eitaa logo
رفیق فاب :)
116 دنبال‌کننده
84 عکس
7 ویدیو
0 فایل
اینجا... هدف از اینجا روزمرگی های دوتا دختر نیست؛ وقت شما ارزشمند تر از اونیه که ما بخوایم اینجا از خودمون بگیم! حتی رفیق فاب هم منظور مادوتا نیستیم؛ یکی دیگه ست؛ ما قراره به یه هدف مهم تر نزدیک بشیم...(:
مشاهده در ایتا
دانلود
این یه عکسم از یلدای امسال که چون با ولادت حضرت زهرا مقارن شده بود ، دکور رو ترکیبی زدیم😌🌸
امروز خاص ترین روز مادریه که قراره تجربه کنم...
میدونید چرا؟
چون سعادت داشتم و امروز توی این جمع بودم🥲❤️ مهمون حضرت آقا:)
هر چقدر از حس و حال امروز بگم کم گفتم:)
هرچی بیشتر میگذره بیشتر میفهمم چقدر رشته ای که قبول شدم به روحیه م میخوره :) الحمدالله برای خدایی که انقدر قشنگ مارو میشناسه و برامون میچینه♥️
شما چی؟ الان که نزدیک امتحاناست، از درسی که میخونین و رشته ای که انتخاب کردین، لذت میبرین؟ اینجا میشنوم👀 @zedshin
خدایاشکرت بخاطر یه دیدنِ یه طلوع دیگه (:🌅
رفیق فاب :)
هرچی بیشتر میگذره بیشتر میفهمم چقدر رشته ای که قبول شدم به روحیه م میخوره :) الحمدالله برای خدایی که
سلااام در ادامه حرفی که زهرا درباره رشته اش و علاقه اش بهش زد باید بگم که حس خوب داشتن نسبت به رشته ای که توی دانشگاه میخونی خیلییییی توی حال خوبت و موفقیت آیندت تاثیر داره! پس تا میتونی توی دوران دانش آموزیت سعی کن خودت و علاقه هات و بشناسی تا موقع انتخاب رشته صاف بری سراغ علاقت و بزنی تو خال:)
الهی استعملنی لما خلقتنی له - عاشق این جمله ی حضرت زهرام ؛)
میگف امسال کاپشن صورتیای بیشتری اومدن:)
وقتی برمیگردم به سال پیش و بهش فکر میکنم انگار همه اون لحظه هایی که پشت سر گذروندم یه خواب بوده. پارسال مثه امشب توی راه کرمان بودیم.تمام مسیر و داشتیم دست میزدیم و سرودای روز مادر و میخوندیم. آخه شب ولادت حضرت زهرا بود.تو وجود تک تکمون یه شوق عجیبی بود.اولین سفر دانشگاه، اونم کرمان، اونم سالگرد شهادت حاج قاسم توی روز مادر‌. ولی با همه خوشحالی ای که داشتم دلم شور میزد.چند بار به مامانم زنگ زدم و حتی یه بار پشت تلفن بغض گلوم و گرفت. دلیلش و نمیدونستم ولی فردا شبش دقیقا همون ساعتا دلیلش و فهمیدم... وقتی اتوبوسمون رسید گلزار دقیقا تو فاصله صد قدمی ما انفجار اول اتفاق افتاد،همون موقع برگشتیم سمت دانشگاه فرهنگیان کرمان و توی حیاط نشستیم و با هم دعای توسل خوندیم. بعد یک ساعت بچه های اتوبوس اول دونه دونه رسیدن. از وسط میدون جنگ اومده بودن. یه سریا خسته و مبهوت. یه سریا گریون و پریشون. ما اومده بودیم جلوی در و بچه ها رو آروم میکردیم تا اینکه دیدیم یه هول و ولایی افتاد بین مسئولای بسیج. به ما گفتن بریم تو اتاقا ولی با پرس و جو از این و اون فهمیدیم یکی از بچه ها برنگشته! یکی با گریه اومد و گفت شهید شده یکی اومد گفت نه گم شده هنوز خبری ازش نیست. هر کی یه چیزی میگفت و حال هممون بد بود. تا اینکه به من زنگ زدن و گفتن بیا روضه بخون بچه ها یکم آروم بشن. روضه حضرت رقیه خوندم.روضه گم شدن تو صحرا خوندم. خوندم: صد پسر در خون بغلتد گم نگردد دختری. ولی دختر ما هم گم شده بود هم توی خون غلتیده بود... اون شب سه بار روضه خوندم.با رقیه شروع کردم بعد توی اتاقمون دست به دامن عباس شدم و آخرش بهم زنگ زدن و گفتن تو بیا با روضه علی اکبر خبر شهادت فائزه رو به بچه ها بده. رو به روی همسفرا و رفیقای فائزه نشستم بغض گلوم و خوردم و خوندم:جوانان بنی هاشم بیایید علی را بر در خیمه رسانید... گریه!فقط صدای گریه می اومد... دیگه بعد اون شب هر روضه علی اکبری برای من شب ۱۳ دی کرمانه. اسم علی اکبر که میاد بغض اون شب دوباره می شینه تو گلوم و زیر لب به فائزه میگم یاد باشه من اولین روضه خونت بودما! من و یادت نره فردای قیامت!...