eitaa logo
رمانهای عاشقانه مذهبی💍❤️
2.1هزار دنبال‌کننده
1.6هزار عکس
294 ویدیو
113 فایل
﷽ هر روز بیشـــــــتر از دیروز💞🌸 ❣️دوستت دارم❣️ بی اجازه کپی نکن حتی شما دوست عزیز 🌺 #کپی_بالینک_کانال ارتباط وتبلیغات @Ad_noor1
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از تبلیغات داستان&ترفند
🏴با عرض سلام لطفا انگشت مبارڪتونو بزنین روی یا امام رضا(ع) ببین چی میاد واستون. من اولین نفر بودم ڪ این سورپرایز رو براتون فرستادم😍👇 ❤️یا امام رضا علیه السلام❤️ ❤️یا امام رضا علیه السلام❤️
گره های کور زندگی از کجاست؟! آیت الله العظمی جوادی آملی : از برخی روایات و آیات قرآن کریم این‌چنین برمی‌آید که برخی‌ها در همه شئون زندگی موفق‌ می شوند؛ یعنی به هر راهی که وارد شوند، به آنها خیر می‌رسد و راه برایشان باز است؛ امّا بعضی‌ها طوری‌ هستند ـ مثل گِره‌های کور ـ که به هر سَمتی که بخواهند حرکت کنند راه بسته است. افرادی که در جامعه زندگی می‌کنند، این دو حال را در خودشان مشاهده می‌کنند. خدای سبحان فرمود: «کسی که باتقوا باشد هرگز در زندگی نمی‌ماند و یک زندگی آبرومند تا آخر عمر دارد»؛ این جمله نورانی دو پیام را به همراه دارد: یکی اینکه مردان باتقوا هرگز گرفتار گِره کور در زندگی خود نمی‌شوند که نتوانند خروجی را تشخیص دهند و راه برایشان باز است؛ دوم اینکه گرچه کسب و کار دارند، ولی خداوند از آن راهی هم که آنها امید ندارند به آنها روزی می‌دهد. طبق بیان قرآن، کسی که با خدا رابطه ندارد، گاهی کارش به صورت یک گِره کور درمی‌آید؛ به هر کاری دست می‌زند موفق نمی‌شود و در آن کار می‌ماند و راه خروجی از مشکل پیش آمده را هم نمی یابد؛ می‌بینید بعضی‌ها همین گِره را در زندگی دارند و می گویند ما دست به هر کاری می‌زنیم مشکل ما حل نمی‌شود، برای اینکه این افراد نام خدا و یاد خدا را کنار گذاشته اند و نمی‌دانند که از همین جا دارند آسیب می‌بیند. 🌤اَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّکَ الفَرَج🌤 🏴برای فرجش صلوات🏴 ص🏴 ع🏴 ع🏴
🍂🌺🍂🌺🍂 🌺🍂🌺🍂🌺🍂🌺🍂 🌺🍂🌺 🍂🌺🍂 🍂🌺🍂 🌺 ♡یالطیف♡ 📒رمان عاشقانه هیجانی ❣ 🖊به قلم:ریحانه عزت پور؛ 🌷 🌺👌پناه دختریه که پدرش برای چشم و هم چشمی میخواد به کسی بدتش که پناه ازش خوشش نمیاد برای اینکه بااون پسر ازدواج نکنه هر کاری میکنه.....🍂 👌ریپلای پارت اول👇 🌺 eitaa.com/repelay/1641 ❌کپی رمان بدون اجازه ممنوع❌ های عاشقــ❣ـانه مذهبی ❣ @repelay
رمانهای عاشقانه مذهبی💍❤️
🍂🌺🍂🌺🍂 🌺🍂🌺🍂🌺🍂🌺🍂 🌺🍂🌺 🍂🌺🍂 🍂🌺🍂 🌺
