eitaa logo
رمانهای عاشقانه مذهبی💍❤️
2.1هزار دنبال‌کننده
1.6هزار عکس
294 ویدیو
113 فایل
﷽ هر روز بیشـــــــتر از دیروز💞🌸 ❣️دوستت دارم❣️ بی اجازه کپی نکن حتی شما دوست عزیز 🌺 #کپی_بالینک_کانال ارتباط وتبلیغات @Ad_noor1
مشاهده در ایتا
دانلود
🍂🌺🍂🌺🍂 🌺🍂🌺🍂🌺🍂🌺🍂 🌺🍂🌺 🍂🌺🍂 🍂🌺🍂 🌺 ♡یالطیف♡ 📒رمان عاشقانه هیجانی ❣ 🖊به قلم:ریحانه عزت پور؛ 🌷 🌺👌پناه دختریه که پدرش برای چشم و هم چشمی میخواد به کسی بدتش که پناه ازش خوشش نمیاد برای اینکه بااون پسر ازدواج نکنه هر کاری میکنه.....🍂 👌ریپلای پارت اول👇 🌺 eitaa.com/repelay/1641 ❌کپی رمان بدون اجازه ممنوع❌ های عاشقــ❣ـانه مذهبی ❣ @repelay
رمانهای عاشقانه مذهبی💍❤️
🍂🌺🍂🌺🍂 🌺🍂🌺🍂🌺🍂🌺🍂 🌺🍂🌺 🍂🌺🍂 🍂🌺🍂 🌺
🍂🌺🍂🌺🍂 🌺🍂🌺🍂🌺🍂🌺🍂 🌺🍂🌺 🍂🌺🍂 🍂🌺🍂 🌺 ♡یالطیف♡ 📒رمان عاشقانه هیجانی ❣ 🖊به قلم:ریحانه عزت پور؛ 🌷 🍂 از نردبون بالا میرم مترو کنار سقف میگیرم و اندازه گیری میکنم ، محمد حسین عدد رو میگه یاداشت میکنم ،پله ها رو پایین میاد ،روبه روم وایمیسته . -پنجره ها با من -خسته شدم -هنوز هیچی نشده ؟ -خسته ام -بلند شو ببینم کف با تو -محمد حسین روسری رو مثل کلفتا دور سرش میبنده و تی رو زیر بغلش میزنه و از خونه میره بیرون .سر گرم تمیز کردن شیشه ها میشه و ادا و اصول در میاره خنده ای میکنم و از این طرف شیشه ها رو تمیز میکنم .یکم عقب تر میرم و خیره میشم به شیشه های تمیز شده ! خدایی خیلی قشنگ تمیز کرد برق افتاده بود .کش و قوسی به خودم میدم و کف رو میشورم .ای کاش زیور خانوم اینجا بود ،چایی میداد بهمون .فلاسک رو بر میدارم و چایی رو میریزم توی لیوان ،مرتب روی میز میذارم تا خنک بشه . کمرم رو کش و قوس میدم نگاهی به ساعت مچی محمد حسین میکنم ساعت چهار بعد از ظهر بود .اشاره میکنم به محمد حسین که با شلنگ باغچه رو آب میداد ،به سمتم برمیگرده .اشاره میکنه که چیه؟اشاره ای به مچ دستم میکنم و که یعنی دیره ،شیر آب رو میبنده و به سمت خونه میاد . -مگه ساعت چنده؟ -چهاره -خب دیر نیست که -بریم دیگه -خیل خب باشه -چایی نگاهی به چایی میکنه:ممنون روی زمین خسته میفتیم و لیوان رو بین دستامون میگیرم . -وای خدا خسته شدم با هم گفتیم و بعد هماهنگ برگشتیم و بهم نگاه کردیم:خسته نباشی خنده ای میکنیم و بعد لیوان ها رو جلوی دهنمون میبریم ،داغیش خستگیم را در میکند .لباس هام رو عوض میکنم ،محمد حسین چراغا رو خاموش میکنه ،بیرون میایم ،در رو قفل میکنه . -ما که چیزی نداریم تو خونه چرا قفل میکنی؟ جواب نمیده ،فقط نگام میکنه انگار خودشم فهمید کارش بیهوده اس .به سمت در میره ،گوشیم رو بر میدارم:بله...سلام بابا ...آره ..دارم میام ..سلامت باشی ..خدافظ 🌺🍂ادامه دارد.... ❌کپی رمان بدون اجازه ممنوع❌ های عاشقــ❣ـانه مذهبی ❣ @repelay
🍂🌺🍂🌺🍂 🌺🍂🌺🍂🌺🍂🌺🍂 🌺🍂🌺 🍂🌺🍂 🍂🌺🍂 🌺 ♡یالطیف♡ 📒رمان عاشقانه هیجانی ❣ 🖊به قلم:ریحانه عزت پور؛ 🌷 🍂 لیوان گنده فانتزی رو گرفت روبه روم و بعد خیره شد به عروسک خرسی روش ،طوری بررسیش میکرد انگار دنبال گنجی برگردد. -خیلی بزرگ نیس -دکوریه دیگه -آخه منم توش جا میشم -باشه حالا تو ام ،با این قد و بالا جا میشی تو این ؟ -حالا من جا نمیشم تو که جا میشی بعد خیره میشه به بقیه وسیله های تزیین فروشگاه ،نفسی میکشه و بعد شونه ای بالا میندازه:والا تو زمان ما این سوسول بازی ها مد نبود -زمان شما؟ -آره دیگه -انوقت شما واسه چی قرنی هستی بابا بزرگ از کنار لوازم تزیین میره و بقیه وسایل رو چک میکنه ، از دقتش تو چک کردن خنده ام میگیره ،مامان و فرشته خانوم سرگرم بودن ،مجسمه ای رو بر میدارم و نگاش میکنم ،انگار نه انگار اومدن برا من جهاز بخرن . -پناه بیا جلو میرم و کنار محمد حسین وایمیستم . -این خوبه؟ در یخچال رو باز میکنم تو همون نگاه اول کلی به سلیقه اش ماشاء الله باریک الله گفتم الانم که توش رو دیدم مطمئن شدم. -خوبه ،قیمتشم خوبه سیصد تومن -چند صد تومن -سیصد تومن صداش رو صاف میکنه و بعد به سمت یخچال هتلیی میرود و اشاره ای به اون میکنه:اینم خوبه ها ما که دو نفر آدم بیشتر نیستیم جلو میرم اونقدر جدی گفت خیره نگاش کردم :جدی میگی؟ -مگه من شوخی دارم -آخه اینو واسه جهاز بخرم -مشکلش چیه؟ -هیچی -خب پس آقا بیا مرد جلو میاد هنوز مبهوتشم نمی دونم چی بگم منتظرم هر لحظه مامان به دادم برسه مرد جلو میاد:بله اشاره ای به همان یخچال قبلی میکنه و میگه :اون یخچال رو فاکتور میکنین ؟ خنده ای بهش میکنم او هم در جواب خنده ای میکنه ،اشاره ای به مامان میکنم ،مامان جلو میاد ،یخچال رو میبینه و سری به تایید تکون میده ،محمد حسین مجبورم میکنه همه وسایل برقی رو همون روز بگیرم چون دیگه روزای دیگه نمی تونست بیاد .خسته و کوفته سوار همون ماشین لشش میشیم ،فرشته خانوم با کلی تعارف جلو میشینه و حالا من و مامان پشت نشسته بودیم ،جلوی آبمیوه ای پارک میکنه :خب اولین سفارش آب طالبی و معجون -معجون واسه کی؟ -واسه پناه -من معجون نخواستم -نه یکم جون بگیری بد نیست ...شما چی میخورین بهنوش خانوم ،مامان فرشته؟ این مرد چقدر با کامیار فرق داشت ! 🌺🍂ادامه دارد..... ❌کپی رمان بدون اجازه ممنوع❌ های عاشقــ❣ـانه مذهبی ❣ @repelay
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از ‌‌‌‌‌‌‌‌‌▫
✨❤️✨ ❤️دستِ ما بر کرم و رحمتِ مهدی باشد ❤️عشـــقِ ما آمدنِ دولتِ مهــــدی باشد ❤️اولِ ماه ربیـــــع از کرمت یا سلطان ؛ ❤️روزیِ ما فــرجِ حضرتِ مهــــدی باشد عزاداریتان مقبول درگاه الهی🙏🌹 ❤️🌸ربیـــــــــع مبـــــــــارک🌸❤️ 🌸✨🌷🍃
🌸پیامبر رحمت(صلی الله علیه و آله): شما هرگز نمى توانيد همه مردم را از اموال خود بهره مند سازيد، پس با آنان با گشاده رويى و خوشرويى تمام برخورد كنيد.😊 📗کتاب کافی 🌸🍃
