⚜
‼️قطع رابطه با اقوام‼️
✅مردی به حضرت محمد صلى الله علیه و آله گفت:
((اقوام و خویشاوندانم با من قطع رابطه کرده اند و مرا آزار می دهند، آیا من هم می توانم با آنها قطع رابطه کنم؟))
رسول الله فرمودند:
((اگر چنین کنی ، خداوند نظر رحمتش را از همه شما بر مى دارد.))
آن مرد پرسید:
((پس چه کنم ؟))
حضرت محمد صلى الله علیه و آله فرمودند:
((ایجاد رابطه کن با کسى که با تو قطع رابطه کرده است،
و عطا کن به کسى که تو را محروم ساخته،
و عفو کن کسى را که به تو ظلم کرده است؛
در این صورت ، خداوند پشتیبان تو در برابر آنها خواهد بود.))
📚محجة البيضاء، جلد 3، صفحه 430
ࢪمآنهای عاشقــ❣ـانه مذهبی
❣ @repelay ❣
رمانهای عاشقانه مذهبی💍❤️
🍂🌺🍂🌺🍂 🌺🍂🌺🍂🌺🍂🌺🍂 🌺🍂🌺 🍂🌺🍂 🍂🌺🍂 🌺
🍂🌺🍂🌺🍂 🌺🍂🌺🍂🌺🍂🌺🍂
🌺🍂🌺 🍂🌺🍂
🍂🌺🍂
🌺
♡یالطیف♡
📒رمان عاشقانه هیجانی #هیوا ❣
🖊به قلم:ریحانه عزت پور؛ #نهال 🌷
🍂 #قسمت_پنجم
صدای قاضی توی سرم می پیچه:با شواهدی که بیان شد خانم پناه میلانی به مدت پنج سال محکوم می شوند .کل عمر تباه شده ام به کنار حالا باید پنج سال هم تباه می شد ،نگاهی به پای گچ گرفته و زنجیر دور دست هام می کنم .با ضربه های زن به پشتم چاره ای به جز بلند شدن ندارم .بلند می شم ،نگاهم گره می خوره به نگاه و مامان ،جلو می آد ،دستم رو روی شانه های نگاه می گذارم:نگاه حال پاشا چطوره؟
-خوبه ،پای تو چطوره؟
-هعی
مامان جلو می آد نگاه سردی بهش می کنم ،هیچ حسی نسبت بهش نداشتم .جلو می آد اشک می ریزه
-مامان جان پناه دخترم
چهره ام رو بر می گردانم ،مادری کردی که من رو دخترم صدا می کنی؟
-مامان ،چه واژه ی عجیبی ! ما که مادر نداشتیم ،زنی بود که سوهان می کشید با تلفن حرف می زد همین ،اصلا می دونی مامان چیه؟کیه؟وظیفش چیه؟
با بغض رو بهم کرد و با شرم گفت :من معذرت می خوام پناه
پوزخندی زدم :کلا عمرم تباه شد با یه معذرت همه چیز حله؟
پلیس زن دستی به کمرم فشار داد و درخواست کرد که حرکت کنم .پنج سال جدایی از یه زندگی نحس می تونست بهترین آرزویی باشه که داشته باشم که به اجابت رسید.
-سرگرد فاطمی تبار چطوره؟
-بنده خدا مادرش الان نزدیک یک ماهه منتظر چشماشو باز کن
از هر چی اون مرتیکه کامیار خوشم نمی اومد از انتقامی که گرفت خیلی خوشم اومد.لبخند کمرنگی زدم تا کسی متوجه ذوقم نشه بعد از پدرم ،محمدحسین رو هیچ وقت نمی بخشم ...
موهای بهم ریخته ام رو شونه می کنم .
-یه لحظه صبر کن بزارم رو اسپیکر
گوشی رو روی میز می ذارم و دوباره مشغول شونه کردن موهام می شم .
-کجا بودم پناه؟
-اونجایی که در کلاس رو باز کردی کم مونده بود جزیی از کاشی های کلاس بشی ،پسرا گفتن :عصای سفیدت رو کجا انداختی روشن دل ؟
-بابا این ارازل اوباش که همیشه هم ردیف اول می شینن خیلی ازشون بدم میاد برن گم شن
-موافقم دنبال اینن که یه کار خطایی کنی تا عمر داری مسخره ات کنن
-چرا امروز نیومدی؟
-حوصله نداشتم
-عاشق دلایل قانع کننده تم
-دیگه ما اینیم دیگه
دستی به شونه می کشم و موهای جمع شده اش رو جمع می کنم ،تو آیینه نگاهی به خودم می اندازم ،که صدای بابا بلند می شه ،معلوم نیست دوباره چی شده .
-ببین سارا اگه کاری نداری من برم
-نه عشقم دوباره نگی حوصله نداشتم نیومدما اون وقت ادبت می کنم .
-خیل خب
خودم رو روی تخت ول می کنم . دستی به موهای لختی که روی صورتم افتاده بود می کشم ولباس بافت سفیدم را مرتب می کنم .تقه ای به در می خوره ،منتظر جواب نمی مونه و وارد اتاق می شه.حدسم درست بود نگاه بود ،پاشا بی اجازه وارد نمی شه .
🌺🍂ادامه دارد.....
