🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷
🕊🌷🕊
🌷
📕رمان عاشقانه،اعتقادی #من_مسلمانم 🕊
📝نویسنده : بانو الف_صاد🌷
⚜ #قسمت_صد_ششم
اسما و حسنا با ذوق الینای سرخ شده رو فرستادن تو اتاق و آقای رادمهر هم رایان مسخ شده رو...
هردو با فاصله کنار هم روی سجاده نشسته بودن...
آقای رادمهر بالای سر در حال خوندن صیغه بود...
الینا دل در دل نداشت...
قلبش محکم میکوفت...باورش نشده بود که همه چیز حقیقیه...
خودش با رایان...
درست مثل آرزو های همیشگیش...
مثل خوابهای شیرینی که از پنج سال پیش هر ازگاهی اورا به وجد می آورد...
و رایان...
با ناباوری و عشق هر از چند گاهی نگاه زیرزیرکی به دختر کنار دستش می انداخت...
دختری که شاید تا چند ماه پیش هیچ نقش خاصی در زندگیش نداشت جز دختردایی که بی فکرانه مسلمان شده بود...
دختردایی که تمام حرکات و رفتارش پیش از این بچگانه به نظر میرسید و حالا از خانمی کم نداشت...
و چه حس خوبی داشت اسلام...
چقدر از ماه پیش تا به حالا احساس رضایت و آرامش میکرد...
صیغه خوانده شد و طپش های قلب الینا از کار ایستاد...
پدر و مادرش نبودندها...
هیچ آشنای خونی در کنارش نبودها...
باید جواب میداد؟!باید بی حضور عزیزانش قبلت میگفت و قبول میکرد؟!
استرس مشهودش همه مخصوصا رایان رو نگران کرده بود...
زیرچشمی نگاهی به اطراف انداخت حسنا با چشم غرهداش فهماند پسر مردم از دست رفت!
و الینا قبول کرد...
بی حضور پدر مادرش محرمیت چهار ماهه با رایان را قبول کرد...
پس از اتمام صیغه رایان با لبخندی که از سر آسودگی و رضایت و عشق و همه ی حس های خوب دنیا بود به الینا زد و الینا با تمام سعی که کرد نتوانست جواب لبخند را با لبخند دهد...
چانه اش لرزید و اولین قطره ی اشکش ریخت...
بی هوا از جا بلند شد و به اتاق خواب پناه برد...
رایان نگران خواست به اتاق برود که با نگاه آقای رادمهر متوقف شد...
نگاهش حاکی از گفتن《بزار پنج دقیقه از صیغتون بگذره!》بود!!!
مهرناز خانم ضربه آرامی به بازوی اسما زد و اسما و حسنا به اتاق رفتند...
هردو سعی در دلداری دادن به الینا بودن...
اما الینا حرفهای اونارو نمیشنید...
تمام ذهن الینا حول یک جمله میچرخید《هیچ یک از بستگانش در مراسم نامزدی نبود》
دست اسما روی شونش در حال ماساژ دادن بود و حسنا جلو پاش زانو زده بود و دلداری میداد واز روزهای خوب با رایان بودن میگفت...
اما الینا نمیشنید...
دلش میخواست حسنا حرفش را تمام کند برای همین خودش را به بغل حسنا انداخت و نالید:
_حسنا هیچ کدوم از خانوادم نبودن...
&ادامه دارد...
🕊🕊🕊🕊📚🌷❣🌷📚🕊🕊🕊🕊
📢 کپی رمان های کانال بدون اجازه ممنوع می باشد 📛
ࢪمآنهای عاشقــ❣ـانه مذهبی
❣ @repelay ❣
رمانهای عاشقانه مذهبی💍❤️
🍂🌺🍂🌺🍂 🌺🍂🌺🍂🌺🍂🌺🍂 🌺🍂🌺 🍂🌺🍂 🍂🌺🍂 🌺
🍂🌺🍂🌺🍂 🌺🍂🌺🍂🌺🍂🌺🍂
🌺🍂🌺 🍂🌺🍂
🍂🌺🍂
🌺
♡یالطیف♡
📒رمان عاشقانه هیجانی #هیوا ❣
🖊به قلم:ریحانه عزت پور؛ #نهال 🌷
🍂 #قسمت_صد_ششم
محمد حسین غرورش شکست ،آن هم جلوی چشم های من، خدا هیچ مردی رو جلوی زنش کوچیک نکنه .اصلا غم خودم یادم رفت ،غصه ی درد هام ،مرگ ارمغانم فراموش شد حالا درد مردم بهم اضافه شد .مخصوصن که از جلوی اون نگهبان با دستبند رد شد ،مرد چشم هاش از حدقه بیرون زده بود،وقتی فهمید یه سرگرد دستگیر شده گفت: الان نمیشه به هیچ ارکانی اعتماد کرد آخه یه سرگرد می تونه به مردم خیانت کنه؟ به حق چیزای ندیده
بعضم گرفت بعد از این همه خدمت متهم شد به خیانت ،شروع کردم به گریه کردن بر گشت خیره شد به چشام بلند گفتم :لعنت به تو محمد حسن
همه برگشتن طرفم ولی ما بی توجه به هم نگاه می کردیم پر از غم بهم خیره بودم ،محمد حسن چطور تونست آنقدر راحت به برادرش خیانت کنه ،ای کاش همون مرد مهربونی که داشت منبت کاری می کرد می موند نه قاچاق چی مواد..
