eitaa logo
رفیق صمیمی
138 دنبال‌کننده
66 عکس
16 ویدیو
0 فایل
آثارقلمی حسین زکریائی عزیزی؛نویسنده و روزنامه نگار
مشاهده در ایتا
دانلود
داستانکی بمناسبت سالروز شهادت سردارخستگی ناپذیر؛جانباز سرافرازوفرمانده سالهای حماسه:سردارسرلشکرپاسدارحاج محمدحسن محققی به روایت:سرداردکترحاج محمداسمعیل کوثری به قلم: 💢♦️ شلمچه بوی باروت می‌داد.باد داغی که از روی خاکریزها می‌گذشت، گرد و خاک آغشته به دود و خون را در هوا می‌پاشید. آسمان، دیگر رنگ آسمان نداشت؛ میان انفجار خمپاره‌ها و رد سرخ گلوله‌های رسام، همه‌چیز در هاله‌ای از آتش و غبار فرو رفته بود. عملیات بیت‌المقدس ۷ به سخت‌ترین لحظات خود رسیده بود و دشمن بعثی با تمام توان، پاتک می‌زد تا زمین از دست‌رفته را پس بگیرد. در آن جهنم سوزان، فرمانده گردان حبیب لشکر ۲۷ محمد رسول‌الله(ص)، حاج محمدحسن محققی، هنوز میان نیروهایش بود.صدای انفجارها لحظه‌ای قطع نمی‌شد. زمین زیر پا می‌لرزید. ترکش‌ها همچون زنبورهای خشمگین از هر سو عبور می‌کردند. رزمندگان، خاکریز به خاکریز می‌جنگیدند و هر متر از این سرزمین را با جان خود حفظ می‌کردند. ناگهان انفجاری مهیب رخ داد؛ ستونی از خاک و دود به آسمان برخاست.چند نفر از نیروها خود را به محل انفجار رساندند. صحنه‌ای که پیش چشمشان بود، هر انسانی را می‌توانست از پا درآورد. حاج حسن روی زمین افتاده بود.پای راستش از بالای زانو قطع شده بود. پای چپش به‌شدت آسیب دیده و پیکرش غرق خون بود. شکم او شکافته شده و شدت جراحت به اندازه‌ای بود که هرکس می‌دید، یقین می‌کرد دیگر امیدی باقی نمانده است. در میان آتش و دود، یکی از کسانی که بالای سرش رسید، حاج محمد کوثری بود.او سال‌ها بعد، وقتی آن لحظه را به یاد می‌آورد، هنوز حیرت در صدایش موج می‌زد. حاج حسن بی‌حرکت افتاده بود. نشانه‌های حیات به‌سختی دیده می‌شد. کوثری کنار پیکر خونین او نشست. برایش فاتحه خواند. در دلش یقین داشت که دوست و همرزمش به قافله شهدا پیوسته است.همه شواهد همین را می‌گفت. در آن میدان مرگ، هیچ‌کس باور نمی‌کرد چنین مجروحی بتواند زنده بماند.اما تقدیر، روایت دیگری نوشته بود.جنگ به پایان رسید، دودها فرو نشست و خاکریزها آرام گرفتند؛ وحاج حسن بازگشت؛بازگشتی که بیشتر به معجزه شباهت داشت. سال‌ها بعد، همان مردی که در شلمچه همه او را شهید می‌پنداشتند، مسئولیت‌های سنگین و سرنوشت‌سازی را بر عهده گرفت. هرچند بارها پیشنهاد مسئولیت‌های بالاتر به او شد، اما کمتر کسی می‌دانست در پشت آن قامت استوار، چه رنجی پنهان شده است. بدنش هنوز میدان جنگ را با خود حمل می‌کرد.پزشکان بارها هشدار داده بودند که باید مراقب باشد. عوارض آن جراحات سهمگین هر لحظه می‌توانست او را از پا بیندازد. اما روح او تسلیم محدودیت‌های جسم نمی‌شد.روز و شب برایش تفاوتی نداشت. کار می‌کرد، پیگیری می‌کرد، مسئولیت می‌پذیرفت و بار دیگر خود را وقف انقلاب و مردم می‌کرد؛ گویی هنوز در همان خاکریزهای شلمچه ایستاده است. بعضی شب‌ها، وقتی فشار کار و آثار جراحات با هم جمع می‌شد، اطرافیانش نگران می‌شدند. حاج محمد کوثری بعدها با لحنی آمیخته به شگفتی و محبت می‌گفت:آن روز در شلمچه فکر کردم حاج حسن شهید شده است… اما بعد از آن هم چهار بار دیگر به خاطر شدت عوارض و فشارهایی که به او آمد، باز با خودم گفتم حاج حسن شهید شده است. اما هر بار، او دوباره برمی‌خاست.