(یک فوت و یک صبر ) : مرد دنیا دیده‌ای بود که درِ خانه‌اش به روی دوست و دشمن باز بود. عقیده داشت که مهمان، حبیب خداست و به همین دلیل شب و روزی نبود که یکی دو نفر در خانه‌اش مهمان نشده باشند. یک روز، مرد غریبه‌ای که از راهی دور آمده بود، وارد شهر این مرد مهمان نواز شد و از آنجایی که هم گرسنه بود و هم تشنه و هم جایی را برای اقامت سراغ نداشت، یک راست رفت به در خانه مرد مهمان نواز، درِ زد و یااللهی گفت و وارد خانه شد. صاحب خانه از دیدن مهمان، خوشحال شد و با نگاهی به سر و روی او فهمید که گرسنه و تشنه است و خسته. این بود که به خدمتکارش گفت: «هر چه زودتر سفره‌ای بیندازید و از مهمانمان پذیرایی کنید». خدمتکارها گفتند: « امروز غذای به درد بخوری نداریم. برای شما آش پخته‌ایم. به نظرتان بد نیست که از مهمان با آش پذیرایی کنیم؟ » صاحب خانه گفت: « اگر وقت داشتیم، می‌گفتم که غذاهای بهتری برای مهمانمان بپزید. اما از قدیم گفته‌اند مهمان هر که هست، خانه هر چه هست! فکر می‌کنم خیلی گرسنه باشد. حالا برای‌مان آش بیاورید و برای وعده بعد، غذای بهتری تهیه کنید ». خیلی زود، سفره غذا آماده شد. مهمان که واقعاً گرسنه بود، از دیدن سفره غذا خوشحال شد. خدمتکارها دو ظرف بزرگ آش داغ جلو مهمان و صاحب خانه گذاشتند. صاحب خانه دستی به کاسه آش زد و دید خیلی داغ است. قاشق خود را توی کاسه آش برد و با به هم زدن آش، بازی بازی کرد تا زمان بگذرد و آش کمی سرد شود. اما مهمان که از شدت گرسنگی به فکر داغ و سرد بودن آش نبود، حتی به قاشق هم دست نزد. کاسه آش را برداشت و با یک قلپ گنده، آش را هورتی بالا کشید. آش آنقدر داغ بود که دهان و زبان و گلو مهمان بیچاره را سوزاند و اشک از چشم‌های او جاری شد. در این گیر و دار بود که متوجه شد که میزبان به او چشم دوخته و حال و روزش را فهمیده است. مهمان خودش را به آن راه زد و نگاهی به سقف پر نقش و نگار خانه انداخت تا اشک چشمش سرازیر نشود. آن وقت، رو به صاحب خانه کرد و گفت: «این سقف زیبا را در چه مدت ساخته‌اید؟» صاحب خانه که متوجه همه قضایا شده بود، جواب داد: «در مدت چند فوت و کمی صبر». از آن به بعد، به آدم‌های عجولی که سعی می‌کنند خود را عادی نشان بدهند و فکر می‌کنند دیگران ترفندشان (حقه‌) را نفهمیده‌اند، این مثل را می‌گویند. 🌸🍃 های عاشقــ❣ـانه مذهبی ❣ @repelay
🌹آیا امام زمان به تمام نقاط جهان سر می‌زنند؟ ✍امام ‌زمان،از آن جهت که مظهر علم غیب خداوند است،از همه ‌جا و همه چیز اطلاع دارد؛به ‌عبارت ‌دیگر امام ‌زمان هر گاه بخواهد همه چیز نزد او حاضر است و به تمام موضوعات خارجی اطلاع داشته و از آنها آگاهی دارد.[۱] از طرفی دیگر،گاهی حضرت،مطابق مصالح خاص و یا عام،از طرف خداوند متعال مأمور به ملاقات،دست‌گیری و رفع گرفتاری‌ها می‌شوند؛گاهی احساس می‌کنند که باید فلان مکان و نزد فلان شخص رفته و گرفتاری او را برطرف سازند؛گاهی در فلان سرزمین حاضر شده تا از اهالی آن دفع بلا گردد و یا شخصی توجیه شده و هدایت شود.از این‌ رو حضرت هر مکان و زمانی را که مصلحت ببینند خود را در آنجا حاضر می‌کنند. 📚۱. کافی، ج۱، ص۲۶۲..
