🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷
🕊🌷🕊
🌷
📕رمان عاشقانه،اعتقادی #من_مسلمانم 🕊
📝نویسنده : بانو اسما_صاد🌷
📚روایت عاشقانه از زندگی دختری تازه مسلمان که شما را باخود به خاطره ها می برد😍
🌟هرروز دو پارت ظهرگاهی☀️
ودوپارت شبانگاهی🌙
بارگزاری خواهدشد😍
منتظر باشید⏰
🕊🕊🕊📚🌷❣🌷📚🕊🕊🕊
👌ریپلای به قسمت اول🔰
eitaa.com/repelay/996
📢 کپی رمان های کانال بدون اجازه ممنوع می باشد 📛
ࢪمآنهای عاشقــ❣ـانه مذهبی
❣ @repelay ❣
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🌸🍃خداوند برمن مقدر کرده است تامن ثروت مند باشم. خداوند بهترین ها را برای من می خواهد .من انسان ارزشمندی هستم .
جملات تاکیدی مثبت 👆🌷
🌷خدایا سپاسگزارم🙏🏻
رمانهای عاشقانه مذهبی💍❤️
🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷 🕊🌷🕊 🌷 📕رمان عاشقانه،اعتقادی #من_مسلمانم 🕊 📝نویسنده : بانو الف_صاد🌷 ⚜ #قسمت_نود_دوم را
🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷
🕊🌷🕊
🌷
📕رمان عاشقانه،اعتقادی #من_مسلمانم 🕊
📝نویسنده : بانو الف_صاد🌷
⚜ #قسمت_نود_سوم
رایان ساکت شد!چی از جون الینا میخواست؟!جواب الینا چه ربطی به رایان داشت؟!
چیی در دلش نهیب زد:قبول کن اون چیزی رو که مدتهاست داری ازش فرار میکنی...قبول کن تا بفهمی چی از جون الینا میخوای...
و رایان قبول کرد!!!
صدای ناله مانند الینا بلند:
_چی از جون من میخوای رایان؟!
جواب رایان کاملا بی اراده بود:
+من خودتو میخوام!...
و الینا وحشت زده از این اعتراف نالید:
_نه نمیخوای...تو منو نمیخوای رایان چون تو منو داشتی!...تو منو هشت ماه پیش داشتی ولی ولم کردی!درست اون زمانی که من کسیو نداشتم...درست اون زمان که منم تورو میخواستم تو منو ول کردی...!پس نخواه که حرفاتو باور کنم...نخواه...
بغض و لرزش صدای الینا مثل تیغ خنجر یا هر چیز تیز دیگه ای به قلب رایان فرو میرفت...
شک حرفای الینا اونقدر زیاد بود که دهن رایان رو بست...
الینا حق داشت...درست زمانی که الینا نیاز به رایان داشت ولش کرده بود...
الینا قدمی به عقب برداشت تا راه خونه رو در پیش بگیره اما قبل از اینکه قدم دیگه ای برداره با صدایی که از شدت بغض رو ویبره بودگفت:
_من از اون چیزی که تو دلت جوونه زده و داره ریشه میدوونه باخبرم...
بغضشو با هر زحمتی بود قورت داد و ادامه داد:
_جلوشو بگیر...نزار رشد کنه...نزار...
پشتشو کردبه رایان و خواست بره که صدای رایان میخکوبش کرد بر سر جاش:
+چرا ینی تو راضی نیستی؟!
پرسشی برگشت نگاهی به رایان انداخت و گفت:
_منظورت چ...
+نگو تو نسبت به احساس من ناراضی هستی چون باور نمیکنم...
الینا عصبانی و وحشت زده نگاهی به رایان انداخت.دهن باز کرد تا انکار کنه و خودشو تبرئه کنه که رایان اجازه نداد و گفت:
+هیچی نگو الینا...انکار نکن...نگو تو به من هیچ احساسی نداشتی که باور نمیکنم...تو منو دوس داشتی ولی حالا...
دستشو بالا آورد و به سرتاپای الینا اشاره کرد:
+حالا چت شده؟!من اصن نمیشناسمت...
الینا پوزخندی زد و گفت:
_هنوز خیلی مونده بتونی منه جدید رو بشناسی...