گویی مردی که یک بار در شلمچه از دل مرگ بازگشته بود، مأموریتی ناتمام داشت؛ مأموریتی که هنوز پایانش نرسیده بود.و شاید راز ماندنش همین بود؛اینکه خداوند او را از میان آتش و خون بیت‌المقدس ۷ عبور داد تا سال‌های دیگری نیز در سنگری دیگر خدمت کند؛ مردی که همرزمانش شهادتش را دیدند. اما تقدیر، زمان دیگری را برای پرواز او نوشته بود. 🔴💢 رفیق صمیمی آثار قلمی دکتر حسین زکریائی عزیزی؛نویسنده و روزنامه نگار ودبیرکل مجمع خبرنگاران ونویسندگان دفاع مقدس ومقاومت https://eitaa.com/refighesamimihttps://ble.ir/refighsamimi
داستانکی بمناسبت اول محرم مسلم وکوچه های غربت ✍🏻به قلم: 🏴🏴🏴 محرم از راه رسید… ماه اشک‌های پنهان، ماه داغ‌های بی‌پایان و ماهی که با نام حسین(ع) جان می‌گیرد. اما پیش از آنکه خیمه‌های کربلا برپا شوند، پیش از آنکه صدای «هل من ناصر» در دشت نینوا طنین‌انداز شود، مردی در کوچه‌های تاریک کوفه، غریب و تنها قدم می‌زد؛ مردی که نخستین شهید نهضت عاشورا شد. این روایت غربت سفیر حسین(ع) است؛ روایت مسلم بن عقیل، مردی که کوفه او را تنها گذاشت، اما تاریخ هرگز وفاداری و مظلومیتش را از یاد نبرد. محرم را با نام مسلم آغاز می‌کنیم؛ با یاد مردی که پیش از عاشورا، کربلای خویش را در کوچه‌های کوفه تجربه کرد… 🏴🏴🏴🏴 شب بر کوفه سایه انداخته بود. کوچه‌ها خلوت شده بودند و سکوتی سنگین بر شهر حکومت می‌کرد. شهری که چند روز پیش هزاران نامه برای فرزند فاطمه(س) نوشته بود، حالا فرستاده او را تنها گذاشته بود. مسلم بن عقیل در کوچه‌های کوفه سرگردان بود. تشنه، خسته، زخمی از نامردمی مردم. نه خانه‌ای داشت و نه پناهگاهی. هر لحظه ممکن بود مأموران ابن زیاد او را پیدا کنند. در همین حال، چشمش به بانویی افتاد که بر آستانه خانه ایستاده بود. آرام جلو رفت و گفت:«آبی به من می‌دهی؟» زن بی‌درنگ کاسه‌ای آب آورد. مسلم آب را نوشید؛ اما نرفت. کنار دیوار نشست. طوعه بازگشت و دید مرد غریب هنوز آنجاست. گفت: ای بنده خدا! شب شده است، برخیز و به خانه‌ات برو. اما مسلم خانه‌ای نداشت…بار دیگر گفت و باز پاسخی نشنید. سرانجام پرسید:«تو کیستی؟» مرد سر بلند کرد و با صدایی آمیخته به غربت گفت:«من مسلم بن عقیل هستم…» ناگهان دنیا در نگاه طوعه تغییر کرد. این همان فرستاده حسین(ع) بود. همان مسلمی که هزاران نفر با او بیعت کرده بودند و اکنون حتی یک نفر در کنارش نمانده بود.طوعه در را گشود و گفت: «ای پسر عقیل! خانه من خانه شماست.» چه عجیب است؛ تمام کوفه درهایش را بست، اما یک زن در خانه‌اش را باز کرد. آن شب، طوعه برای مسلم آب آورد، غذا آورد، اما دلش آرام نمی‌گرفت. می‌دانست مهمان خانه‌اش، فردا در میان شمشیرها خواهد بود. صبح که شد، خیانت از همان خانه سر برآورد. پسر طوعه، بلال، جای مسلم را به ابن زیاد خبر داد. چه مصیبتی برای یک مادر که خود در جبهه حق باشد و فرزندش در صف باطل! اندکی بعد، خانه طوعه محاصره شد. مسلم تنها بود؛ اما مرد میدان بود. از خانه بیرون آمد و چون شیری خشمگین بر سپاه دشمن حمله کرد. تاریخ نوشته است ده‌ها نفر را به خاک انداخت. هر بار که دشمن عقب می‌نشست، مسلم پیش می‌آمد. اما نامردها مردانه نجنگیدند.