eitaa logo
رفیق صمیمی
137 دنبال‌کننده
66 عکس
16 ویدیو
0 فایل
آثارقلمی حسین زکریائی عزیزی؛نویسنده و روزنامه نگار
مشاهده در ایتا
دانلود
داستانکی برای دوم‌محرم حسین«ع»ودعا برای شیعیان ✍🏻به قلم: 🏴🏴🏴🏴🏴 آفتاب آرام‌آرام بر دشت پهن می‌شد. باد گرم بیابان، شن‌های طلایی را روی زمین می‌غلتاند. کاروان خسته بود. روزها بود که از شهری به شهری دیگر رفته بودند؛ کودکان تشنه، زنان خسته، مردانی که می‌دانستند مقصد این سفر، مقصدی عادی نیست. ناگهان اسب حسین ایستاد،نه تازیانه‌ای در کار بود و نه مانعی در راه.اسب دیگر قدم برنداشت.سکوتی عجیب بر کاروان افتاد.همه نگاه‌ها به فرزند فاطمه دوخته شد.امام آرام از اطرافیان پرسید: «نام این سرزمین چیست؟» گفتند:«غاضریه.» حضرت سر به زیر انداختند.فرمودند:«نام دیگری هم دارد؟» گفتند:«شاطی الفرات…» چشمان امام به دوردست‌ها دوخته شد؛ به همان فراتی که موج‌هایش در آفتاب می‌درخشید. دوباره پرسیدند:«نام دیگری ندارد؟» مرد گفت:«کربلا…» کربلا… همین یک کلمه کافی بود.گویی تمام آسمان بر قلب حسین فرود آمد. رنگ از چهره حضرت پرید.دستان مبارکش لرزید.آهی از عمق جان کشید؛ آهی که انگار سال‌ها در سینه مانده بود. اشک در چشمانش حلقه زد.سپس با صدایی بغض‌آلود فرمود:«به خدا قسم همین‌جاست…» همه مات و مبهوت نگاه می‌کردند. -«به خدا قسم اینجا محل ریخته شدن خون‌های ماست…» صدای گریه از میان زنان بلند شد. -«به خدا قسم اینجا مردان ما را خواهند کشت…» نگاه امام به جوانان بنی‌هاشم افتاد؛ به علی‌اکبر، به قاسم، به عباس…انگار پیکرهای غرق به خونشان را می‌دید. -«به خدا قسم اینجا زنان و کودکان ما را به اسارت می‌برند…» ناگهان نگاهش به خیمه‌ها افتاد. به رقیه،به سکینه، به دخترانی که بی‌خبر از آینده کنار شترها بازی می‌کردند. حسین چه می‌دید؟چه بر دلش می‌گذشت؟پدری که از همین حالا می‌داند دختر سه‌ساله‌اش قرار است میان خرابه‌های شام، سر بریده پدر را در آغوش بگیرد،چگونه اشک نریزد؟ حضرت فرمود:«فرود آیید… اینجا محل قبرهای ماست.» و کاروان فرود آمد… اما مصیبت حسین فقط کربلا نبود. هنوز چند روزی تا عاشورا مانده بود. امام دلش به مردم کوفه خوش نبود، اما هنوز برای هدایتشان تلاش می‌کرد. نامه‌ای نوشت.آخرین دعوت.آخرین حجت. نامه را به دست مردی وفادار سپرد؛ قیس بن مسهرصیداوی. قیس نامه را گرفت و راه افتاد.او می‌دانست این راه، راه شهادت است. اما مگر می‌شود فرستاده حسین باشی و از مرگ بترسی؟در میانه راه، مأموران ابن‌زیاد او را گرفتند.نامه را خواستند. قیس نامه را پاره کرد تا به دست دشمن نیفتد.او را نزد ابن‌زیاد بردند.گفتند:«بر فراز قصر برو و حسین را دشنام بده!» قیس بالا رفت،مردم کوفه جمع شدند. همه منتظر بودند.اما ناگهان صدای او در شهر پیچید:«ای مردم! من فرستاده حسین بن علی هستم… به یاری او بشتابید…» سپس یزید و ابن‌زیاد را لعنت کرد. خشم ابن‌زیاد شعله کشید.