وقتی برمیگردم به سال پیش و بهش فکر میکنم انگار همه اون لحظه هایی که پشت سر گذروندم یه خواب بوده.
پارسال مثه امشب توی راه کرمان بودیم.تمام مسیر و داشتیم دست میزدیم و سرودای روز مادر و میخوندیم. آخه شب ولادت حضرت زهرا بود.تو وجود تک تکمون یه شوق عجیبی بود.اولین سفر دانشگاه، اونم کرمان، اونم سالگرد شهادت حاج قاسم توی روز مادر.
ولی با همه خوشحالی ای که داشتم دلم شور میزد.چند بار به مامانم زنگ زدم و حتی یه بار پشت تلفن بغض گلوم و گرفت. دلیلش و نمیدونستم ولی فردا شبش دقیقا همون ساعتا دلیلش و فهمیدم...
وقتی اتوبوسمون رسید گلزار دقیقا تو فاصله صد قدمی ما انفجار اول اتفاق افتاد،همون موقع برگشتیم سمت دانشگاه فرهنگیان کرمان و توی حیاط نشستیم و با هم دعای توسل خوندیم.
بعد یک ساعت بچه های اتوبوس اول دونه دونه رسیدن.
از وسط میدون جنگ اومده بودن.
یه سریا خسته و مبهوت.
یه سریا گریون و پریشون.
ما اومده بودیم جلوی در و بچه ها رو آروم میکردیم تا اینکه دیدیم یه هول و ولایی افتاد بین مسئولای بسیج.
به ما گفتن بریم تو اتاقا ولی با پرس و جو از این و اون فهمیدیم یکی از بچه ها برنگشته!
یکی با گریه اومد و گفت شهید شده یکی اومد گفت نه گم شده هنوز خبری ازش نیست.
هر کی یه چیزی میگفت و حال هممون بد بود. تا اینکه به من زنگ زدن و گفتن بیا روضه بخون بچه ها یکم آروم بشن.
روضه حضرت رقیه خوندم.روضه گم شدن تو صحرا خوندم.
خوندم: صد پسر در خون بغلتد گم نگردد دختری.
ولی دختر ما هم گم شده بود هم توی خون غلتیده بود...
اون شب سه بار روضه خوندم.با رقیه شروع کردم بعد توی اتاقمون دست به دامن عباس شدم و آخرش بهم زنگ زدن و گفتن تو بیا با روضه علی اکبر خبر شهادت فائزه رو به بچه ها بده.
رو به روی همسفرا و رفیقای فائزه نشستم بغض گلوم و خوردم و خوندم:جوانان بنی هاشم بیایید علی را بر در خیمه رسانید...
گریه!فقط صدای گریه می اومد...
دیگه بعد اون شب هر روضه علی اکبری برای من شب ۱۳ دی کرمانه.
اسم علی اکبر که میاد بغض اون شب دوباره می شینه تو گلوم و زیر لب به فائزه میگم یاد باشه من اولین روضه خونت بودما!
من و یادت نره فردای قیامت!...
#بغض_موندگار
میگفت:
شب لیله الرغائب، شبِ رغبت هاست.
تو این شب آرزو کنین که خدا میل و رغبت هاتون رو به سمت خودش بکشه :)))
~ همین جمله از امروز برام کافی بود تا امشبم متفاوت تر باشه
این یه سالی که گذروندیم، بخاطر رفیق فابِ پنجشنبه ها، با قرآن دوست تر شدیم؛
همین باعث شد خیلیی زندگی مون تفاوت کنه با قبل...
حتی الان که شب آرزوهاست، بازم میدونیم ک باید آرزوهامون در مسیر خدایی باشه که الان خیلی بیشتر قبلا ها دوسش داریم :)
و همه اینها به لطف قرآنه...
رفیق فاب :)
میگفت: شب لیله الرغائب، شبِ رغبت هاست. تو این شب آرزو کنین که خدا میل و رغبت هاتون رو به سمت خودش بک
پ.ن :
راستی؛ امروز اولین جلسه ی کارگاه مون بود.
کارگاهی به اسمِ: حرف داریم تا حرف
انشاالله که اتفاقای خوبی قراره توش بیوفته...(:🌱
وقتی یکی تازه میاد تو جمعمون و بهم میگه خیلی حالم پیشتون خوب بود امید به زندگیم صد برابر میشه و می فهمم خوب جایی و انتخاب کردم واسه خدمتگزاری:)
#تکیه_همت_دوست_داشتنی