***
دراتاقش رو بستم تا چرتی که بعد از چند روز به زور به دست آورده نپره .از پله ها پایین رفتم ،بالاخره آزادش کردن،داشتم می مردم از جواب هایی که باید به فرشته خانوم میدادم از محو شدن محمد حسین ،امروز خیالش راحت شد و نگرانی اون یکی پسر خیاتکارش خوره جونش شد،فرشته خانوم دستم رو گرفت و با خودش توی آشپزخونه برد .
-بین تو و محمد حسین چی گذشته؟
خنده ای تصنعی کردم و نگام رو پایین دوختم :چی باید بگذره مامان فرشته؟
-قهرید؟
سعی کردم بی گدار به آب ندم ،سعی کردم چیزی از نفرتم بروز ندم با تعجب گفتم:قهر؟انگار از ازل همچین حرفی رونشنیدم
-پناه جان من موهام رو تو آسیب سفید نکردم
-لعنت بر منکرش
-پس منو نفرست دنبال نخود سیاه
سعی کردم فرار کنم مخصوصا از چشم های براق و گیرایش ولی مچم رو گرفت:با من رو راست باش
-باور کنین چیزی نیست
-دعوا کردین؟
-نه فرشته خانوم
-پس چی شده؟
-هیچی آخه ناراحتی محمد حسین ربطی به من نداره ،مربوط به کارش
به خیال شد یا نشد رفت سمت آشپزخونه و شروع کرد به خرد کردن تره ها روی تخته چوبی .
-مادر که بشی یه من رخت چرک میرین توی دلت و شروع میکنن به شستن تو هم می مونی و درد بی درمون ،بچه عطسه میکنه تو می میری ،گریه می کنه تو می میری ،حتی بغض میکنه هم تو می میری
-دور از جون
تره ها رو با استرس خرد می کرد ،با حرص ،صدای ناله هاشون رو شنیدم زیر اون تیغ تیز چاقو !
-به خدا گفتم از جون من بکن بزن ته جون این سه تا (از جون این زن مهربون بکنه و بزن ته جون اون نامرد ،نمک نشناس؟)
-اگه مادر پسر نوح بد نبود میگفتم ،پسر نوح با بدان بنشست قلب مادرش را بشکست ...ولی حیف خودش و مادرش هر دو بد بودن ...
بعد دست از سر اون تره های بخت برگشته برداشت و خیره شد به چشم های من :پناه مادر شدن درد بی درمونه
سری تکون دادم چون می فهمیدم چی میگه هنوزم گاهی اون نیم ست صورتی ارمغان رو بغل میگرفتم ،تقدیرش این بود که باباش کامیار حتما باهم می کشتمون ،شایدم جناب سردسته ،فرشته خانوم خیره شد به عکس حاج محمود که روبه روش بود:از وقتی حاج محمود رفت من تنها شدم خیلی تنها ..(بغضش گرفت ) حالا فکر اینکه بلایی سر این سه تا بیاد دیونه م میکنه ...(روی صندلی نشست ،دست از سر تره های ریز شده کشید انگار که یه بچه برا خاله بازی همشون رو خرد و خاکشیر کرده باشه ) ..محمد حسین میاد نگران محمد حسنم بعدم که ملکا ...
جگیرم خون شد از این وضع ،نمی دونم چند ساعت گذشت ولی یه چایی زدم زیر بغلم و رفت پیش محمد حسین تقه ای به در زدم و در رو باز کردم .
روی تخت نشسته بود خیره بود به پرده ای که با باد بالا و پایین میرفت .
-سرت خوب شد
نیم رخ شد ،چقدر نیم رخش جذاب بود ،دوباره برگشت سمت پنجره و خیره شد به پرده .
کنارش نشستم :چایی
هیچ چیز نگفت ،بلند شدم پرده رو کنار زدم و پنجره رو بستم:خودت میگی سرما میخوری ولی بعدش پنجره رو باز میکنی و میشینی جلوش
-دیگه مگه فرقیم میکنه
-لابد میکنه که میگم
رو به روش وایمستم آروم میگه :نمی کنه
-باهام حرف بزن خودت رو خالی کن
-خالیم
-د نیستی دیگه داغونی
-آره داغونم ،خالیم ، بی آبروم ،بی غیرتم ، بی غرورم ،بی اعتبارم بازم بگم؟
-هیچ کدوم رو قبول ندارم بجز داغون
-خدا هیچ بنده ای رو با ابروش نسنجه .
-محمد حسین کارای برادرت به تو ربطی نداره
-به من نه ولی به مردم آره
-فکر می کردم حرف مردم برات بی ارزش باشه
-پناه محمد حسن پسر حاج محمود فاطمی تبار بوده
-پسر حاج محمود پیامبره؟
-نه
-پس چیه سید؟
-قاچاقچی مواد
سااکت شدم و حرفی نزدم
🌺🍂ادامه دارد.....
❌کپی رمان بدون اجازه ممنوع❌
#ࢪمآن های عاشقــ❣ـانه مذهبی
❣ @repelay ❣