دستور داد… او را از بالای قصر به پایین انداختند. پیکر قیس بر زمین افتاد.استخوان‌ها شکست.خون بر سنگ‌های کوفه جاری شد.اما لب‌هایش هنوز نام حسین را زمزمه می‌کرد… چند روز بعد خبر را به امام رساندند. کاروان در سکوت فرو رفت.همه چشم به چهره حسین دوختند.امام لحظه‌ای سر به آسمان بلند کرد.اشک بر گونه‌هایش جاری شد.این چندمین یار بود که از دست می‌داد؟ مسلم… هانی… و حالا قیس… غربت از هر سو امام را احاطه کرده بود. نامه می‌نوشت، فرستاده می‌فرستاد، دعوت می‌کرد،اما یکی پس از دیگری شهید می‌شدند. در آن لحظه، حسین دست به دعا برداشت و فرمود:«خدایا، برای ما و شیعیان ما نزد خود منزلتی کریمانه قرار بده و ما را در جوار رحمتت گرد هم آور…» چه دعای عجیبی…در اوج مصیبت، باز هم به فکر شیعیانش بود. در اوج تنهایی، باز هم برای ما دعا می‌کرد. این روزها اگر کسی دلش شکست، یادش باشد…هنوز حسین همان حسین است. همان امام غریبی که در روز دوم محرم، میان بیابان ایستاد، به قتلگاهش نگاه کرد، به اسارت خاندانش نگاه کرد، به غربت یارانش نگاه کردو باز دستش را به سوی خدا بلند کرد و برای ما دعا نمود. السلام علیک یا اباعبدالله… السلام علیک یا غریب کربلا… 🖤 🔴💢 رفیق صمیمی آثار قلمی دکتر حسین زکریائی عزیزی؛نویسنده و روزنامه نگار ودبیرکل مجمع خبرنگاران ونویسندگان دفاع مقدس ومقاومت https://eitaa.com/refighesamimi ‌https://ble.ir/refighsamimi
آنجاكه پای عزت ايران وانقلاب درميان است, مردان ميدان از مسئوليت فرار نمى كنند. همانگونه كه رهبر حكيم انقلاب اسلامى درپيام شان فرمودند، رئيس جمهور مسئوليت يك تصميم تاريخى را پذيرفت وبراى پاسدارى از حقوق ملت وجبهه مقاومت، هزينه آن را نيز بر عهده گرفت. ايثار يعنى، پذيرش مسئوليت هاى بزرگ و ياسخكَويي در برابر ملت. مسعود پزشكيان، همان رزمنده سال هاى دفاع مقدس است. 🔴💢 رفیق صمیمی آثار قلمی دکتر حسین زکریائی عزیزی؛نویسنده و روزنامه نگار ودبیرکل مجمع خبرنگاران ونویسندگان دفاع مقدس ومقاومت https://eitaa.com/refighesamimi ‌https://ble.ir/refighsamimi
التماس دعا 🔴💢 رفیق صمیمی نشر آثار حسین زکریائی عزیزی؛نویسنده و روزنامه نگار https://eitaa.com/refighesamimi ‌https://ble.ir/refighsamimi
🏴السلام علیک یاسیدی ومولا ؛یااباعبدالله «ع»🏴 سلام ودرود شام عاشوراوشام غریبان ؛ آن‌گاه که خورشید بر پیکرِ پاره‌پاره حسین(ع) غروب کرد و خیمه‌های اهل‌بیت در آتش غربت سوخت… این ماتم جان‌سوزبرشما تسلیت باد. التماس دعا،حسین زکریائی
