صرف مطالعه و پژوهش درباره آژانس یهود و رژیم صهیونیستی کرده بود. تاریخ این رژیم را می‌شناخت. جنایت‌هایش را خوانده بود. باور داشت آرامش جهان روزی با پایان یافتن این موجود تروریستی گره خواهد خورد. اما هیچ‌گاه تصور نمی‌کرد روزی خود در میان اخبار یکی از تلخ‌ترین جنایت‌های آن قرار بگیرد.هوا هنوز تاریک بود، اما خبرها یکی پس از دیگری می‌رسیدند. هر دقیقه خبری تازه.هر خبر سنگین‌تر از قبلی.شهادت دانشمندان هسته‌ای… شهادت فرماندهان نظامی… حسین مدام دست به دعا بود. لب‌هایش خشک شده بود.چشم‌هایش از بی‌خوابی می‌سوخت.اما خواب از او فراری بود. گاه به صفحه گوشی خیره می‌شد و گاه به پنجره‌ای که پشت آن، سپیده آرام‌آرام سر برمی‌آورد. با خود می‌گفت:«نه… این یکی درست نیست… حتماً شایعه است…» اما خبرها تأیید می‌شدندو بعدآن خبر رسید؛ خبری که انگار تمام توان ایستادن را از او گرفت. شهادت سردار محمد باقری به همراه خانواده‌اش… و ساعتی بعد… شهادت سردار حاج مهدی ربانی و خانواده‌اش… حسین دیگر نتوانست گوشی را در دست نگه دارد.گوشه‌ای از خانه نشست.سکوت کرد.به نقطه‌ای نامعلوم خیره شد.انگار زمان متوقف شده بود.خاطرات از برابر چشمانش عبور می‌کردند. جلسه‌ها، دیدارها ، لبخندها، دست دادن‌هاو روزهایی که هیچ‌کس فکر نمی‌کرد پایانشان چنین باشد. اشک بی‌صدا روی صورتش جاری شد. نه اشک یک مخاطب خبر، نه اشک یک بیننده تلویزیون ، اشک دوستی که بخشی از خاطراتش را از دست داده بود.آن روز گذشت.هفته‌ها گذشت. ماه‌ها گذشت.اما بعضی زخم‌ها با گذر زمان کهنه نمی‌شوند؛ عمیق‌ترمی‌شوند. اکنون یک سال از آن سحرگاه گذشته است؛ یک سال از صبحی که با صدای انفجار آغاز شد، اما هنوز هرگاه عقربه‌های ساعت به حوالی سه و نیم بامداد می‌رسند، حسین ناخودآگاه به آن شب بازمی‌گردد، به آن سجاده ، به آن سه انفجار، به صدای لرزان فاطمه که گفت:«بابا… تهران رو زدند…» و به نام دو عزیزی که جای خالی‌شان هنوز در قلبش تازه است ، غمی که نه سرد شد و نه از یاد رفت. غمی که با گذشت یک سال، هنور گوشه‌ای از قلب حسین زنده است؛ درست مثل همان سحرگاه تلخ. 🔴💢 رفیق صمیمی آثار قلمی دکتر حسین زکریائی عزیزی؛نویسنده و روزنامه نگار ودبیرکل مجمع خبرنگاران ونویسندگان دفاع مقدس ومقاومت https://eitaa.com/refighesamimihttps://ble.ir/refighsamimi
🔴💢 رفیق صمیمی نشر آثار حسین زکریائی عزیزی؛نویسنده و روزنامه نگار https://eitaa.com/refighesamimihttps://ble.ir/refighsamimi
