eitaa logo
-پناهگاه𓏲࣪.
258 دنبال‌کننده
142 عکس
11 ویدیو
0 فایل
'میتونی بارون رو به یاد بیاری؟' انباری: @secretrin «کپی از عکسا و آهنگا آزاده اما نوشته ها نه»
مشاهده در ایتا
دانلود
وضعیت من هرجا میخوام برم:
شبِ جالب‌انگیزی بود امشب. تاریخش بمونه یادگاری <1404/02/21>
قسمت هجدهم
گفتم:«مامان بزرگ من همه چیز رو میدونم. میدونم که از قصد نبود. لوییس هم میدونه» بی توجه به حرف من دوباره اون جمله رو تکرار کرد. پرسیدم:«خب بعدش چی شد؟» گفت:«روحش رو توی باغ پشتی زندانی کردم. اون بهم گفت تا ابد آزارم میده. من فقط میخواستم پیش خودم نگهش دارم تا... تا براش جبران کنم. تا منو ببخشه. اما نتونستم باهاش ارتباط برقرار کنم اون موجودات سیاه رنگ نذاشتند. فقط از باغ فاصله گرفتم و از گذشته فرار کردم. پدرش منتظرش بود. اما نذاشتم وارد بشه. همه چیز آزارم میداد... همه چیز...من لوییس رو کشتم، اون هیچوقت منو نمیبخشه» گفتم:«نه اینطور نیست. من لوییس رو دیدم، باهاش حرف زدم. اون نگرانه. منتظرتونه. از من خواست قبل از طلوع خورشید شما رو به باغ ببرم تا باهم ملاقات کنید. کمتر از یک ساعت دیگه خورشید طلوع میکنه، فرصت نداریم» برقی توی چشمای نیمه بازش درخشید و با صدای لرزان گفت:«واقعا؟!» گفتم:«آره ولی باید عجله کنیم» دستشو گرفتم و به سختی از روی تخت بلند شد. دکترها و پرستارها با عجله به طرفمون اومدند و سعی کردند مانع رفتنمون بشن. اما توجهی نکردیم. خوب میدونستم که حال مامان بزرگ با اینجا موندن خوب نمیشه بلکه فقط با دیدن لوییس خوب میشه. به سرعت از بیمارستان خارج شدیم. به محض خروج تاکسی گرفتیم و به طرف خونه راه افتادیم. به آسمون نگاه کردم. هوا داشت روشن میشد و بارون همچنان میبارید. وقتی به خونه رسیدیم بی درنگ از ماشین پیاده شدیم. در خونه باز مونده بود. وارد شدیم و مستقیم به باغ رفتیم. لوییس رو دیدم که کنار چاه ایستاده. مامان بزرگ به محض دیدنش به سرعت به طرفش حرکت کرد. درحال رفتن یکدفعه تبدیل شد به همون دختر عبوس با موهای خرماییD= لوییس بعد از دیدنش با خوشحالی گفت:«ری! دلم برات تنگ شده بود» برای اولین بار قطره اشکی روی گونه ری غلتید. درحالی که گریه میکرد با لحن ملتمسانه ای گفت:«لوییس لطفا منو ببخش» لوییس گفت:«من هیچوقت ازت ناراحت نبودم، لازم نیست معذرت خواهی کنی» ری گفت:«اما تو... تو بهم گفتی تا ابد آزارم میدی» لوییس گفت:«اون من نبودم ری، گذشته خودت بود. گذشته بود که آزارت میداد.» ری گفت:«یعنی منو بخشیدی؟» لوییس لبخندی زد و گفت:«البته، من دوستت دارم رینا» لبخندی روی لب ری هم نشست. بعد همدیگه رو در آغوش گرفتند. خورشید بالا می اومد. لوییس چند قدم عقب رفت و دست پدرش رو گرفت. از ری خداحافظی کزد. بعد از من خداحافظی و تشکر کرد. وقتی نور خورشید روی اون و پدرش افتاد، کم کم ناپدید شدند. من هم از پشت روی زمین افتادم.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فقط یه پارت دیگه مونده این قسمتش خیلی 🥲 بوددد
-پناهگاه𓏲࣪.
شبِ جالب‌انگیزی بود امشب. تاریخش بمونه یادگاری <1404/02/21> #خاطره
نمیدونم چجوری دراماهای عجیب غریب و باحال امشب رو هضم کنم. بهشون فکر کنم و بخندم یا آرزو کنم بتونم دوباره تجربشون کنم.
هیچوقت هیچکدوم از ادما دقیقا مثل هم نیستن حتی اگر اسمشون یکی باشه پس چرا تو دنیا به خاطر هر نفر یه اسم خاص وجود نداره اه
بعد از مدت‌ها میخوام تو بخش E بنویسمD:
Are we too young for this?