داستانکی برای سه ساله ابی عبدالله«ع»حضرت رقیه «س» ✍🏻به قلم: 💢🏴🏴🏴🏴 شب، آرام روی شانه‌های کربلا نشسته بود.بین‌الحرمین پر از نور بود؛ نوری که از گنبد طلایی حضرت اباعبدالله الحسین«ع»می‌ریخت و روی سنگ‌های صیقلی حرم پخش می‌شد. زائرها آهسته راه می‌رفتند؛ بعضی با اشک، بعضی با ذکر، بعضی با نگاه‌هایی که انگار سال‌ها حرف نگفته در خود داشت. حسین، دست دختر کوچکش فاطمه را گرفته بود و روبه‌روی حرم آقا سیدالشهدا علیه‌السلام نشست. فاطمه چادرش را کمی جلو کشید. نگاهش به گنبد افتاد. بعد به پرچم سرخ بالای حرم خیره شد و آرام پرسید:بابا حسین… حسین سرش را پایین آورد. ـ جانم فاطمه ی بابا؟ ـ حضرت رقیه هم باباشو خیلی دوست داشت؟ حسین لحظه‌ای سکوت کرد. انگار همین سؤال کوچک، درِ یک روضه بزرگ را باز کرد. نگاهش را به گنبد دوخت و گفت:خیلی دخترم… آن‌قدر که بعد از عاشورا، همه غصه‌اش فقط یک جمله بود: «بابایم کجاست؟» فاطمه کمی خودش را به پدر نزدیک‌تر کرد. ـ بابا… برام تعریف می‌کنی؟ حسین نفس عمیقی کشید. صدای همهمه زائرها آرام‌آرام از گوشش دور شد. انگار زمان عقب رفت؛ تا همان ظهر داغ، تا همان خیمه‌های سوخته، تا همان بیابان بی‌پناه. گفت:دخترم!روز عاشورا، کربلا فقط یک میدان جنگ نبود؛ کربلا امتحان دل‌ها بود.آفتاب با تمام توان می‌تابید. زمین داغ بود. صدای سم اسب‌ها، صدای شمشیرها، صدای گریه کودکان، همه در هم پیچیده بود. از صبح، یاران امام حسین علیه‌السلام یکی‌یکی به میدان رفتند و دیگر برنگشتند. در میان خیمه‌ها، دختری کوچک بود؛ حضرت رقیه سلام‌الله‌علیها. چشم‌هایش دنبال یک نفر می‌گشت. بابا. هر بار صدای اسبی می‌آمد، از جا بلند می‌شد. گوشه خیمه را کنار می‌زد و می‌پرسید:«عمه جان… بابایم آمد؟» و حضرت زینب سلام‌الله‌علیها، با آن دل داغ‌دیده، سعی می‌کرد آرامش کند. دست روی سرش می‌کشید و می‌گفت: «دخترم… صبر کن… بابایت مشغول دفاع از دین خداست.» اما مگر دل دختر سه‌ساله صبر می‌شناسد؟او فقط آغوش پدرش را می‌خواست. فاطمه آهسته پرسید:بابا… حضرت زینب همه بچه‌ها رو نگه می‌داشت؟ حسین گفت:آره دخترم… از وقتی مردهای خیمه یکی‌یکی شهید شدند، حضرت زینب شد پناه همه بچه‌ها. خودش داغ برادر دیده بود، داغ فرزند دیده بود، داغ عزیزان دیده بود؛ اما هنوز باید بچه‌ها را آرام می‌کرد. هنوز باید خیمه‌ها را حفظ می‌کرد. هنوز باید نگذارد دل بچه‌ها از ترس پاره شود. ظهر عاشورا که گذشت، میدان آرام آرام ساکت شد.سکوتی آمد که از هر فریادی سنگین‌تر بود. حضرت رقیه دوباره بیرون خیمه آمد. نگاه کرد.نه عمو عباس را دید.نه داداش علی‌اکبر را.نه قاسم را.نه اصحاب را.و نه بابا را.فقط خاک بود.نیزه بود.دشمن بودو آسمانی که انگار دیگر طاقت نگاه کردن نداشت. بعد از شهادت امام حسین علیه‌السلام، دشمن به خیمه‌ها حمله کرد. آتش آوردند.شعله‌ها روی پارچه‌های خیمه افتاد.دود بالا رفت.کودکان ترسیده بودند. یکی دنبال عمه می‌دوید، یکی مادرش را صدا می‌زد، یکی از شدت ترس زمین می‌خورد. حضرت زینب سلام‌الله‌علیها میان آتش و دود می‌دوید.یک کودک را از میان شعله‌ها بیرون می‌کشید.یکی را در آغوش می‌گرفت.