❌کپی رمان بدون اجازه ممنوع❌
ࢪمآنهای عاشقــ❣ـانه مذهبی
❣ @repelay ❣
رمانهای عاشقانه مذهبی💍❤️
🍂🌺🍂🌺🍂 🌺🍂🌺🍂🌺🍂🌺🍂 🌺🍂🌺 🍂🌺🍂 🍂🌺🍂 🌺
🍂🌺🍂🌺🍂 🌺🍂🌺🍂🌺🍂🌺🍂
🌺🍂🌺 🍂🌺🍂
🍂🌺🍂
🌺
♡یالطیف♡
📒رمان عاشقانه هیجانی #هیوا ❣
🖊به قلم:ریحانه عزت پور؛ #نهال 🌷
🍂 #قسمت_ششم
-پناه خبر داری چی شده؟
-بفرمایین داخل جلو در بده
-آهی عقد کرده
-آهی خودمون؟
-آره
-چه بی سرو صدا
-بابا دوست داشته دیگه
-می دونم الان چند ساله ...ولی بابا چرا عصبانیه
-وای تو چقدر خنگی پناه ...مگه عقد نکرده؟
-خب چه ربطی به ما داره
-وااای مگه بابا عموش نیس ،عموش سر عقد نبوده دیگه
-آهان
-الانم بابا خیلی عصبانیه
-حق داره
با منظور نگاهم می کنه نگاهی که تا چند دقیقه پیش نمی فهمیدی چی شده حالا حقم میدی؟.
-تا خبر های دیگه فعلا خبرگزاری نگاه تی وی
لبخند کمرنگی می زنم و به این همه فضولی ش حرص می خورم .شانه ای بالا می ندازه .خم می شم جزوه م رو در می آرم. امروز رو پیچوندم فردا امتحان روی شاخمه .کش و قوسی به خودم می دم و خیره می شم به خطوطی که پر از نوشته شده بود. حوصله اش رو نداشتم ،خیره می شم به جوراب هام که پر از گوزن های کارتونی بود ،پر از نماد های کریسمس ،این بار سراغ پنجره قدی هم می رم و پنجره رو باز می کنم که در با شتابی بی سابقه باز می شه.
-نگاه مگه اینجا گاراژه سرتو مثل ...
خشکم می زنه ،خشم لابه لای تک تک رگ های صورتش هویدا بود ،تا حالا بابا رو اینقدر عصبانی ندیده بودم .بی اراده دستم رو به دهانم می گیرم و به حرکات موزن نگاه که سعی داشت چیزی رو به من بفهمونه نگاه می کنم ،یعنی از حرف من انقدر عصبانی شد؟مثل بچه های مظلوم روی تخت می شینم.
-چیه بهنوش اینو می خوایم ترشی بندازیم؟
بی حرف به مادرم نگاه می کنم .نمی دونستم جریان چیه فقط حرف ترشی که شد تونستم یک چیز هایی بفهمم. بی مقدمه مهربون شد.
-دخترم قدیما دختر تو این سن سه تا بچه داشت ...تو نمی خوای شوهر کنی ،کیس خوب پیدا کردم هم پول داره هم اخلاق داره
تقه ای به در خورد ،احتمالا پاشا بود چون کل خانه به جز شوکت خانم و پاشا توی اتاقم بود:بفرمایید با احترام وارد اتاق می شه ،چقدر پاشا رو دوست داشتم با اینکه بزرگتر بود همیشه بهم احترام می گذاشت .
-چیزی شده؟
بابا نگاهی به پاشا ونگاه کرد و نگاهی دیگه به مامان منظورش رو فهمیدم ،پاشا با نگاه در گوشی حرف می زد برای اینکه گوشش به نگاه برسه خم شده بود،نگاه قدش کوتاه نبود ،پاشا خیلی قد کشیده بود ،به خیال نگاه شد و
به من نگاه کرد،نگاهم با قاب گوشیش بازی کرد ،بابا که دید کسی منظور نگاهش رو نفهمید صداش در اومد.
-برین بیرون می خوام با دخترم تنها باشم
از ترحمش بدم اومد ،می دونستم سلامش بی طمع نیست .می دونستم کاری نمی کنه که به ضررش باشه. اتاق خالی شد،داشتم از کنجکاوی می مردم که بدونم این کیس کیه.
-اون کیس کی هس؟
-کامیار پسر آقا جهان
-وای بابا من اصلا از این آدم خوشم نمیاد .
-می ری زیر یک سقف خوشت میاد
-بابا خواهش می کنم
-همینی که گفتم میگم فردا شب بیان
-می خواین بگین میشه بیای خواستی دختر من؟!
-خودشون خواستن ...هنوز بی غیرت نشدم
-بابا تو رو خدا
مرغش یک پا بیشتر نداشت به هیچ وجه قبول نمی کرد .دلم نمی خواست با یه افریته ازدواج کنم ،حتی اگر بمیرم هم قبول نمی کنم. در رو باز می کنم ،حرف های بابا رو جدی نگرفتم .
🌺🍂ادامه دارد.....
