eitaa logo
رمانهای عاشقانه مذهبی💍❤️
2.1هزار دنبال‌کننده
1.6هزار عکس
294 ویدیو
113 فایل
﷽ هر روز بیشـــــــتر از دیروز💞🌸 ❣️دوستت دارم❣️ بی اجازه کپی نکن حتی شما دوست عزیز 🌺 #کپی_بالینک_کانال ارتباط وتبلیغات @Ad_noor1
مشاهده در ایتا
دانلود
رمانهای عاشقانه مذهبی💍❤️
🍂🌺🍂🌺🍂 🌺🍂🌺🍂🌺🍂🌺🍂 🌺🍂🌺 🍂🌺🍂 🍂🌺🍂 🌺
🍂🌺🍂🌺🍂 🌺🍂🌺🍂🌺🍂🌺🍂 🌺🍂🌺 🍂🌺🍂 🍂🌺🍂 🌺 ♡یالطیف♡ 📒رمان عاشقانه هیجانی ❣ 🖊به قلم:ریحانه عزت پور؛ 🌷 🍂 بستنی اسکوپی ها رو به سمتمان می گیره و به دست من می ده -خواهش می کنم ،نوش جونتون بستنی رو میان دستانش می گیره،نگاهی به بستنی سرد می کنم . -داداش ما تو سرما بستنی می خوره توگرما چایی شما به بزرگی خودت ببخش سارا لبخندی می زنه و در جوابم می گه:دستشونم درد نکنه چقدر صدای تق تق بارون که روی شیشه کوبیده می شد دوست داشتم .انگار سارا هم دوست داشت ،هی به پاشا می گفتم برف پاک کن نزنه مرگ قطرات بارون رو دوست نداشتم با خنده می گفت:نمیشه که پناه جان می دونستم از اینکه سارا با منه معذبه اما هیچ چیز نمی گف ،سارا پایین رفت و تشکری به پاشا تحویل داد و پاشا هم جوابش رو داد،مثل قرقی از ماشین بیرون پریدم و رفتم جلو . -انقدر دوس داری نزدیک من باشی؟ -برو بابا چه خودش رو تحویل می گیره می خوام از تنهایی کپک نزنی -تا حالا کسی از تنهایی کپک نزده بینی ام را بین انگشتانش می گیرد و کمی فشار می دهد:پناه خانوم شانه ای بالا می اندازم و میگم :می تونیم امتحان کنیم و در رو باز می کنم ،مچم رو می گیره:مسخره بازی در نیار بیا بریم دیر شده مامان نگران میشه پوزخندی زدم ،آنقدر برام حرفش خنده دار بود که نمی تونستم جلوی خودم رو بگیرم:مامان نگران ما میشه؟ پاشا خدایی جک خیلی قشنگی بود ،مامان نگران میشه یا زیور خانوم؟ با اخمی غلیظ نگاهم کرد بی اراده غلط کردم از دهنم پرید بیرون و بدش کلی تو دلم خودم رو فحش دادم که چرا همچین حرفی زدی؟خنده ای کرد و گفت:دفعه آخرت باشه تا خود خونه دیگه حرفی نزدم بس بود کم ضایع نشده بودم که. وارد خونه شدم ،پاشا خودش رو روی مبل انداخت و سوییچ بی ام و رو توی جیبش گذاشت .بابا همیشه هر چی می خواستیم می خرید یعنی خسیس نبود ولی در عوض مرد سالار بود خیلی مردسالار بود حرفش ،حرف آخر بود تا حالا ندیده بودم درباره ی امری از مامان مشورت بگیره ،مامان هم قید بابا رو زده بود و مشغول خودش شده بود ،ناخوناش،ماسک صورتش و هزار چیز دیگه ، و بیمارستان .هر از چند گاهی هم که بابا حرف می زد دعواشون می شد حتی یکبار مامان با گریه رفت پیش مامان بطی و بابا پرویز و گفت می خوام طلاق بگیرم .مامان بطی و بابا پرویز طرف عروسشون بودند ولی دلشون برای ما سوخت و مامان رو راضی کردن بمونه البته مامان پری و بابا رضا هم همون حرف ها رو به دخترشون که از دست شوهرش بریده بود زدن .گوش هام رو تیز کردم که فهمیدم مامان داره با کی حرف می زنه . بازم خانواده عزیزی . -امشب؟ خانم عزیزی ؟ بله بله می دونم ولی خب ...مطمئنین بهروز گفته؟ خیل خب باشه خدا حافظتون با بهت نگاش کردم زیر لب غر می زد و بار بابا می کرد .حالم از بابا بهم خورد .باورم نمی شد یک روز آنقدر ازش بدم بیاد معلوم نبود به خانواده عزیزی چی گفته . -پناه آماده شو شب خانواده عزیزی میان خواستگاری پاشا که تاحالا ساکت نشسته بود رویش را مثل برق گرفته ها به سمت مامان برگردوند -چیه؟ -کامیار؟ -بله -مامان من ... -بسه دیگه به خدا دیونه شدم -من زن اون نمی شم -فعلا که خواستگاریه -من جوابم منفیه پاشا که انگار خوشش اومده بود با سر تاییدم کرد. -اومدن که جواب منفی دادی ؟ -بگو نیان کم کم انگار از گستاخی ام بدش اومد ،دوست نداش با مامان اونطوری حرف بزنم. -یعنی چی؟ بابات گفته بیان -تمام این مدت به حرفای بابا گوش دادی حالا رسیدی به من نمی تونی جلوش وایسی؟! -پناه به تشر پاشا گوش نمی دهم آرامش نمی گرفتم.نمی دانم چرا ..... 🌺🍂ادامه دارد..... ❌کپی رمان بدون اجازه ممنوع❌ ࢪمآنهای عاشقــ❣ـانه مذهبی ❣ @repelay