داستانکی بمناسبت سالروز شهادت سردارخستگی ناپذیر؛جانباز سرافرازوفرمانده سالهای حماسه:سردارسرلشکرپاسدارحاج محمدحسن محققی به روایت:سرداردکترحاج محمداسمعیل کوثری به قلم: 💢♦️ شلمچه بوی باروت می‌داد.باد داغی که از روی خاکریزها می‌گذشت، گرد و خاک آغشته به دود و خون را در هوا می‌پاشید. آسمان، دیگر رنگ آسمان نداشت؛ میان انفجار خمپاره‌ها و رد سرخ گلوله‌های رسام، همه‌چیز در هاله‌ای از آتش و غبار فرو رفته بود. عملیات بیت‌المقدس ۷ به سخت‌ترین لحظات خود رسیده بود و دشمن بعثی با تمام توان، پاتک می‌زد تا زمین از دست‌رفته را پس بگیرد. در آن جهنم سوزان، فرمانده گردان حبیب لشکر ۲۷ محمد رسول‌الله(ص)، حاج محمدحسن محققی، هنوز میان نیروهایش بود.صدای انفجارها لحظه‌ای قطع نمی‌شد. زمین زیر پا می‌لرزید. ترکش‌ها همچون زنبورهای خشمگین از هر سو عبور می‌کردند. رزمندگان، خاکریز به خاکریز می‌جنگیدند و هر متر از این سرزمین را با جان خود حفظ می‌کردند. ناگهان انفجاری مهیب رخ داد؛ ستونی از خاک و دود به آسمان برخاست.چند نفر از نیروها خود را به محل انفجار رساندند. صحنه‌ای که پیش چشمشان بود، هر انسانی را می‌توانست از پا درآورد. حاج حسن روی زمین افتاده بود.پای راستش از بالای زانو قطع شده بود. پای چپش به‌شدت آسیب دیده و پیکرش غرق خون بود. شکم او شکافته شده و شدت جراحت به اندازه‌ای بود که هرکس می‌دید، یقین می‌کرد دیگر امیدی باقی نمانده است. در میان آتش و دود، یکی از کسانی که بالای سرش رسید، حاج محمد کوثری بود.او سال‌ها بعد، وقتی آن لحظه را به یاد می‌آورد، هنوز حیرت در صدایش موج می‌زد. حاج حسن بی‌حرکت افتاده بود. نشانه‌های حیات به‌سختی دیده می‌شد. کوثری کنار پیکر خونین او نشست. برایش فاتحه خواند. در دلش یقین داشت که دوست و همرزمش به قافله شهدا پیوسته است.همه شواهد همین را می‌گفت. در آن میدان مرگ، هیچ‌کس باور نمی‌کرد چنین مجروحی بتواند زنده بماند.اما تقدیر، روایت دیگری نوشته بود.جنگ به پایان رسید، دودها فرو نشست و خاکریزها آرام گرفتند؛ وحاج حسن بازگشت؛بازگشتی که بیشتر به معجزه شباهت داشت. سال‌ها بعد، همان مردی که در شلمچه همه او را شهید می‌پنداشتند، مسئولیت‌های سنگین و سرنوشت‌سازی را بر عهده گرفت. هرچند بارها پیشنهاد مسئولیت‌های بالاتر به او شد، اما کمتر کسی می‌دانست در پشت آن قامت استوار، چه رنجی پنهان شده است. بدنش هنوز میدان جنگ را با خود حمل می‌کرد.پزشکان بارها هشدار داده بودند که باید مراقب باشد. عوارض آن جراحات سهمگین هر لحظه می‌توانست او را از پا بیندازد. اما روح او تسلیم محدودیت‌های جسم نمی‌شد.روز و شب برایش تفاوتی نداشت. کار می‌کرد، پیگیری می‌کرد، مسئولیت می‌پذیرفت و بار دیگر خود را وقف انقلاب و مردم می‌کرد؛ گویی هنوز در همان خاکریزهای شلمچه ایستاده است. بعضی شب‌ها، وقتی فشار کار و آثار جراحات با هم جمع می‌شد، اطرافیانش نگران می‌شدند. حاج محمد کوثری بعدها با لحنی آمیخته به شگفتی و محبت می‌گفت:آن روز در شلمچه فکر کردم حاج حسن شهید شده است… اما بعد از آن هم چهار بار دیگر به خاطر شدت عوارض و فشارهایی که به او آمد، باز با خودم گفتم حاج حسن شهید شده است. اما هر بار، او دوباره برمی‌خاست.