یکی را صدا می‌زد. و در همان حال، دلش کنار گودی قتلگاه مانده بود؛ جایی که برادرش حسین روی خاک افتاده بود.رقیه میان دود و آتش گریه می‌کرد:«بابا… بابا…» اما جوابی نمی‌آمد. فاطمه دست پدرش را محکم گرفت. ـ بابا حسین… حضرت زینب خودش هم گریه می‌کرد؟ حسین گفت:گریه می‌کرد دخترم… اما آرام. چون اگر زینب می‌شکست، بچه‌ها از هم می‌پاشیدند. زینب باید هم خواهرِ داغ‌دیده می‌بود، هم مادرِ بچه‌های یتیم، هم نگهبان پیام عاشورا. شب یازدهم رسید.نه چراغی بود.نه خیمه‌ای سالم.نه غذایی.نه آبی. کودکان روی خاک نشسته بودند. بعضی از خستگی خوابشان برده بود. بعضی در خواب هم گریه می‌کردند.رقیه اما آرام نمی‌گرفت. سرش را روی دامن حضرت زینب گذاشته بود و با صدایی خسته می‌گفت:«عمه جان… بابایم کجاست؟» حضرت زینب اشک‌هایش را پنهان می‌کرد.می‌دانست اگر بگوید بابایت شهید شده، قلب کوچک رقیه تاب نمی‌آورد.فقط او را به سینه می‌چسباند و می‌گفت:«دخترم… آرام باش…» صبح شد.کاروان اسرا را حرکت دادند. از کربلا تا کوفه.از کوفه تا شام.راهی سخت.راهی پر از نگاه‌های سنگین، حرف‌های تلخ، سنگ و طعنه. حضرت زینب در تمام راه مراقب بچه‌ها بود.اگر کودکی از شتر می‌افتاد، او دلش می‌لرزید.اگر کودکی آب می‌خواست، جگرش آتش می‌گرفت.اگر رقیه پدرش را صدا می‌زد، زینب هزار بار در دلش می‌مرد و باز زنده می‌شد.تا رسیدند به شام.شام را آذین بسته بودند.مردم شادی می‌کردند، بی‌آنکه بدانند این اسیران، دختران و فرزندان پیامبرند. آن‌ها را در خرابه‌ای جای دادند.خرابه‌ای سرد.بی‌فرش.بی‌ شمع و چراغ.بدون آرامش . شب‌ها باد از شکاف دیوارها می‌وزید. کودکان خودشان را جمع می‌کردند. حضرت زینب میان آن‌ها می‌نشست؛ مثل کوهی که شکسته
بود، اما هنوز سایه داشت. رقیه هر شب با همان دل کوچک، یک سؤال می‌پرسید:«عمه جان… بابایم کی می‌آید؟» تا اینکه شبی، رقیه خواب دید. دید پدرش آمده.دید امام حسین علیه‌السلام او را در آغوش گرفته. دید صورتش را بوسیده.از خواب پرید. گریه کرد.خرابه پر از صدای ناله شد. «بابایم را می‌خواهم… همین حالا بابایم را می‌خواهم…» حضرت زینب او را در آغوش گرفت. گفت:«دخترم آرام باش…» اما رقیه آرام نمی‌شد.صدای گریه‌اش به کاخ یزید رسید. پرسیدند:«این کودک چرا گریه می‌کند؟» گفتند:«پدرش را می‌خواهد.» دستور دادند سر مقدس امام حسین علیه‌السلام را برایش ببرند. لحظاتی بعد، طشتی آوردند.پارچه‌ای روی آن بود.خرابه ساکت شد.رقیه با چشم‌های اشک‌آلود نگاه کرد.فکر کرد شاید برایش غذا آورده‌اند. رو به حضرت زینب کرد و گفت:«عمه جان… من که غذا نخواستم… من بابایم را می‌خواستم…» حضرت زینب دیگر نتوانست چیزی بگوید.دست‌هایش لرزید.دلش می‌دانست زیر آن پارچه چیست. اما رقیه، کودک بود.نمی‌دانست دنیا چقدر می‌تواند بی‌رحم باشد. پارچه کنار رفت.