eitaa logo
رمانهای عاشقانه مذهبی💍❤️
2.1هزار دنبال‌کننده
1.6هزار عکس
294 ویدیو
113 فایل
﷽ هر روز بیشـــــــتر از دیروز💞🌸 ❣️دوستت دارم❣️ بی اجازه کپی نکن حتی شما دوست عزیز 🌺 #کپی_بالینک_کانال ارتباط وتبلیغات @Ad_noor1
مشاهده در ایتا
دانلود
فراخوان سراسری دلنوشته های هر با اهداء جوایز و انتشار بهترین دلنوشته ها امام زمانی ها به این میهمانی بزرگ دعوتند😍 🔰 همگی دعوتید🔰 https://eitaa.com/joinchat/2323251201Cf98d1d7999
هدایت شده از تبلیغات داستان&ترفند
🔴 مهم اخبار را حتما از منابع معتبر و رسمی دنبال کنید لینک عضویت در کانال خبرگزاری فارس: https://eitaa.com/joinchat/2244935682C7451ea09b8 لینک عضویت 👆
هدایت شده از تبلیغات داستان&ترفند
🌸🍃🌸🍃🌸 🍃🌸🍃🌸 🌸🍃🌸 🍃🌸 ❣ ❣ سلام بر تو♥️ ای مولایی که بیرق به یمن وجود برافراشته است و سینه ات 💗 مالامال از است ... السَّلاَمُ عَلَیْکَ أَیُّهَا الْعَلَمُ الْمَنْصُوبُ 🌹تعجیل درفرج صلوات🌹 🍃🌸 🌸🍃🌸 🍃🌸🍃🌸 🌸🍃🌸🍃🌸 ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
✨رفته‌ بودم همسایه ‌هامون تا وارد شدم دیدم همه دارن به من نگاه می‌کنن🙄😳 ✨نمی دونستم چی شده بود😁😅 ✨تا اینکه بعد مهمونی چندتاشون به سمت من اومدن و گفتن ای رو از کجا خریدی⁉️😍 ✨آدرس بده ماهم بخریم😍😅 ✨منم گفتم که فقط کافیه برید تو این کانال تا سفارشتون رو با درب منزلتون تحویل بگیرید😍👇✅ https://eitaa.com/joinchat/2691760149C505dd3e785
هدایت شده از تبلیغات داستان&ترفند
با یک خرید به کل اعضای خانواده هدیه بدهید😍😇 انگشتتو بزن روی هدیه ببین چه خبره😍 ـ 🎁🎁 🎁 ـ🎁🎁🎁 🎁 🎁 🎁🎁 ـ🎁🎁🎁🎁🎁🎁 🎁🎁🎁 🎁 ـ ـ 🎁🎁 من و خواهرام با هر بار خرید کلی هدیه گرفتیم هدایای فروشگاه الزهرا فوق العاده است😍👌 جا نمونید از حراج بزرگ ایتا👏👏👏
🔴 بدترین جنبندگان 📍إِنَّ شَرَّ الدَّوَابِّ عِندَ اللَّهِ الصُّمُّ الْبُكْمُ الَّذِينَ لَا يَعْقِلُونَ (سوره انفال آیه ۲۲) 📍ﻗﻄﻌﺎً ﺑﺪﺗﺮﻳﻦ ﺟُﻨﺒﻨﺪﮔﺎﻥ ﻧﺰﺩ ﺧﺪﺍ ، ﻛﺮﺍﻥِ [ﺍﺯ ﺷﻨﻴﺪﻥ ﺣﻖ ] ﻭ ﻟﺎﻟﺎﻥِ [ ﺍﺯ ﮔﻔﺘﻦ ﺣﻖ ]ﻫﺴﺘﻨﺪ ﻛﻪ [ ﻛﻠﺎم ﺣﻖ ﺭﺍ ] ﻧﻤﻰ ﺍﻧﺪﻳﺸﻨﺪ ! ✳✳✳ 📍 ﺩﺭ ﺍﻳﻦ ﺁﻳﻪ ﻧﻴﺰ ﻛﺴﺎﻧﻰ ﻛﻪ ﻇﺎﻫﺮﺍ ﮔﻮﺷﻬﺎﻯ ﺳﺎﻟﻢ ﺩﺍﺭﻧﺪ ﻭﻟﻰ ﺩﺭ ﻣﺴﻴﺮ ﺷﻨﻴﺪﻥ ﺁﻳﺎﺕ ﺧﺪﺍ ﻭ ﺳﺨﻨﺎﻥ ﺣﻖ ﻭ ﺑﺮﻧﺎﻣﻪ ﻫﺎﻯ ﺳﻌﺎﺩﺕ ﺑﺨﺶ ﻧﻴﺴﺘﻨﺪ، ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﻓﺎﻗﺪ ﮔﻮﺵ ﻣﻰ ﺩﺍﻧﺪ ﻭ ﻛﺴﺎﻧﻰ ﻛﻪ ﺯﺑﺎﻥ ﺳﺎﻟﻤﻰ ﺩﺍﺭﻧﺪ ﺍﻣﺎ ﻣﻬﺮ ﺳﻜﻮﺕ ﺑﺮ ﻟﺐ ﺯﺩﻩ ﻧﻪ ﺩﻓﺎﻋﻰ ﺍﺯ ﺣﻖ ﻣﻰ ﻛﻨﻨﺪ ﻭ ﻧﻪ ﻣﺒﺎﺭﺯﻩ ﺍﻯ ﺑﺎ ﻇﻠﻢ ﻭ ﻓﺴﺎﺩ ﻧﻪ ﺍﺭﺷﺎﺩ ﺟﺎﻫﻞ ﻭ ﻧﻪ ﺍﻣﺮ ﺑﻪ ﻣﻌﺮﻭﻑ ﻭ ﻧﻪ ﻧﻬﻰ ﺍﺯ ﻣﻨﻜﺮ ﻭ ﻧﻪ ﺩﻋﻮﺕ ﺑﻪ ﺭﺍﻩ ﺣﻖ ﺑﻠﻜﻪ ﺍﻳﻦ ﻧﻌﻤﺖ ﺑﺰﺭﮒ ﺧﺪﺍ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻣﺴﻴﺮ ﺑﻴﻬﻮﺩﻩ ﮔﻮﻳﻰ ﻳﺎ ﺗﻤﻠﻖ ﻭ ﭼﺎﭘﻠﻮﺳﻰ ﺩﺭ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﺻﺎﺣﺒﺎﻥ ﺯﺭ ﻭ ﺯﻭﺭ ﻭ ﻳﺎ ﺗﺤﺮﻳﻒ ﺣﻖ ﻭ ﺗﻘﻮﻳﺖ ﺑﺎﻃﻞ ﺑﻜﺎﺭ ﻣﻰ ﮔﻴﺮﻧﺪ ﻫﻤﭽﻮﻥ ﺍﻓﺮﺍﺩ ﻟﺎﻝ ﻭ ﮔﻨﮓ ﻣﻰ ﺩﺍﻧﺪ ﻭ ﺁﻧﺎﻥ ﻛﻪ ﺍﺯ ﻧﻌﻤﺖ ﻫﻮﺵ ﻭ ﻋﻘﻞ ﺑﻬﺮﻩ ﻣﻨﺪﻧﺪ ﺍﻣﺎ ﺩﺭﺳﺖ ﻧﻤﻰ ﺍﻧﺪﻳﺸﻨﺪ ﻫﻤﭽﻮﻥ ﺩﻳﻮﺍﻧﮕﺎﻥ ﻣﻰ ﺷﻤﺮﺩ! ✴✴✴
✅ دختران جانباز باقی مانده از مدرسه دخترانه زینبیه شهر میانه، از سال ۶۵ خاطره تلخی به یاد دارند. 😔 در ۱۲ بهمن ۱۳۶۵ درحالیکه دانش آموزان مدرسه آماده اجرای برنامه‌های بودند، ساعت ده صبح، توسط هواپیماهای رژیم بعث عراق بمباران شد و حدود ۴۰ نفر از دختران دانش آموز به شهادت رسیدند و بیش از صد نفر زخمی گردیدند. ❗️جرم دانش آموزان این مدرسه، فعالیت های مؤثر در پشتیبانی از جبهه بود و به همین جرم، روز گذشته(۱۱ بهمن)، از سوی رژیم بعث به ☄💥 بمباران تهدید شده بود.⚠️ دختران مدرسه حقیقتا با جان و دل برای جبهه فعالیت ‌می کردند و بعد از تعطیل شدن مدرسه، داوطلبانه هر کاری از دستشان بر می آمد انجام می‌دادند، از درست کردن مربا، بسته بندی آجیل و... تا بافتن لباس گرم برای رزمندگان! ☝️ یکبار که آجیل بسته بندی می کردیم به رزمنده ای که قرار بود آجیل به دستش برسد نامه ای با این مضمون نوشتم : « سلام برادر عزیزم! شما در جبهه و ما در پشت جبهه علیه دشمنان اسلام و انقلاب مبارزه می‌کنیم». بعد هم اسم و آدرس مدرسه را پشت نامه نوشتم و بین بسته بندی آجیل گذاشتم . 👈 دو ماه بعد در مدرسه گفتند یک نامه آمده و دیدم آن رزمنده ای که آجیل به دستش رسیده برایم نوشته است:« این جواب نامه نیست؛ جواب سلام شماست که واجب است ، خواهرم ! حجاب شما از خون ما کوبنده تر است. از طرف یک رزمنده ». 🎤 راوی : ناهید مدائنی از جانبازان این مدرسه
به حڪم‌ ما‌رَأیت‌اِلاجَمیلا و به ‌گواه ‌خنده‌هاۍ تو ‌در میدان‌جنگ! جنگ ‌هم‌ زیباست.... اگر خون‌ عاشق‌ پاۍ ‌معشوق ‌بریزد
هدایت شده از 🗞️
✔️ 🔥 آتشی نمی‌سوزاند را . . . 🌊 و دریایى غرق نمی کند را . . . 🔹مادری ،کودک دلبندش را به دست موجهاى خروشان "نیل" می سپارد ، تا برسد به خانه ی فرعونِ تشنه به خونَش 🔸دیگری را برادرانش به چاه مى اندازند، سر از خانه ی عزیز مصر درمی آورد ! مکر زلیخا زندانیش می کند، اما عاقبت بر تخت ملک می نشیند 💠 از این "قِصَص" قرآنى هنوز هم نیاموختی؟! که اگر همه ی عالم قصد ضرر رساندن به تو را داشته باشند ، و خدا نخواهد ؛ . . . 💞 او که یگانه تکیه گاه من و توست :)
