eitaa logo
رمانهای عاشقانه مذهبی💍❤️
2.1هزار دنبال‌کننده
1.6هزار عکس
294 ویدیو
113 فایل
﷽ هر روز بیشـــــــتر از دیروز💞🌸 ❣️دوستت دارم❣️ بی اجازه کپی نکن حتی شما دوست عزیز 🌺 #کپی_بالینک_کانال ارتباط وتبلیغات @Ad_noor1
مشاهده در ایتا
دانلود
رمانهای عاشقانه مذهبی💍❤️
🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷 🕊🌷🕊 🌷 📕رمان عاشقانه،اعتقادی #من_مسلمانم 🕊 📝نویسنده : بانو الف_صاد🌷 ⚜ #قسمت_نود_دوم را
🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷 🕊🌷🕊 🌷 📕رمان عاشقانه،اعتقادی 🕊 📝نویسنده : بانو الف_صاد🌷 ⚜ رایان ساکت شد!چی از جون الینا میخواست؟!جواب الینا چه ربطی به رایان داشت؟! چیی در دلش نهیب زد:قبول کن اون چیزی رو که مدتهاست داری ازش فرار میکنی...قبول کن تا بفهمی چی از جون الینا میخوای... و رایان قبول کرد!!! صدای ناله مانند الینا بلند: _چی از جون من میخوای رایان؟! جواب رایان کاملا بی اراده بود: +من خودتو میخوام!... و الینا وحشت زده از این اعتراف نالید: _نه نمیخوای...تو منو نمیخوای رایان چون تو منو داشتی!...تو منو هشت ماه پیش داشتی ولی ولم کردی!درست اون زمانی که من کسیو نداشتم...درست اون زمان که منم تورو میخواستم تو منو ول کردی...!پس نخواه که حرفاتو باور کنم...نخواه... بغض و لرزش صدای الینا مثل تیغ خنجر یا هر چیز تیز دیگه ای به قلب رایان فرو میرفت... شک حرفای الینا اونقدر زیاد بود که دهن رایان رو بست... الینا حق داشت...درست زمانی که الینا نیاز به رایان داشت ولش کرده بود... الینا قدمی به عقب برداشت تا راه خونه رو در پیش بگیره اما قبل از اینکه قدم دیگه ای برداره با صدایی که از شدت بغض رو ویبره بودگفت: _من از اون چیزی که تو دلت جوونه زده و داره ریشه میدوونه باخبرم... بغضشو با هر زحمتی بود قورت داد و ادامه داد: _جلوشو بگیر...نزار رشد کنه...نزار... پشتشو کردبه رایان و خواست بره که صدای رایان میخکوبش کرد بر سر جاش: +چرا ینی تو راضی نیستی؟! پرسشی برگشت نگاهی به رایان انداخت و گفت: _منظورت چ... +نگو تو نسبت به احساس من ناراضی هستی چون باور نمیکنم... الینا عصبانی و وحشت زده نگاهی به رایان انداخت.دهن باز کرد تا انکار کنه و خودشو تبرئه کنه که رایان اجازه نداد و گفت: +هیچی نگو الینا...انکار نکن...نگو تو به من هیچ احساسی نداشتی که باور نمیکنم...تو منو دوس داشتی ولی حالا... دستشو بالا آورد و به سرتاپای الینا اشاره کرد: +حالا چت شده؟!من اصن نمیشناسمت... الینا پوزخندی زد و گفت: _هنوز خیلی مونده بتونی منه جدید رو بشناسی... رایان چشماشو ریز کرد و با خباثت پرسید: +از کجا میدونی؟!شاید شناختم... الینا که به هیچ وجه دلش نمیخواست حرفای رایان حقیقت داشته باشه.نفس عمیقی کشید تا بغضش فرو بره... بعد با صدای محکمی از بین دندونای ققل شدش غرید: _we cant be together(ما نمیتونیم باهم باشیم) بعد با سرعت نور از جلو چشمای رایان محو شد... &ادامه دارد... ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌🕊🕊🕊🕊📚🌷❣🌷📚🕊🕊🕊🕊 📢 کپی رمان های کانال بدون اجازه ممنوع می باشد 📛 ࢪمآنهای عاشقــ❣ـانه مذهبی ❣ @repelay