❌کپی رمان بدون اجازه ممنوع❌
ࢪمآنهای عاشقــ❣ـانه مذهبی
❣ @repelay ❣
هدایت شده از رمانهای عاشقانه مذهبی💍❤️
🍂🌺🍂🌺🍂 🌺🍂🌺🍂🌺🍂🌺🍂
🌺🍂🌺 🍂🌺🍂
🍂🌺🍂
🌺
♡یالطیف♡
📒رمان عاشقانه هیجانی #هیوا ❣
🖊به قلم:ریحانه عزت پور؛ #نهال 🌷
🌺👌پناه دختریه که پدرش برای چشم و هم چشمی میخواد به کسی بدتش که پناه ازش خوشش نمیاد برای اینکه بااون پسر ازدواج نکنه هر کاری میکنه.....🍂
🌺ریپلای به قسمت اول👇
🌺 eitaa.com/repelay/1641
❌کپی رمان بدون اجازه ممنوع❌
ࢪمآنهای عاشقــ❣ـانه مذهبی
❣ @repelay ❣
رمانهای عاشقانه مذهبی💍❤️
🍂🌺🍂🌺🍂 🌺🍂🌺🍂🌺🍂🌺🍂 🌺🍂🌺 🍂🌺🍂 🍂🌺🍂 🌺
🍂🌺🍂🌺🍂 🌺🍂🌺🍂🌺🍂🌺🍂
🌺🍂🌺 🍂🌺🍂
🍂🌺🍂
🌺
♡یالطیف♡
📒رمان عاشقانه هیجانی #هیوا ❣
🖊به قلم:ریحانه عزت پور؛ #نهال 🌷
🍂 #قسمت_هفتم
روی صندلی میز آرایش نشستم آروم ریمل رو روی مژه هام می کشم .بی اراده دهانم باز می شه.
-پاشا ...پاشا ...آهای پاشا
در اتاق رو باز می کنم،مقنعه رو تا جایی که موهام معلوم نباشد جلو می کشم .تقه ای به اتاقش می زنم و بدون اونکه اجازه ای صادر شه وارد اتاق می شم،بلاخره باید نشون بدم خواهر نگاهم .
-پاشا
روی تخت خوابیده بود و بالش رو روی سرش گذاشته بود .با نگاهم کل اتاقش رو می پام ،اتاقش از من که دختر بودم مرتب تر بود.زیر لب اتو کشیده ای می گم کل اتاق پر از عکس شهید و آقا بود .
-پاشا چقدر می خوابی
-برو پایین الان میام
-چشم داداش تنبله
روی تخت می شینه و دستی به صورتش می کشه موهاش حسابی بهم ریخته بود.پله ها رو پایین می رم و بی حرف به سمت در خروجی می رم .
-بله می دونم ،آقا بهروز گفتن؟
بی اراده گوش هام تیز می شه به قول معروف شاخک هام می جنبه.
-بله نه در اینکه آقا کامیار مرد خوبیه حرفی نیست
مثل مجسمه خشکم میزند ،یعنی بابا واقعا می خواد من رو به این مرتیکه بده؟ خودم رو کنار اون نردبون بی قواره فرض می کنم حتی نمی تونم به این محال فکر کنم .یعنی باید بال و پر پرستوی آرزوهام رو بکنم؟!
-چیه تا حالا داشتی منو می خوردی
-بریم
لب و لوچه ام مثل خمیرکیک که در پختن سرکشی کنه و بیرون بپره آویزان می شه ،پشت موتور پاشا می شینم .نگاهی به تریپش می کنم ،کاپشن زیبای سورمه ای ش با لباسی که یقه اش با پر رویی از زیر بافت سرمه ای ش بیرون زده بود با رنگ زیبای خاکستری اش ،شلوار کتان همرنگ پیرهنش و کتونی ای که همیشه عاشق اون کتانی ش بودم ،کتونی سورمه ای با تیک توسی اش ،ساعت مشکی رنگی که عاشقش می شدم مخصوصا توی دست اون...از موتور پیاده می شم .
-کی بیام دنبالت؟
-خودم میام
-اولا خودم میام ،دوما چیزی شده؟
-نه
-پناه به من بگو
-هیچی
-هر جور راحتی غریبه شدم دیگه
همان طور که با موتور ور می رفت تا روشن شه رو بهش کردم:داداش ناراحت نشو ،ظهرم با ماشین بیا یخ کردم
سرد جوابم راداد:باشه
بی هوا بوسش می کنم :داداشی قهر نکن
-زشته
سارا نسکافه رو به سمتم گرفت .نسکافه تو این سرما بد می چسبید ولی با اخباری که بود اصلا بهم نمی چسبید.
-که اینطور آخه دیونه اون که هم پولدار هم خانواده دار
-مگه فقط همینه من ازش خوشم نمیاد
-چرا خوشت نمیاد ؟
-بد اخلاقه عصبیه
-خب تو اخلاقش رو خوب کن
-اون نزدیک سی ساله اینطوری زندگی می کنه عوض بشو نیس
-سی سالشه ،چهل ساله نیس که عوض نشه
-سارا تو کلا دنبال پولی فقط همه چیز پول نیس که
بی توجه بهش کمی از نسکافه ام رو خوردم انگشت های دستم از دست کش بافتم بیرون زده بود و با گرمی نسکافه گرم شده بود.دستکشی که با شالم ست شده بود .مقنعه ام رو کمی مرتب کردم .
-دختر خنگ نشو ..به خاطر یه اخلاق ردش نکن بره
🌺🍂ادامه دارد.....