✅ عاشقانه شهدایی🌹 ♥️🍃 ... 🍃♥️ 🌹🍃شهید سیاهکالی به روایت همسر🍃🌹 🍃قسمت66 خدامیداندچندرزمنده درهمین اردوگاه لحظات سخت جراحت راتحمل کرده وبعدهم به شهادت رسیده بودند.روبه روی محوطه ی اردوگاه یک تپه ی بلنددیده میشدکه پرچم های سبزرنگ زیادی ازآن بالاخودنمایی میکرد دل تنگی هایم موج چشم های حمیدراکم داشت.دوست داشتم زودتربیایدبنشیندوبنشینم وفقط حمیدصحبت کند.بعدازخستگی های این چندروز،دیدن حمیدمیتوانست مرابه آرامش برساند.ساعت ازیک نصفه شب هم گذشته بود.پیش خودم گفتم لابدمثل سری قبل که قراربودبیاید،ولی کارپیش آمد،امشب هم نتوانسته بیاید فلاکس چای رابرداشتم وبه سمت اتاق راه افتادم.چندقدمی برنداشته بودم که صدای کشیده شدن دمپایی روی آسفالت توجهم راجلب کرد.بی آنکه برگردم یقین کردم حمیداست.وقتهایی که خسته بودهمین شکلی دمپایی هایش راروی آسفالت میکشیدوراه میرفت.وقتی برگشتم حمیدرادیدم؛باهمان لباس قشنگ خادمی،کلاه سبزمدل عمادمغنیه،شلوارشش جیب،چهره ای خسته،ولی لبی خندان وچهره ای متبسم به حدی ازوجودحمیدانرژی گرفته بودم که دوست داشتم کل اردوگاه راباپای پیاده قدم به قدم تاصبح دوربزنیم. آن شب یک ساعتی پیش هم بودیم وکلی صحبت کردیم.سری بعدمن برای دیدن حمیدبه معراج الشهدارفتم.به حدی سرگرم کارهایش بودکه متوجه حضورمن نشد موقعی که لباس خادمی به تن داشت فقط وفقط به خادمی وخدمت به زایران شهدافکرمیکرد.حیاط معراج الشهدامنتظربودم شایدحمیدبین کارهایش چنددقیقه ای وقت خالی پیداکندکه بلندگوی معراج اعلام کردیکی ازهمسران شهداچند دقیقه ای میخواهدصحبت کند همان موقع حمیدمن رادید،ولی بلافاصله غیبش زد.بعدازمراسم که نیم ساعتی باهم بودیم علت غیب شدنش راجویاشدم گفت:"نمی خواستم جایی که یه همسرشهیددل شکسته حضورداره، ماکنارهم باشیم!" بین ماه های سال،اردیبهشت برایم دوست داشتنی ترین ومتفاوت ترین ماه سال شده بود؛ماهی که درچهارمین روزش حمیدبه دنیاآمده بود.جشن تولدمختصری گرفتیم ازصبح درگیردرست کردن کیک بودم.ازعلاقه ی زیادحمیدبه بستنی خبرداشتم،برای همین باثعلب وشیرتازه برایش کلی بستنی درست کرده بودم.هرچندخوشحالی وشوخی های وقت فوت کردن شمع هازیادبه درازانکشید! چندروزبعدمنتظربودم حمیدازسرکاربیایدباهم غذابخوریم.هوابارانی بود.ساعت ازسه هم گذشته بود،ولی ازحمیدخبری نبود.پیش خودم فکرکردم حتمابازجایی دستش بندشده ودارد گره ی کاری رابازمی کند وقتی زنگ دررازد،طبق معمول به استقبالش رفتم.