چشم رقیه افتاد به صورت پدر. همان صورتی که شب‌ها روی سینه‌اش آرام می‌گرفت. اما حالا خون‌آلود بود. محاسنش غرق خون بود. دندان های بابا شکسته بود. لب‌هایش زخمی بود و دیگر جواب نمی‌داد. رقیه خودش را روی سر پدر انداخت. صورتش را بوسید.گریه کرد و گفت:«بابا جان… چه کسی مرا یتیم کرد؟» «بابا جان… چرا جوابم را نمی‌دهی؟» «بابا جان… بعد از تو عمه‌ام چقدر تنها شد…» حضرت زینب کنار خرابه نشسته بود. دست بر سینه داشت.نگاه می‌کرد به دختری که روی سر بریده پدرش آرام می‌گرفت.شاید همان لحظه با دل شکسته گفت:«برادرم حسین… امانتت را آوردم… اما ببین با امانتت چه کردند…» خرابه شام پر از گریه شد.رقیه آن‌قدر با پدر حرف زد، آن‌قدر صورت پدر را بوسید، آن‌قدر درد دل کرد، تا کم‌کم صدایش آرام شد.سرش روی صورت پدر ماند. نفس‌هایش آهسته شد. و بعد…دیگر صدایی از رقیه نیامد. دختر سه‌ساله حسین، در خرابه شام، کنار سر پدرش آرام گرفت.برای همیشه. حسین دیگر نتوانست ادامه بدهد.چشمانش خیس شده بود. فاطمه سرش را روی سینه پدر گذاشته بود و آرام گریه می‌کرد. بین‌الحرمین هنوز روشن بود.زائرها هنوز می‌آمدند و می‌رفتند.اما برای حسین و فاطمه، انگار همان خرابه شام در دل کربلا زنده شده بود. فاطمه سرش را بلند کرد.به گنبد امام حسین علیه‌السلام نگاه کرد و آهسته پرسید:بابا حسین… الان حضرت رقیه پیش باباشه؟ حسین اشک‌هایش را پاک کرد.لبخند زد؛ لبخندی غمگین و آرام. ـ آره فاطمه جان… سال‌هاست پیش باباشه. اما روضه‌اش هنوز دل‌ها رو می‌سوزونه. چون رقیه فقط یک دختر سه‌ساله نبود؛ سند مظلومیت حسین بود. و حضرت زینب، نگذاشت این مظلومیت در خرابه شام دفن شود. باد آرامی در بین‌الحرمین پیچید.پرچم سرخ حرم تکان خورد.فاطمه دست کوچکش را به سمت گنبد بلند کرد و زیر لب گفت: ـ السلام علیک یا اباعبدالله… و حسین، در دلش گفت:سلام بر زینب؛ سلام بر صبرش؛سلام بر دل سوخته‌اش؛و سلام بر رقیه‌ای که با گریه‌های کودکانه‌اش، هنوز شام را رسوا می‌کند. 🔴💢 رفیق صمیمی آثار قلمی دکتر حسین زکریائی عزیزی؛نویسنده و روزنامه نگار ودبیرکل مجمع خبرنگاران ونویسندگان دفاع مقدس ومقاومت https://eitaa.com/refighesamimi ‌https://ble.ir/refighsamimi
🖊️ جای خالی آغوش پدربزرگ 📝 * داستانکی بر اساس تصویری به یاد مانده از * حالا هروقت به خانه پدربزرگ می روند، تا پایش به زمین می رسد و از آغوش مادر رها می شود، اتاق های خانه را یك به یک می گردد; از کنار سبد اسباب بازی هایش بی توجه رد می شود؛ انگار کن گم کرده ای دارد و نمی یابدش؛ خانه را چرخ می زند، با چشمانی کنجکاو و متعجب، آخر عادت داشت هروقت به خانه پدربزرگ می آمدند اولین جایی که در آن آرامش را حس می کرد و مشامش پر می شد از آن بوی خوش عطر و غرق در بوسه می شد، آغوش پدربزرگ بود. حالا چند وقت بود گرمای صورت و نرمی ریش های جوگندمی اش را حس نکرده بود؛ به در و دیوار