❌کپی رمان بدون اجازه ممنوع❌
ࢪمآنهای عاشقــ❣ـانه مذهبی
❣ @repelay ❣
🍂🌺🍂🌺🍂 🌺🍂🌺🍂🌺🍂🌺🍂
🌺🍂🌺 🍂🌺🍂
🍂🌺🍂
🌺
♡یالطیف♡
📒رمان عاشقانه هیجانی #هیوا ❣
🖊به قلم:ریحانه عزت پور؛ #نهال 🌷
🍂 #قسمت_هشتم
-کم چیزیه؟
-کم چیزی نیس ولی درس بشوعه
-ببین سارا من نمی دونم اصلا اون چطوری این همه پول داره باباش خر پول نیس ولی این مشکوک پول داره
-الان تو خیلی ناراحتی
-ببین هر وقت از تو خواستگاری کرد جواب مثبت بده
فهمیدم ناراحت شده اما حوصله منت کشی نداشتم حوصله هیچ چیزی رو نداشتم باورم نمی شه پدرم انقدر دیکتاتور باشه .جلوی در دانشگاه می ایستم ،سارا با ناراحتی خداحافظی می کنه .از سرما کمی خودم رو جمع می کنم .از مچ سارا می گیرم .
-سارا جان ناراحت نشو دیگه ،بابا اعصابم خرده بابام میخواد به زور شوهرم بده
-نه دلخور نشدم
از چهره اش مشخص بود که دلخوره ،کمی به خودم نزدیک ترش کردم دلم نمی خواست دلخور بره .
-آشتی ؟
-قهرنبودم
-سارا ببخشید دیگه
سری تکان داد برای اینکه دلش رو به دست بیارم گفتم:حالا الان داداشم میاد می رسونیمت
-نه مزاحم نمی شم
-ای بابا از تعارف خیلی بدم میاد
-آخه...
-اما و آخه و اینا نداریم ...بزار یه زنگ بزنم بهش
تا اومدم زنگ بزنم ،جلوی در دانشگاه دیدمش ،لبخندی زدم و گفتم:خودش اومد بریم
-صبر کن یه وقت بابام ناراحت میشه بفهمه با داداشت اومدم
-سارا داداش من از اونا نیس
-می دونم اصلا منظورم این نبود
-زنگ بزن اجازه بگیر
-خیل خب
گوشی اش رو بر می داره،پاشا بهم اشاره می کنه که چرا نمیام ،با حرکاتم سعی می کنم بهش بفهمونم که صبر کنه .لبش رو گاز می گیره که زشته با حرکاتم برو بابایی نشون می دم ،سرش رو به تاسف تکان می ده.
-چی شد؟
-گفتن باشه
-دیدی گفتم
به ماشین نگاه می کنم ،پس به خاطر همین همه نگاهمون می کردند.بی ام و رو آورده بود ،تقصیر خودم بود که گفتم با ماشین بیاد. سارا سلامی می کنه،پاشا جوابش رو آروم می ده و سرش رو پایین می گیره.کنار سارا می شینم ،مشغول حرف زدن می شیم
-ببخشید خانم ..
-بیاتی
-خانم بیاتی خونتون کجاست؟
سارا مشغول آدرس دادن می شه و پاشا در جوابش سری تکان داد و راه افتاد ،دوباره مشغول حرف زدن می شیم که ماشین می ایسته
-چی شد پاشا؟
از ماشین پیاده می شه و به سمت اون طرف خیابان می ره ،با نگاهم دنبالش می کنم و می رسم به آبمیوه فروشی .
-چی شد کجا رف داداشت؟
-هیچی می خواد مهمونمون کنه
-مهمون چی؟
-دیگه اونو نمی دونم
به روبه رو نگاه کردم .حال و حوصله خونه رفتن نداشتم .نمی دونم چرا دلم شور می زه ،نمی خواستم فکر بد کنم فقط می خواستم از باران پاییزی که با تلق تلوقش به برگ های زرد پاییزی می زد ،نگاه کنم. بارون دیدم رو گرفته بود ،سوار ماشین می شوم ،لباسش خیس شده بود .
-حالا واجب بود پاشا ؟سرما بخوری چی؟
-بفرمایید
-دستتون درد نکنه
🌺🍂ادامه دارد.....
❌کپی رمان بدون اجازه ممنوع❌
ࢪمآنهای عاشقــ❣ـانه مذهبی
❣ @repelay ❣
✅ تاثیر عجیب دعا در حق دیگران
✍امام صادق علیه السلام مےفرمایند: "اگر شخصی در پشت سر برادر مؤمنش برای او دعا کند، از عرش ندا می شود؛ برای تو صد هزار برابر مثل او است (صد هزار برابر برای تو ظاست) این در حالی است كه اگر برای خودش دعا می كرد، فقط به اندازه همان یك دعایش به او داده می شد. پس دعای تضمین شده ای که صد هزار برابر آن داده می شود، بهتر است از دعایی(دعای شخص دعا کننده برای خود) که معلوم نیست مستجاب بشود یا نشود."