رایان چشماشو ریز کرد و با خباثت پرسید:
+از کجا میدونی؟!شاید شناختم...
الینا که به هیچ وجه دلش نمیخواست حرفای رایان حقیقت داشته باشه.نفس عمیقی کشید تا بغضش فرو بره...
بعد با صدای محکمی از بین دندونای ققل شدش غرید:
_we cant be together(ما نمیتونیم باهم باشیم)
بعد با سرعت نور از جلو چشمای رایان محو شد...
&ادامه دارد...
🕊🕊🕊🕊📚🌷❣🌷📚🕊🕊🕊🕊
📢 کپی رمان های کانال بدون اجازه ممنوع می باشد 📛
ࢪمآنهای عاشقــ❣ـانه مذهبی
❣ @repelay ❣
رمانهای عاشقانه مذهبی💍❤️
🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷 🕊🌷🕊 🌷 📕رمان عاشقانه،اعتقادی #من_مسلمانم 🕊 📝نویسنده : بانو الف_صاد🌷 ⚜ #قسمت_نود_سوم رای
🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷
🕊🌷🕊
🌷
📕رمان عاشقانه،اعتقادی #من_مسلمانم 🕊
📝نویسنده : بانو الف_صاد🌷
⚜ #قسمت_نود_چهارم
از اون روز توی پارک یک هفته میگذشت.توی این یک هفته زندگی من دگرگون شده بود.تنها تر شده بودم.
از رایان که هیچ خبری نبود...هیچ خبری!
امیرحسین هم...تمام سعیم این بود تا اونجایی که میتونم جلو چشمای امیرحسین نباشم...نمیدونم خجالت میکشیدم یا هرچی فقط نمیخواستم باهاش چشم تو چشم بشم...
حتی از دوقلوها هم تو این یک هفته خبری نبود.انگار همه طبق قرار نانوشته ای ازهم دوری میکردیم.
تو این یک هفته ذره ای استراحت نکرده بودم و تمام مدت برای اینکه ذهنم مشغول باشه یا کارکردم یا درس خوندم...
حقیقت این بود که حرفای رایان به مذاقم خوش اومده بود...
حرفاش شیرین بود ولی در عین حال ترسناک!
رایان حق نداشت به من دل ببنده...
راست میگفت من دیگه الینای هشت ماه پیش نیستم...
من حتی الینای دیروز نیستم...
روز به روز در حال تغییرم...در حال یادگیری...
من هنوز دیوانه وار رایان رو دوست دارم هنوز وقتی حرف میزنه قلبم هیجان زده میشه ولی دیگه یاد گرفتم چطور رفتار کنم...
دیگه یاد گرفتم بتونم جلو رایان هم همون الینای همیشگی باشم نه یه دختر دست و پاچلفتی که با هر کلمه ی رایان سرخ و سفید میشه!
یاد گرفتم چون مجبور بودم یاد بگیرم...چون مجبورم دیگه به رایان فکر نکنم و اجازه ندم اونم به من فکر کنه...
🍃
اواسط آذر ماه بود و هوا هم روز به روز سرد تر میشد.
از فروشگاه خارج شدم تا برم سمت خونه که ماشینی بوق زد.بدون توجه به راهم ادامه دادم که صدای آشنای راننده بلند شد:
+الینا؟!
باورم نمیشد خودش باشه!دو هفته ای بود که هیچ خبری ازش نبود.
ماشین ده قدمی دورتر بود.هنوز یه قدم هم نرفته بودم که ماشینی کنار پام زد رو ترمز.بی توجه داشتم میرفتم سمت رایان که صدای آشنای دیگه ای از پشت سرم بلند شد:
+الینا خانوم؟!
سرجام خشک شدم!...
دلم میخواست زمین دهن باز میکرد و منو میبلعید!سمت راست امیرحسین سمت چپ رایان!
نگاه کوتاهی به هردو انداختم.مونده بودم بخندم یا گریه کنم.هردوبا یک ژست وایساده بودن کنار ماشیناشون.هردو دست راستشون به سقف ماشین بود و دست چپشون به در!
انگار رایان متوجه امیرحسین نشده بود که گفت:
+الی پس چرا نم...
حرفش که قطع شد نگاهی بهش انداختم.یه ابروشو داده بود بالا و موشکافانه امیرحسین رو زیر نظر داشت.