تاریخت وقیافه اش رادیدم ازترس خشکم زد.سرتاپایش خاکی وکثیف بود.فهمیدم بازتصادف کرده!زانوهای شلوارش پاره شده بودوردکشیده شدن روی آسفالت،پشت آستین کاپشنش مشخص بود.رنگ به صورتم نمانده بود.همان جاجلوی دربی حال شدم.طاقت نداشتم حمیدرااین مدلی ببینم دلداریم دادوگفت:"نگران نباش.باورکن چیزی نشده.ببین خودم باپای خودم اومدم خونه.همه چیزبه خیرگذشت."ولی من باورنمیکردم.سوال پیچش کردم تابفهمم چه اتفاقی رخ داده پرسیدم:"کجاتصادف کردی حمید؟درست بگوببینم چی شده؟بایدبریم بیمارستان ازسروپاهات عکس بگیریم."حمیددرحالی که لیوان آب راسرمی کشیدگفت:"باآقامیثم وآقانبی ا...سوارموتورمی آمدیم که وسط غیاث آبادیک ماشین به مازد.سه نفری پرت شدیم وسط خیابون شانس آوردیم من کلاه داشتم. "زخم های سطحی برداشته بود.ازسیرتاپیازقصه راتعریف کردکه چه جوری شد،کجازمین خوردند،بقیه حالشان خوب است یانه و.این طورچیزهاراازمن پنهان نمیکرد من هم فقط غرمیزدم:"چراراننده ی اون ماشین این طوررانندگی میکرده؟توچراحواست نبوده؟ ."بعدهم یک راست رفتم سراغ اسپند. اسپنددودکردن های من ماجراشده بود.تا میخواست بیرون برود،اسپندمشت میکردم ودورسرحمیدمیچرخاندم. حمیدهم برای شوخی اسپندراازمشت من میگرفت زیربغلهایش دورکمرش وبین پاهایش می چرخاندومی خندید.حتی لباسش رامیزدبالا،روی شکمش میگذاشت ومی گفت بترکه چشم حسود! این اولین باری نبودکه حمیدتصادف میکرد.چندین بارباهمین سرووضع به خانه آمده بود،اماهردفعه مثل بارنخست که خونین ومالین بالباس پاره میدیدمش دست وپایم راگم میکردم وتوان انجام هیچ کاری رانداشتم. مخصوصایک بارکه شبانه ازسنبل آباددرحال برگشت به قزوین بود،موتورحمیدبه نیسان خورده بود.شدت تصادف به حدی بودکه حمیدباموتوربه وسط جاده پرت شده بود.هردوطرف جاده الموت دره های وحشتناکی دارد.شانسی که آورده بودیم این بودکه وسط جاده زمین خورده بود.آن شب هم که بعدازکلی تاخیربه خانه آمد،همین وضعیت راداشت؛لباس های پاره ودست وپاهای خونی.این تصادف کردن هاصدایم راحسابی درآورده بودکه چرابااین که حساسیتم رامیداند،مواظب نیست. ازروی حساسیتی که به حمیدداشتم،شروع کردم به دعوا:"مگه روزروازتوگرفته بودن؟چراشب اومدی؟چرارعایت نمیکنی؟این موتورروبایدبندازیم آشغالی!"ازبس ازاین تصادف هادیده بودم،چشمم ترسیده بود &ادامه دارد... ❌❌کپی رمان بی اجازه ممنوع❌❌ ♥️ @repelay 🍃♥️
هدایت شده از 🗞️
یاصاحبـ‌‌الزماݩـ عج: چقدر نبودنت حال جهان را پریشان کرده است تعجیل در ظهور صلوات