📚 من لا یحضره الفقیه، ج۲، ص۲۱۲
حال اگر کسی برای بهترین مخلوق خدا امام زمان (علیه السلام) دعا کند چه می شود ؟
التماس دعای فرج
🥀شهادت #حضرت_رقیه س تسلیت باد🥀
مداحی آنلاین - رنگش پریده موهاش سفیده - بنی فاطمه.mp3
5.71M
🔳 #شهادت_حضرت_رقیه(س)
🌴رنگش پریده موهاش سفیده
🌴گونش سیاهه قدش یکم خمیده
🎤 #سید_مجید_بنی_فاطمه
🥀شهادت #حضرت_رقیه س تسلیت باد🥀
رمانهای عاشقانه مذهبی💍❤️
🍂🌺🍂🌺🍂 🌺🍂🌺🍂🌺🍂🌺🍂 🌺🍂🌺 🍂🌺🍂 🍂🌺🍂 🌺
🍂🌺🍂🌺🍂 🌺🍂🌺🍂🌺🍂🌺🍂
🌺🍂🌺 🍂🌺🍂
🍂🌺🍂
🌺
♡یالطیف♡
📒رمان عاشقانه هیجانی #هیوا ❣
🖊به قلم:ریحانه عزت پور؛ #نهال 🌷
🍂 #قسمت_نهم
بستنی اسکوپی ها رو به سمتمان می گیره و به دست من می ده
-خواهش می کنم ،نوش جونتون
بستنی رو میان دستانش می گیره،نگاهی به بستنی سرد می کنم .
-داداش ما تو سرما بستنی می خوره توگرما چایی شما به بزرگی خودت ببخش
سارا لبخندی می زنه و در جوابم می گه:دستشونم درد نکنه
چقدر صدای تق تق بارون که روی شیشه کوبیده می شد دوست داشتم .انگار سارا هم دوست داشت ،هی به پاشا می گفتم برف پاک کن نزنه مرگ قطرات بارون رو دوست نداشتم با خنده می گفت:نمیشه که پناه جان
می دونستم از اینکه سارا با منه معذبه اما هیچ چیز نمی گف ،سارا پایین رفت و تشکری به پاشا تحویل داد و پاشا هم جوابش رو داد،مثل قرقی از ماشین بیرون پریدم و رفتم جلو .
-انقدر دوس داری نزدیک من باشی؟
-برو بابا چه خودش رو تحویل می گیره می خوام از تنهایی کپک نزنی
-تا حالا کسی از تنهایی کپک نزده
بینی ام را بین انگشتانش می گیرد و کمی فشار می دهد:پناه خانوم
شانه ای بالا می اندازم و میگم :می تونیم امتحان کنیم
و در رو باز می کنم ،مچم رو می گیره:مسخره بازی در نیار بیا بریم دیر شده مامان نگران میشه
پوزخندی زدم ،آنقدر برام حرفش خنده دار بود که نمی تونستم جلوی خودم رو بگیرم:مامان نگران ما میشه؟ پاشا خدایی جک خیلی قشنگی بود ،مامان نگران میشه یا زیور خانوم؟
با اخمی غلیظ نگاهم کرد بی اراده غلط کردم از دهنم پرید بیرون و بدش کلی تو دلم خودم رو فحش دادم که چرا همچین حرفی زدی؟خنده ای کرد و گفت:دفعه آخرت باشه
تا خود خونه دیگه حرفی نزدم بس بود کم ضایع نشده بودم که. وارد خونه شدم ،پاشا خودش رو روی مبل انداخت و سوییچ بی ام و رو توی جیبش گذاشت .بابا همیشه هر چی می خواستیم می خرید یعنی خسیس نبود ولی در عوض مرد سالار بود خیلی مردسالار بود حرفش ،حرف آخر بود تا حالا ندیده بودم درباره ی امری از مامان مشورت بگیره ،مامان هم قید بابا رو زده بود و مشغول خودش شده بود ،ناخوناش،ماسک صورتش و هزار چیز دیگه ، و بیمارستان .هر از چند گاهی هم که بابا حرف می زد دعواشون می شد حتی یکبار مامان با گریه رفت پیش مامان بطی و بابا پرویز و گفت می خوام طلاق بگیرم .مامان بطی و بابا پرویز طرف عروسشون بودند ولی دلشون برای ما سوخت و مامان رو راضی کردن بمونه البته مامان پری و بابا رضا هم همون حرف ها رو به دخترشون که از دست شوهرش بریده بود زدن .گوش هام رو تیز کردم که فهمیدم مامان داره با کی حرف می زنه . بازم خانواده عزیزی .
-امشب؟ خانم عزیزی ؟ بله بله می دونم ولی خب ...مطمئنین بهروز گفته؟ خیل خب باشه خدا حافظتون
با بهت نگاش کردم زیر لب غر می زد و بار بابا می کرد .حالم از بابا بهم خورد .باورم نمی شد یک روز آنقدر ازش بدم بیاد معلوم نبود به خانواده عزیزی چی گفته .
-پناه آماده شو شب خانواده عزیزی میان خواستگاری
پاشا که تاحالا ساکت نشسته بود رویش را مثل برق گرفته ها به سمت مامان برگردوند
-چیه؟
-کامیار؟
-بله
-مامان من ...
-بسه دیگه به خدا دیونه شدم
-من زن اون نمی شم
-فعلا که خواستگاریه
-من جوابم منفیه
پاشا که انگار خوشش اومده بود با سر تاییدم کرد.
-اومدن که جواب منفی دادی ؟
-بگو نیان
کم کم انگار از گستاخی ام بدش اومد ،دوست نداش با مامان اونطوری حرف بزنم.
-یعنی چی؟ بابات گفته بیان
-تمام این مدت به حرفای بابا گوش دادی حالا رسیدی به من نمی تونی جلوش وایسی؟!
-پناه
به تشر پاشا گوش نمی دهم آرامش نمی گرفتم.نمی دانم چرا .....
🌺🍂ادامه دارد.....
