#خط_خطی
او تصمیم گرفته بود دیگر دوستش نداشته باشد؛ اما چشم هایش باز هم منتظر آمدنش بودند.
بعد از بین کلیدهایی که کنار در آویزون بودند یک کلید برداشت و با عصبانیت به طرف من اومد. بازوم رو محکم گرفت و به طبقه بالا رفتیم. در اتاق رو روی من بست و قفل کرد. بعد گفت:«تو قوانین رو زیر پا گذاشتی. باید مدتی توی اتاقت بمونی و از شر اونا خلاص بشی»
چندبار به در کوبیدم و ازش خواستم آزادم کنه. اما قبول نمیکرد. هرچقدر صداش میزدم پاسخی نمیشنیدم. چند دقیقه بعد در رو باز کرد و ظرف ناهار رو داخل اتاق گذاشت. بعد دوباره در رو قفل کرد و رفت. وقتی از پنجره نگاه کردم متوجه شدم از خونه خارج شد. ظرف رو برداشتم و شروع به خوردن کردم. همون لحظه متوجه سایه ای شدم که از پشت در رد شد. صدای قدم هایی هم از بیرون اتاق می شنیدم. بعد صدای دعوای دونفر به گوش رسید. خیلی کنجکاو شدم و سعی کردم در رو باز کنم. اما بی فایده بود. صدای دعوا شدیدتر شد...
گوشم رو روی در گذاشته بودم تا صداها رو بشنوم. اما یکدفعه صدایی از پشت سرم شنیدم. به سرعت برگشتم. دیدم همون دختر موخرمایی که تو آینه دیدم گوشه ای از اتاق نشسته. دستاش رو دور زانوهاش پیچیده بود. موهاش رو کنار زد و نیم نگاهی به من انداخت. من هم با ترس نگاهش میکردم بهش گفتم:«میتونی کلید اتاق رو برام بیاری؟»
اون گفت:«توهم در عوض کلید کمد رو برام بیار»
بعد بلند شد و از اتاق خارج شد. وقتی برگشت کلید رو بهم داد و گفت:«کلید سوم از سمت راست، حواست باشه مامانم نفهمه»
و بعد ناپدید شد. در رو باز کردم و از اتاق خارج شدم. هیچکس توی خونه نبود. از بین کلیدها کلید سوم از سمت راست رو برداشتم و دوباره به اتاق برگشتم. اما هرچقدر گشتم دختر موخرمایی رو پیدا نکردم. تصمیم گرفتم خودم سراغ کمد برم. با احتیاط جلو رفتم. کمد هم جزو چیزایی بود که مامان بزرگ ممنوع کرده بود. اما اعتنایی نکردم و اون رو باز کردم. متوجه شدم یک نفر بی جون اونجا افتاده. با نگرانی به طرفش رفتم. دیدم همون دختری بود که دیشب تو باغ دیدمش. چشماش بسته بود اما نفس میکشید. همون لحظه دختر موخرمایی جلو اومد و کنار من نشست. با نگرانی تکونش داد و صداش زد:«لوییس؟لوییس؟ بیدار شو، نمیخواستم اینطوری شه»
آروم بلند شدم. یعنی لوییس همین دختر لاغر و ضعیف کنار چاه بود؟ به محض اینکه از کمد خارج شدم درش محکم بسته شد.