سیاه پوش خانه هنوز با تعجب نگاه می کرد و می گشت اتاق به اتاق خانه پدربزرگ را؛ سید عادت شان داده بود که هروقت به آن خانه می آیند اولین جا که باید بروند آغوش اوست ولی دیگر پدربزرگ نبود که با پاهای کوچکش بدود و به اتاق اش برود و غرق شود در آن اقیانوس مهر و محبت؛ چه می دانست که سید بدست پلیدترین انسان نماها ه‍مچو یاران جد بزرگوارشان، ابی عبدالله الحسین علیه السلام همه ی کودکان و نوجوانان و مردم کشورش شده است. جستجو که تمام می شد و پدربزرگ را نمی یافت، غم زده، می رفت پای میز کوچکی که مدتی است پارچه سیاه روی آن انداخته اند و یک ترمه بر روی آن؛ دوتا سینی حلوا و خرما و دو شمع مشکی در دوطرف قاب عکس او در آغوش پدربزرگ. خیلی آرام و با وسواس قاب عکس راکه جلویش قرآن پدربزرگ بر روی رحل قرار داشت برمی داشت و به کنج اتاق سید پناه می برد و به آغوش اش می کشید. در همان گوشه ی اتاق، ناگاه بوی خوش عطر پدربزرگ مشامش را پر می کرد و شبنم از چشمان اش جاری می شد و دعا می کرد که هرچه زودتر مأموریت پدربزرگ تمام شود، آخر به او گفته بودند سید مأموریت است.....
داستانکی برای شهید«فریبرزکشوردوست» همسایه «آقای شهید» به قلم: ♦️💢 ظهر عاشورا بود… آفتاب، بی‌رحمانه بر آسفالت داغ خیابان «کشوردوست» می‌تابید. صدای سنج و طبل از دور شنیده می‌شد و کم‌کم به خانه‌ای قدیمی نزدیک می‌شد؛ خانه‌ای که سال‌ها بود صاحب اصلی‌اش دیگر در را به روی هیئت باز نمی‌کرد. ناگهان، درست مقابل همان خانه، هیئت ایستاد. چند مرد، «هیکل» سنگین هیئت حضرت علی‌اکبر(ع) را آرام بر زمین گذاشتند. سکوتی عجیب بر جمعیت نشست. فقط صدای گریه پیرزنی از پشت پنجره شنیده می‌شد. همه می‌دانستند این توقف، بخشی از مسیر هیئت نیست؛ اینجا قرار دیدار با شهیدی بود که سال‌ها پیش از میانشان رفته بود. رهگذری که برای نخستین بار این صحنه را می‌دید، آرام از پیرمردی پرسید: «اینجا چه خبر است؟» پیرمرد با نگاهی که سال‌ها خاطره در آن موج می‌زد، گفت: «اینجا خانه فریبرز است… هر سال ظهر عاشورا، بچه‌های هیئت برای سلام دادن به او می‌آیند.» 🔹⸻🔹 شاید بسیاری از کسانی که امروز از خیابان کشوردوست عبور می‌کنند، تصور کنند نام این خیابان یادگار رهبر شهید انقلاب اسلامی است؛ رهبری که نماد عشق به ایران بود. اما حقیقت این است که سال‌ها پیش، این خیابان به نام جوان دیگری مزین شد؛ شهید فریبرز کشوردوست، ورزشکاری خوش‌نام که در سال ۱۳۵۸ به شهادت رسید. برای شناخت او، سراغ خواهرش، دکتر فرزانه کشوردوست، رفتیم؛ خواهری که هنوز با گذشت دهه‌ها، وقتی از برادرش حرف می‌زند، انگار خاطرات دوباره جان می‌گیرند. او لبخند می‌زند و می‌گوید: «فریبرز عاشق هیئت بود؛ عشقی که از مادرم به ارث برده بود. آن روزها، در دوران حکومت شاه، هیئت رفتن مثل امروز نبود. اما هیچ‌چیز نمی‌توانست او را از مسجد