رمانهای عاشقانه مذهبی💍❤️
🍂🌺🍂🌺🍂 🌺🍂🌺🍂🌺🍂🌺🍂 🌺🍂🌺 🍂🌺🍂 🍂🌺🍂 🌺
🍂🌺🍂🌺🍂 🌺🍂🌺🍂🌺🍂🌺🍂 🌺🍂🌺 🍂🌺🍂 🍂🌺🍂 🌺 ♡یالطیف♡ 📒رمان عاشقانه هیجانی ❣ 🖊به قلم:ریحانه عزت پور؛ 🌷 🍂 رو کردم به زن روبه روم که زخم عمیقی روی صورتش نقش بسته بود ،با اخم نگام کرد:چی رو نگاه می کنی؟ -شما چند ساله اینجایین؟ -شما؟؟ -بد حرف زدم -نه ما این ادبیات رو نمی شناسیم -نگفتی؟ -حالا چه فرقی می کنه؟ حرفی نزدم ،راست میگه دیگه چه فرقی داره ،چند سال تو این جا باشی. -تو چرا اینجایی؟ -چه فرقی می کنه -حرف خودم رو بهم پس نده بی حوصله روی تخت می خوابم که صدام می کنن. جلوی شیشه می شینم .پاشا رومی بینم چقدر دلم برایش تنگ شده بود . -سلام -سلام آبجی کوچیکه -خوبی؟ -آره ممنون تو خوبی؟ هعی -اینطوری آه نکش -ببخشید پناه من در حقت کوتاهی کردم -تو برام کم نزاشتی پاشا ساکت شد ،منم ساکت شدم .دلیل همه بدیختی هام بابام بود و سرگرد سید محمد حسین فاطمی تبار .نمی دونم گاهی بهش حق می دم ،اونم زندگی خودش رو داشت .انگار حرفم رو فهمید یا حرف دلم رو خواند .نمی دونم پاشا غیرتی همچین حرفی به من زد. -دیروز رفتم ملاقات محمد حسین ،بنده خدا وضعش خیلی بد بود میگن اومده شلیک کنه زده به خودش پوزخندی زدم . چرا آنقدر سنگ دل شدم؟ چرا دلم نمی سوزه ولی اون هم دلش برام نسوخت . -خب ؟ -هیچی واسش دعا می کنی؟یک ماهه که بی هوشه شونه ای بالا دادم کاملا بی تفاوت طوری که فهمیدم پاشا حسابی جا خورده و دنبال حس لطیف دخترانه و این بی تفاوتی متحیر مونده -یکی فقط می خواد برا خودم دعا کنه -هرجور راحتی من باید برم فهمیدم ناراحت شده اما دنیا یادم داده بود ناز کسی رو نکشم ،چون ساز دنیا حتی یه روزم وقف مراد ما پیش نرفت... روبه روی آینه نشستم و بدون اونکه واسم مهم باشه آبرو و حیثیت بهروز خان میلانی زیر سواله پام رو روی اون یکی پام انداختم تا این مهمونای مسخره برن ،اتاقم تا می تونستم بهم ریختم ،کهنه ترین لباسام رو پوشیدم مطمئن بودم اون مادر شوهری که همچین عروسی رو ببره خونه ی پسرش یا مغز خر خورده یا خر مغزه شو گاز گرفته مکمل هم ان دیگه بلاخره یه مغزی این وسطه اون خره ام یا باید بخوره یا گاز بزنه ..بی خیال شوخیم گرفته ؟چیزی نمونده تا بدبختی م ... پاشا تقه ای به در زد ،می دونستم این در زدن نگاه نیست چون اون همیشه تهاجمی عمل می کنه، با نگاه به اتاق چهره اش خیلی خنده دار شد ،یک ابرویش رفت بالا چشمانش از کاسه در اومد و لبش رو کج گاز گرفت ،مثل سکته ای ها شده بود . -این چه وضعیه پناه پاشو بریم پایین -نمیام -چرا آخه؟ -من نمی خوام با کامیار ازدواج کنم -حرف بزنین فقط -حرفم نمی زنم -چرا آخه؟ -از تلفظ چرا آخه خوشت اومده -منم دوست ندارم تو بشی زنش ولی می دونی که مرغ بابا یه پا داره -من کاری به پاهای مرغ بابا ندارم اگه می خواد من رو بده به کامیار باید از رو جنازم رد شه -خدا نکنه پناه چرا همچین حرفی می زنی -آدم باید با عشق و علاقه ازدواج کنه نه اینکه به زور باباش برای زهر چشم گرفتن شونه ش رو بالا انداخت به نشانه نمی دونم و از اتاقم رفت بیرون .کلافه شده بودم از عشق اجباری ..بابا از دستم خیلی عصبانی شده بود می گفت تو آبروی خانواده میلانی رو بردی به حرف هاش توجه نکردم ، چقدر گیر آبروش بود پس من چی می شم؟ پاشا نگاهی به بابا کرد می خواست چیزی بگه ولی چیزی مانعش می شد . -بابا خب پناه کامیار رو دوست نداره اگه قراره ازدواج کنه خب با کسی ازدواج کنه که دوستش داره 🌺🍂ادامه دارد... ❌کپی رمان بدون اجازه ممنوع❌ ࢪمآنهای عاشقــ❣ـانه مذهبی ❣ @repelay
