eitaa logo
-پناهگاه𓏲࣪.
258 دنبال‌کننده
142 عکس
11 ویدیو
0 فایل
'میتونی بارون رو به یاد بیاری؟' انباری: @secretrin «کپی از عکسا و آهنگا آزاده اما نوشته ها نه»
مشاهده در ایتا
دانلود
من حتی وقتِ ثانیه‌ها هم هدر دادم و عقربهٔ خودمو گم کردم. من نمیدونستم بین اختلاف و تناقض کدوم ساعت گم شدم. یادم میاد که طوفان شد و همهٔ لحظه‌ها مثل گردنبند مروارید پاره شده‌ای همه‌جا پخش شدند. لحظه‌هارو از دست دادم و نمیدونستم دنبال کدومشون بدوم. باز‌هم یک ساعت دیر به زندگی رسیدم. بعد از اون دیگه هیچ ثانیه ای از من سراغی نگرفت.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
گپ‌جی‌پی‌تی عالیه👌🏻
برام مکالمه طراحی کرده🙏🏻
دارم تصور میکنم برم به طرف بگم الله یارکم خسته نباشید😊🌹
نه اینجوری نمیشه باید گیفش کنم
اگه یه سطل آشغال برای روزای زندگی بود قطعا امروزو مینداختم توش🚮
قسمت آخر
وقتی چشم‌هام رو باز کردم خودم رو توی اتاق روی تخت دیدم. بلند شدم و به طبقه پایین رفتم. مامان‌بزرگ درحال چیدن سفره صبحانه بود. متوجه اون عکسی شدم که روی دیوار بود. طوری همه‌چیز عادی بود که انگار دیشب هیچ اتفاقی نیوفتاده. روزهای زیادی گذشت. دیگه از توی باغ صدای گریه شنیده نمیشد و موجودات تیره رنگ در باغ نبودند. مامان بزرگ هم توهم نمیزد و عصبانی نمیشد. پاییز به پایان رسید. وسایلم رو جمع کردم و چمدون رو بستم. صدای بوق ماشینی از بیرون شنیدم و متوجه شدم مامان اومده. برای آخرین بار به بالکن رفتم و نگاهی به باغ انداختم. عادی و خلوت بود. اما دخترموخرمایی هنوز روی تاب نشسته بود. همه‌چیز پاک شده بود جز گذشته. ری هنوز اونجا زندانی بود. چمدون رو برداشتم و به طبقه پایین رفتم. مامان بزرگ تا پایین همراهیم کرد. بعد از خداخافظی با مامان‌بزرگ از دور به خونه نگاه کردم.اصلا دلم نمیخواست ترکش کنم اما چاره ای نداشتم. وارد ماشین شدم و حرکت کردیم. از خونه دور شدیم. دورتادور جاده رو درخت‌ها پوشش داده بودند. سرگرم تماشای بیرون بودم که یکدفعه متوجه مردی شدم که کنار جاده ایستاده. وقتی بهش دقت کردم فهمیدم پدرمه! مامان بزرگ درست میگفت. هیچ چیز اینجا عجیب نیست. ارواح هم قسمتی از این شهر زندگی میکنند.