حضرت سجاد(ع) در ابتدای خیابان فخررازی دور کند. هیئت آن مسجد، هیئت حضرت علی‌اکبر(ع) بود و فریبرز همیشه خودش را به آنجا می‌رساند.» کمی سکوت می‌کند؛ انگار تصویری قدیمی از برابر چشمانش می‌گذرد. «رسمش این بود که “هیکل” هیئت را روی دوش بگیرد. هیکل خیلی سنگین بود؛ آن‌قدر که هر کسی توان بلند کردنش را نداشت. اما فریبرز با عشق آن را حمل می‌کرد. برای او، این فقط یک وسیله نبود؛ افتخار خدمت به سیدالشهدا(ع) بود.» 🔹⸻🔹 بعد از شهادت فریبرز، انتظار می‌رفت همه‌چیز به خاطره تبدیل شود؛ اما عاشورا، هر سال، خاطره را دوباره زنده می‌کرد. خواهرش می‌گوید: «تا حدود پنج سال بعد از شهادتش که هنوز در همان خانه زندگی می‌کردیم، هر ظهر عاشورا هیئت حضرت علی‌اکبر(ع) مسیرش را طوری تنظیم می‌کرد که مقابل خانه ما بایستد. درست هنگام اذان ظهر، هیکل‌ها را بر زمین می‌گذاشتند، سکوت می‌کردند و به احترام فریبرز ادای احترام می‌کردند.» شاید آن چند دقیقه برای رهگذران فقط توقف یک هیئت بود؛ اما برای مادر شهید، برای خواهر و برادرانش، انگار فریبرز دوباره به خانه برگشته بود. 🔹⸻🔹 بعضی آدم‌ها با مدال‌هایشان شناخته می‌شوند، بعضی با مقام و مسئولیتشان؛ اما فریبرز کشوردوست، سال‌ها بعد از شهادتش، با همان عشق بی‌ادعا به هیئت امام حسین(ع) شناخته می‌شود. و شاید راز ماندگاری انسان‌ها همین باشد؛ اینکه پیش از آنکه نامشان بر تابلوی یک خیابان بنشیند، در دل مردم جا باز کرده باشند. یادمان باشد او «شهید فریبرزکشوردوست» قبل از اینکه در دل میلیون ها انسان حق طلب وعاشق حسین«ع»بنشیند در دل «آقای شهیدما» جاباز کرده بود. عاش سعیدا ومات سعیدا 🔴💢 رفیق صمیمی آثار قلمی دکتر حسین زکریائی عزیزی؛نویسنده و روزنامه نگار ودبیرکل مجمع خبرنگاران ونویسندگان دفاع مقدس ومقاومت https://eitaa.com/refighesamimi ‌https://ble.ir/refighsamimi
داستانکی‌برای قهرمان تیزپرواز آسمان ایران جان ؛امیرسرلشکرخلبان«عباس دوران» ♦️به مناسبت ایام‌شهادت♦️ 🔹به قلم‌: 💢♦️ تابستان ۱۳۶۱ بود. بغداد می‌خواست لباسی از امنیت و شکوه بر تن کند. خیابان‌های شهر را با بنزهای تشریفاتی تازه‌خریداری‌شده آراسته بودند، پرچم‌ها آماده برافراشته شدن بودند و صدام حسین با اطمینان از میزبانی اجلاس سران کشورهای غیرمتعهد سخن می‌گفت. او باور داشت که جنگ، هرچقدر هم در مرزها شعله بکشد، هرگز به قلب بغداد نخواهد رسید. اما تاریخ، گاهی تنها به تصمیم یک انسان گره می‌خورد. در همان روزها، در آن سوی مرز، خلبانی ایرانی آرام و مصمم خود را برای پروازی آماده می‌کرد که با هیچ مأموریت دیگری شباهت نداشت. سرهنگ خلبان عباس دوران، مردی که سال‌ها آسمان را خانه خود کرده بود، به خوبی می‌دانست مأموریتی که پیش رو دارد، شاید بلیت بی‌بازگشت او باشد. با این حال، نه تردیدی در نگاهش دیده می‌شد و نه لرزشی در دستانش. تنها