رمانهای عاشقانه مذهبی💍❤️
🍂🌺🍂🌺🍂 🌺🍂🌺🍂🌺🍂🌺🍂 🌺🍂🌺 🍂🌺🍂 🍂🌺🍂 🌺
🍂🌺🍂🌺🍂 🌺🍂🌺🍂🌺🍂🌺🍂 🌺🍂🌺 🍂🌺🍂 🍂🌺🍂 🌺 ♡یالطیف♡ 📒رمان عاشقانه هیجانی ❣ 🖊به قلم:ریحانه عزت پور؛ 🌷 🍂 - بفرما بهنوش خانوم تحویل بگیر بچه هاتو هر روز یکیشون جلو روم وایمیسته اون از نگاه که هر چی براش امکانات میدم آخرش پاچه می گیره اینم از این دوتا -مگه ما چی گفتم آقا بهروز ؟ آقا بهروز خان میلانی؟ الان زمان میرزا قلی خان قاجار نیس که دختر رو بزور شوهر بدن بابا دیگه واقعا قاطی کرده بود ،پاشا از طرز حرف زدنم خوشش نیومد ،بابا دستش رو بالا برد ولی پاشا خودش رو سپر کرد . -استغفرالله معرکه راه انداختین جمع کنین خودتونه اه نصف حرف هاش رو در حالی گفت که داشت بیرون می رفت ،مامان خیلی عصبانی بود و چشم غره ای جانانه نثارم کرد . -اینکه ازت دفاع کردم به خاطر این بود که دوست نداشتم از خونه میلانی ها دختری سیلی خورده بره بیرون مگر نه صحبت با پدر آدابی داره حرصم گرفت ولی پاشا حرص خوردنم رو ندید و بیرون رفت با خودم قرار گذاشتم این بازی رو اونقدر کش بدم که یا من بمیرم یا کامیار بی خیال شه . با صدای تلفن بی حوصله نگاهش کردم سارا بود که گزارش می خواست، اونم از خواستگاری عجیب غریب من ،بی اهمیت رو تخت دراز کشیدم باید خب مبارز می کردم اعتصاب بهترین راه بود ولی ای کاش امشب شام رو می خوردم ... زیور خانم صدام کرد ولی بی توجه به جلز و ولزش کار خودم رو کردم ،حرصی شد و رفت ! ولی من تمام روز ای اعتصابم لب به غذا نزدم ،زیور خانم می گفت مامان با اضطراب می ره بیمارستان ،اگه بلایی سر مریضاش بیاد تقصیر منه اما گوشم بدهکار نبود که نبود این زیور خانم به چه چیزایی فکر می کرد،خط و نشون های بابا و خواهشای پاشا و قلدری های نگاه هم اثری نکرد که نکرد ،دیگه جونی برام نمونده بود از بدنم چیزی جز استخون نمونده بود ،دیگه حتی چشام هم سوی دیدن نداشت .که صدا های پر خشم کسی رو شنیدم تو اتاق نیومد ولی سر در اتاقم ایستاد بعدشم به سمت راه پله ها رفت. ،صدای بارون اومد که با تمام قدرتش می ریخت بر خلاف من که دیگه تونی نداشتم -بسه بابا جمع کنین این بساط رو صدای پاشا بود همون صدایی که خیلی دوستش داشتم صدای نگرانش ... -اون از پناه اینم از شما خاله بازی شده اون لج می کنه شما لج می کنی ...نمی خواد ،کامیار رو نمی خواد به چه زبونی بگه که نمی خواد با کامیار ازدواج کنه ..هی میگین برین زیر یه سقف حل میشه ...نمی شه پدر من نمیشه اگه می شد می رفت ،کامیار معلوم نیست کارش چیه ،زندگیش چیه می خواین همینطوری دخترتون رو بفرستین خونه کسی که معلوم نیس چه غلطا که نمی کنه؟ بابا شما غیرتم دارین؟ ترسیدم این بار داشتم کم میاوردم ،پاشا هیچ وقت با بابا اینطوری حرف نمی زد ،تاوان دفاع کردنش از من هم شد سیلی جانانه ای که خورد ،صداش بلند بود قشنگ شنیدم احساس کردم که الان احتمالا لبش پاره شده ،خواستم بلند شم ولی نشد نای بلند شدن نداشتم ، فقط شنیدم که مامان و زیور خانم اصرار می کردند که نرود ولی گوشش بدهکار نبود فقط می گفت این خونه جای من نیس ،گریه ام گرفت بلند بلند گریه کردم که باعث شدم پاشا با اون حال خرابش بره بیرون کل خانواده رو ریختم بهم ،مامان در رو باز می کنه:پناه اگه قلب پاشا درد بگیره هیچ وقت نمی بخشمت شدت اشکم بیشتر شد ،هر لحظه بیشتر حالم خراب می شد بی حال روی تخت خوابیدم ،خدایا میشه من بمیرم؟ پاشا ... صدا ها تو سرم می پیچید و تیزی چیزی توی دستم که طراوت به دستانم می بخشید و صدا ی مامان دلم نمی خواست چشم هامو باز کنم از همه چیز خسته بودم ای کاش پناهی نبود ،شایدم دوست داشتم بهم ترحم بشه ... -جواب نداد؟ -نه مامان -اصلا گوشیش رو برده ؟ باورم نمی شد این مادر هم مهر و محبت داشته باشه ،بارون هر لحظه شدید تر می شد ،شاید این مامانی که الان روبه روی من بود فقط برای من نامادری سیندلا بود ! تکانی خوردم اما حال نداشتم اعلام زنده بودن بکنم. 🌺🍂ادامه دارد..... ❌کپی رمان بدون اجازه ممنوع❌ ࢪمآنهای عاشقــ❣ـانه مذهبی ❣ @repelay