گویی مردی که یک بار در شلمچه از دل مرگ بازگشته بود، مأموریتی ناتمام داشت؛ مأموریتی که هنوز پایانش نرسیده بود.و شاید راز ماندنش همین بود؛اینکه خداوند او را از میان آتش و خون بیت‌المقدس ۷ عبور داد تا سال‌های دیگری نیز در سنگری دیگر خدمت کند؛ مردی که همرزمانش شهادتش را دیدند. اما تقدیر، زمان دیگری را برای پرواز او نوشته بود. 🔴💢 رفیق صمیمی آثار قلمی دکتر حسین زکریائی عزیزی؛نویسنده و روزنامه نگار ودبیرکل مجمع خبرنگاران ونویسندگان دفاع مقدس ومقاومت https://eitaa.com/refighesamimihttps://ble.ir/refighsamimi
داستانکی بمناسبت اول محرم مسلم وکوچه های غربت ✍🏻به قلم: 🏴🏴🏴 محرم از راه رسید… ماه اشک‌های پنهان، ماه داغ‌های بی‌پایان و ماهی که با نام حسین(ع) جان می‌گیرد. اما پیش از آنکه خیمه‌های کربلا برپا شوند، پیش از آنکه صدای «هل من ناصر» در دشت نینوا طنین‌انداز شود، مردی در کوچه‌های تاریک کوفه، غریب و تنها قدم می‌زد؛ مردی که نخستین شهید نهضت عاشورا شد. این روایت غربت سفیر حسین(ع) است؛ روایت مسلم بن عقیل، مردی که کوفه او را تنها گذاشت، اما تاریخ هرگز وفاداری و مظلومیتش را از یاد نبرد. محرم را با نام مسلم آغاز می‌کنیم؛ با یاد مردی که پیش از عاشورا، کربلای خویش را در کوچه‌های کوفه تجربه کرد… 🏴🏴🏴🏴 شب بر کوفه سایه انداخته بود. کوچه‌ها خلوت شده بودند و سکوتی سنگین بر شهر حکومت می‌کرد. شهری که چند روز پیش هزاران نامه برای فرزند فاطمه(س) نوشته بود، حالا فرستاده او را تنها گذاشته بود. مسلم بن عقیل در کوچه‌های کوفه سرگردان بود. تشنه، خسته، زخمی از نامردمی مردم. نه خانه‌ای داشت و نه پناهگاهی. هر لحظه ممکن بود مأموران ابن زیاد او را پیدا کنند. در همین حال، چشمش به بانویی افتاد که بر آستانه خانه ایستاده بود. آرام جلو رفت و گفت:«آبی به من می‌دهی؟» زن بی‌درنگ کاسه‌ای آب آورد. مسلم آب را نوشید؛ اما نرفت. کنار دیوار نشست. طوعه بازگشت و دید مرد غریب هنوز آنجاست. گفت: ای بنده خدا! شب شده است، برخیز و به خانه‌ات برو. اما مسلم خانه‌ای نداشت…بار دیگر گفت و باز پاسخی نشنید. سرانجام پرسید:«تو کیستی؟» مرد سر بلند کرد و با صدایی آمیخته به غربت گفت:«من مسلم بن عقیل هستم…» ناگهان دنیا در نگاه طوعه تغییر کرد. این همان فرستاده حسین(ع) بود. همان مسلمی که هزاران نفر با او بیعت کرده بودند و اکنون حتی یک نفر در کنارش نمانده بود.طوعه در را گشود و گفت: «ای پسر عقیل! خانه من خانه شماست.» چه عجیب است؛ تمام کوفه درهایش را بست، اما یک زن در خانه‌اش را باز کرد. آن شب، طوعه برای مسلم آب آورد، غذا آورد، اما دلش آرام نمی‌گرفت. می‌دانست مهمان خانه‌اش، فردا در میان شمشیرها خواهد بود. صبح که شد، خیانت از همان خانه سر برآورد. پسر طوعه، بلال، جای مسلم را به ابن زیاد خبر داد. چه مصیبتی برای یک مادر که خود در جبهه حق باشد و فرزندش در صف باطل! اندکی بعد، خانه طوعه محاصره شد. مسلم تنها بود؛ اما مرد میدان بود. از خانه بیرون آمد و چون شیری خشمگین بر سپاه دشمن حمله کرد. تاریخ نوشته است ده‌ها نفر را به خاک انداخت. هر بار که دشمن عقب می‌نشست، مسلم پیش می‌آمد. اما نامردها مردانه نجنگیدند.