چیزی که در دلش موج می‌زد، احساس مسئولیت در برابر سرزمینی بود که برایش از جان عزیزتر بود. جنگنده F-4 او با غرش سهمگین موتورهایش از باند برخاست و آسمان را شکافت. بغداد هنوز در خواب غرور بود؛ خوابی که قرار بود تا دقایقی دیگر برای همیشه آشفته شود. هواپیما از میان دیوارهای آتش و پدافند عبور کرد و پالایشگاه الدوره را هدف قرار داد. انفجار، سکوت صبحگاهی بغداد را در هم شکست. دود سیاه به آسمان پیچید و آژیرهای خطر، شهری را که قرار بود نماد امنیت باشد، در وحشت فرو بردند. اما مأموریت هنوز پایان نیافته بود. آتش، بال‌های جنگنده را در آغوش گرفته بود. هر لحظه احتمال سقوط بیشتر می‌شد. در کابین عقب، کمک‌خلبان «منصور»هنوز فرصت نجات داشت. عباس بدون درنگ فرمان خروج اضطراری را صادر کرد و ضامن صندلی پران را کشید. او می‌خواست هم‌رزمش «منصور»زنده بماند؛ اما برای خودش تصمیم دیگری گرفته بود. سال‌ها پیش به دوستانش گفته بود: «بعثی‌ها آرزوی اسارت مرا به گور خواهند برد.» اکنون زمان عمل به همان عهد فرا رسیده بود. جنگنده شعله‌ور، دیگر تنها یک هواپیما نبود؛ تیری آتشین بود که با اراده خلبانش به سوی قلب بغداد می‌رفت. عباس می‌توانست برای نجات خود تلاش کند، اما انتخابش چیز دیگری بود. او هواپیما را به مسیر آخر هدایت کرد؛ مسیری که پایانش در میان دود، آتش و انفجار گم شد. لحظه‌ای بعد، آسمان بغداد با ستونی از دود پوشیده شد و رویای صدام نیز در همان دود فرو رفت. خبر این عملیات، خیلی زود از مرزها گذشت. جهان دریافت که بغداد آن شهر امن و آرامی نیست که حکومت بعثی ادعا می‌کرد. اندکی بعد، تصمیم گرفته شد اجلاس سران کشورهای غیرمتعهد در بغداد برگزار نشود و محل برگزاری آن تغییر کند. نتیجه‌ای که برای جمهوری اسلامی ایران از نظر سیاسی اهمیتی بسیار داشت. اما آن سوی این پیروزی، خانواده‌ای چشم‌انتظار ماندند؛ سال‌هایی طولانی، بی‌آنکه پیکر عزیزشان به خانه بازگردد. بیست سال گذشت. سرانجام در دوم مرداد ۱۳۸۱، بقایای پیکر عباس دوران به میهن بازگشت. مردم، قهرمانی را بدرقه کردند که سال‌ها پیش در آسمان بغداد جاودانه شده بود. او این بار نه با غرش موتورهای جنگنده، بلکه بر دوش مردمی بازگشت که نامش را فراموش نکرده بودند. در دارالرحمه شیراز، آرام گرفت؛ اما روایتش هرگز آرام نگرفت. زیرا بعضی انسان‌ها با مرگ از یاد نمی‌روند. آنان در حافظه یک ملت زندگی می‌کنند؛ در هر بار که نام وطن برده می‌شود، در هر روایت از شجاعت و در هر صفحه‌ای از تاریخ که ثابت می‌کند گاهی سرنوشت یک ملت، با تصمیم استوار یک انسان در کابین جنگنده‌ای شعله‌ور تغییر می‌کند. 🔴💢 رفیق صمیمی آثار قلمی دکتر حسین زکریائی عزیزی؛نویسنده و روزنامه نگار ودبیرکل مجمع خبرنگاران ونویسندگان دفاع مقدس ومقاومت https://eitaa.com/refighesamimi ‌https://ble.ir/refighsamimi