🍂🌺🍂🌺🍂 🌺🍂🌺🍂🌺🍂🌺🍂 🌺🍂🌺 🍂🌺🍂 🍂🌺🍂 🌺 ♡یالطیف♡ 📒رمان عاشقانه هیجانی ❣ 🖊به قلم:ریحانه عزت پور؛ 🌷 🍂 آفتاب قشنگ افتاد روی مردمک چشمم بی اراده چشم هام رو بستم از جا بلند شد کل بدنم درد می کرد ولی دلم می خواست زود تر از این خونه نفرین شده برم بیرون .لباس هایم رو پوشیدم ،به اتاق پاشا سرک کشیدم نبود دلم شور زد نگرانش بودم خیلی می ترسیدم که بلایی سرش بیایید .دستی به شانه ام کشیده شد ترسیدم و با عجله برگشتم .نگاه بود کلا به این دختر باید گفت اجل معلق . -زنگ زد گفت خونه ی دوستشه ولی صداش خیلی گرفته بود انگار سرما خورده -نگفت کی میاد؟ -نه ..کجا می ری؟ -پیش سارا معطل نشدم پله ها رو پایین رفتم ،مامان نگاهی بهم کرد :کجا به سلامتی؟ -پیش سارا -امروز مامان کامیار می خواد بیاد سری تکان دادم باید به خاطر خانواده ام که شده به این وصلت راضی می شدم .با عجله از خونه خارج شدم چقدر راحت شدم هوای خونه سنگین بود ،بیرون صدای قار قار می اومد و هوای نیمه سرد پاییزی با برگ های خزان ... سارا نگاهی بهم کرد و سری تکان داد -الان همه چیز حل شد؟ -ولم کن تو رو خدا حوصله ندارم سارا هیچ چیز نگفت ،شال گردن آبی ام رو محکم کردم و مشغول خوردن نسکافه ام شدم .هوا رو به غروب بود ،سارا هم در سکوت نسکافه می خورد . -یه نگاه به خودت کردی؟ آیینه رو به سمتم گرفت ،نگاهی به خودم کردم راست می گفت شبیه عروس مرده بودم ،چه صفت خوبی بود برای این روزای من .نگاهی به میز بغلی کردم ،یه پسر بود که سنش به بیست و پنج می رسه نه پایین تر نه بالا تر ..تیپش ساده بود ولی مثلا پاشا به دل می چسبید یقه ی لباس سفید دیپلماتش از زیر بافت با سرتقی بیرون زده بود ،کاپشن نوک مدادی اش خیلی به بافت زیرش می آمد وشلوار مشکی کتونش هم یک رنگی به تیپ خاکستری اش داده بود ،کفش هاش معلوم نبود ،منم حوصله کنجکاوی نداشتم روی میز رو دیدم که بدونم سفارش چی بود مثل تیپش ساده چایی و نبات زعفرانی ،نگام نمی کرد گوشی ش رو روی میز گذاشته بود و آروم آروم بین صفحه دستش رو جابه جا می کرد ،شال و کلاهش رو که با ظرافت بافته شده بود برداشت و به سمت داخل کافه رفت حالا کفش هاش رو دیدم آل استار بود مشکی و سفید ،پیش خودم گفتم کفش آل استار و شلوار کتون؟ ! ولی هر چی بود تیپش رو قشنگ کرده بود .به سمت سارا برگشتم . -مامان کامیار امروز میاد -این سری فرار کنی احتمالا خونت مباح میشه -اوهوم -می خوای چی کار کنی ؟ -باهاش ازدواج کنم خودم هم از حرفم موهام سیخ شد ،خودم رو کنار کامیار تصور کردم ،چه زندگی نکبت باری !سارا اول متعجب نگام کرد بعد شونه ای بالا انداخت و گفت:من می رم حساب کنم حوصله کل کل نداشتم باشه ای گفتم و بی حوصله لیوان کاغذی نسکافه رو تکان تکان دادم شاید توی نسکافه دنبال فال قهوه بودم .پسر از کافه بیرون اومد بلند شدم پالتوی زیر زانو ام رو مرتب کردم شلوار لی گشادم سرما را راحت عبور می داد روسری پاییزه ام را مرتب کردم و بند کتونی سفیدم را بستم و شال و کلام رو مرتب کردم .مرد از خیابون رد می شد و من هر لحظه بیشتر تیپش رو می پاییدم .نگام رو تو خیابون چرخوندم و ماشینی رو دیدم که با تموم سرعت به سمتش می رفت. صدای ساییدن چرخ رو روی آسفالت شنیدم بی اراده چشم هام رو بستم... 🌺🍂ادامه دارد..... ❌کپی رمان بدون اجازه ممنوع❌ ࢪمآنهای عاشقــ❣ـانه مذهبی ❣ @repelay
زِندگـی کـُن؛ ایـن دَقـایـق بـازگَشـتَنـی نیستـ(:☘ ࢪمآنهای عاشقــ❣ـانه مذهبی ❣ @repelay