🍂🌺🍂🌺🍂 🌺🍂🌺🍂🌺🍂🌺🍂 🌺🍂🌺 🍂🌺🍂 🍂🌺🍂 🌺 ♡یالطیف♡ 📒رمان عاشقانه هیجانی ❣ 🖊به قلم:ریحانه عزت پور؛ 🌷 🌺👌پناه دختریه که پدرش برای چشم و هم چشمی میخواد به کسی بدتش که پناه ازش خوشش نمیاد برای اینکه بااون پسر ازدواج نکنه هر کاری میکنه.....🍂 👌ریپلای پارت اول👇 🌺 eitaa.com/repelay/1641 ❌کپی رمان بدون اجازه ممنوع❌ های عاشقــ❣ـانه مذهبی ❣ @repelay
رمانهای عاشقانه مذهبی💍❤️
🍂🌺🍂🌺🍂 🌺🍂🌺🍂🌺🍂🌺🍂 🌺🍂🌺 🍂🌺🍂 🍂🌺🍂 🌺
🍂🌺🍂🌺🍂 🌺🍂🌺🍂🌺🍂🌺🍂 🌺🍂🌺 🍂🌺🍂 🍂🌺🍂 🌺 ♡یالطیف♡ 📒رمان عاشقانه هیجانی ❣ 🖊به قلم:ریحانه عزت پور؛ 🌷 🍂 فرشته خانوم لیست رو چک میکنه و یکی یکی خط میزنه ،خونه پر میشد و جیب محمد حسین خالی ! بی گلایه فقط می خرید نمی گفت گرونه نمی گفت یکم ارزون تر ،من سعی میکردم گرون نخرم مراعات جیبش رو بکنم نگن پناه مرفه ،درک نداره پشت سرم حرف در بیارن .مامان اما سعی میکرد جهیزیه اولین دخترش که داره میره خونه بخت کم و کسری نداشته باشه .نمی دونم چرا مثل همه عروسای تو خیابون مشتاق این نبود که زرق و برق جهازم چشم همه رو کور کنه .محمد حسین بطری آب رو سمتم میگیره و آخرین دونه گیره پرده رو میندازه . -چرا مثل آدم غذا نمی خوری آخه پناه ؟ چرا نمی خوابی؟ -استرس دارم محمد حسین کمتر از دو ماه دیگه عروسیمه -خوب باشه تو باید خودت رو بکشی بلند میشم جلوی شیشه بخار گرفته وایمیستم و نگاهی به حیاط میندازم که کمی برف روش نشسته بود و به بقیه باغچه ها پز میداد . -خیلی خونسردی محمد حسین خوش به حالت -تو هم یکم یاد بگیره -باور کن منم دوست دارم اینطوری باشم ولی نمیشه -کار کنی میشی روی نردبون رفت و اشاره ای کرد که نردبون رو بگیرم جلو میرم و نردبون رو میگیرم ،پرده رو میزون میکنه رو چوب پرده . نگاهی به اتاق میندازم که پر از کتابش کرده بود ،دستی به کتاب های جورا واجورش میندازم همه چیز داشت ،از توضیح المسائل گرفته تا بینوایان ،ادبیات شرق ،ادبیات غرب همه چیز بود .اونقدر زیاد بود که کل دیوار های اتاق پر بود ،کل دیوار ها ،باید با نرده بون کتابا رو بر می داشتی . -همه این کتابا رو خوندی؟ -بعضی هاش رو خوردم -مثلا؟ -دیگه یادم نمیاد -محمد حسین -جونم -هیچی -پناه -جونم -هیچی به سمتم برگشت خیره شدیم بهم ،بعد نگاهمون رو گرفتیم به موکت های روی زمین ،بعد همانطور مثل همیشه که یهو باهم حرف میزدیم گفتیم: دوستت دارم خنده ای میکنه و میگه: چه باهم به سمتم برگشت و خیره شد به مردمک چشمم که خیره شده بود بهش :پناه بلخره به دستت آوردم نگام رو میگیرم پایین تا نگاه پر ابهتش اذیتم نکنه : هیچ وقت از دستت نمی دم -خیلی مطمئنی -هیچ وقت از پیشم نرو -قول نمیدم -قول بده سرم رو میگیرم بالا و به حیاط نگاه میکنم و بلند میشم . -قول بده -قول میدم حالا که خیالش راحت شد قندی رو گرفت به لباش و چایی رو خورد . -بریم خونه مامان اینا -زشته همش اونجام -زشت پیره زنیه که تو هشتاد سالگی شلوار لی جذب میپوشه -حرف خودمم رو بهم بر نگردون -اونم چشم بلند میشه نگاهی به اتاق میکنه که کامل شده بود :خوب شده ها -اوهوم 🌺🍂ادامه دارد..... ❌کپی رمان بدون اجازه ممنوع❌ های عاشقــ❣ـانه مذهبی ❣ @repelay
