رمانهای عاشقانه مذهبی💍❤️
🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷 🕊🌷🕊 🌷 📕رمان عاشقانه،اعتقادی #من_مسلمانم 🕊 📝نویسنده : بانو الف_صاد🌷 ⚜ #قسمت_صد_ششم اسما
🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷
🕊🌷🕊
🌷
📕رمان عاشقانه،اعتقادی #من_مسلمانم 🕊
📝نویسنده : بانو الف_صاد🌷
⚜ #قسمت_صد_هفتم
حسنا متاثر دست نوازششو روی کمر الینا کشید و با سکوتش اجازه داد الینا خودشو خالی کنه:
_حس..نا...میدونی...چی دلم...میخواد؟!اینکه الآن تو بغل مامانم باشم...اص..اصن مامانمم نه...یه...یه آشنا...یه آشنای فامیل...یکی که...ریشش به من بخوره...یه...هم زبون...
با گریه شدیدتری نالید:
_ولی هیچ کس نیس حسنا هیچ کس نیس...
حسنا با اشاره و تکان لب و دهان به اسما فهماند رایان را به اتاق بیاورد.با خارج شدن اسما حسنا آرام زمزمه کرد:
+آروم باش دوستم...آروم باش عزیزم...تو هم خونت رو الان داری...نزدیک نزدیک...تا دیروز فامیلت بود...الآن محرم تمام اسرارت...گریه نکن عروس خانوم...
صدای تقه ی در بلند شد و حسنا کمی الینا را از خود جدا کرد و با صدایی که از بغض میلرزید گفت:
+بفرمایید...
با وارد شدن رایان حسنا آروم و بی سرو صدا از اتاق خارج شد.
الینا با چشمای خیس زل زد به چشمای آشنای رایان...
رایان هم مغموم نگاش کرد...
چونه ی الینا از بغض لرزید که رایان قدمی به جلو برداشت...
دو قدم دیگه رو هم الینا پر کرد و بالاخره امشب یک آغوش آشنا یافت...
پنج دقیقه ای الینا در آغوش رایان گریه کرد و رایان با حوصله تحمل کرد...
هرچند دیدن این اشکا که ناشی از سختی ده ماه تنهایی بود براش زجر آور بود اما خوب میدانست گریه تنها چیزیست که الینا به آن احتیاج دارد...
شانه ی الینا رو گرفت و کمی با خود فاصله داد...
الینا هم به ناچار چنگی که به کت مشکی رایان زده بود رو ول کرد و سرش رو پایین انداخت.
رایان با لبخند مهربانی دست برد و چونه ی الینا رو بالا آورد.اما نگاه الینا کماکان سمت پایین بود...
+look at me...(نگام کن...)
آخ که این دختر جانش راهم برای این لهجه میداد...
تیله های قهوه ایشو به خاکستری رایان دوخت...
رایان بی طاقت بوسه ی شیرینی روی پیشونی الینا گذاشت...
لب هاشو از پیشونی الینا جدا کرد و پیشونیشو به پیشونی الینا چسبوند و زمزمه کرد:
+دیگه هیچ وقت...هیچ وقت گریه نکن که داغون میشم...باشه؟!
با بغض کنترل شده ای زمزمه کرد:
_ok...(باشه...)
سرشو از سر الینا جدا کرد و بالا آورد.الیناهم متقابلا سرشو بالا آورد و به رایان نگاه کرد که با جمله رایان اشکهاش خشک شد و صورتش گلگون:
+خیلی دوست دارم...
سرشو زیر انداخت که رایان قهقه بلندی زد و گفت:
+چه عروس خجالتی نسیبم شده خداجون...
الینا اخم ظریفی کرد و گفت:
_عههه رایان...
+جان رایان...عمر رایان...نمیخوای چادرتو درآری عروس خانمم؟!
الینا با یادآوری التماس های رایان برای دیدن لباس قبل از امشب و مخالفت های خودش لبخندی زد و آروم چادرش رو از سرش کشید پایین...