در زمان نابینایی ابوعیناء شخصی نزد او آمد ابو عیناء از او پرسید : کیستی؟ گفت: یکی از فرزندان آدم گفت: خدا تو را طول عمر دهد، من گمان می بردم مدتی است که نسل آدم برافتاده است! 👤دهخدا ࢪمآنهای عاشقــ❣ـانه مذهبی ❣ @repelay
🍂🌺🍂🌺🍂 🌺🍂🌺🍂🌺🍂🌺🍂 🌺🍂🌺 🍂🌺🍂 🍂🌺🍂 🌺 ♡یالطیف♡ 📒رمان عاشقانه هیجانی ❣ 🖊به قلم:ریحانه عزت پور؛ 🌷 🍂 مبهوت صحنه روبه روم شدم .سارا با صدای ماشین با عجله بیرون اومد .بدو بدو دویدم جمعیت رو کنار زدم و نگاهی به مرد روبه روم کردم بوی عطر تلخ مردانه اش با خون قاطی شده بود و یقه سفید دیپلماتش رو سرخ کرده بود . -زنگ زدی آمبولانس -آره ولی ترافیکه دیر میشه -راننده م فرار کرد رو به مرد ها کردم ،نگاهی به مرد کردم . -من ماشین دارم میشه بیارینش تو ماشینم؟ مردها جوابی ندادن ،با عجله کمک کردن که مرد رو بلند کنن،سارا کنارم ایستاد و با ترس به پسر جوون نگاه می کرد . -بیا با من بریم سارا که فضولیش گل کرده بود به سرعت قبول کرد. پام رو روی گاز گذاشتم با چنین سرعتی می رفتم که باورم نمی شد بتونم انقدر تند برم. -پناه ؟ -جانم -می میره -چرا؟ -آخه همینطور داره از سرش خون میره چیزی نگفتم خودم هم ترسیدم اگه می مرد؟ وای خدا خودت کمکش کن -بیچاره خانواده اش هم جوونه هم خوشگله دستی به آیینه کشیدم .چهره اش معلوم نبود فقط ته ریش هم رنگ ذغالش معلوم بود ،تفی به شانسم کردم و دستم رو روی فرمون محکم تر کردم. سارا منتظر حرفی نماند با عجله به سراغ پرستاری رفت خم شدم حالا چهره اش رو می دیدم راست می گفت ...پسر خوشگلی بود یاد حرف های پاشا افتادم سریع چشام رو برداشتم و از ماشین پیاده شدم ...خودم رو روی صندلی ول کردم .سارا هم خودش رو کنارم ول کرد . -بیا براش حمد شفا بخونیم نمی دونستم چرا انقدر سارا نگرانش بود ،همان طور که خیره اش بودم حمد رو زیر لب هایم زمزمه کردم ،فکر نمی کردم سارا به این چیزا اعتقاد داشته باشه .روبه روم کیسه ای نقش بست سرم رو بالا آوردم ،پرستار بود -این وسایل مریضتونه خواستم بگم من همراهش نیستم ولی کنجکاویی یا فضولی نذاشت .کیسه رو گرفتم ،پرستار هم بی توجه به من رفت .با آرنجم ضربه ای به پهلوی سارا زدم ،سارا چشم هایش رو باز کرد با چشم به بسته اشاره کردم سوالی نگاهم کرد. -وسایل پسره اس -پناه کار زشتیه -بی خیال دستم رو توی کیسه کردم ،دوتا گوشی بود یکی دکمه ای و یکی لمسی ،هر دوتاشون داغون شده بودن ،گلس گوشی لمسیه کلا متلاشی شده بود ،بی خیالش شدم ،کارت شناسایش رو بیرون آوردم خوندم طوری که سارا هم بشنوه -سید محمد حسین ...فاطمی تبار ...متولد هشت ،نه ،شصت و نه مکث کردم ،بغض گلویم رو گرفت ،نگاهی به روبه رو کردم با خودم گفتم درست حدس نزده بودم بیست و چهار سالش بود. -سارا -هوم؟ -امروز تولد بیست و چهار سالگیشه انگار که داغ دلش تازه شه با غم نگاهم کرد ،همانطور از خط پایین اومدم . -نام پدر سید محمود ...درجه ... خشکم زد ،من جون یه پلیس رو نجات دادم کارت را سرجاش گذاشتم و بی خیال کارت شدم بجز اون کارت یه کارت سوخت بود و یه کارت ملی همین ..توی کیسه رو دیدم یه سوییچ بود و صد و پنجاه تومن پول .پرستار بی هوا صدام کرد ترسیدم و وسایل از دستم افتاد . -وای ببخشید ترسوندمتون -خواهش می کنم - شما چه نسبتی با ایشون دارین؟ خشکم زد حالا جواب این یکی رو چطوری می دادم نگاهی به سارا کردم شونه ای بالا داد یعنی به من چه خودت، خودت رو بدبخت کردی . -هان؟ -گفتم چه نسبتی با ایشون دارین؟ خواستم بگم برادرمه ولی گفتم خانواده اش گناه دارن الان منتظرن شاید براش تولد گرفته باشن -من فقط رسوندمش تا اینجا همین پرستار مشکوک نگاهی به کیسه کرد برای اینکه بهم تهمت نزنه سریع جواب دادم:دنبال یه نشونی می گشتم -اگه می گفتین همراهش نیستین خودمون نشونی پیدا می کردیم حرفی نزدم ،کیسه رو ازم گرفت و به سمت ایستگاه پرستاری رفت ،کیسه رو چک کرد که چیزی کم نشده باشه ،همراهش رفتم ،وقتی وارد ایستگاه شد گفتم:گوشیش داغون شده هیچ نشونی ای هم نیس یعنی شماره ای ...