از پشت بام‌ها سنگ بارید.چوب بارید.آتش بارید و باز مسلم ایستاد… سرانجام با نیرنگ، امان‌نامه آوردند. مسلم که از شدت جراحات توانش کاسته شده بود، پذیرفت؛ اما خوب می‌دانست به عهد این قوم نمی‌توان اعتماد کرد. او را دست‌بسته به دارالاماره بردند. در تمام مسیر ذکر خدا بر لب داشت. تکبیر می‌گفت. استغفار می‌کرد. صلوات می‌فرستاد و آنگاه آن جمله جانسوز را زمزمه کرد:«خدایا! میان ما و این مردمی که ما را فریب دادند و تنها گذاشتند، تو داوری کن.» مسلم را بر فراز دارالاماره بردند. کسی که روزی نماینده حسین(ع) در کوفه بود، اکنون غریب و تنها ایستاده بود. شمشیر فرود آمد،سر از بدن جدا شد… و پیکر مطهرش از بالای قصر به زمین افتاد.اما مصیبت اینجا تمام نمی‌شود. مسلم هنگام شهادت نگران خودش نبود؛ دلش برای حسین می‌سوخت. دلش می‌لرزید که مبادا کاروان حسین(ع) به سوی کوفه بیاید و از پیمان‌شکنی این مردم خبر نداشته باشد… السلام علیک یا مسلم بن عقیل… السلام علیک یا سفیر الحسین… 🔴💢 رفیق صمیمی آثار قلمی دکتر حسین زکریائی عزیزی؛نویسنده و روزنامه نگار ودبیرکل مجمع خبرنگاران ونویسندگان دفاع مقدس ومقاومت https://eitaa.com/refighesamimihttps://ble.ir/refighsamimi
داستانکی برای دوم‌محرم حسین«ع»ودعا برای شیعیان ✍🏻به قلم: 🏴🏴🏴🏴🏴 آفتاب آرام‌آرام بر دشت پهن می‌شد. باد گرم بیابان، شن‌های طلایی را روی زمین می‌غلتاند. کاروان خسته بود. روزها بود که از شهری به شهری دیگر رفته بودند؛ کودکان تشنه، زنان خسته، مردانی که می‌دانستند مقصد این سفر، مقصدی عادی نیست. ناگهان اسب حسین ایستاد،نه تازیانه‌ای در کار بود و نه مانعی در راه.اسب دیگر قدم برنداشت.سکوتی عجیب بر کاروان افتاد.همه نگاه‌ها به فرزند فاطمه دوخته شد.امام آرام از اطرافیان پرسید: «نام این سرزمین چیست؟» گفتند:«غاضریه.» حضرت سر به زیر انداختند.فرمودند:«نام دیگری هم دارد؟» گفتند:«شاطی الفرات…» چشمان امام به دوردست‌ها دوخته شد؛ به همان فراتی که موج‌هایش در آفتاب می‌درخشید. دوباره پرسیدند:«نام دیگری ندارد؟» مرد گفت:«کربلا…» کربلا… همین یک کلمه کافی بود.گویی تمام آسمان بر قلب حسین فرود آمد. رنگ از چهره حضرت پرید.دستان مبارکش لرزید.آهی از عمق جان کشید؛ آهی که انگار سال‌ها در سینه مانده بود. اشک در چشمانش حلقه زد.سپس با صدایی بغض‌آلود فرمود:«به خدا قسم همین‌جاست…» همه مات و مبهوت نگاه می‌کردند. -«به خدا قسم اینجا محل ریخته شدن خون‌های ماست…» صدای گریه از میان زنان بلند شد. -«به خدا قسم اینجا مردان ما را خواهند کشت…» نگاه امام به جوانان بنی‌هاشم افتاد؛ به علی‌اکبر، به قاسم، به عباس…انگار پیکرهای غرق به خونشان را می‌دید. -«به خدا قسم اینجا زنان و کودکان ما را به اسارت می‌برند…» ناگهان نگاهش به خیمه‌ها افتاد. به رقیه،به سکینه، به دخترانی که بی‌خبر از آینده کنار شترها بازی می‌کردند. حسین چه می‌دید؟چه بر دلش می‌گذشت؟پدری که از همین حالا می‌داند دختر سه‌ساله‌اش قرار است میان خرابه‌های شام، سر بریده پدر را در آغوش بگیرد،چگونه اشک نریزد؟ حضرت فرمود:«فرود آیید… اینجا محل قبرهای ماست.» و کاروان فرود آمد… اما مصیبت حسین فقط کربلا نبود. هنوز چند روزی تا عاشورا مانده بود. امام دلش به مردم کوفه خوش نبود، اما هنوز برای هدایتشان تلاش می‌کرد. نامه‌ای نوشت.