پیرهن صورتی که تا پاین زانوش میرسید و آستین های سه ربش و قسمت جلوش تا روی شکم گیپور بود و از شکم به پایین با چین های ظریفی پارچه ی صورتی ساده بود...
چرخی زد و پاپیون بزرگ پشت لباس به رقص دراومد...
جوراب شلواری سفید رنگ با روسری سفید بیشتر از پیش الینارو شبیه فرشته ها کرده بود...
ابرویی بالا انداخت و شاد پرسید:
_چطوریا شدم؟!
رایان که حس میکرد تا به حال اینهمه زیبایی رو یک جا ندیده سری از روی ناباوری تکون داد و زمزمه کرد:
+به نظر...فوق العاده میای!
بعد انگار چیزی یادش اومده باشه سریع از جیب شلوار مشکیش جعبه ی قرمز رنگی رو بیرون آورد و باز کرد وگرفت جلوی الینا:
+میشه خانومم بشی؟!
الینا با دیدن انگشتر تک نگین نقره ای رنگ لبخند بزرگی زد:
_مگه الآن نیستم...
رایان همینطور که انگشتر رو از جعبه در می آورد تا به دست الینا کنه گفت:
+میخوام نشونه ی مالیکتم روت باشه...تو ماله مال خودمی...انگشتر رو گرفت جلوی الینا...
الینا دستای یخ کرده و لرزونش رو جلو آورد که رایان انگشتر کرد توی دستش و بوسه ی نرمی روی دست الینا زد...
الینا خواست باز سرخ و سفید شود که صدای زنگ در حواسشان رو پرت کرد.
رایان متعجب پرسید:
+کسی قرار بوده بیاد خانومم؟!
چه لفظ شیرینی بود خانمم...
اونقدر شیرین که بی اراده لبخند رو روی لبهای الینا زنده میکرد:
_نه...شاید همسایه ای کسیه...
&ادامه دارد...
🕊🕊🕊🕊📚🌷❣🌷📚🕊🕊🕊🕊
📢 کپی رمان های کانال بدون اجازه ممنوع می باشد 📛
ࢪمآنهای عاشقــ❣ـانه مذهبی
❣ @repelay ❣
🍂🌺🍂🌺🍂 🌺🍂🌺🍂🌺🍂🌺🍂
🌺🍂🌺 🍂🌺🍂
🍂🌺🍂
🌺
♡یالطیف♡
📒رمان عاشقانه هیجانی #هیوا ❣
🖊به قلم:ریحانه عزت پور؛ #نهال 🌷
🍂 #قسمت_صد_هفتم
کنارش نشستم :پسر حاجی چه دخلی به تو داره ؟
-برادرمه
-تو ،تو برادری کم نذاشتی سید
-ولی اون گذاشت
-اون باید شرمنده باشه ..نه تو
حالا اون ساکت شد و حرفی نزد ،سخت بود ،سختر از سخت .جون فرسا بود بی حد و اندازه ،می فهمیدم .
-شرمنده تم
-من مرد میخام پسر حاجی نه شرمنده ...
****
ملکا سادات موهام رو گرفت بین دستاش و شروع کرد به شونه کردن .
-خوش به حالت موهات لخته
-موی فرم که بد نیست
-چرا بده ،دیر بلندمیشه
ساکت شدم ،سعی می کرد آروم شونه کنه که دردم نگیره .
-مامان فرشته نگرانه
-مادرا همیشه نگرانن
-محمد حسن چند روزه نیومده خونه
دلم می خواست همه چیز رو بگم ولی نگفتم گذاشتم با موهام سرگرم باشه و برادرش جلو شاش خرد نشه ،خیره شدم به تابلوی منبت کاری شده و شعری که محمد حسین سروده بود ،راستی محمد حسین چرا برا من شعر نمی گفت ،پوز خندی زدم و گفتم شما مگه نامزدی هم کردین که نامزد بازی در بیارین؟
-پناه ؟
-جانم
-جانت بی بلا ...میگم تو نمی خوای لباس عروس بگیری؟
-نه
-چرا؟!