❌کپی رمان بدون اجازه ممنوع❌
ࢪمآنهای عاشقــ❣ـانه مذهبی
❣ @repelay ❣
رمانهای عاشقانه مذهبی💍❤️
🍂🌺🍂🌺🍂 🌺🍂🌺🍂🌺🍂🌺🍂 🌺🍂🌺 🍂🌺🍂 🍂🌺🍂 🌺
🍂🌺🍂🌺🍂 🌺🍂🌺🍂🌺🍂🌺🍂
🌺🍂🌺 🍂🌺🍂
🍂🌺🍂
🌺
♡یالطیف♡
📒رمان عاشقانه هیجانی #هیوا ❣
🖊به قلم:ریحانه عزت پور؛ #نهال 🌷
🍂 #قسمت_دهم
رو کردم به زن روبه روم که زخم عمیقی روی صورتش نقش بسته بود ،با اخم نگام کرد:چی رو نگاه می کنی؟
-شما چند ساله اینجایین؟
-شما؟؟
-بد حرف زدم
-نه ما این ادبیات رو نمی شناسیم
-نگفتی؟
-حالا چه فرقی می کنه؟
حرفی نزدم ،راست میگه دیگه چه فرقی داره ،چند سال تو این جا باشی.
-تو چرا اینجایی؟
-چه فرقی می کنه
-حرف خودم رو بهم پس نده
بی حوصله روی تخت می خوابم که صدام می کنن. جلوی شیشه می شینم .پاشا رومی بینم چقدر دلم برایش تنگ شده بود .
-سلام
-سلام آبجی کوچیکه
-خوبی؟
-آره ممنون تو خوبی؟
هعی
-اینطوری آه نکش
-ببخشید پناه من در حقت کوتاهی کردم
-تو برام کم نزاشتی پاشا
ساکت شد ،منم ساکت شدم .دلیل همه بدیختی هام بابام بود و سرگرد سید محمد حسین فاطمی تبار .نمی دونم گاهی بهش حق می دم ،اونم زندگی خودش رو داشت .انگار حرفم رو فهمید یا حرف دلم رو خواند .نمی دونم پاشا غیرتی همچین حرفی به من زد.
-دیروز رفتم ملاقات محمد حسین ،بنده خدا وضعش خیلی بد بود میگن اومده شلیک کنه زده به خودش
پوزخندی زدم . چرا آنقدر سنگ دل شدم؟ چرا دلم نمی سوزه ولی اون هم دلش برام نسوخت .
-خب ؟
-هیچی واسش دعا می کنی؟یک ماهه که بی هوشه
شونه ای بالا دادم کاملا بی تفاوت طوری که فهمیدم پاشا حسابی جا خورده و دنبال حس لطیف دخترانه و این بی تفاوتی متحیر مونده
-یکی فقط می خواد برا خودم دعا کنه
-هرجور راحتی من باید برم
فهمیدم ناراحت شده اما دنیا یادم داده بود ناز کسی رو نکشم ،چون ساز دنیا حتی یه روزم وقف مراد ما پیش نرفت...
روبه روی آینه نشستم و بدون اونکه واسم مهم باشه آبرو و حیثیت بهروز خان میلانی زیر سواله پام رو روی اون یکی پام انداختم تا این مهمونای مسخره برن ،اتاقم تا می تونستم بهم ریختم ،کهنه ترین لباسام رو پوشیدم مطمئن بودم اون مادر شوهری که همچین عروسی رو ببره خونه ی پسرش یا مغز خر خورده یا خر مغزه شو گاز گرفته مکمل هم ان دیگه بلاخره یه مغزی این وسطه اون خره ام یا باید بخوره یا گاز بزنه ..بی خیال شوخیم گرفته ؟چیزی نمونده تا بدبختی م ... پاشا تقه ای به در زد ،می دونستم این در زدن نگاه نیست چون اون همیشه تهاجمی عمل می کنه، با نگاه به اتاق چهره اش خیلی خنده دار شد ،یک ابرویش رفت بالا چشمانش از کاسه در اومد و لبش رو کج گاز گرفت ،مثل سکته ای ها شده بود .
-این چه وضعیه پناه پاشو بریم پایین
-نمیام
-چرا آخه؟
-من نمی خوام با کامیار ازدواج کنم
-حرف بزنین فقط
-حرفم نمی زنم
-چرا آخه؟
-از تلفظ چرا آخه خوشت اومده
-منم دوست ندارم تو بشی زنش ولی می دونی که مرغ بابا یه پا داره
-من کاری به پاهای مرغ بابا ندارم اگه می خواد من رو بده به کامیار باید از رو جنازم رد شه
-خدا نکنه پناه چرا همچین حرفی می زنی
-آدم باید با عشق و علاقه ازدواج کنه نه اینکه به زور باباش برای زهر چشم گرفتن
شونه ش رو بالا انداخت به نشانه نمی دونم و از اتاقم رفت بیرون .کلافه شده بودم از عشق اجباری ..بابا از دستم خیلی عصبانی شده بود می گفت تو آبروی خانواده میلانی رو بردی به حرف هاش توجه نکردم ، چقدر گیر آبروش بود پس من چی می شم؟
پاشا نگاهی به بابا کرد می خواست چیزی بگه ولی چیزی مانعش می شد .
-بابا خب پناه کامیار رو دوست نداره اگه قراره ازدواج کنه خب با کسی ازدواج کنه که دوستش داره
🌺🍂ادامه دارد...