آخرین دعوت.آخرین حجت. نامه را به دست مردی وفادار سپرد؛ قیس بن مسهرصیداوی. قیس نامه را گرفت و راه افتاد.او می‌دانست این راه، راه شهادت است. اما مگر می‌شود فرستاده حسین باشی و از مرگ بترسی؟در میانه راه، مأموران ابن‌زیاد او را گرفتند.نامه را خواستند. قیس نامه را پاره کرد تا به دست دشمن نیفتد.او را نزد ابن‌زیاد بردند.گفتند:«بر فراز قصر برو و حسین را دشنام بده!» قیس بالا رفت،مردم کوفه جمع شدند. همه منتظر بودند.اما ناگهان صدای او در شهر پیچید:«ای مردم! من فرستاده حسین بن علی هستم… به یاری او بشتابید…» سپس یزید و ابن‌زیاد را لعنت کرد. خشم ابن‌زیاد شعله کشید.دستور داد… او را از بالای قصر به پایین انداختند. پیکر قیس بر زمین افتاد.استخوان‌ها شکست.خون بر سنگ‌های کوفه جاری شد.اما لب‌هایش هنوز نام حسین را زمزمه می‌کرد… چند روز بعد خبر را به امام رساندند. کاروان در سکوت فرو رفت.همه چشم به چهره حسین دوختند.امام لحظه‌ای سر به آسمان بلند کرد.اشک بر گونه‌هایش جاری شد.این چندمین یار بود که از دست می‌داد؟ مسلم… هانی… و حالا قیس… غربت از هر سو امام را احاطه کرده بود. نامه می‌نوشت، فرستاده می‌فرستاد، دعوت می‌کرد،اما یکی پس از دیگری شهید می‌شدند. در آن لحظه، حسین دست به دعا برداشت و فرمود:«خدایا، برای ما و شیعیان ما نزد خود منزلتی کریمانه قرار بده و ما را در جوار رحمتت گرد هم آور…» چه دعای عجیبی…در اوج مصیبت، باز هم به فکر شیعیانش بود. در اوج تنهایی، باز هم برای ما دعا می‌کرد. این روزها اگر کسی دلش شکست، یادش باشد…هنوز حسین همان حسین است. همان امام غریبی که در روز دوم محرم، میان بیابان ایستاد، به قتلگاهش نگاه کرد، به اسارت خاندانش نگاه کرد، به غربت یارانش نگاه کردو باز دستش را به سوی خدا بلند کرد و برای ما دعا نمود. السلام علیک یا اباعبدالله… السلام علیک یا غریب کربلا… 🖤 🔴💢 رفیق صمیمی آثار قلمی دکتر حسین زکریائی عزیزی؛نویسنده و روزنامه نگار ودبیرکل مجمع خبرنگاران ونویسندگان دفاع مقدس ومقاومت https://eitaa.com/refighesamimihttps://ble.ir/refighsamimi
آنجاكه پای عزت ايران وانقلاب درميان است, مردان ميدان از مسئوليت فرار نمى كنند. همانگونه كه رهبر حكيم انقلاب اسلامى درپيام شان فرمودند، رئيس جمهور مسئوليت يك تصميم تاريخى را پذيرفت وبراى پاسدارى از حقوق ملت وجبهه مقاومت، هزينه آن را نيز بر عهده گرفت. ايثار يعنى، پذيرش مسئوليت هاى بزرگ و ياسخكَويي در برابر ملت. مسعود پزشكيان، همان رزمنده سال هاى دفاع مقدس است. 🔴💢 رفیق صمیمی آثار قلمی دکتر حسین زکریائی عزیزی؛نویسنده و روزنامه نگار ودبیرکل مجمع خبرنگاران ونویسندگان دفاع مقدس ومقاومت https://eitaa.com/refighesamimihttps://ble.ir/refighsamimi
التماس دعا 🔴💢 رفیق صمیمی نشر آثار حسین زکریائی عزیزی؛نویسنده و روزنامه نگار https://eitaa.com/refighesamimihttps://ble.ir/refighsamimi
🏴السلام علیک یاسیدی ومولا ؛یااباعبدالله «ع»🏴 سلام ودرود شام عاشوراوشام غریبان ؛ آن‌گاه که خورشید بر پیکرِ پاره‌پاره حسین(ع) غروب کرد و خیمه‌های اهل‌بیت در آتش غربت سوخت… این ماتم جان‌سوزبرشما تسلیت باد. التماس دعا،حسین زکریائی
