کاش یه برگ نارنجی خشک بودم که هروقت خسته میشدم خودمو از رو درخت پرت میکردم پایین و با باد میرفتم هرجا منو میبره.
بعد از ملاقات با دکتری که اصرار داشت بیمارم، برای درمان مجبور شدم به خونه مامان بزرگ بیام. اولین باره که به اینجا میام اما همیشه ازش متنفر بودم. مامان میگفت اینجا بود که بابا خودکشی کرد. توی باغ پشت خونه... تنها چیزی که ازش مونده بود خاکسترش بود. از این خونه هم یه اتاق کوچیک و قدیمی سهم من شد. تنها دوتا پنجره داشت که یکی توسط بزرگترین و عجیب ترین درخت باغ احاطه شده بود. به اضافه بالکنی با منظره باغ پشتی. اما برعکس همیشه علاقه ای به گشتن و کشف اون خونه نداشتم.
وسیله هام گوشه و کنار اتاق پخش بودند. نمیدونستم با این قوانین مسخره مامان بزرگ چطوری تا آخر پاییز اینجا بمونم. میگفت حق باز کردن کمد رو ندارم. مدل حرف زدنش عجیبه؛ سبک صحبت کردن خودشو داره و گاهی از کلمات عجیبی استفاده میکنه. تنها چیزی که از این شهر میدونم اینه که جنگل های سرسبز و آب و هوای خوبی داره. احتمالا دکتر هم به همین دلیل اینجا رو برای درمانم پیشنهاد داد. مامان میگه مامان بزرگ وقتی همسن من بوده همین بیماری رو داشته. اما من مثل اون نیستم. من مثل اون عجیب غریب نیستم. صبح دیدمش که برگ درختا رو دفن میکرد. اون همچنین درباره شخصی به نام لوییس حرف میزد. اما هیچکس به جز من و اون تو این خونه نیست.