❌کپی رمان بدون اجازه ممنوع❌
ࢪمآنهای عاشقــ❣ـانه مذهبی
❣ @repelay ❣
رمانهای عاشقانه مذهبی💍❤️
🍂🌺🍂🌺🍂 🌺🍂🌺🍂🌺🍂🌺🍂 🌺🍂🌺 🍂🌺🍂 🍂🌺🍂 🌺
🍂🌺🍂🌺🍂 🌺🍂🌺🍂🌺🍂🌺🍂
🌺🍂🌺 🍂🌺🍂
🍂🌺🍂
🌺
♡یالطیف♡
📒رمان عاشقانه هیجانی #هیوا ❣
🖊به قلم:ریحانه عزت پور؛ #نهال 🌷
🍂 #قسمت_یازدهم
- بفرما بهنوش خانوم تحویل بگیر بچه هاتو هر روز یکیشون جلو روم وایمیسته اون از نگاه که هر چی براش امکانات میدم آخرش پاچه می گیره اینم از این دوتا
-مگه ما چی گفتم آقا بهروز ؟ آقا بهروز خان میلانی؟ الان زمان میرزا قلی خان قاجار نیس که دختر رو بزور شوهر بدن
بابا دیگه واقعا قاطی کرده بود ،پاشا از طرز حرف زدنم خوشش نیومد ،بابا دستش رو بالا برد ولی پاشا خودش رو سپر کرد .
-استغفرالله معرکه راه انداختین جمع کنین خودتونه اه
نصف حرف هاش رو در حالی گفت که داشت بیرون می رفت ،مامان خیلی عصبانی بود و چشم غره ای جانانه نثارم کرد .
-اینکه ازت دفاع کردم به خاطر این بود که دوست نداشتم از خونه میلانی ها دختری سیلی خورده بره بیرون مگر نه صحبت با پدر آدابی داره
حرصم گرفت ولی پاشا حرص خوردنم رو ندید و بیرون رفت با خودم قرار گذاشتم این بازی رو اونقدر کش بدم که یا من بمیرم یا کامیار بی خیال شه . با صدای تلفن بی حوصله نگاهش کردم سارا بود که گزارش می خواست، اونم از خواستگاری عجیب غریب من ،بی اهمیت رو تخت دراز کشیدم باید خب مبارز می کردم اعتصاب بهترین راه بود ولی ای کاش امشب شام رو می خوردم ...
زیور خانم صدام کرد ولی بی توجه به جلز و ولزش کار خودم رو کردم ،حرصی شد و رفت ! ولی من تمام روز ای اعتصابم لب به غذا نزدم ،زیور خانم می گفت مامان با اضطراب می ره بیمارستان ،اگه بلایی سر مریضاش بیاد تقصیر منه اما گوشم بدهکار نبود که نبود این زیور خانم به چه چیزایی فکر می کرد،خط و نشون های بابا و خواهشای پاشا و قلدری های نگاه هم اثری نکرد که نکرد ،دیگه جونی برام نمونده بود از بدنم چیزی جز استخون نمونده بود ،دیگه حتی چشام هم سوی دیدن نداشت .که صدا های پر خشم کسی رو شنیدم تو اتاق نیومد ولی سر در اتاقم ایستاد بعدشم به سمت راه پله ها رفت. ،صدای بارون اومد که با تمام قدرتش می ریخت بر خلاف من که دیگه تونی نداشتم
-بسه بابا جمع کنین این بساط رو
صدای پاشا بود همون صدایی که خیلی دوستش داشتم صدای نگرانش ...
-اون از پناه اینم از شما خاله بازی شده اون لج می کنه شما لج می کنی ...نمی خواد ،کامیار رو نمی خواد به چه زبونی بگه که نمی خواد با کامیار ازدواج کنه ..هی میگین برین زیر یه سقف حل میشه ...نمی شه پدر من نمیشه اگه می شد می رفت ،کامیار معلوم نیست کارش چیه ،زندگیش چیه می خواین همینطوری دخترتون رو بفرستین خونه کسی که معلوم نیس چه غلطا که نمی کنه؟ بابا شما غیرتم دارین؟
ترسیدم این بار داشتم کم میاوردم ،پاشا هیچ وقت با بابا اینطوری حرف نمی زد ،تاوان دفاع کردنش از من هم شد سیلی جانانه ای که خورد ،صداش بلند بود قشنگ شنیدم احساس کردم که الان احتمالا لبش پاره شده ،خواستم بلند شم ولی نشد نای بلند شدن نداشتم ، فقط شنیدم که مامان و زیور خانم اصرار می کردند که نرود ولی گوشش بدهکار نبود فقط می گفت این خونه جای من نیس ،گریه ام گرفت بلند بلند گریه کردم که باعث شدم پاشا با اون حال خرابش بره بیرون کل خانواده رو ریختم بهم ،مامان در رو باز می کنه:پناه اگه قلب پاشا درد بگیره هیچ وقت نمی بخشمت
شدت اشکم بیشتر شد ،هر لحظه بیشتر حالم خراب می شد بی حال روی تخت خوابیدم ،خدایا میشه من بمیرم؟ پاشا ... صدا ها تو سرم می پیچید و تیزی چیزی توی دستم که طراوت به دستانم می بخشید و صدا ی مامان دلم نمی خواست چشم هامو باز کنم از همه چیز خسته بودم ای کاش پناهی نبود ،شایدم دوست داشتم بهم ترحم بشه ...