از پشت بام‌ها سنگ بارید.چوب بارید.آتش بارید و باز مسلم ایستاد… سرانجام با نیرنگ، امان‌نامه آوردند. مسلم که از شدت جراحات توانش کاسته شده بود، پذیرفت؛ اما خوب می‌دانست به عهد این قوم نمی‌توان اعتماد کرد. او را دست‌بسته به دارالاماره بردند. در تمام مسیر ذکر خدا بر لب داشت. تکبیر می‌گفت. استغفار می‌کرد. صلوات می‌فرستاد و آنگاه آن جمله جانسوز را زمزمه کرد:«خدایا! میان ما و این مردمی که ما را فریب دادند و تنها گذاشتند، تو داوری کن.» مسلم را بر فراز دارالاماره بردند. کسی که روزی نماینده حسین(ع) در کوفه بود، اکنون غریب و تنها ایستاده بود. شمشیر فرود آمد،سر از بدن جدا شد… و پیکر مطهرش از بالای قصر به زمین افتاد.اما مصیبت اینجا تمام نمی‌شود. مسلم هنگام شهادت نگران خودش نبود؛ دلش برای حسین می‌سوخت. دلش می‌لرزید که مبادا کاروان حسین(ع) به سوی کوفه بیاید و از پیمان‌شکنی این مردم خبر نداشته باشد… السلام علیک یا مسلم بن عقیل… السلام علیک یا سفیر الحسین… 🔴💢 رفیق صمیمی آثار قلمی دکتر حسین زکریائی عزیزی؛نویسنده و روزنامه نگار ودبیرکل مجمع خبرنگاران ونویسندگان دفاع مقدس ومقاومت https://eitaa.com/refighesamimihttps://ble.ir/refighsamimi
داستانکی برای دوم‌محرم حسین«ع»ودعا برای شیعیان ✍🏻به قلم: 🏴🏴🏴🏴🏴 آفتاب آرام‌آرام بر دشت پهن می‌شد. باد گرم بیابان، شن‌های طلایی را روی زمین می‌غلتاند. کاروان خسته بود. روزها بود که از شهری به شهری دیگر رفته بودند؛ کودکان تشنه، زنان خسته، مردانی که می‌دانستند مقصد این سفر، مقصدی عادی نیست. ناگهان اسب حسین ایستاد،نه تازیانه‌ای در کار بود و نه مانعی در راه.اسب دیگر قدم برنداشت.سکوتی عجیب بر کاروان افتاد.همه نگاه‌ها به فرزند فاطمه دوخته شد.امام آرام از اطرافیان پرسید: «نام این سرزمین چیست؟» گفتند:«غاضریه.» حضرت سر به زیر انداختند.فرمودند:«نام دیگری هم دارد؟» گفتند:«شاطی الفرات…» چشمان امام به دوردست‌ها دوخته شد؛ به همان فراتی که موج‌هایش در آفتاب می‌درخشید. دوباره پرسیدند:«نام دیگری ندارد؟» مرد گفت:«کربلا…» کربلا… همین یک کلمه کافی بود.گویی تمام آسمان بر قلب حسین فرود آمد. رنگ از چهره حضرت پرید.دستان مبارکش لرزید.آهی از عمق جان کشید؛ آهی که انگار سال‌ها در سینه مانده بود. اشک در چشمانش حلقه زد.