-از ازدواج قبلم دارم
-آهان
بازم مشغول شونه کردن مو های شلاقیم شدم ،چند روز دیگه قرار بود دست آرایشگر باشه و بریم سر خونه و زندگی که همشو چیده بودیم .آخی میگم و ملکا سریع معذرت میخواد ،ملکای شلوغ میشگی نبود ،غصه داشت ،نگران بود و حالا این موهای بدبخت من بود که افتاده بود دستش تا حرصش رو کم تر کنه اگه بتونه البته .صدایی میشنوم ،از جا می پرم :چی بود؟
-لابد گربه اس
نظریه رو میزارم رو حرف ملکا و ساکت میشینم تا بافتش تموم بشه .صدا دوباره بلند میشه .
-ملکا این صدای گربه نیس
-پس صدای چیه؟
-نمی دونم
از جا بلند میشم ،موهام از تو دستاش سر میخوره ،پرده رو کنار میزنم و نگاهی به خیابون میکنم تو سیاهی دیدم که کسی رو کتک میزدن .ملکا غر میزد که بشینم الان همه بافتش باز میشه بی توجه چادری رو سرم انداختم و به سمت پله ها رفتم .
-پناه کجا؟
دنبالم راه افتاد یکسره سوال تکراریش رو می گفت و منتظر جواب بود ،فقط منو ملکا خونه بودیم ،فرشته خانوم رفته بود امامزاده و محمد حسینم بیرون بود ساعت نه شب بود و من و ملکا پر بودیم از دلشوره نه غایب خونه .در رو باز میکنم ولی ملکا هنوز غر میزنه ،مرد ها فرار میکنن جلو میرم روی دو زانو میشینم می دونستم چادر سفید ملکا تا حالا کثیف شده ،کور سویی از نور میفته رو صورت مرد آش و لاش شده باورم نمیشه که مرد منو میزدن ،محمد حسین از روی زمین بلند میشه و می شینه نگران بهش نگاه میکنم.
-محمد حسین وای این چه وضعیه بلند شو ببینم نگاه کن چی کارت کردن ! اونا کین؟
-چرا اومدی بیرون
-اگه با چاقو میزدنن؟
-حالا که نزدن
-محمد حسین
-پناه من نمی دونم از دست کنجکاوی های تو چی کار کنم آخه که به تو گفت بیای بیرون چرا نمی فهمی تو دست من امانتی به خدا آخر از دست تو می میرم
لبخندی به نگرانیش زدم ،از دیوار آجری خونه گرفت،ملکا مونده بود پشت در چون چادرش دست من بود ،محمد حسین بلند شد و آروم آروم شروع کرد به حر کت،ملکا با دیدن محمد حسین جیغ خفه ای کرد و راه رو باز کرد .
-داداش خوبی؟
محمد حسین سری تکون داد و روی تخت نشست .اشاره ای به ملکا کردم و گفتم جعبه کمک های اولیه و یخ بیاره .بی حرف رفت ،باید این صورت رو قبل اومدن فرشته خانوم رو به راه می کردم .
-کیا بودن؟
-دزدا
-بسه محمد حسین دوران راهزنی تموم شده
-لابد تموم شده
-پس کو ؟ چرا چیزی نبردن ازت؟
-چیزی پیدا نکردن
-باید باورم کنم؟
-مختاری
-محمد حسین من که می دونم کار محمد حسنه
ساکت شد و بعد دوباره گفت : چرا باید این کار رو بکنه ؟
-چون دیونه اس
-پناه درس حرف بزن من برادرشم
پوز خندی میزنم و نگاهی به صورتش میکنم : اون حیون برادر غیر برادر حالیشه
-داری درباره محمد حسن حرف میزنی
-خوبه که یاد آوری کردی ولی واسم مهم نیس ا ن عوضی برام مهم نیس
-هیس ملکا میشونه
-بزار بشنوه برادرش چه آشغالیه
🌺🍂ادامه دارد.....
❌کپی رمان بدون اجازه ممنوع❌
#ࢪمآن های عاشقــ❣ـانه مذهبی
❣ @repelay ❣