اگه می خواین سیم کارتش رو بندازین تو گوشی من و به خانواده اش زنگ بزنین پرستار نگاهی پر از شک بهم کرد و پرستاری بغلیش به یقین رسوندش . -راس میگه دیگه الان کلی باید دنبال یه شماره بگردیم پرستار سیم کارت رو به سمتم گرفت خواستم بردارم که دستش رو بست با تعجب نگاهش کردم -وای اگه کاسه ای زیر نیم کاسه ات باشه.. 🌺🍂ادامه دارد... ❌کپی رمان بدون اجازه ممنوع❌ ࢪمآنهای عاشقــ❣ـانه مذهبی ❣ @repelay
رمانهای عاشقانه مذهبی💍❤️
🍂🌺🍂🌺🍂 🌺🍂🌺🍂🌺🍂🌺🍂 🌺🍂🌺 🍂🌺🍂 🍂🌺🍂 🌺
🍂🌺🍂🌺🍂 🌺🍂🌺🍂🌺🍂🌺🍂 🌺🍂🌺 🍂🌺🍂 🍂🌺🍂 🌺 ♡یالطیف♡ 📒رمان عاشقانه هیجانی ❣ 🖊به قلم:ریحانه عزت پور؛ 🌷 🍂 بهم بر خورد ،از لحنش خوشم نیومد لازم نبود اینقدر تدافعی عمل کنه ،چشم غره ای رفتم و دنبال شماره ی آشنایی گشتم ،مامان فرشته بی خیال مامانش شدم اگه می فهمید دق می کرد بلاخره همه قرار نیست که مثل مامان بهنوش ما باشن ..آبجی ملکا ... با کلی شکلک بوس و قلب حدس زدم کار خود ملکا باشه منم از این کارا می کردم .دستم رفت که زنگ بزنم ولی منصرف شدم اگه مثل من دیونه ی برادرش باشه چی ؟ بازم هم چرخ زدم رسیدم به داداش محمد حسن ، مسمم شدم که به همین محمد حسن زنگ بزنم .رو به پرستار که هنوزم بهم خیره بود کردم اعصابم ریخت بهم . -هنوز نخوردمش اگه بازم مثل شاکی ها نگاه نمی کنی زنگ بزنم بی خیال بهم مشغول تایپ کردن چیزی تو کامپیوتر شد .شماره رو گرفتم هنوز چند تا بوق نخورده بود که جواب داد. -الو محمد حسین معلوم هست تو کجایی داداش ؟ و صدای زنانه ای که آروم آروم مدام تکرار می کرد نفهمه -الو محمد حسین تو کجایی الان -سلام با شنیدن صدای زنانه ام ساکت شد احتمال دادم که نگران هم شده ،صداش ضعیف تر شد و آروم زمزمه وار گفت:شما؟ -لطفا نگران نباشین -شما گوشی برادر منو از کجا پیدا کردین ؟ بازهم اتهام دزدی دیگه از این همه اتهام خسته شدم تند گفتم: آقا من گدا گشنه گوشی رد پایین برادر شما نیستم ‌دزدم نیستم -منظوری نداشتم راست می گفت لحنش با منظور نبود ادامه دادم :ببخشید من از لحاظ روحی حالا خوبی ندارم ،برادر شما تصادف کرده بود من رسوندمش بیمارستان -تصادف ؟ -نگران نباشین حالشون خوبه خودم هم مطمئن نبودم از حرفی که زده بود . -کدوم بیمارستان ؟ -چند لحظه گوشی تلفن رو سمت پرستار غرغرو گرفتم و گفتم آدرس رو می خواد.پرستار آدرس رو داد گوشی رو خاموش کرد و روی میز گذاشت با حرص گفتم. -اگه دوباره ننگ دزدی نزنین گوشی رو می دین پرستار با خونسردی گوشی رو بهم داد ،به سمت سارا رفتم -آخر سر با این پرستار دعوام میشه -چرا؟ -بابانمی بینی چقدر قیافه می گیره ...اگه می شد از اخلاقش شکایت می کردم -من دیگه برم دیر شد -باشه عزیزم بیا برسونمت -نه خودم می رم -منم دارم می رم دیگه -نه ممنون -اه چقدر تعارف می کنی نگاهی به راهرو کردم و به سمت در خروجی راه افتادم که صدای خانم خانمی هر دوتامون رو به پشت برگردوند . -بله؟ -شما نمی تونین برین کلافه با عصبانیت گفتم:اونوقت چرا؟ -پلیس باید بیاد پرونده تشکیل بده -وااای ما یه غلطی کردیم به یکی کمک کردیما پرستار شونه ای بالا انداخت ،بی اعصاب نگاهی به سارا کردم . -خانم من بی کار نیستما -یه دوتا ،سه تا سوال جوابه -دردسر شدا سری از روی تاسف تکون دادم ،روی صندلی نشستم و پاهامو با ریتم تند تکون تکون دادم همیشه وقتی اعصابم بهم می ریخت همین کار رو می کردم . 🌺🍂ادامه دارد..... ❌کپی رمان بدون اجازه ممنوع❌ ࢪمآنهای عاشقــ❣ـانه مذهبی ❣ @repelay
