eitaa logo
-پناهگاه𓏲࣪.
258 دنبال‌کننده
142 عکس
11 ویدیو
0 فایل
'میتونی بارون رو به یاد بیاری؟' انباری: @secretrin «کپی از عکسا و آهنگا آزاده اما نوشته ها نه»
مشاهده در ایتا
دانلود
از بالکن درحال تماشای باغ پشتی بودم. انقدر بزرگ بود که انتهاش پیدا نبود. میتونستم خورشید رو ببینم که چطور پشت کوه ها محو میشه. باد شدیدی می وزید. شال گردنم رو محکم کردم و دستم رو دور نرده گره زدم. هرچقدر میگذشت، هوا تاریک تر میشد. صدای مامان بزرگ از پایین به گوشم رسید: _لوییس! وقت چایه. دوباره دیر نکن. اونا دارن میان. با تعجب از اتاق خارج شدم و از پله ها پایین رفتم. خونه انقدر تاریک بود که چیزی نمی دیدم. به سمت کلید چراغ ها رفتم و سعی کردم روشنشون کنم. اما چراغ ها سوخته بود. مامان بزرگ با دیدن من گفت:«چشماتو ببند. اینطوری همه جا روشن میشه» چند دقیقه هردو سکوت کردیم. من که دنبال راه چاره بودم شمعی برداشتم و روشنش کردم. ناگهان عصبانی شد و فنجون چای که دستش بود رو پرت کرد. بعد با عصبانیت گفت:«اینجا کسی حق نداره آتش روشن کنه!» بعد از گفتن این جمله دستش را روی پیشانی اش مالید. بعد با ترس گفت:«دوباره! دوباره!» به سرعت شمع رو خاموش کردم و سعی کردم آرومش کنم. اما فایده ای نداشت. فقط زیر لب میگفت:«اون به زودی برمیگرده...» همون لحظه صدای شکستن چیزی از طبقه بالا به گوش رسید. سریع خودم رو به اونجا رسوندم. یک سنگ بزرگ وسط اتاقم بود. دور و برش هم خرده شیشه. توجهم به پنجره جلب شد که شکسته بود. بیرون رو نگاه کردم اما خبری نبود. خواستم به پایین برگردم ناگهان نوری چشمم رو زد. به سرعت برگشتم و متوجه شخصی شدم که با یک چراغ قوه کنار جاده ایستاده.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
Only لباس خریدن can fix me
یه متن کوتاه مثل همیشه مینویسم بعد قسمت بعدی داستانو میذارم
همه چیز نیمه اش زیباتر است؛ و البته غم انگیزتر... نیمه ماه که درخشش لبخند آسمان میشود، نیمه عشق که هیچگاه پایان نمی پذیرد، نیمه شب که جاده تاریکِ رهگذرانی با کوله بار اشک است، نیمه راه اگر مقصد فرسنگ ها دورتر باشد، نیمه نگاه که در لحظه ای به یغما کشیده میشود، و نیمه حرف های گمشده ای که ناگهان به غارت برده شدند. _پناهگاه
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
میپرسی چرا عشقم به تو کمتره شده؟ من فقط اون رو ازت مخفی کردم. مگه از نورِ ماهِ پشتِ ابر کاسته میشه؟
میخوام این قسمت یکم طولانی تر یاشه.
قسمت سوم
چند دقیقه بهش خیره شدم. از توی تاریکی واضح دیده نمیشد. با صدای بلند گفتم:«مشکلی پیش اومده؟ کمکی از دست من ساخته ست؟» اما پاسخی نشنیدم. ناامید شدم و به پایین برگشتم. مامان بزرگ آروم شده بود. به محض دیدن من گفت:«معذرت میخوام که عصبانی شدم» بی توجه به حرفش گفتم:«یه آقایی کنار جاده ایستاده و با چراغ قوه...» حرفم رو قطع کرد و گفت:«گفتم که زود برمیگرده. شب که فرا میرسه ما نباید تماشا کنیم. چشماتو ببند چون اونا نمیدونن چی برای دیدن درسته...» اصلا متوجه منظورش نشدم. هرچی میگذشت حرفاش پیچیده تر میشد. اضافه کرد:«حالا برو بخواب... بخواب» من هم به طبقه بالا رفتم و از شدت خستگی به سرعت خوابم برد. صبح با صدای مامان بزرگ از خواب بیدار شدم. _لوییس! لوییس؟ زودتر بیا صبحانه حاضره. با خستگی از روی تخت بلند شدم و پرده رو کنار زدم. نور از قسمت شکستگی شیشه وارد اتاق شد. به طبقه پایین رفتم. مامان بزرگ زیر لب غر میزد و سفره رو مرتب میکرد. بعد از چیدن سفره صبحانه رو شروع کردیم. با ناراحتی گفتم:«میشه به مامان بگید گوشیمو بهم برگردونه؟ نمیتونم بدون اون سر کنم» گفت:«کتاب بخون» گفتم:«شما متوجه نیستید، من حوصلم سر میره. تنهام...» جرعه ای از چایش نوشید و گفت:«برو با بچهای توی باغ بازی کن. تقریبا همسن تو اند» با تعجب پرسیدم:«کدوم بچها؟؟» پاسخ داد:«با سوالای مسخرت سرمو درد میاری. شبا توی باغ پشتی نرو هرگز! اما روزا میتونی بری و با بچها بازی کنی» چیزی نگفتم. من باغ پشتی رو کامل نگاه کردم اما هیچ بچه ای ندیدم. در همون حال یکدفعه مامان بزرگ به در نگاه کرد و با خوشحالی گفت:«لوییس برگشتی؟!» رو به من کرد و گفت:«مگه نمیبینی لوییس برگشته؟ میخوایم حرف بزنیم زودباش برو تو اتاقت» گفتم:«میتونم برم توی باغ؟» جواب داد:«فقط تا زمانی که خورشید نگاهت میکنه. یادت باشه اگه شب به باغ بری، تا ابد اسیرشون میشی!!!»