🍂🌺🍂🌺🍂 🌺🍂🌺🍂🌺🍂🌺🍂 🌺🍂🌺 🍂🌺🍂 🍂🌺🍂 🌺 ♡یالطیف♡ 📒رمان عاشقانه هیجانی ❣ 🖊به قلم:ریحانه عزت پور؛ 🌷 🍂 نگاهی به خونه کردم ،حیاط بزرگش پر از چمن و گل و گیاه ،عمارت سفید خونه که می درخشید وسط سبزی ها .محمد حسین چنان از کم کاری عمله بنا ها شکایت می کرد که مرد رو کرد به محمد حسین و پرسید :شما پیمانکارین؟ محمد حسین خنده ی کوتاه کرد و همانطور که دستاش بهم قفل شده بود کنج سینه اش کمی با پاش خاک ها رو به بازی گرفت .بعد روکرد به مرد و گفت:نه جناب من یه خدمتکار ساده ام حالا مرد خیره شد به عمارت اعیونی و بعد به محمد حسین ،محمد حسین کامل کرد:خدمتکار مردم ،پلیسم -اه خوشوقتم بعد او هم نگاه عاقل اندر سفیهی به محمد حسین کرد و گفت:البته الان همه کم کاری می کنن -بله واقعا باعث سر افکندگیه خونه رو پسنیده بودم ولی احتمالا خیلی گرون میشد نمی خواستم محمد حسین فکر کنه چون تو ناز و نعمت بزرگ شدم باید جون بکنه تا خواسته هام رو بر آورده کنه پس جلو رفتم و رو کردم به محمد حسین :چی شد پسنیدی عزیزم؟ -میشه یه دقه بیای ؟ با اجازه ای به مرد گفت و صحبت کارشناسی اش رو رها کرد . -جانم -پول این خونه رو از کجا میاری؟ -تو چی کار داری دیگه بگو پسنیدی یانه؟ -محمد حسین نمی خواد به خاطر من تو سختی بیفتی -سختی کجا بود؟ -من دوست دارم خونم یه خونه ساده باشه -تعارف نکن -جدی میگم -منم جدی گفتم برم قولنامه رو بنویسم -نمی دونم -پس مبارکه -محمد حسین فعلا نگیر -پناه مردم که معطل ما نیستن -آخه نمی خام خونم انقدر اعیونی باشه -تو این منطقه خونه ای به جز این پیدا نمی کنی به فکر بچه هامون باش اونا نمی خوان تو حیاط بازی کنن؟ چیزی نگفتم رفت و بشارت خریدن این خونه رو به بنگاهی داد ،چشم هاش برق زد و مبارک باشه ای گفت .سوار ماشین شد و گفت همه چیز تموم شد و صاحب خونه شدیم -چطوری پولش رو میدی؟ -گفتم که به اون فکر نکن -بگو دیگه -پناه بی خیال ناهار بریم کجا -محمد بگو -اسم رو کامل بگو اولا دوما کجا بریم؟ -محمد حسین ساکت شد بعد مردد گفت:ارث رسیده بهم فروختم باهاش خونه خریدم بهش اطمینان داشتم ولی الان دیگه مطمئن شدم زیر بار وام و قرض و قوله نرفته . -حالا ناهار بریم کجا؟ -نمی دونم گوشیم رو بر می دارم و کنار گوشم می گیرم :الو سلام ما اومدیم خوبه ببینیم ...آره گرفتیم اگه خدا بخواد ...نه هنوز اتفاقا روده کوچیکه روده بزرگه رو خورد ..نه فعلا ..باشه ...اه چقدر خوب باشه باشه الان میایم..خدافظ -چی شد؟ گوشی رو ته کیفم ول میکنم و رو میکنم بهش و با شیطنت میگم:مامان میخواست پول تو جیبت بمونه ..قراره بریم پارک -پارک! -آره -پارک چی؟ -ملت -باشه بریم من از خدامه -باید باشه با این مادر زن -اونکه بله ..کیا هستن؟ -خانواده من و تو دیگه ماشین رو راه میندازه و به سمت پارک میره ،از نیم رخ تناسب چهره اش بیشتر معلوم بود ،بیشتر عاشقم کرد خیلی بیشتر ... 🌺🍂ادامه دارد..... ❌کپی رمان بدون اجازه ممنوع❌ های عاشقــ❣ـانه مذهبی ❣ @repelay