نگاهی به امیرحسین کردم.با اخم خیره به رایان بود.مونده بودم چکار کنم که با صدای بسته شدن در ماشین که از سمت چپ بلند شد نگاهی به رایان انداختم.
بعد از بستن در ماشین به سمت ما راه افتاد.
امیرحسین کماکان ساکت و با اخم خیره شده بود به رایان...
دل تو دلم نبود.دلم میخواست از اونجا فرار کنم برم جایی که هیچ کس منو نبینه...
قبل از اینکه رایان چیزی بگه امیرحسین گفت:
+الینا خانوم اومده بودم دنبالتون ولی انگار بد موقع مزاحم شدم.
خواستم چیزی بگم که رایان گفت:
+آره آره...آفرین پسر خوب...از همینت خوشم میاد...همه چیزو(بشکنی تو هوا زد)زود میفهمی...
اشاره ای به ماشین امیرحسین کرد و گفت:
+حالا بدو برو خونه...
امیرحسین هم که به شدت عصبانی شده بود از دست رایان انگشت اشارشو جلو صورت رایان تکون داد و با صدای خشمگینی غرید:
+ببین پسر خوب،به حسب اینکه فامیلشونی هیچی بهت نمیگم...پس الکی برا من دوور بر ندار...
رایان انگشت تهدید امیرحسین و انداخت پایین و طلبکار گفت:
+عهه نه بابا بیا بگو بینم چی میخوای بگی؟!
امیرحسین بدون اینکه ذره ای توجه به رایان بکنه و حتی جواب سوالشو بده رو به من باهمون لحن مهربون همیشگی گفت:
+الینا خانوم من دارم میرم خونه.مسیرمون یکیه تشریف میارید برسونمتون؟!
زیرچشمی نگاهی به رایان انداخت و اضافه کرد:
+یه سری حرف از اون هفته مونده که...
با داد بلندی که رایان زد کم مونده بود سکته ای چیزی بکنم:
+صدبار گفتم بازم میگم الینا هنوز اونقدر بی کس و کار نشده که با تو بیاد و تو هم تو راه حرفای مسخره تحویلش بدی...
بعد قدمی به عقب برداشت و گفت:
+الینا راه بیفت...
از لحن دستوریش به شدت بدم اومد برا همین از سرجام تکون نخوردم.
اونم وقتی دید من نمیام دوباره داد زد:
+د راه بیفت دیگه مگه با تو نیستم...
مکثی کرد و ناباور پرسید:
+نگو...نگو که میخوای با ایین(اشاره ای به امیرحسین کرد)بری؟!
&ادامه دارد...
🕊🕊🕊🕊📚🌷❣🌷📚🕊🕊🕊🕊
📢 کپی رمان های کانال بدون اجازه ممنوع می باشد 📛
ࢪمآنهای عاشقــ❣ـانه مذهبی
❣ @repelay ❣
رمانهای عاشقانه مذهبی💍❤️
🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷 🕊🌷🕊 🌷 📕رمان عاشقانه،اعتقادی #من_مسلمانم 🕊 📝نویسنده : بانو الف_صاد🌷 ⚜ #قسمت_نود_چهارم ا
🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷
🕊🌷🕊
🌷
📕رمان عاشقانه،اعتقادی #من_مسلمانم 🕊
📝نویسنده : بانو الف_صاد🌷
⚜ #قسمت_نود_پنجم
امیرحسین نیشخندی زد و گفت:
+مشکلیه؟!هرچی باشه همسایه ایم...
دیگه طاقتم تموم شده بود.عین بچه ها داشتن لج میکردن...
حوصلم سررفت برای همین قبل از اینکه رایان جوابی به امیرحسین بده داد زدم:
_بسه دیگه...هی هیچی نمیگم عین بچه ها افتادین به جون هم...خجالت بکشید...
نگاهی به هردو کردم و ادامه دادم:
_من به لطف هیچ کدومتون نیازی ندارم...خودم پا دارم آدرس خونمم بلدم...خیلی ممنون از لطف هردوتون...
بعدهم با سرعت رفتم اونور خیابونو سریع دربست گرفتم...
