eitaa logo
رمانهای عاشقانه مذهبی💍❤️
2.1هزار دنبال‌کننده
1.6هزار عکس
294 ویدیو
113 فایل
﷽ هر روز بیشـــــــتر از دیروز💞🌸 ❣️دوستت دارم❣️ بی اجازه کپی نکن حتی شما دوست عزیز 🌺 #کپی_بالینک_کانال ارتباط وتبلیغات @Ad_noor1
مشاهده در ایتا
دانلود
🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷 🕊🌷🕊 🌷 📕رمان عاشقانه،اعتقادی 🕊 📝نویسنده : بانو الف_صاد🌷 ⚜ دو روز از عید گذشت و من کماکان تنها بودم.نه دوقلوها بودن نه رایان... البته هرروز با دوقلوها تلفنی حرف میزدم ولی رایان فقط همون تلفن روز اول. میترسیدم بهش زنگ بزنم.یا...شایدم غرورم اجازه نمیداد. خلاصه هرچی که بود نتیجش این بود که من تمام روزهای عیدمو در بی خبری و دلتنگی سر میکردم. روز های پنجم ششم عید داشت سپری میشد ولی خبری از رایانی که به من قول داده بود روز دوم سوم میاد نبود... روزها میرفتم سر کار ولی چون عید بود خریدای مردمم کم شده بود و منم با خیال راحت کتابای تستمو میبردم و سرکار تست میزدم... بعد از کارم که یکراست میرفتم خونه و تا صبح تست میزدم. خواب شبانه روزم شده بود دو ساعت که ناخودآگاه رو کتابا بیهوش میشدم... خودمم نمیدونستم منی که نمیتونم برم دانشگاه چرا کنکور ثبت نام کردم و دارم تلاش میکنم! دوازده فروردین بود و فردا طبق گفته ی دوقلوها سیزده به در بود. کلی سفارش کردن که سیزده به در رو تنها نگذرونم و با رایان برم جایی.منم فقط در جواب حرفاشون مسخره بازی در می آوردم تا متوجه نبود رایان و تنهایی بیش از حد من نشن! سیزده به در هم اومد.اولش میخواستم مثل بقیه روزا به درسام برسم ولی هرکار میکردم نمیتونستم! نیم ساعت رو یک خط میموندم و فقط نگاش میکردم. کتابو بستم و بیخیال شدم. همونجور که رو زمین نشسته بودم سرمو به مبل تکیه دادم و چشمامو بستم... اونقدر اسما و حسنا اصرار کرده بودن امروز تو خونه نشینم و اینقدر گفته بودن همه میان بیرون که وسوسه شدم منم برم بیرون ببینم چه خبره. مانتو شلوار ساده ی همیشگیمو پوشیدم و چادرمو سر کردم و رفتم بیرون. دوقلوها راست میگفتن.انگار تنها کسی که تا الآن تو خونش مونده بود من بودم. خیابونا خیلی شلوغ بود... پارکا هم که دیگه جای سوزن انداختن نبود. حتی خیلیا تو بلوارا و میدونای شهر نشسته بودن! پارک شهر نزدیک خونه بود برا همین رفتم یه ساندویچ خریدم و رفتم پارک شهر. جا برای نشستن پیدا نمیشد. تمام نیمکتای پارک پر بود... سه بار پارک به اون بزرگی رو دور زدم و آخر روبروی دریاچه روی جدول کنار چمنا نشستم. مردمی که رد میشدن بعضیا هرازگاهی چپ چپ نگام میکردن ولی برام جالب بود که کسی بهم تیکه نمیندازه! قبلنا حتی وقتی با کریستن میرفتم بیرون پسرا ول کن نبودن و بعضا حرفایی میزدن که دلت میخواست لهشون کنی! ولی الان من تنها تو پارک به این درندشتی نشسته بودم و کسی چیزی نمیگفت... مطمئن بودم به خاطر وجود ارزشمند چادر و حجابمه... ناخودآگاه لبخند شیرینی زدم! امنیت حس خیلی خوبیه!... اصلا متوجه گذر زمان نبودم.فقط وقتی به خودم اومدم که کم کم داشت غروب میشد... از جا بلند شدم تا برم سمت خونه که صدای پسر بچه ای نظرمو جلب کرد.جیغ میزد و میگفت: +من فردا نمیرم مدررررسههههه!!! برگشتم نگاش کردم. چه گریه ای میکرد...یاد خودم افتادم.