🍂🌺🍂🌺🍂 🌺🍂🌺🍂🌺🍂🌺🍂 🌺🍂🌺 🍂🌺🍂 🍂🌺🍂 🌺 ♡یالطیف♡ 📒رمان عاشقانه هیجانی ❣ 🖊به قلم:ریحانه عزت پور؛ 🌷 🍂 کنار ملکا روی حصیر پلاستیکی رنگی رنگی میشینم .پاشا بلند میشه دستی به محمد حسین میده و بوسه ای به گونه اش مینشاند .محمد حسین هم مودب کنار محمد حسن و پاشا میشینه . -خب محمد حسین جان -جانم بهنوش خانوم -خونه چی شد؟ -خونه رو گرفتیم فقط شما برین ببینین خونه رو وسیله ها رو بگیرین یه کم کارای اداری داره که باید انجام بشه -خب خدا رو شکر ملکا به پهلوم میزنه به سمتش بر میگردم :خونتون چه شکلیه ؟ -عکس گرفتم بیا ببین گوشی رو سمتش میگیرم با دقت خیره میشه به عکساش و تک تک خونه رو بررسی میکنه . -بده منم ببینم ملکا ملکا گوشیم رو به سمت فرشته خانوم میگیره ،محمد حسین برای رفع ابهام ها میگه: دوست داشتم خونه مون حیاط داشته باشه عصر ها بریم تو حیاط بشینیم . همه فعل های انتخابی رو مفرد آورد که فکر نکنن من مجبورش کردم .پاشا هم گوشی رو گرفت و نگاه کرد :افتادی تو خرجا -فدا سر خواهرت -پس چی ؟ بیشتر از اینا میرزه -بله ملکا نگاه معنا داری به محمد حسین و محمد حسن میکنه و بعد سری به تاسف تکان میدهد .محمد حسین بحث رو عوض میکنه که بیشتر چشم غره های ملکا رو نبینه . -ناهار چی داریم؟ -فرشته خانوم لطف کردن و باقالی پلو درس کرده ان -بابا این چه حرفیه -خب پس زودتر بخوریم تا همه احما و احشا هم دیگه رو نخوردن خنده ای میکنیم و سفره رو باز میکنیم تا محمد حسین بیشتر غر نزند .فرشته خانوم باقالی پلو رو میکشه و مامان سالاد شیرازی ها رو .دوغ رو هم محمد حسن وسط سفره میذاره . -ای کاش بهروز خانم میومدن -گفت یکم دیر تر میاد چون کارش زیاده -از کم سعادتی ما بوده -اختیار دارین قاشقم رو پر میکنم از برنج ها و باقالی هایی که سر از وسط دریای برنج ها در آوردن .فرشته خانوم رو میکنه به پاشا و با مهربونی و مادرانه میگه: آقا پاشا بهتر الحمد الله؟ -بله خدا رو شکر بهترم -قلبت درد نمی گیره که؟ -نه خدا رو شکر لبخند رضایت مندانه ای میزنه و مشغول خوردن چندر غاز غذاش میشود ،هر چقدر مامان غر میزند که چرا انقدر کم کشیدی گوشش بدهکار نبود .ظرف ها رو که با ملکا میشوریم به سرم میزنه سوار تاب پارک بشم تو این وقت هفته کفترم پر نمیزد تو پارک چه برسه به آدمی زاد . -ملکا بیا تاب بازی کنیم ظرف ها رو به مامان میده و به تشکر مامان بابهت ظرف ها جواب میده بعد به سمت محمد حسین و محمد حسن و پاشا بر میگرده که والیبال بازی میکردن و بعد سری تکون میده و رضایت میده -باشه ولی اگه خلوت بودا -باشه بیا مامان یه سره به پاشا غر میزد که بشینه و هنوز بخیه های ناشیش جوش نخورده .به نگاه اشاره میکنم بلند میشه و همراهم میاد .میرسیم به تاب نگاه با چهره ی با مزه ای میگه :میگما این تابا یکم برا من کوچیک نیس ؟ خنده ای میکنم و به تابا نگاه میکنم راس میگفت یکم برام کوچیک بود فقط یکم ،یه کوچلو ..بی خیال تاب ها میشیم و همون جا روی صندلی میشینیم و سر صحبت های زنانه مان رو درباره جهاز باز میکنیم تا به قول محمد حسین باشد که رستگار شویم 🌺🍂ادامه دارد..... ❌کپی رمان بدون اجازه ممنوع❌ های عاشقــ❣ـانه مذهبی ❣ @repelay
