eitaa logo
🦋 𝐸𝒱𝐸𝑅𝒴𝒟𝒜𝒴 𝐿𝐼𝐹𝐸 🦋
92 دنبال‌کننده
3.4هزار عکس
435 ویدیو
31 فایل
بـــهــ نــامــ خـــدا🦋✨ 🌿اینجا از لحظه‌هامون می‌نویسیم، از شادی‌ها،🎀 دغدغه‌ها، قهوه‌های تلخ و لبخندهای بی‌دلیله☕🙂 اگه دنبال یه گوشه‌ی آروم توی شلوغی روزگار می‌گردی، اینجا همون جاست؛🌙🌻 کپی❌ فور✅ ناشناس🌈 ☘️ https://daigo.ir/secret/61497063808
مشاهده در ایتا
دانلود
❤️
زیادمون کنید عشقا
❤️ 🧡زیادمون کنید عشقا🧡 💛زیادمون کنید عشقا💛 💚زیادمون کنید عشقا💚 💙زیادمون کنید عشقا💙 💜زیادمون کنید عشقا💜 🤍زیادمون کنید عشقا🤍 🤎زیادمون کنید عشقا🤎
ما ای که اومدیم رستوران کاج🥰✨ نماش خیلی قشنگ بود😍
نون خ هم تموم شد💫😊
ممبرای جدید خوش اومدین بمونید برامون😍❤️
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
محفل ببینیم😍🥺
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
? 📗 سمت در رفتم که قدمی عقب رفت و درو بست و گفت: - باشه من دروغ گو بمون حالت بهتر شد برو. نگاه عصبی مو بهش دوختم و گفتم: - نترس من بدتر از این هم بوده اوضاع ام جون سالم به در بردم این چیزی نیست اتفاقی واسم نمی یوفته که پرونده ات معلق بمونه. چشاشو بست و گفت: - واسه خودت می گم شبه خطرناکه بمون حالت جا بیاد بعد باهم می ریم. هلش دادم کنار و گفتم: - خودم می خوام برم نیازی به تو ندارم. درو باز کردم که بازومو گرفت کشید عقب درو بست مستقیم برد روی صندلی نشوندم و داد ‌کشید: - بمووووووووون خوب شو بعد بروووووووو. بلند شدم و توی صورت ش داد کشیدم: - حق نداری سررررر من داد بزنییییییییییییییی فکر کردی کیییییی؟ دستاشو بالا اورد و گفت: - باشه باشه ببخشید بشین توروخدا بشین حالت بهتر شد برو بشین فقط. با خشم بهش نگاه کردم و نشستم تا دید اروم گرفتم نفس شو فوت کرد از توی کمد جعبه کمک های اولیه رو اورد گذاشت روی میز روی پنبه اب ریخت و اورد سمت صورتم و خون رو پاک کرد نگاه عصبی مو بهش دوختم زدم زیر دستش که پنبه از دست ش افتاد و گفتم: - من نیازی به کمک کسی ندارم. بلند شدم بطری اب و برداشتم گرفتم رو صورتم و شستم یه چسب کندم زدم روی زخمم و نشستم سر جام. هنوز همون جور مونده بود نشست و گفت: - هر دختر دیگه ای بود کلی باید ناز می کرد تا این زخم و تمیز می کرد! حالت طلبکارانه و عصبی گفتم: - من کسی نبوده مثل بقیه دخترا لی لی به لالام بزاره که لوس بازی بلد باشم خودم یاد گرفتم خودم دست خودمو بگیرم بلند شم. ـ ـ ـــــ⊰❀⊱ـــــ ـ ـ ـ ⸾🫧‌🦋⸾⇜ ‌‌ـ ـ ـ ـــــ⊰❀⊱ـــــ ـ ـ ـ
? 📗 گوشیم زنگ خورد بی حوصله سرمو روی میز گذاشتم و دکمه اتصال و زدم که صدای یه دختری پیچید: - هوی دختره ی عجیب و غریب عوضی منو یادت میاد؟ سر بلند کردم صداش اشنا بود گفتم: - همون دختره ی بیشعور بی شخصیت نیستی که تو مدرسه حساب تو رسیدم؟ با خشم گفت: - بی شخصیت خودتی ببین من کارتو بی جواب نمی زارم اگه جرعت داری یه ساعت دیگه بیا میدون فوتبال خاکی توی جاماران تا حساب تو برسم. پوزخندی زدم و گفتم: - نه بابا؟خودت تنهایی؟ با حرص گفت: - رفقا هم هستن. خندیدم که بیشتر حرص ش در بیاد و گفتم: - خودم می دونستم اخه تنها که جرعت نداشتی حتی زنگ بهم بزنی بمون میام . قطع کردم بلند شدم که امیرعلی هم بلند شد و گفت: - کجا باز کجا؟ با حرص بهش نگاه کردم و گفتم: - به توچه؟ گفت: - ما الان همکاریم باید من بدونم. دست به کمر گفتم: - قرار شد کمکت کنم و در اضای کمک هم یه چیزایی بهم بدی دیگه یادم نمیاد چک کرده باشیم باهم که من هر جا برم هر کاری بکنم رو با تو هماهنگ کنم برو کنار یالا. لب زد: - مگه تو لاتی می خوای پاشی بری دعوا؟اون احمقه تو چی؟توهم احمقی؟ هوووفی کشیدم و گفتم: - من باید جواب این دختره رو بدم تو دلم مونده یه دل سیر کتک ش بزنم. خواستم درو باز کنم که امیرعلی تقریبا داد کشید: - اصلا تو زن منی تا من نگفتم حق نداری جایی بری. بهش نگاه کردم که جدی بهم نگاه می کرد. یهو پقی زدم زیر خنده. روی دلم خم شده بودم و می خندیدم. همه متعجب بهم نگاه می کردن. خوب که خندیدم گفتم: - اقا مثلا الان شدی اقا بالا سر؟یا غیرتی شدی روم؟بیخیآل عمو بیا برو اون ور می خوام برم من مامان و بابام تاحالا یه بار روم غیرتی نشدن حالا تو از راه نرسیده تازه یادت اومده من زن تم برو کنار سالم میام که به عملیاتت برسیم برو کنار. کنارش زدم و از در زدم بیرون. سوار ماشین شدم و سمت ادرسی که داده بود راه افتادم. تمام جاساز هامو چک کردم اوکی بود. وقتی رسیدم دختره با ۲ تا دختر دیگه و ۲ تا پسر توی میدون فوتبال بودن. با نیشخند نگاهم می کرد شاید فکر می کرد الان می رم و پیاده نمی شم! پیاده شدم و سمت شون رفتم که تعجب کردن. وایسادم جلوشون و گفتم: - جوجه لشکر کشی کردی؟ چشاش از عصبانیت دو دو می زد. ـ ـ ـــــ⊰❀⊱ـــــ ـ ـ ـ ⸾🫧‌🦋⸾⇜ ‌‌ـ ـ ـ ـــــ⊰❀⊱ـــــ ـ ـ ـ