🍂🌺🍂🌺🍂 🌺🍂🌺🍂🌺🍂🌺🍂 🌺🍂🌺 🍂🌺🍂 🍂🌺🍂 🌺 ♡یالطیف♡ 📒رمان عاشقانه هیجانی ❣ 🖊به قلم:ریحانه عزت پور؛ 🌷 🌺👌پناه دختریه که پدرش برای چشم و هم چشمی میخواد به کسی بدتش که پناه ازش خوشش نمیاد برای اینکه بااون پسر ازدواج نکنه هر کاری میکنه.....🍂 🌺ریپلای به قسمت اول👇 🌺 eitaa.com/repelay/1641 ❌کپی رمان بدون اجازه ممنوع❌ ࢪمآنهای عاشقــ❣ـانه مذهبی ❣ @repelay
رمانهای عاشقانه مذهبی💍❤️
🍂🌺🍂🌺🍂 🌺🍂🌺🍂🌺🍂🌺🍂 🌺🍂🌺 🍂🌺🍂 🍂🌺🍂 🌺
🍂🌺🍂🌺🍂 🌺🍂🌺🍂🌺🍂🌺🍂 🌺🍂🌺 🍂🌺🍂 🍂🌺🍂 🌺 ♡یالطیف♡ 📒رمان عاشقانه هیجانی ❣ 🖊به قلم:ریحانه عزت پور؛ 🌷 🍂 سرم رو روی شونه های سارا می زارم ،سارا مضطرب ساعت رو می پایید ولی من خیلی هم ناراحت نبودم حداقل مامان کامیار بی خیال می شد ولی بابا حتما می کشتم.شونه اش رو تکون داد. -پناه؟ -هوم ؟ -پناه؟ بی حوصله چشام رو باز کردم و بادیدن مرد روبه روم کمی خودم رو جمع کردم .سیخ نشستم دستی به روسری م کشیدم . -من فاطمی تبارم؟ -باید بشناسم؟ -برادر اون کسی که رسوندین به بیمارستان -خب؟ -شما همیشه همینطوری حرف می زنین؟ -شما شده برا نجات یه نفر حتی به نکیر و منکرم جواب پس بدین؟ ساکت شد وبهم زمین خیره شد و آروم زمزمه وار گفت:متاسفم -آقای محترم من کلی کار دارم میشه سریع تر کار ما رو راه بندازین سری تکان داد و رفت به سمت ایستگاه پرستاری .گوش هامو تیز کردم و روی صندلی روبه روی ایستگاه رسیدم . -برادر من کجاست؟ -توی اتاق عمله -شما با اجازه کی ایشون رو عمل کردین؟ -اگه عمل نمی شد می مرد بی توجه به حرف هاشون سیم کارت مرد رو توی جیب پالتوم گذاشتم . -به کی زنگ می زنی؟ -پاشا -برا چی ؟ -اینا فکر می کنن ما بی کس و کاریم بزار پاشا بیاد بفمن ما هم کس و کار داریم -بی خیال بابا اون بدبخت رو زا به راه نکن -راس میگی مگه بچه ام که آویزون پاشا باشم -عاشق ثبات تصمیماتتم مرد با عجله به سمت راهرو رفت .همراهش راه افتادم ،محمد حسین رو از اتاق عمل بیرون آورده بودن .بی تفاوت سر جام نشستم . -هوم بابام می کشدم سارا -امروز قرار بود مامان کامیار بیاد سری تکان می دهم -مجبور بودیم به این یارو کمک کنیم ؟ سری با تاسف تکون میدم و شونه ای بالا میندازم ،نمی دونستم جوابش رو چی بدم . -بابام می کشتم -الهی من قربونت بشم ...انقدر که تو این مدت حرص خوردی -تو رو هم گرفتار کردم -نه بابا این چه حرفیه با صدای کلفت کسی و سایه ی سنگینش روی سرمون ،سرمون رو بالا آوردیم . -شما خانم میلانی هستین؟ -بله -شما خانم .. -قربانی -شما شاهدین تصادف هستین؟ -بله -تصادف آقای فاطمی تبار؟ -بله -خب همه چیز رو بگین به دیوار پشتم تکیه دادم ،و با غرور تمام خیره شدم به چهره ی پلیس انگار که شهرزاد باشم و داستان هزار و یکشب رو برای شهریار میگم . -خب دیگه چیزی ندارین که بگین؟ -من احساس می کنم تصادف عمدیه هم سارا و هم پلیس به سمت من برگشتن ،گلوم رو صاف کردم :خب اون مرد با سرعت عادی می اومد ولی وقتی به آقای فاطمی تبار رسید سرعتش رو زیاد کرد . -مطمئنین؟ -بله -شما پلاکش رو بر نداشتین؟ -تو اون زاویه ای که من بودم پلاک ماشین پیدا نبود -ماشین چی بود ؟ -هیوندای مشکی شاسی بلند -ممنون -ما می تونیم بریم ؟ -باید آقای فاطمی بهوش بیان -یعنی چی ؟ بابا ما کار و بار داریم اومدیم ایشون تا دوماه بهوش نیومد -دکتر گفته تا یکساعت دیگه بهوش میاد -اگه دختر خودت تا این وقت شب بیرون باشه چی کارش می کنی؟ انگار که بهش بر بخوره ،نگاهی بهم کرد از فرق سر تا نوک پا ولی هیچ چیز نگفت انگار یهو غرور گر گرفته ش فرو کش کنه شونه ای بالا انداخت ،در حالی که سعی داشت به پلیس بودنش تا کید کنه گفت:باید روند عادیش رو طی کنه -من قرار مهمی دارم -اینم به کارای مهمتون اضافه کنید راش رو گرفت و رفت ،این بار خون های تو رگمم تبخیر شد جوش آوردم :من بگم غلط کردم این آقا رو رسوندم بیمارستان راضی می شین ؟ هیچ چیز نگفت ،مردمک چشمم رو توی کاسه چشمم چرخوندم ،اهل منت نبودم ولی حوصله الاف شدنم نداشتم اونم به خاطر یه سوء زن مسخره ! سارا شر و شیطون بود ولی نه مثل من صبرش بیشتر بود حوصله می کرد تا کارش تموم شه ولی من نه ...کلافه با روسریم ور رفتم . -یکم صبر کن عوضش کار خیر کردیم از خشم دندون هام بهم قفل شده بود -من نخوام کار خیر کنم باید کی رو ببینم؟ 🌺🍂ادامه دارد..... ❌کپی رمان بدون اجازه ممنوع❌ ࢪمآنهای عاشقــ❣ـانه مذهبی ❣ @repelay