روز بعد موقع برگشتن از کار فقط ماشین رایان بود که از دور چراغ میزد...
دلم نمیخواست با ماشینش برم ولی فقط خدا میدونه چقدر خسته بودم و سردم بود.فکر منتظر ایستادن برا اتوبوس هم عذاب آور بود!
با بی میلی رفتم طرف ماشین.در رو از داخل برام باز کرد و با لبخند سلام کرد.
بر عکس اون من با سردی جواب سلامشو دادم و سوار شدم.
در ماشین رو که بستم چرخید طرفم.آرنجشو گذاشته بود رو فرمون و انگشتاشو گذاشته بود زیر چونش.
با نگاهی موشکافانه و لحنی شاکی پرسید:
+چه بلایی سرت اومده الینا؟!
با تعجب نگاش کردم که ادامه داد:
+ورژن قبلیت خیلی باحال تر و خوش برخوردتر بود!
با نگاه عاقل اندر سفیهی جواب داد:
_ورژن قبلی خیلی وقته آپدیت شده!
یه تای ابروشو داد بالا و گفت:
+oh thats too bad because this version is too boring!!!(اوه چه بد!چون این ورژن خیلی کسل کنندس!)
خواستم جواب بدم اما بیخیال شدم!
ماشینو به حرکت درآورد که گفتم:
_واسه چی اومدی دنبالم؟!
همونطور که گردنشو کج کرده بود تا بتونه دور بزنه گفت:
+چقدرم که تو ناراضی هستی!
دور که زد نیم نگاهی بهم انداخت.رومو برگردوندم که گفت:
+باهات حرف دارم الینا!
لحنش اونقدر جدی بود که باعث شد چیزی نگم و گوش به حرفاش بسپرم.
+الینا من چند وقتی نیستم...
پوزخندی زدم و زیرلب زمزمه کردم:
_هشت ماهه که نیستی...هیچ کدومتون نیستین...
فک کنم شنید که پوووفی کشید و ادامه داد:
+دا...دارم میرم تهران!
نمیدونم چرا ولی ضربان قلبم اوج گرفت.دلتنگ بودم.اما دلتنگم نبودن.بودن؟!
سکوتمو که دید نیم نگاهی بهم انداخت.نمیدونم حالم چقدر زار بود که گفت:
+Elina?!Are you ok?!(الینا؟!خوبی؟!)
با تکون دادن سر نشون دادم که خوبم.چند ثانیه ای سکوت کرده بود.میخواستم ادامشو بشنوم ولی بغض گلومو گرفته بود و نمیذاشت حرف بزنم.
چند نفس عمیق کشیدم تا بغضم بره پایین که این نفسا از چشم رایان دور نموند.بعد از چهارمین نفس لرزونی که کشیدم رایان ماشینو یه گوشه پارک کرد.نمیدونستم کجاییم فقط میدونستم نزدیک خونه نیستیم.
کماکان نگاه خیرم سمت جلو بود ولی رایان برگشت طرف من.
جرات نداشتم برگردم و نگاهشو جواب بدم.
حس میکردم با کوچکترین حرکتی اشکام جاری میشه...
دست رایان اومد جلو تا چونمو بگیره که سرمو با شدت کشیدم عقب.
رایان هم انگار تازه متوجه اشتباهش شده بود با سرعت دستشو عقب کشید و صاف نشست سر جاش.
چون سرمو با شدت کشیدم عقب درد بدی تو گردنم نشست که همون درد شد بهونه ای برای ریزش اشکام.
اولش کاملا بی صدا در حال ریختن اشک بودم.اونقدر ساکت و آروم که رایان چند دقیقه ای اصلا متوجه نشد من دارم گریه میکنم.تا اینکه خیلی آروم برگشت طرفم و با آرامش گفت:
+Look,Elina...I'm so sor...(ببین،الینا...من خیلی متاس...)
با دیدن صورت خیسم حرفشو خورد و یهو گفت:
+الینا چته؟!چی شده؟!
با شنیدن لحن دلسوزش دیگه طاقت نیاوردم به شدت زدم زیر گریه...
اونقدر بلند بلند گریه میکردم که میترسیدم عابرای تو خیابونم صدامو بشنون!
