eitaa logo
-پناهگاه𓏲࣪.
258 دنبال‌کننده
142 عکس
11 ویدیو
0 فایل
'میتونی بارون رو به یاد بیاری؟' انباری: @secretrin «کپی از عکسا و آهنگا آزاده اما نوشته ها نه»
مشاهده در ایتا
دانلود
تصمیم گرفتم یه سری به کتابخونه بزنم. کاپشنم رو روی مبل رها کردم و کلید کتابخونه رو از بین کلیدهای کنار در برداشتم. درحالی که از پله ها به طرف کتابخونه پایین میرفتم گفتم:«میرم کتاب بخونم» وارد کتابخونه شدم و چراغ های نیمه سوختش رو روشن کردم. سرتاسر پر از قفسه کتاب بود. به طرف یکی از اون ها رفتم و نگاهی به کتاب ها انداختم. جلدها کهنه و کاغذهاشون پوسیده بودند. شروع کردم به گشتن. دونه به دونه قفسه هارو زیر و رو کردم تا نشونه ای پیدا کنم. اما چیزی جز کتاب دستگیرم نشد. فقط طبقات بالایی مونده بود که نگشته بودم. از نردبون بالا رفتم و شروع کردم به گشتن. بعد از اتمام یک قفسه سراغ قفسه بعدی رفتم. دستم به سختی به کتاب ها میرسید. چند کتاب رو برداشتم و نگاه کردم. تا خواستم اون هارو به قفسه برگردونم یکدفعه پام روی نردبون لیز خورد و افتادم روی زمین. وقتی بلند شدم متوجه شدم زمین ترک خورده. با تعجب به ترک نگاه میکردم. هرچقدر که میگذشت بزرگ و بزرگتر میشد. یکدفعه دودی از داخل ترک بیرون اومد. چند قدم عقب رفتم. ترک همچنان گشادتر میشد. به کمک یک کتاب دود رو از بین بردم. نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم درون ترک رو نگاه کنم. متوجه جعبه ای شدم که زیر زمین قرار داشت. تا خواستم جعبه رو بردارم مامان بزرگ صدام کرد. به سرعت میز رو گذاشتم روی ترک خوردگی تا مشخص نباشه. بعد به طبقه بالا رفتم. مامان بزرگ با عصبانیت بهم نزدیک شد و با صدای بلند گفت:«تو دیشب تو باغ بودی!» با دستپاچگی گفتم:«چ... چی؟ نه... نه» از انکار من خشمگین تر شد و گفت:«تو اونجا بودی! اونا همه چیز رو بهم گفتند!»
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فرق من و اون دوست برونگرام اینجوریه که اون ناراحته پلاک رو دندونشه چون دلش میخواد کلی حرف بزنه ولی اذیت میشه و من ناراحتم که چرا آدما زبون دارن وقتی با چشم راحت تر میشه حرف زد
-پناهگاه𓏲࣪.
فرق من و اون دوست برونگرام اینجوریه که اون ناراحته پلاک رو دندونشه چون دلش میخواد کلی حرف بزنه ولی ا
تو اجتماع اون دنبال خانمه که مصاحبه میکرد میگشت و من به طرز عجیبی نامرئی میشدم
اما دنیا به چشمم کوچک بود. آنقدر که قطار شکسته خاطرات در ثانیه ای گذرگاه افکارم را پشت سر میگذاشت. پس چشم هایم چه؟ که هربار در سیلی از اشک، خفته و با صدای واقعیتِ دنیا بر نمی خیزد. و زمان از دست هایم فراری بود که با هر ثانیه تکه ای از من به گمگشتگان دیروز پیوست. ستاره های لبخند را در کدام آسمان گم کرده بودم که نور از شب هایم رخت بست و رفت؟ اما دنیا به چشمم کوچک بود، آنقدر که بعد از او جهانم به کنج اتاق پژمرده ام خلاصه میشد. _پناهگاه
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
او تصمیم گرفته بود دیگر دوستش نداشته باشد؛ اما چشم هایش باز هم منتظر آمدنش بودند.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا