همش تقصیر خود جو بود که به لوری نرسید. الان که فکر میکنم منم گاهی بیشتر از سرنوشت مقصر بودم که خیلی چیزا رو از دست دادم.
وقتی بهش رسیدم روی زمین افتادم. اشک هاش رو پاک کرد و نگاهی به من انداخت. بعد با صدای ملایمی گفت:«اومدی نجاتم بدی؟»
با لکنت گفتم:«ن... نه.. اومدم ت... تو نجاتم بدی.»
با اندوه سرش رو پایین انداخت. پشتم رو نگاه کردم اما خبری از اون موجودات نبود. دستای خاکیش رو جلو آورد و همونطور که انگشترم توی دستش بود گفت:«این برای توعه؟»
خوشحال شدم و اون رو ازش گرفتم. دستم وقتی به دستش برخورد کرد متوجه سردی دستاش شدم. به سرعت کاپشنم رو درآوردم و بهش دادم. بعد گفتم:«هوا خیلی سرده، اینو بپوش»
با غمِ داخل چهرش لبخندی زد و تشکر کرد. بعد از پوشیدنش با عجله گفت:«خورشید داره طلوع میکنه، من باید برم»
همون لحظه یادم اومد که حتی نپرسیدم اون کیه. تا خواستم چیزی بگم یکدفعه نیرویی منو به عقب کشید و از پشت روی زمین افتادم. چشمم بسته شد و دیگه چیزی احساس نکردم. وقتی چشمم رو باز کرد اولین چیزی که دیدم نور خورشید بود که چشمم رو میزد. به سختی از روی زمین بلند شدم. نگاهی به اطراف انداختم. دختر دیگه اونجا نبود. فواره و مجسمه هم به حالت عادی برگشته بودند. فقط کاپشنم رو دیدم که گوشه چاه افتاده. اون رو برداشتم و وارد خونه شدم. مامان بزرگ با دیدن من تعجب کرد. با تردید گفت:«فکر میکردم تو اتاقت خوابیدی. کی رفتی تو باغ؟» دستپاچه شدم و گفتم:«صبح زود... خیلی زود» نگاهم نمیکرد و سرش به کار خودش بود. بعد از چند دقیقه گفت:«اگر گشنته یکی از اون شیرینی هایی که خریدی بخور. لوییس هنوز برنگشته» روی دسته مبل نشستم و پرسیدم:«لوییس کیه؟» گفت:«لوییس برمیگرده، اون همیشه برمیگرده.. حتی اگه برای همیشه بره» میخواستم سوالم رو تکرار کنم اما میدونستم بی فایده بود. مامان بزرگ هیچوقت جواب درستی به من نمیداد. باید خودم دست به کار بشم تا نشونه ای از لوییس پیدا کنم.
هدایت شده از لیلی کامبربچ~
لعنت به بغضی که تو گلو گیر میکنه
نه میره پایین نه میاد بالا
-پناهگاه𓏲࣪.
لعنت به بغضی که تو گلو گیر میکنه نه میره پایین نه میاد بالا
وضعیت امشب من دقیقا همین بود