داستانکی برای سه ساله ابی عبدالله«ع»حضرت رقیه «س» ✍🏻به قلم: 💢🏴🏴🏴🏴 شب، آرام روی شانه‌های کربلا نشسته بود.بین‌الحرمین پر از نور بود؛ نوری که از گنبد طلایی حضرت اباعبدالله الحسین«ع»می‌ریخت و روی سنگ‌های صیقلی حرم پخش می‌شد. زائرها آهسته راه می‌رفتند؛ بعضی با اشک، بعضی با ذکر، بعضی با نگاه‌هایی که انگار سال‌ها حرف نگفته در خود داشت. حسین، دست دختر کوچکش فاطمه را گرفته بود و روبه‌روی حرم آقا سیدالشهدا علیه‌السلام نشست. فاطمه چادرش را کمی جلو کشید. نگاهش به گنبد افتاد. بعد به پرچم سرخ بالای حرم خیره شد و آرام پرسید:بابا حسین… حسین سرش را پایین آورد. ـ جانم فاطمه ی بابا؟ ـ حضرت رقیه هم باباشو خیلی دوست داشت؟ حسین لحظه‌ای سکوت کرد. انگار همین سؤال کوچک، درِ یک روضه بزرگ را باز کرد. نگاهش را به گنبد دوخت و گفت:خیلی دخترم… آن‌قدر که بعد از عاشورا، همه غصه‌اش فقط یک جمله بود: «بابایم کجاست؟» فاطمه کمی خودش را به پدر نزدیک‌تر کرد. ـ بابا… برام تعریف می‌کنی؟ حسین نفس عمیقی کشید. صدای همهمه زائرها آرام‌آرام از گوشش دور شد. انگار زمان عقب رفت؛ تا همان ظهر داغ، تا همان خیمه‌های سوخته، تا همان بیابان بی‌پناه. گفت:دخترم!روز عاشورا، کربلا فقط یک میدان جنگ نبود؛ کربلا امتحان دل‌ها بود.آفتاب با تمام توان می‌تابید. زمین داغ بود. صدای سم اسب‌ها، صدای شمشیرها، صدای گریه کودکان، همه در هم پیچیده بود. از صبح، یاران امام حسین علیه‌السلام یکی‌یکی به میدان رفتند و دیگر برنگشتند. در میان خیمه‌ها، دختری کوچک بود؛ حضرت رقیه سلام‌الله‌علیها. چشم‌هایش دنبال یک نفر می‌گشت. بابا. هر بار صدای اسبی می‌آمد، از جا بلند می‌شد. گوشه خیمه را کنار می‌زد و می‌پرسید:«عمه جان… بابایم آمد؟» و حضرت زینب سلام‌الله‌علیها، با آن دل داغ‌دیده، سعی می‌کرد آرامش کند. دست روی سرش می‌کشید و می‌گفت: «دخترم… صبر کن… بابایت مشغول دفاع از دین خداست.» اما مگر دل دختر سه‌ساله صبر می‌شناسد؟او فقط آغوش پدرش را می‌خواست. فاطمه آهسته پرسید:بابا… حضرت زینب همه بچه‌ها رو نگه می‌داشت؟ حسین گفت:آره دخترم… از وقتی مردهای خیمه یکی‌یکی شهید شدند، حضرت زینب شد پناه همه بچه‌ها. خودش داغ برادر دیده بود، داغ فرزند دیده بود، داغ عزیزان دیده بود؛ اما هنوز باید بچه‌ها را آرام می‌کرد. هنوز باید خیمه‌ها را حفظ می‌کرد. هنوز باید نگذارد دل بچه‌ها از ترس پاره شود. ظهر عاشورا که گذشت، میدان آرام آرام ساکت شد.سکوتی آمد که از هر فریادی سنگین‌تر بود. حضرت رقیه دوباره بیرون خیمه آمد. نگاه کرد.نه عمو عباس را دید.نه داداش علی‌اکبر را.نه قاسم را.نه اصحاب را.و نه بابا را.فقط خاک بود.نیزه بود.دشمن بودو آسمانی که انگار دیگر طاقت نگاه کردن نداشت. بعد از شهادت امام حسین علیه‌السلام، دشمن به خیمه‌ها حمله کرد. آتش آوردند.شعله‌ها روی پارچه‌های خیمه افتاد.دود بالا رفت.کودکان ترسیده بودند. یکی دنبال عمه می‌دوید، یکی مادرش را صدا می‌زد، یکی از شدت ترس زمین می‌خورد. حضرت زینب سلام‌الله‌علیها میان آتش و دود می‌دوید.یک کودک را از میان شعله‌ها بیرون می‌کشید.یکی را در آغوش می‌گرفت.یکی را صدا می‌زد. و در همان حال، دلش کنار گودی قتلگاه مانده بود؛ جایی که برادرش حسین روی خاک افتاده بود.رقیه میان دود و آتش گریه می‌کرد:«بابا… بابا…» اما جوابی نمی‌آمد. فاطمه دست پدرش را محکم گرفت. ـ بابا حسین… حضرت زینب خودش هم گریه می‌کرد؟ حسین گفت:گریه می‌کرد دخترم… اما آرام. چون اگر زینب می‌شکست، بچه‌ها از هم می‌پاشیدند. زینب باید هم خواهرِ داغ‌دیده می‌بود، هم مادرِ بچه‌های یتیم، هم نگهبان پیام عاشورا. شب یازدهم رسید.نه چراغی بود.نه خیمه‌ای سالم.نه غذایی.نه آبی. کودکان روی خاک نشسته بودند. بعضی از خستگی خوابشان برده بود. بعضی در خواب هم گریه می‌کردند.رقیه اما آرام نمی‌گرفت. سرش را روی دامن حضرت زینب گذاشته بود و با صدایی خسته می‌گفت:«عمه جان… بابایم کجاست؟» حضرت زینب اشک‌هایش را پنهان می‌کرد.می‌دانست اگر بگوید بابایت شهید شده، قلب کوچک رقیه تاب نمی‌آورد.فقط او را به سینه می‌چسباند و می‌گفت:«دخترم… آرام باش…» صبح شد.کاروان اسرا را حرکت دادند. از کربلا تا کوفه.از کوفه تا شام.راهی سخت.راهی پر از نگاه‌های سنگین، حرف‌های تلخ، سنگ و طعنه. حضرت زینب در تمام راه مراقب بچه‌ها بود.اگر کودکی از شتر می‌افتاد، او دلش می‌لرزید.اگر کودکی آب می‌خواست، جگرش آتش می‌گرفت.اگر رقیه پدرش را صدا می‌زد، زینب هزار بار در دلش می‌مرد و باز زنده می‌شد.تا رسیدند به شام.شام را آذین بسته بودند.مردم شادی می‌کردند، بی‌آنکه بدانند این اسیران، دختران و فرزندان پیامبرند. آن‌ها را در خرابه‌ای جای دادند.خرابه‌ای سرد.بی‌فرش.بی‌ شمع و چراغ.بدون آرامش . شب‌ها باد از شکاف دیوارها می‌وزید. کودکان خودشان را جمع می‌کردند. حضرت زینب میان آن‌ها می‌نشست؛ مثل کوهی که شکسته
بود، اما هنوز سایه داشت. رقیه هر شب با همان دل کوچک، یک سؤال می‌پرسید:«عمه جان… بابایم کی می‌آید؟» تا اینکه شبی، رقیه خواب دید. دید پدرش آمده.دید امام حسین علیه‌السلام او را در آغوش گرفته. دید صورتش را بوسیده.از خواب پرید. گریه کرد.خرابه پر از صدای ناله شد. «بابایم را می‌خواهم… همین حالا بابایم را می‌خواهم…» حضرت زینب او را در آغوش گرفت. گفت:«دخترم آرام باش…» اما رقیه آرام نمی‌شد.صدای گریه‌اش به کاخ یزید رسید. پرسیدند:«این کودک چرا گریه می‌کند؟» گفتند:«پدرش را می‌خواهد.» دستور دادند سر مقدس امام حسین علیه‌السلام را برایش ببرند. لحظاتی بعد، طشتی آوردند.پارچه‌ای روی آن بود.خرابه ساکت شد.رقیه با چشم‌های اشک‌آلود نگاه کرد.فکر کرد شاید برایش غذا آورده‌اند. رو به حضرت زینب کرد و گفت:«عمه جان… من که غذا نخواستم… من بابایم را می‌خواستم…» حضرت زینب دیگر نتوانست چیزی بگوید.دست‌هایش لرزید.دلش می‌دانست زیر آن پارچه چیست. اما رقیه، کودک بود.نمی‌دانست دنیا چقدر می‌تواند بی‌رحم باشد. پارچه کنار رفت.چشم رقیه افتاد به صورت پدر. همان صورتی که شب‌ها روی سینه‌اش آرام می‌گرفت. اما حالا خون‌آلود بود. محاسنش غرق خون بود. دندان های بابا شکسته بود. لب‌هایش زخمی بود و دیگر جواب نمی‌داد. رقیه خودش را روی سر پدر انداخت. صورتش را بوسید.گریه کرد و گفت:«بابا جان… چه کسی مرا یتیم کرد؟» «بابا جان… چرا جوابم را نمی‌دهی؟» «بابا جان… بعد از تو عمه‌ام چقدر تنها شد…» حضرت زینب کنار خرابه نشسته بود. دست بر سینه داشت.نگاه می‌کرد به دختری که روی سر بریده پدرش آرام می‌گرفت.شاید همان لحظه با دل شکسته گفت:«برادرم حسین… امانتت را آوردم… اما ببین با امانتت چه کردند…» خرابه شام پر از گریه شد.