-جواب نداد؟
-نه مامان
-اصلا گوشیش رو برده ؟
باورم نمی شد این مادر هم مهر و محبت داشته باشه ،بارون هر لحظه شدید تر می شد ،شاید این مامانی که الان روبه روی من بود فقط برای من نامادری سیندلا بود ! تکانی خوردم اما حال نداشتم اعلام زنده بودن بکنم.
🌺🍂ادامه دارد.....
❌کپی رمان بدون اجازه ممنوع❌
ࢪمآنهای عاشقــ❣ـانه مذهبی
❣ @repelay ❣
🍂🌺🍂🌺🍂 🌺🍂🌺🍂🌺🍂🌺🍂
🌺🍂🌺 🍂🌺🍂
🍂🌺🍂
🌺
♡یالطیف♡
📒رمان عاشقانه هیجانی #هیوا ❣
🖊به قلم:ریحانه عزت پور؛ #نهال 🌷
🍂 #قسمت_دوازدهم
آفتاب قشنگ افتاد روی مردمک چشمم بی اراده چشم هام رو بستم از جا بلند شد کل بدنم درد می کرد ولی دلم می خواست زود تر از این خونه نفرین شده برم بیرون .لباس هایم رو پوشیدم ،به اتاق پاشا سرک کشیدم نبود دلم شور زد نگرانش بودم خیلی می ترسیدم که بلایی سرش بیایید .دستی به شانه ام کشیده شد ترسیدم و با عجله برگشتم .نگاه بود کلا به این دختر باید گفت اجل معلق .
-زنگ زد گفت خونه ی دوستشه ولی صداش خیلی گرفته بود انگار سرما خورده
-نگفت کی میاد؟
-نه ..کجا می ری؟
-پیش سارا
معطل نشدم پله ها رو پایین رفتم ،مامان نگاهی بهم کرد :کجا به سلامتی؟
-پیش سارا
-امروز مامان کامیار می خواد بیاد
سری تکان دادم باید به خاطر خانواده ام که شده به این وصلت راضی می شدم .با عجله از خونه خارج شدم چقدر راحت شدم هوای خونه سنگین بود ،بیرون صدای قار قار می اومد و هوای نیمه سرد پاییزی با برگ های خزان ... سارا نگاهی بهم کرد و سری تکان داد
-الان همه چیز حل شد؟
-ولم کن تو رو خدا حوصله ندارم
سارا هیچ چیز نگفت ،شال گردن آبی ام رو محکم کردم و مشغول خوردن نسکافه ام شدم .هوا رو به غروب بود ،سارا هم در سکوت نسکافه می خورد .
-یه نگاه به خودت کردی؟
آیینه رو به سمتم گرفت
،نگاهی به خودم کردم راست می گفت شبیه عروس مرده بودم ،چه صفت خوبی بود برای این روزای من .نگاهی به میز بغلی کردم ،یه پسر بود که سنش به بیست و پنج می رسه نه پایین تر نه بالا تر ..تیپش ساده بود ولی مثلا پاشا به دل می چسبید یقه ی لباس سفید دیپلماتش از زیر بافت با سرتقی بیرون زده بود ،کاپشن نوک مدادی اش خیلی به بافت زیرش می آمد وشلوار مشکی کتونش هم یک رنگی به تیپ خاکستری اش داده بود ،کفش هاش معلوم نبود ،منم حوصله کنجکاوی نداشتم روی میز رو دیدم که بدونم سفارش چی بود مثل تیپش ساده چایی و نبات زعفرانی ،نگام نمی کرد گوشی ش رو روی میز گذاشته بود و آروم آروم بین صفحه دستش رو جابه جا می کرد ،شال و کلاهش رو که با ظرافت بافته شده بود برداشت و به سمت داخل کافه رفت حالا کفش هاش رو دیدم آل استار بود مشکی و سفید ،پیش خودم گفتم کفش آل استار و شلوار کتون؟ ! ولی هر چی بود تیپش رو قشنگ کرده بود .به سمت سارا برگشتم .
-مامان کامیار امروز میاد
-این سری فرار کنی احتمالا خونت مباح میشه
-اوهوم
-می خوای چی کار کنی ؟
-باهاش ازدواج کنم
خودم هم از حرفم موهام سیخ شد ،خودم رو کنار کامیار تصور کردم ،چه زندگی نکبت باری !سارا اول متعجب نگام کرد بعد شونه ای بالا انداخت و گفت:من می رم حساب کنم
حوصله کل کل نداشتم باشه ای گفتم و بی حوصله لیوان کاغذی نسکافه رو تکان تکان دادم شاید توی نسکافه دنبال فال قهوه بودم .پسر از کافه بیرون اومد بلند شدم پالتوی زیر زانو ام رو مرتب کردم شلوار لی گشادم سرما را راحت عبور می داد روسری پاییزه ام را مرتب کردم و بند کتونی سفیدم را بستم و شال و کلام رو مرتب کردم .مرد از خیابون رد می شد و من هر لحظه بیشتر تیپش رو می پاییدم .نگام رو تو خیابون چرخوندم و ماشینی رو دیدم که با تموم سرعت به سمتش می رفت. صدای ساییدن چرخ رو روی آسفالت شنیدم بی اراده چشم هام رو بستم...
🌺🍂ادامه دارد.....
❌کپی رمان بدون اجازه ممنوع❌
ࢪمآنهای عاشقــ❣ـانه مذهبی
❣ @repelay ❣