هدایت شده از brainstorming.
شهرها پر از آدماند،
اما هر کس در اتاقِ خودش زندگی میکند.
هدایت شده از ^᪲دوایغمهایگذرا Ꞌꞌ✰
جدی من نباید وابسته به هیچ آدمی بشم؛ کوچیکترین بی توجهی میتونه نابود و افسردم کنه:/
-پناهگاه𓏲࣪.
چرا هیچکس درمورد دخترموخرمایی کنجکاو نشده؟
بعضیا حدساتون خیلی نزدیک بود بعضیا درست بود😨👏🏻
برای همین پیامارو نمیذارم.
اونیم که پرسیده بود دخترموخرمایی اسم نداره، چرا داره ولی آخر داستان میگمD:
-پناهگاه𓏲࣪.
روزهای روشن اردیبهشت که خورشید طلایی تر از همیشه به زمین نگاه میکنه، ما دیگه کنار هم نیستیم. دیگه از همدیگه ساعت نمیپرسیم و منتظر صدای مسخره زنگ نیستیم.
خاطرات بین افکارم پرسه میزنن. اما الان چی؟ همه گوشه ای از شهر، خاطرات غریب خودمون رو می سازیم. حالا ردپای داستان ما هنوز توی برف های زمستون جا مونده. و هیچوقت بهار رو ندید.
چند دقیقه بعد مامان بزرگ با چهره ای خسته و عصبانی وارد شد. وفتی من رو دید گفت:«برای چی نخوابیدی؟» گفتم:«اون مرد دوباره اومد، نزدیک بود وارد بشه اما نذاشتم»
به اتاقش رفت و گفت:«اون میخواد لوییس رو ببره» دنبالش رفتم و پرسیدم:«لوییس رو؟ کجا؟» دستش رو به نشونه بی حوصلگی روی پیشونیش کشید. پاسخ داد:«میخواد اون رو برای همیشه از اینجا ببره» بعد روی تخت دراز کشید. پرسیدم:«شما کجا بودید؟» گفت:«خونه یکی از همسایه ها» میدونستم که هیچ خونه ای نزدیک اینجا وجود نداره. اما چیزی نگفتم. دیگه خودم هم مثل مامان بزرگ شده بودم. نمیتونستم تشخیص بدم کدوم یکی از چیزهایی که میبینم درسته و کدوم اشتباه. مامان بزرگ درست میگفت، چشم ها نمیدونن چی برای دیدن درسته. با تردید گفتم:«مامان بزرگ من... من چیزای عجیبی میبینم» خمیازه ای کشید و گفت:«هیچ چیز اینجا عجیب نیست» پتو رو روی خودش کشید و ادامه داد:«میشه کتابم رو از روی مبل بیاری و برام بخونی؟» سری تکون دادم و بلند شدم. وقتی از اتاق خارج شدم دیدم دخترموخرمایی روی مبل نشسته. کتاب رو برداشتم و ازش پرسیدم:«لوییس هنوز گریه میکنه؟» با بی حوصلگی گفت:«اون همیشه گریه میکنه. اما من گریه نمیکنم. درواقع گریه میکنم، اما اشک نمیریزم» مامان بزرگ صدام زد و مجبور شدم به اتاق برگردم. روی صندلی کنار دیوار نشستم و شروع به خوندن کردم. بعد از چند دقیقه هردو خوابمون برد.
صبح که از خواب بیدار شدم فهمیدم مامان بزرگ زودتر از من بیدار شده. از اتاق خارج شدم. گوشه مبل کز کرده بود و غمگین بنظر میرسید. گفتم:«چی شده؟ صبحانه خوردین؟» گفت:«لوییس هنوز برنگشته، سابقه نداشت انقدر ازم دور بمونه» میخواستم بگم. میخواستم همه چیزو بگم. بگم که من لوییس رو دیدم. بگم که اون دیشب توی باغ بود اما نمیتونستم. همون لحظه یکدفعه مامان بزرگ دستش رو لای موهاش برد و لوییس رو صدا زد. نگرانش شدم. قدمی جلو اومدم و تا خواستم چیزی بگم سرش رو بالا گرفت و با چشم های خون گرفته نگاهم کرد. بعد گفت:«اونا دوباره دارن میان!» با نگرانی پرسیدم:«کیا؟ چه کاری از دست من بر میاد؟» گفت:«برو قرصامو از تو کابینت بیار» با عجله به سمت آشپزخونه دویدم و قرص هارو برداشتم. دیدم که مامان بزرگ چطوری روی زمین افتاده و فریاد میزنه. لیوان آب روی میز رو همراه قرصا بهش دادم. اون همش میگفت:«لوییس تا ابد آزارم میده! اون رهام نمیکنه، ای کاش میدونست.. ای کاش میدونست» قرص رو خورد و کمی آروم گرفت. به اتاق بردمش تا استراحت کنه. بعد خودم به کتابخونه رفتم.