بعد از خوردن شام مامان بزرگ گفت:«یادته که دیشب چی بهت گفتم، سریع برو بخواب»
به طبقه بالا رفتم و از سر کنجکاوی از پنجره بیرون رو نگاه کردم. اون مرد هنوز اونجا ایستاده بود. یکدفعه چند قدم جلو اومد و از محوطه سایه درخت خارج شد. درحال برانداز کردنش بودم که همون لحظه به طرف در خونه هجوم آورد. بدنش رو محکم به در میکوبید و سعی میکرد بازش کنه. خیلی ترسیدم و به سرعت پایین رفتم. مامان بزرگ رو دیدم که یک صندلی جلوی در گذاشته بودو سعی میکرد مانع باز شدنش بشه. من رو ندید اما متوجه حضورم شد. رو به من گفت:«برای چی نخوابیدی؟»
جلو اومدم و سعی کردم کمک کنم. گفتم:«این کیه؟ چی میخواد؟» گفت:«نگران نباش. نمیتونه وارد بشه.»
مرد هربار محکم تر به در میکوبید. هردو باهم در رو نگه داشته بودیم. مامان بزرگ زیر لب میگفت:«دیگه فایده ای نداره..دیگه فایده ای نداره..» چند دقیقه گذشت و مرد متوقف شد. من و مامانبزرگ هم از در جدا شدیم. او گفت:«لطفا به لوییس چیزی نگو. فقط برو بخواب»
خیلی کنجکاو شده بودم. میخواستم سردربیارم چه اتفاقاتی داره میوفته. اما برخلاف میلم به طبقه بالا رفتم و خوابیدم.
با صدای جیغ و فریاد از خواب بیدار شدم. نگاهی به ساعت انداختم. سه و نیم بود. صدا از طبقه پایین بود. مامان بزرگ داشت تو خواب فریاد میزد و میگفت:«اون گفت رهام نمیکنه! گفت تا ابد عذابم میده»
اعتنایی نکردم. پتو رو از روی تخت برداشتم و دور خودم پیچیدم. بعد وارد بالکن شدم. باغ تماما تاریک بود و چیزی مشخص نبود. مثل همیشه دستام رو دور نرده ها پیچیدم و اونجا ایستادم. همونطور که فکر میکردم با انگشترم بازی میکردم. انگشتری که بابا بهم داده بود. اون رو هیچوقت از خودم جدا نمیکردم. در همون حال یکدفعه انگشتر از دستم رها شد و توی باغ افتاد. خیلی شوکه شدم و اصلا نمیدونستم باید چیکار کنم تصمیم گرفتم به باغ برم و انگشتر رو بردارم...
کاپشنم رو پوشیدم و از اتاق خارج شدم. آروم پاهام رو روی پله ها قرار میدادم تا مامان بزرگ متوجهم نشه. وقتی به پایین رسیدم آروم نگاهی به اتاقش انداختم. بعد از اینکه مطمئن شدم خوابیده به طرف در باغ رفتم و از خونه خارج شدم. باغ توی تاریکی فرو رفته بود اما به محض ورود من چراغ های نارنجی رنگ روشن شدند. به اطرافم نگاه کردم، تاب فلزی دیگه زنگ زده و قدیمی نبود و داشت تکون میخورد. به اون طرف که نگاه کردم متوجه شدم از فواره آب جاری هست. مجسمه سنگی هم سالم بود. چند قدم جلوتر رفتم. یکدفعه آینه های شکسته از روی زمین بلند شدند و به هم متصل شدند. سه آینه درست رو به روی من قرار گرفت که ابتدا داخلش فقط دود مشخص بود. اما بعد یکدفعه چهره دختری در اون پیدا شد. موهاش خرمایی بود و چهره بی تفاوتی داشت. بعد از چند ثانیه آینه ترک برداشت و دوباره شکست. توجهم به درخت بزرگ جلب شد. خون روی اون تازه بود و روی زمین چکه میکرد. همون لحظه متوجه صدای گریه شدم. از پشت درخت با ترس اون طرف باغ رو نگاه کردم. چیزهای زیادی اونجا بودند که از دور مشخص نبود. یکدفعه حضور شخصی رو پشت سرم احساس کردم. وقتی برگشتم با موجود قد بلند و سیاه رنگی مواجه شدم که فاصله ای با من نداشت. میخواستم جیغ بزنم اما میترسیدم مامان بزرگ بیدار بشه. چیزهایی زیر لب زمزمه میکرد که درست متوجه نمیشدم. فقط میشنیدم که میگفت:«بدون اجازه لوییس به باغ اومدی؟»
وقتی دور و برم رو نگاه کردم فهمیدم که دیگه تنها نیستم. تعداد زیادی از اونها سرتاسر باغ رو پر کرده بودند. از ترس پاهام میلرزید و نمیدونستم کدوم طرف فرار کنم. همون لحظه متوجه شدم دختری طرف دیگه باغ، کنار چاه نشسته و گریه میکند. موهای مشکی و شلخته ای داشت. به شدت لاغر بود و یک لباس کهنه سفید تن کرده بود. از شدت ترس به طرف اون رفتم و با صدای بلند کمک خواستم...