رقیه آن‌قدر با پدر حرف زد، آن‌قدر صورت پدر را بوسید، آن‌قدر درد دل کرد، تا کم‌کم صدایش آرام شد.سرش روی صورت پدر ماند. نفس‌هایش آهسته شد. و بعد…دیگر صدایی از رقیه نیامد. دختر سه‌ساله حسین، در خرابه شام، کنار سر پدرش آرام گرفت.برای همیشه. حسین دیگر نتوانست ادامه بدهد.چشمانش خیس شده بود. فاطمه سرش را روی سینه پدر گذاشته بود و آرام گریه می‌کرد. بین‌الحرمین هنوز روشن بود.زائرها هنوز می‌آمدند و می‌رفتند.اما برای حسین و فاطمه، انگار همان خرابه شام در دل کربلا زنده شده بود. فاطمه سرش را بلند کرد.به گنبد امام حسین علیه‌السلام نگاه کرد و آهسته پرسید:بابا حسین… الان حضرت رقیه پیش باباشه؟ حسین اشک‌هایش را پاک کرد.لبخند زد؛ لبخندی غمگین و آرام. ـ آره فاطمه جان… سال‌هاست پیش باباشه. اما روضه‌اش هنوز دل‌ها رو می‌سوزونه. چون رقیه فقط یک دختر سه‌ساله نبود؛ سند مظلومیت حسین بود. و حضرت زینب، نگذاشت این مظلومیت در خرابه شام دفن شود. باد آرامی در بین‌الحرمین پیچید.پرچم سرخ حرم تکان خورد.فاطمه دست کوچکش را به سمت گنبد بلند کرد و زیر لب گفت: ـ السلام علیک یا اباعبدالله… و حسین، در دلش گفت:سلام بر زینب؛ سلام بر صبرش؛سلام بر دل سوخته‌اش؛و سلام بر رقیه‌ای که با گریه‌های کودکانه‌اش، هنوز شام را رسوا می‌کند. 🔴💢 رفیق صمیمی آثار قلمی دکتر حسین زکریائی عزیزی؛نویسنده و روزنامه نگار ودبیرکل مجمع خبرنگاران ونویسندگان دفاع مقدس ومقاومت https://eitaa.com/refighesamimihttps://ble.ir/refighsamimi
🖊️ جای خالی آغوش پدربزرگ 📝 * داستانکی بر اساس تصویری به یاد مانده از * حالا هروقت به خانه پدربزرگ می روند، تا پایش به زمین می رسد و از آغوش مادر رها می شود، اتاق های خانه را یك به یک می گردد; از کنار سبد اسباب بازی هایش بی توجه رد می شود؛ انگار کن گم کرده ای دارد و نمی یابدش؛ خانه را چرخ می زند، با چشمانی کنجکاو و متعجب، آخر عادت داشت هروقت به خانه پدربزرگ می آمدند اولین جایی که در آن آرامش را حس می کرد و مشامش پر می شد از آن بوی خوش عطر و غرق در بوسه می شد، آغوش پدربزرگ بود. حالا چند وقت بود گرمای صورت و نرمی ریش های جوگندمی اش را حس نکرده بود؛ به در و دیوار سیاه پوش خانه هنوز با تعجب نگاه می کرد و می گشت اتاق به اتاق خانه پدربزرگ را؛ سید عادت شان داده بود که هروقت به آن خانه می آیند اولین جا که باید بروند آغوش اوست ولی دیگر پدربزرگ نبود که با پاهای کوچکش بدود و به اتاق اش برود و غرق شود در آن اقیانوس مهر و محبت؛ چه می دانست که سید بدست پلیدترین انسان نماها ه‍مچو یاران جد بزرگوارشان، ابی عبدالله الحسین علیه السلام همه ی کودکان و نوجوانان و مردم کشورش شده است. جستجو که تمام می شد و پدربزرگ را نمی یافت، غم زده، می رفت پای میز کوچکی که مدتی است پارچه سیاه روی آن انداخته اند و یک ترمه بر روی آن؛ دوتا سینی حلوا و خرما و دو شمع مشکی در دوطرف قاب عکس او در آغوش پدربزرگ. خیلی آرام و با وسواس قاب عکس راکه جلویش قرآن پدربزرگ بر روی رحل قرار داشت برمی داشت و به کنج اتاق سید پناه می برد و به آغوش اش می کشید. در همان گوشه ی اتاق، ناگاه بوی خوش عطر پدربزرگ مشامش را پر می کرد و شبنم از چشمان اش جاری می شد و دعا می کرد که هرچه زودتر مأموریت پدربزرگ تمام شود، آخر به او گفته بودند سید مأموریت است.....