🍂🌺🍂🌺🍂 🌺🍂🌺🍂🌺🍂🌺🍂 🌺🍂🌺 🍂🌺🍂 🍂🌺🍂 🌺 ♡یالطیف♡ 📒رمان عاشقانه هیجانی ❣ 🖊به قلم:ریحانه عزت پور؛ 🌷 🍂 خطوط رو ڪشیدم بی حوصله خیلی نامتقارن ،خودمم حالم بد شد از این وضع ،از حال داغون خودم ،حال بد پاشا .استاد جلو اومد امروز از اون روزا بودا . -خانوم میلانی این چه وضعیه؟ آنقدر بلند گفت که کل کلاس برگشت سمتم ،معذب شدم .استاد عصبی ،اعصابش آروم نشد . -معلومه داری چی کار میکنی ؟ -استاد حواسم نبود -سه ساله حواست نیست؟ -خب مشکل داشتم -تو عالم فقط تو مشکل داری؟توقع نداری که برات آنه روزهای غریبانه ت چگونه گذشت بخونم؟ همه بچه خندیدند ،احساس حقارت کردم ،دکتر تقریبا نعره زد ساکت .حس غریب بودن بهم دست داد ولی نباید ضعف نشون میدادم . -نه توقع ندارم ولی توقع دارم که حس انسانیتتون رو یکم زنده نگه دارین استاد -بسه برا من روضه نخون ،سه سال دارم باهات کنار میام ،هم سن و سالای تو الان دارن میره واسه فوق تو اینجا واسه من برگه خط خطی کن -هم سالای من اگه مشکلات من رو داشتن خودشونو میکشتن -تو که چی تو زندگیت میگذره؟ ساکت شدم ،نه تنها استاد که همه بچه ها منتظر جواب بودن،استاد با غرور از کنارم رد شد و به سمت میزش رفت . -این دانشگاه دولتیه هر کی میخواد درس نخونه بره بزاره یکی واقعا میخواد اینجا باشه بیاد تا حالا انقدر احساس کوچیکی نکرده بودم ،نگام رو دوختم به دانشگاه سرسبزم ،نباید کل کل میکردم اگه این ترم میداختم بدبخت میشدم چیزی نمونده لیسانس بگیرم ،بعدش نمیخام ادامه بدم .حداقل یه چند ماه قیافه نحسش رو تحمل میکردم . -مشکلت چیه که درس نمیخونی؟یه ترمم که مرخصی گرفتی ؟ مشکلات خصوصی من به اون چه ربطی داشت .چقدر از چشمای خیره اش بدم میومد .نفسی تازه میکنم و نگاهی به گوشیم میکنم که می لرزید و عکس مامان روش بود ،دلم هری ریخت ،اگه جواب نمیدادم می مردم از نگرانی ،اگه جواب میدادم واقعا این ترم مینداختم .کلافه سرم رو بالا آوردم ،استاد بی خیال شده بود ،سعی کردم تمرکزم رو جمع کنم و اثر هنری خلق کنم تا چشمش کور شه .یعنی هیچ کس اینجا نبود از من دفاع کنه ؟باید لیسانسم رو میگرفتم .دوباره مشغول میشم ،چند لحظه ذهنت رو خالی کن ،فقط چند لحظه .چنان متمرکز شدم که انگار لئو ناردو در حال خلق اثر هنری مونالیزاست .استاد حالا فقط روی من متمرکز شده بود و اثر هنریم . -شما که استعداد داری چرا استفاده نمی کنی؟ تو تا چشمت در آد ،نگاهی به ساعت میکنم ،وسایلم رو جمع میکنم خدا رو شکر امروزم تموم شد .بلافاصله گوشی رو میزارم کنار گوشم ،چند تا بوق میخوره تا مامان برداره . -الو سلام مامان بهوش نیومد؟ همکلاسی ها با تعجب نگام میکنن به سمت پله ها میرم ،فکر کنم فهمیدن من چقدر بی چاره ام . -چرا آخه؟طبیعیه؟ روی پله نشستم که شوری که تو دلم افتاده آروم شه ولی نشد .کلافه دستی به صورتم کشیدم . -خب؟ سارا جلوم وایستاد و اشاره کرد که معنیش میشد چی شد؟ -شما برو خونه من میام الان ...آره ...کاری نداری؟خدافظ -چی شد؟ -بهوش نیومده هنوز -وا چرا پس؟ -نمی دونم پله ها رو پایین رفتم و به سمت سر در تقریبا دوئیدم . -صبر کن ،منم بیام -تو کجا؟ -نیام ینی؟ -نه میگم مگه کار نداری -نه بابا از تو الاف ترم 🌺🍂ادامه دارد.... ❌کپی رمان بدون اجازه ممنوع❌