روزشماری میکردم تعطیلات عید تموم شه تا برگردم مدرسه. شبای سیزده به در برام حکم شب کریسمس رو داشت! با لبخند تلخی راه افتادم سمت خونه. اونقدر قدمامو آروم برمیداشتم که وقتی رسیدم به خونه هوا کامل تاریک شده بود. نمازمو خوندم و بعد از نماز شروع کردم به راز و نیاز و گریه... کار هرشبم بود و خدا چه خوب بود که گوش میداد... جانماز سفیدم که هدیه تولدم بود رو جمع کردم و بی حوصله نشستم رو مبل و به یه نقطه نامعلوم خیره شدم! حوصله درس نداشتم... شامم چیزی نداشتم! تصمیم گرفتم برم بخوابم که زنگ آیفونو زدن. چیزی پیدا نبود فقط جعبه بود! گوشیو برداشتم و گفتم: _بله؟! +hi lady did you order pizza?!(سلام خانوم شما پیتزا سفارش داده بودین؟!) اول خواستم بگم نه و گوشی و بزارم سر جاش ولی صداش...لحنش... بی هوا جیغ زدم: _رااایااان... جعبه هارو آورد پایین و گفت: +بله؟!باز کن که اومدم... بی معطلی در رو باز کردم و رفتم تو اتاق تونیک و روسری مناسبی پوشیدم اومدم بیرون. بیرون اومدنم مصادف شد با فشرده شدن زنگ در توسط رایان. لبخند بزرگ روی لبم ارادی نبود... حس انسان نخستینیو داشتم که بعد سیزده روز داره از غار تنهاییش خارج میشه! در رو باز کردم که اول یه دسته گل اومد تو بغلم و بعد رایان قبل از تعارف من وارد شد! با چشمای گرد شده برگشتم سمتش و همونجور که در رو با پا میبستم گفتم: _تروخدا بیا تو! بیخیال همونطور که کفش در می آورد گفت: +قسم نده میام! &ادامه دارد... ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌🕊🕊🕊🕊📚🌷❣🌷📚🕊🕊🕊🕊 📢 کپی رمان های کانال بدون اجازه ممنوع می باشد 📛 ࢪمآنهای عاشقــ❣ـانه مذهبی ❣ @repelay
رمانهای عاشقانه مذهبی💍❤️
🍂🌺🍂🌺🍂 🌺🍂🌺🍂🌺🍂🌺🍂 🌺🍂🌺 🍂🌺🍂 🍂🌺🍂 🌺
🍂🌺🍂🌺🍂 🌺🍂🌺🍂🌺🍂🌺🍂 🌺🍂🌺 🍂🌺🍂 🍂🌺🍂 🌺 ♡یالطیف♡ 📒رمان عاشقانه هیجانی ❣ 🖊به قلم:ریحانه عزت پور؛ 🌷 🍂 از نردبون بالا میرم مترو کنار سقف میگیرم و اندازه گیری میکنم ، محمد حسین عدد رو میگه یاداشت میکنم ،پله ها رو پایین میاد ،روبه روم وایمیسته . -پنجره ها با من -خسته شدم -هنوز هیچی نشده ؟ -خسته ام -بلند شو ببینم کف با تو -محمد حسین روسری رو مثل کلفتا دور سرش میبنده و تی رو زیر بغلش میزنه و از خونه میره بیرون .سر گرم تمیز کردن شیشه ها میشه و ادا و اصول در میاره خنده ای میکنم و از این طرف شیشه ها رو تمیز میکنم .یکم عقب تر میرم و خیره میشم به شیشه های تمیز شده ! خدایی خیلی قشنگ تمیز کرد برق افتاده بود .کش و قوسی به خودم میدم و کف رو میشورم .ای کاش زیور خانوم اینجا بود ،چایی میداد بهمون .فلاسک رو بر میدارم و چایی رو میریزم توی لیوان ،مرتب روی میز میذارم تا خنک بشه . کمرم رو کش و قوس میدم نگاهی به ساعت مچی محمد حسین میکنم ساعت چهار بعد از ظهر بود .اشاره میکنم به محمد حسین که با شلنگ باغچه رو آب میداد ،به سمتم برمیگرده .اشاره میکنه که چیه؟اشاره ای به مچ دستم میکنم و که یعنی دیره ،شیر آب رو میبنده و به سمت خونه میاد . -مگه ساعت چنده؟ -چهاره -خب دیر نیست که -بریم دیگه -خیل خب باشه -چایی نگاهی به چایی میکنه:ممنون روی زمین خسته میفتیم و لیوان رو بین دستامون میگیرم . -وای خدا خسته شدم با هم گفتیم و بعد هماهنگ برگشتیم و بهم نگاه کردیم:خسته نباشی خنده ای میکنیم و بعد لیوان ها رو جلوی دهنمون میبریم ،داغیش خستگیم را در میکند .لباس هام رو عوض میکنم ،محمد حسین چراغا رو خاموش میکنه ،بیرون میایم ،در رو قفل میکنه . -ما که چیزی نداریم تو خونه چرا قفل میکنی؟ جواب نمیده ،فقط نگام میکنه انگار خودشم فهمید کارش بیهوده اس .به سمت در میره ،گوشیم رو بر میدارم:بله...سلام بابا ...آره ..دارم میام ..سلامت باشی ..خدافظ 🌺🍂ادامه دارد.... ❌کپی رمان بدون اجازه ممنوع❌ های عاشقــ❣ـانه مذهبی ❣ @repelay