داستانکی برای شهید«فریبرزکشوردوست» همسایه «آقای شهید» به قلم: ♦️💢 ظهر عاشورا بود… آفتاب، بی‌رحمانه بر آسفالت داغ خیابان «کشوردوست» می‌تابید. صدای سنج و طبل از دور شنیده می‌شد و کم‌کم به خانه‌ای قدیمی نزدیک می‌شد؛ خانه‌ای که سال‌ها بود صاحب اصلی‌اش دیگر در را به روی هیئت باز نمی‌کرد. ناگهان، درست مقابل همان خانه، هیئت ایستاد. چند مرد، «هیکل» سنگین هیئت حضرت علی‌اکبر(ع) را آرام بر زمین گذاشتند. سکوتی عجیب بر جمعیت نشست. فقط صدای گریه پیرزنی از پشت پنجره شنیده می‌شد. همه می‌دانستند این توقف، بخشی از مسیر هیئت نیست؛ اینجا قرار دیدار با شهیدی بود که سال‌ها پیش از میانشان رفته بود. رهگذری که برای نخستین بار این صحنه را می‌دید، آرام از پیرمردی پرسید: «اینجا چه خبر است؟» پیرمرد با نگاهی که سال‌ها خاطره در آن موج می‌زد، گفت: «اینجا خانه فریبرز است… هر سال ظهر عاشورا، بچه‌های هیئت برای سلام دادن به او می‌آیند.» 🔹⸻🔹 شاید بسیاری از کسانی که امروز از خیابان کشوردوست عبور می‌کنند، تصور کنند نام این خیابان یادگار رهبر شهید انقلاب اسلامی است؛ رهبری که نماد عشق به ایران بود. اما حقیقت این است که سال‌ها پیش، این خیابان به نام جوان دیگری مزین شد؛ شهید فریبرز کشوردوست، ورزشکاری خوش‌نام که در سال ۱۳۵۸ به شهادت رسید. برای شناخت او، سراغ خواهرش، دکتر فرزانه کشوردوست، رفتیم؛ خواهری که هنوز با گذشت دهه‌ها، وقتی از برادرش حرف می‌زند، انگار خاطرات دوباره جان می‌گیرند. او لبخند می‌زند و می‌گوید: «فریبرز عاشق هیئت بود؛ عشقی که از مادرم به ارث برده بود. آن روزها، در دوران حکومت شاه، هیئت رفتن مثل امروز نبود. اما هیچ‌چیز نمی‌توانست او را از مسجد حضرت سجاد(ع) در ابتدای خیابان فخررازی دور کند. هیئت آن مسجد، هیئت حضرت علی‌اکبر(ع) بود و فریبرز همیشه خودش را به آنجا می‌رساند.» کمی سکوت می‌کند؛ انگار تصویری قدیمی از برابر چشمانش می‌گذرد. «رسمش این بود که “هیکل” هیئت را روی دوش بگیرد. هیکل خیلی سنگین بود؛ آن‌قدر که هر کسی توان بلند کردنش را نداشت. اما فریبرز با عشق آن را حمل می‌کرد. برای او، این فقط یک وسیله نبود؛ افتخار خدمت به سیدالشهدا(ع) بود.» 🔹⸻🔹 بعد از شهادت فریبرز، انتظار می‌رفت همه‌چیز به خاطره تبدیل شود؛ اما عاشورا، هر سال، خاطره را دوباره زنده می‌کرد. خواهرش می‌گوید: «تا حدود پنج سال بعد از شهادتش که هنوز در همان خانه زندگی می‌کردیم، هر ظهر عاشورا هیئت حضرت علی‌اکبر(ع) مسیرش را طوری تنظیم می‌کرد که مقابل خانه ما بایستد. درست هنگام اذان ظهر، هیکل‌ها را بر زمین می‌گذاشتند، سکوت می‌کردند و به احترام فریبرز ادای احترام می‌کردند.» شاید آن چند دقیقه برای رهگذران فقط توقف یک هیئت بود؛ اما برای مادر شهید، برای خواهر و برادرانش، انگار فریبرز دوباره به خانه برگشته بود. 🔹⸻🔹 بعضی آدم‌ها با مدال‌هایشان شناخته می‌شوند، بعضی با مقام و مسئولیتشان؛ اما فریبرز کشوردوست، سال‌ها بعد از شهادتش، با همان عشق بی‌ادعا به هیئت امام حسین(ع) شناخته می‌شود. و شاید راز ماندگاری انسان‌ها همین باشد؛ اینکه پیش از آنکه نامشان بر تابلوی یک خیابان بنشیند، در دل مردم جا باز کرده باشند. یادمان باشد او «شهید فریبرزکشوردوست» قبل از اینکه در دل میلیون ها انسان حق طلب وعاشق حسین«ع»بنشیند در دل «آقای شهیدما» جاباز کرده بود. عاش سعیدا ومات سعیدا 🔴💢 رفیق صمیمی آثار قلمی دکتر حسین زکریائی عزیزی؛نویسنده و روزنامه نگار ودبیرکل مجمع خبرنگاران ونویسندگان دفاع مقدس ومقاومت https://eitaa.com/refighesamimihttps://ble.ir/refighsamimi