eitaa logo
-پناهگاه𓏲࣪.
258 دنبال‌کننده
143 عکس
11 ویدیو
0 فایل
'میتونی بارون رو به یاد بیاری؟' انباری: @secretrin «کپی از عکسا و آهنگا آزاده اما نوشته ها نه»
مشاهده در ایتا
دانلود
قسمت هفتم
کاپشنم رو پوشیدم و از اتاق خارج شدم. آروم پاهام رو روی پله ها قرار میدادم تا مامان بزرگ متوجهم نشه. وقتی به پایین رسیدم آروم نگاهی به اتاقش انداختم. بعد از اینکه مطمئن شدم خوابیده به طرف در باغ رفتم و از خونه خارج شدم. باغ توی تاریکی فرو رفته بود اما به محض ورود من چراغ های نارنجی رنگ روشن شدند. به اطرافم نگاه کردم، تاب فلزی دیگه زنگ زده و قدیمی نبود و داشت تکون میخورد. به اون طرف که نگاه کردم متوجه شدم از فواره آب جاری هست. مجسمه سنگی هم سالم بود. چند قدم جلوتر رفتم. یکدفعه آینه های شکسته از روی زمین بلند شدند و به هم متصل شدند. سه آینه درست رو به روی من قرار گرفت که ابتدا داخلش فقط دود مشخص بود. اما بعد یکدفعه چهره دختری در اون پیدا شد. موهاش خرمایی بود و چهره بی تفاوتی داشت. بعد از چند ثانیه آینه ترک برداشت و دوباره شکست. توجهم به درخت بزرگ جلب شد. خون روی اون تازه بود و روی زمین چکه میکرد. همون لحظه متوجه صدای گریه شدم. از پشت درخت با ترس اون طرف باغ رو نگاه کردم. چیزهای زیادی اونجا بودند که از دور مشخص نبود. یکدفعه حضور شخصی رو پشت سرم احساس کردم. وقتی برگشتم با موجود قد بلند و سیاه رنگی مواجه شدم که فاصله ای با من نداشت. میخواستم جیغ بزنم اما میترسیدم مامان بزرگ بیدار بشه. چیزهایی زیر لب زمزمه میکرد که درست متوجه نمیشدم. فقط میشنیدم که میگفت:«بدون اجازه لوییس به باغ اومدی؟» وقتی دور و برم رو نگاه کردم فهمیدم که دیگه تنها نیستم. تعداد زیادی از اونها سرتاسر باغ رو پر کرده بودند. از ترس پاهام میلرزید و نمیدونستم کدوم طرف فرار کنم. همون لحظه متوجه شدم دختری طرف دیگه باغ، کنار چاه نشسته و گریه میکند. موهای مشکی و شلخته ای داشت. به شدت لاغر بود و یک لباس کهنه سفید تن کرده بود. از شدت ترس به طرف اون رفتم و با صدای بلند کمک خواستم...
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
آدمایی که دفتر خاطرات ندارن یه لول از بقیه پایین ترن
گیس بافت بهم ریخته و سیاهی زیر چشم ها.. کتاب های گمشده و لباس ها گوشه و کنار اتاق. ما که مثل دخترای تو داستانا نبودیم. شاید یکم خسته تر و پژمرده تر؟ از ما داستانی ننوشتند، ما لابه لای هیچ کتابی جا نگرفتیم. اما درون کتاب ها غرق شدیم.
-پناهگاه𓏲࣪.
-
تا اینکه آهنگ عوض شد و همه چیز یهو تغییر کرد . . .
همش تقصیر خود جو بود که به لوری نرسید. الان که فکر میکنم منم گاهی بیشتر از سرنوشت مقصر بودم که خیلی چیزا رو از دست دادم.
قسمت هشتم
وقتی بهش رسیدم روی زمین افتادم. اشک هاش رو پاک کرد و نگاهی به من انداخت. بعد با صدای ملایمی گفت:«اومدی نجاتم بدی؟» با لکنت گفتم:«ن... نه.. اومدم ت... تو نجاتم بدی.» با اندوه سرش رو پایین انداخت. پشتم رو نگاه کردم اما خبری از اون موجودات نبود. دستای خاکیش رو جلو آورد و همونطور که انگشترم توی دستش بود گفت:«این برای توعه؟» خوشحال شدم و اون رو ازش گرفتم. دستم وقتی به دستش برخورد کرد متوجه سردی دستاش شدم. به سرعت کاپشنم رو درآوردم و بهش دادم. بعد گفتم:«هوا خیلی سرده، اینو بپوش» با غمِ داخل چهرش لبخندی زد و تشکر کرد. بعد از پوشیدنش با عجله گفت:«خورشید داره طلوع میکنه، من باید برم» همون لحظه یادم اومد که حتی نپرسیدم اون کیه. تا خواستم چیزی بگم یکدفعه نیرویی منو به عقب کشید و از پشت روی زمین افتادم. چشمم بسته شد و دیگه چیزی احساس نکردم. وقتی چشمم رو باز کرد اولین چیزی که دیدم نور خورشید بود که چشمم رو میزد. به سختی از روی زمین بلند شدم. نگاهی به اطراف انداختم. دختر دیگه اونجا نبود. فواره و مجسمه هم به حالت عادی برگشته بودند. فقط کاپشنم رو دیدم که گوشه چاه افتاده. اون رو برداشتم و وارد خونه شدم. مامان بزرگ با دیدن من تعجب کرد. با تردید گفت:«فکر میکردم تو اتاقت خوابیدی. کی رفتی تو باغ؟» دستپاچه شدم و گفتم:«صبح زود... خیلی زود» نگاهم نمیکرد و سرش به کار خودش بود. بعد از چند دقیقه گفت:«اگر گشنته یکی از اون شیرینی هایی که خریدی بخور. لوییس هنوز برنگشته» روی دسته مبل نشستم و پرسیدم:«لوییس کیه؟» گفت:«لوییس برمیگرده، اون همیشه برمیگرده.. حتی اگه برای همیشه بره» میخواستم سوالم رو تکرار کنم اما میدونستم بی فایده بود. مامان بزرگ هیچوقت جواب درستی به من نمیداد. باید خودم دست به کار بشم تا نشونه ای از لوییس پیدا کنم.