🍂🌺🍂🌺🍂 🌺🍂🌺🍂🌺🍂🌺🍂 🌺🍂🌺 🍂🌺🍂 🍂🌺🍂 🌺 ♡یالطیف♡ 📒رمان عاشقانه هیجانی ❣ 🖊به قلم:ریحانه عزت پور؛ 🌷 🍂 پشت فرمون میشینه ،استارت میزنه .وقتی رانند گی میکرد احساس آرامش میکردم به خاطر رانندگی خیلی خوبش که به قول خودش صدقه سری ماموریت هاش بود ،راه می افته تو خیابونا .شیشه رو پایین میدم هوای خنک زمستانی صورتم رو نوازش میکنه .شیشه رو بالا میده . -دم عروسی سرما میخوری از نگرانیش خوشم اومد ،شایدم به خاطر همین شیشه رو پایین دادم ،خیره میشم به خیابون و مردم در حال رفت آمد ،ساکت بودیم ،ساکت ،ساکت !احساس میکردم کل شهر ساکت است مثل سکوت حالای ما تو کابین کوچیک ماشین .گوشیش زنگ میخوره و سکوت لذت بخش رو میشکونه .گوشیش رو بر میداره و کنار گوشیش میزاره -سلام سرهنگ خوبم ..بله ..نه تنها نیستم -محمد حسین با گوشی حرف نزن بی توجه به حرفم گوشی رو محکم تر گرفت ،دلم هری میریخت با اون رانندگی کج و کوله اش ،با اون لایی های وحشت ناکش ،میتونم صحبت چند دقیقه قبلم رو نقص کنم ،حالا واقعا آرامش نداشتم -محمد حسین خواهش میکنم یهو زد رو ترمز و با شوق گفت :چی ؟ عصبانی شدم ،حالا فهمید کجا ترمز کرده ،شانس آوردیم که اتوبان خلوت بود و تصادف نکردیم . -معلومه چته؟ میخوای بکشتن بدیمون ؟ -چشم ...من تو اتوبانم سرهنگ میزنم رو بلند گو گوشی رو داد دستم ،زدم رو بلند گو با حرص با تمام وجود میخواستم بکشمش .. -کامیار رو گرفته بودیم حالا رسیدیم به سر دسته دیگه نمیشنوم چی میگه ،این کامیار اگه همون کامیار باشه پس سردسته همون عامل بدبختی و فلاکت منه ،عامل کتک خوردنام ،از بین رفتن آرزوم ،ارمغانم ،رویام .پس بلخره انتقامم رو میگیرم ؟ -پناه ..پناه -قطع شد گوشی رو قطع میکنم و به سال هایی که سختی کشیدم فکر میکنم ،به افتادنم از پله ها ،صدای جیغ .نخود نقش بسته تو شکمم ،بی اراده دستی به شکمم میکشم ،داغ دلم تازه میشه ،اشکم رو صورتم میچکه .محمد حسین رو ترمز میزنه این بار کنار اتوبان . -ببخشید پناه خودت میری؟ سری اشکم رو پاک میکنم و خیره میشم به اتوبان:بزار منم بیام -برو بیرون -خواهش میکنم -برو -محمد حسین -چی میگی پناه اون جا الان عملیاته می دونستم مرغش یه پا داره ،آره اش نه نمیشه و نه اش آره نمیشه .می دونستم فقط الان عصبانی میشه مخصوصا که از عصبانی شدنش چشمم ترسیده بود . -بدو عجله دارم پیاده میشم ،منتظر نمی مونه ببینه زن جونش وسط اتوبان سوار تاکسی میشه یا نه .تاکسی جلوم وایمیسته . -کجا؟ -آقا برو دنبال اون ماشین -چی میگی خانوم من حوصله دردسر ندارم -دردسر چی؟ شوهرمه -هوو آورده سرت ؟ -آقا برو بی حرف راه می افته و محمد حسین رو تعقیب میکنه ،باورم نمی شد عامل بدبختی من تو بالاترین نقطه تهران میشینه .وایمیسته پول رو سمتش میگیرم و سریع میرم بیرون تا راننده پر حرف بیشتر مغزم رو نخوره .محمد حسین وارد برج میشه ،اگه بگم برج از طلا بود بیراه نگفتم .وارد برج میشم .نگهبان بهش میگه: کجا آقا؟ -سلام خوب هستین؟ -بله شما؟ -من نطافتچیم چقدر نگهبان ساده با این حرف غرورش دو چندان شد . -از کدوم شرکت؟ -شرکت.. -نمی خواد برو پایین وسایلت رو بردار -باشه 🌺🍂ادامه دارد..... ❌کپی رمان بدون اجازه ممنوع❌ های عاشقــ❣ـانه مذهبی ❣ @repelay
میگفت به کوچیکیِ گنآه نگاه نَکن...! به بزرگیِ کسی نگآه کن که ازش نافرمانی کردی(:💔 ...