🥀🏴اکسیر کن مرا به عیار نگاه خود چون طاق صحن کهنه، مطلا شود دلم 🏴 (ع) 🥀 های عاشقــ❣ـانه مذهبی ❣ @repelay
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌹🍃 از پنجره فولاد شفا مےگیرم هرچیز،بخواهم از شما مےگیرم این قصہ سرانجام خوشے خواهد داشٺ چون از تو براٺ ڪربلا مےگیرم 🏴 (ع) 🥀
مداحی آنلاین - ضامن آهو رضا .mp3
1.86M
🔳 💚 علیه السلام 🌴ضامن آهو رضا💚 🌴لاله ی خوشبو رضا ⏯ 👌بسیار دلنشین
🍂🌺🍂🌺🍂 🌺🍂🌺🍂🌺🍂🌺🍂 🌺🍂🌺 🍂🌺🍂 🍂🌺🍂 🌺 ♡یالطیف♡ 📒رمان عاشقانه هیجانی ❣ 🖊به قلم:ریحانه عزت پور؛ 🌷 🌺👌پناه دختریه که پدرش برای چشم و هم چشمی میخواد به کسی بدتش که پناه ازش خوشش نمیاد برای اینکه بااون پسر ازدواج نکنه هر کاری میکنه.....🍂 👌ریپلای پارت اول👇 🌺 eitaa.com/repelay/1641 ❌کپی رمان بدون اجازه ممنوع❌ های عاشقــ❣ـانه مذهبی ❣ @repelay
رمانهای عاشقانه مذهبی💍❤️
🍂🌺🍂🌺🍂 🌺🍂🌺🍂🌺🍂🌺🍂 🌺🍂🌺 🍂🌺🍂 🍂🌺🍂 🌺
🍂🌺🍂🌺🍂 🌺🍂🌺🍂🌺🍂🌺🍂 🌺🍂🌺 🍂🌺🍂 🍂🌺🍂 🌺 ♡یالطیف♡ 📒رمان عاشقانه هیجانی ❣ 🖊به قلم:ریحانه عزت پور؛ 🌷 🍂 از نردبون بالا میرم مترو کنار سقف میگیرم و اندازه گیری میکنم ، محمد حسین عدد رو میگه یاداشت میکنم ،پله ها رو پایین میاد ،روبه روم وایمیسته . -پنجره ها با من -خسته شدم -هنوز هیچی نشده ؟ -خسته ام -بلند شو ببینم کف با تو -محمد حسین روسری رو مثل کلفتا دور سرش میبنده و تی رو زیر بغلش میزنه و از خونه میره بیرون .سر گرم تمیز کردن شیشه ها میشه و ادا و اصول در میاره خنده ای میکنم و از این طرف شیشه ها رو تمیز میکنم .یکم عقب تر میرم و خیره میشم به شیشه های تمیز شده ! خدایی خیلی قشنگ تمیز کرد برق افتاده بود .کش و قوسی به خودم میدم و کف رو میشورم .ای کاش زیور خانوم اینجا بود ،چایی میداد بهمون .فلاسک رو بر میدارم و چایی رو میریزم توی لیوان ،مرتب روی میز میذارم تا خنک بشه . کمرم رو کش و قوس میدم نگاهی به ساعت مچی محمد حسین میکنم ساعت چهار بعد از ظهر بود .اشاره میکنم به محمد حسین که با شلنگ باغچه رو آب میداد ،به سمتم برمیگرده .اشاره میکنه که چیه؟اشاره ای به مچ دستم میکنم و که یعنی دیره ،شیر آب رو میبنده و به سمت خونه میاد . -مگه ساعت چنده؟ -چهاره -خب دیر نیست که -بریم دیگه -خیل خب باشه -چایی نگاهی به چایی میکنه:ممنون روی زمین خسته میفتیم و لیوان رو بین دستامون میگیرم . -وای خدا خسته شدم با هم گفتیم و بعد هماهنگ برگشتیم و بهم نگاه کردیم:خسته نباشی خنده ای میکنیم و بعد لیوان ها رو جلوی دهنمون میبریم ،داغیش خستگیم را در میکند .لباس هام رو عوض میکنم ،محمد حسین چراغا رو خاموش میکنه ،بیرون میایم ،در رو قفل میکنه . -ما که چیزی نداریم تو خونه چرا قفل میکنی؟ جواب نمیده ،فقط نگام میکنه انگار خودشم فهمید کارش بیهوده اس .به سمت در میره ،گوشیم رو بر میدارم:بله...سلام بابا ...آره ..دارم میام ..سلامت باشی ..خدافظ 🌺🍂ادامه دارد.... ❌کپی رمان بدون اجازه ممنوع❌ های عاشقــ❣ـانه مذهبی ❣ @repelay