🍂🌺🍂🌺🍂 🌺🍂🌺🍂🌺🍂🌺🍂 🌺🍂🌺 🍂🌺🍂 🍂🌺🍂 🌺 ♡یالطیف♡ 📒رمان عاشقانه هیجانی ❣ 🖊به قلم:ریحانه عزت پور؛ 🌷 🍂 در رو باز کردم ،همه جا تاریک بود نفسم رو بدون صدا بیرون دادم به سمت پله ها رفتم و آروم آروم از پله ها بالا رفتم ،مثل کورا دستم همش به در و دیوار بود .در اتاقم رو باز کردم ،چراغ رو روشن کردم و پالتوم رو در آوردم که در با تمام شدتی که داشت باز شد ،بی اراده خودم رو جمع کردم ،نگام خیره شد به نگاه خشمگین بابا ،همین رو کم داشتم . -تا این وقت شب کدوم قبرستونی بودی ؟ زبونم قفل شده بود ،انگار با بهترین چسب دنیا دهنم بسته بشه .کمربندش رو بالا برد دلم می خواست جیغ بزنم ولی نمی تونستم . -گفتم کدوم قبرستونی بودی؟ مامان پشت سرش بود و سری به تاسف تکون می داد با خودم گفتم ای کاش شیفت بود و امروز بادیدن این حرکتش بیشتر ازش بدم نمی اومد -ب...بی ....مارستان -اون وقت تو اون خراب شده چه غلطی می کردی؟ -یکی رو ...رسوندم ..بیمارستان -آمبولانسی؟ -ترافیک بود...اگه ...نمی بردم .. -مثل سگ دروغ میگی جلو اومد و کمربند رو آماده کرد هیچ وقت نمی زدم ولی امشب انگار ...مامان جلوش وایستاد -بهروز ولش کن اینطوری که نمیشه -همین تو لوسشون کردی ما؟لوس شدیم ؟ اونم به خاطر مهر زیاد مادری؟ -بهروز ولش کن با خشم جلو اومد و مامان رو پرت کرد .دیگه هیچ امیدی نداشتم ،بلند گفتم :پاشا -خفه شو -غلط کردم -الان کتک غلطی که کردی هم می خوری کمربندش رو بالا برد و روی بدنم فرود آورد ،جیغ زدم و پاشا رو دیدم که سراسیمه اومد به التماس افتادم ولی بابا می زد و پاشا و مامان و نگاه نمی تونستن کاری کنن،به نفس نفس افتاد ،سرفه ای کردم بی جون خودم رو ول کردم ،بابا ارثی که ازش خورده بودم رو با کتک ها طلب کرده بود آروم شد و رفت .اشک ریختم ولی بی جان ...پاشا جلو اومد اون داغ داغ بود و من سرد سرد سرم رو از روی زمین برداشت و بین بغلش گرفت ،بی وقفه سرفه می کردم و اشک می ریختم -خوبی؟ مامان هم اشک می ریخت ،نگاهم ...باورم نمی شد. تنها کسی که به حال زار من اشک نمی ریخت بابا بود . -مامان یه کاری کن ...خیلی درد داری ؟ چشام رو بستم ولی سنگینی نفسی که از سینه م بیرون اومد رو خیلی خوب فهمیدم .... چشام رو باز کردم و تک تک اعضای بدنم شروع کردن به ناله کردن ،دلم درد می کرد احتمالا اثر لگد دیشب بابا باشه ،غریب گیر آورده بودم ،پاشا کنارم خابیده بود ،روی پیشونیش قطره های عرق بود حدس زدم تب داره! اینم موهبت دیگه بابام ! سرفه ی پر خلطی کرد و کمی جابه جا شد ،از تخت بلند شدم ولی پام یاری نکرد و افتادم .دست مردونه ای رو روی بازوم احساس کردم . -چرا بلند شدی بگیر استراحت کن نگاهی به خودم کرد توی آیینه ..روی پیشونیم باد کرده بود و پایین چشمم زخم بزرگی بود ،با اینکه دستم رو سپر صورتم کردم ولی بازم در امون نمونده بود ،دست هام پر از زخم بود . -خوب میشه -به گمونم نه 🌺🍂ادامه دارد.... ❌کپی رمان بدون اجازه ممنوع❌ ࢪمآنهای عاشقــ❣ـانه مذهبی ❣ @repelay
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🌱 چه خوش است صبحِ جمعه ز ڪنارِ بیتِ ڪعبه ؛ به تمام اهلِ عالم ، برسد صدای مهدے...(: 🌴💠💢💠🌴 ࢪمآنهای عاشقــ❣ـانه مذهبی ❣ @repelay