سپس با صدایی بغض‌آلود فرمود:«به خدا قسم همین‌جاست…» همه مات و مبهوت نگاه می‌کردند. -«به خدا قسم اینجا محل ریخته شدن خون‌های ماست…» صدای گریه از میان زنان بلند شد. -«به خدا قسم اینجا مردان ما را خواهند کشت…» نگاه امام به جوانان بنی‌هاشم افتاد؛ به علی‌اکبر، به قاسم، به عباس…انگار پیکرهای غرق به خونشان را می‌دید. -«به خدا قسم اینجا زنان و کودکان ما را به اسارت می‌برند…» ناگهان نگاهش به خیمه‌ها افتاد. به رقیه،به سکینه، به دخترانی که بی‌خبر از آینده کنار شترها بازی می‌کردند. حسین چه می‌دید؟چه بر دلش می‌گذشت؟پدری که از همین حالا می‌داند دختر سه‌ساله‌اش قرار است میان خرابه‌های شام، سر بریده پدر را در آغوش بگیرد،چگونه اشک نریزد؟ حضرت فرمود:«فرود آیید… اینجا محل قبرهای ماست.» و کاروان فرود آمد… اما مصیبت حسین فقط کربلا نبود. هنوز چند روزی تا عاشورا مانده بود. امام دلش به مردم کوفه خوش نبود، اما هنوز برای هدایتشان تلاش می‌کرد. نامه‌ای نوشت.آخرین دعوت.آخرین حجت. نامه را به دست مردی وفادار سپرد؛ قیس بن مسهرصیداوی. قیس نامه را گرفت و راه افتاد.او می‌دانست این راه، راه شهادت است. اما مگر می‌شود فرستاده حسین باشی و از مرگ بترسی؟در میانه راه، مأموران ابن‌زیاد او را گرفتند.نامه را خواستند. قیس نامه را پاره کرد تا به دست دشمن نیفتد.او را نزد ابن‌زیاد بردند.گفتند:«بر فراز قصر برو و حسین را دشنام بده!» قیس بالا رفت،مردم کوفه جمع شدند. همه منتظر بودند.اما ناگهان صدای او در شهر پیچید:«ای مردم! من فرستاده حسین بن علی هستم… به یاری او بشتابید…» سپس یزید و ابن‌زیاد را لعنت کرد. خشم ابن‌زیاد شعله کشید.دستور داد… او را از بالای قصر به پایین انداختند. پیکر قیس بر زمین افتاد.استخوان‌ها شکست.خون بر سنگ‌های کوفه جاری شد.اما لب‌هایش هنوز نام حسین را زمزمه می‌کرد… چند روز بعد خبر را به امام رساندند. کاروان در سکوت فرو رفت.همه چشم به چهره حسین دوختند.امام لحظه‌ای سر به آسمان بلند کرد.اشک بر گونه‌هایش جاری شد.این چندمین یار بود که از دست می‌داد؟ مسلم… هانی… و حالا قیس… غربت از هر سو امام را احاطه کرده بود. نامه می‌نوشت، فرستاده می‌فرستاد، دعوت می‌کرد،اما یکی پس از دیگری شهید می‌شدند. در آن لحظه، حسین دست به دعا برداشت و فرمود:«خدایا، برای ما و شیعیان ما نزد خود منزلتی کریمانه قرار بده و ما را در جوار رحمتت گرد هم آور…» چه دعای عجیبی…در اوج مصیبت، باز هم به فکر شیعیانش بود. در اوج تنهایی، باز هم برای ما دعا می‌کرد. این روزها اگر کسی دلش شکست، یادش باشد…هنوز حسین همان حسین است. همان امام غریبی که در روز دوم محرم، میان بیابان ایستاد، به قتلگاهش نگاه کرد، به اسارت خاندانش نگاه کرد، به غربت یارانش نگاه کردو باز دستش را به سوی خدا بلند کرد و برای ما دعا نمود. السلام علیک یا اباعبدالله… السلام علیک یا غریب کربلا… 🖤 🔴💢 رفیق صمیمی آثار قلمی دکتر حسین زکریائی عزیزی؛نویسنده و روزنامه نگار ودبیرکل مجمع خبرنگاران ونویسندگان دفاع مقدس ومقاومت https://eitaa.com/refighesamimihttps://ble.ir/refighsamimi