رایانم هیچی نمیگفت...فقط بعد از اینکه خوب گریه کردم تو سکوت ماشین رو به حرکت درآورد.بی حال سرمو به پشتی صندلی تکیه دادم و آروم آروم هق هق میکردم.چند دقیقه بعد ماشینو جایی نگه داشت و خودش پیاده شد.دقیقه ای بعد با یه آیس پک تو دستش در ماشینو از طرف من باز کرد.
نگاه بی جونی بهش انداختم که آیس پک تو دستشو بالا آورد و گفت:
+اونجوری که تو گریه کردی گفتم الآن از حال میری.از اونجاییم که فقط میدونستم آیس پک دوست داری برات گرفتم...
لبخند درب و داغونی زد و نشست رو زانوهاش.دستشو بالا آورد و گفت:
+شکلاتیه...همون که دوست داری...
چونم از بغض میلرزید.لبمو به دندون گرفتم تا اشکام نریزن ولی فایده نداشت.
&ادامه دارد...
🕊🕊🕊🕊📚🌷❣🌷📚🕊🕊🕊🕊
📢 کپی رمان های کانال بدون اجازه ممنوع می باشد 📛
ࢪمآنهای عاشقــ❣ـانه مذهبی
❣ @repelay ❣
🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷
🕊🌷🕊
🌷
📕رمان عاشقانه،اعتقادی #من_مسلمانم 🕊
📝نویسنده : بانو الف_صاد🌷
⚜ #قسمت_نود_ششم
نگاه غمگینی بهم انداخت.نی آیس پک رو زد رو چونم تا لبمو ول کنم.
محو چشماش آیس پک رو از دستش گرفتم و شروع کردم به خوردن...
تا آخرین قطره ی آیس پک توی دستم نگاه خیرشو روی خودم تحمل کردم.
لیوان خالیه آیس پک رو توی دستم چرخوندم و زیرلب تشکر کردم.
لیوانو از دستم گرفت انداخت آشغالیو سوار ماشین شد.
حرکت کرد سمت خونه و همونجور که خیره به جلو بود آروم شروع کرد به حرف زدن:
+ببین الینا...میدونم دلتنگی ولی...ولی...
اشکام دوباره داشتن جاری میشدن پس برای اینکه جلوشو بگیرم نالیدم:
_Rayan please...(رایان لطفا...)
سریع سرشو تکون داد و گفت:
+ok ok...من اصلا قصد نداشتم ناراحتت کنم...اصن فکرشم نمیکردم ناراحت بشی خب؟!اممم...من فقط خواستم بگم تو این مدت خیلی مراقب خودت باش خب؟!
به تلخی زمزمه کردم:
_نه ماهه مراقب خودمم!
ریان با لحن خواهشی گفت:
+الینا لطفا...این آخرین دیدارمون تا یکی دوماه دیگست...پس لطفااا انقدر تلخ نباش.میشه؟!
وحشت زده چرخیدم سمتش:
_دو مماه؟!چرا انقدر زیاد میری؟!پس...پس کارت چی میشه؟!تو مثلا مهندسی؟!ینی چی شرکت چی؟!ینی انقدر شرکتتون بی در و پیکره؟!
با لبخند مهربونی نیم نگاهی بهم انداخت.بعد برگشت و نگاهشو دوخت به خیابون روبروشو با همون لبخند مهربون گفت:
+چند ماه پیش تو یکی از شرکتای تهران مصاحبه دادم دوروز پیش بهم زنگ زدن و گفتن تو مصاحبه قبول شدم.حالا باید یه چندماهی اونجا امتحانی کار کنم ببینم خوششون میاد یانه...
_پس شرکت خود...
+شرکت خودمونم هیچی...مدیر شرکت آدم فهمیده ایه...میدونه من اگه شرکت تهران قبول بشم برام یه موفقیت بزرگ به حساب میاد براهمین اجازه داده برم...
مغموم و ناراحت تو صندلی فرو رفتم و با صدای آرومی زمزمه کردم:
_دوماه؟!ینی تا بعد عید؟!
صدامو شنید چون گفت:
+اگه بتونم حتما بعد از روز پنج عید میام.
نزدیک خونه بودیم که گفت:
+الینا تو این مدت که نیستم خیلی مراقب خودت باش.
بعد با حرص چشماشو تو کاسه چرخوند و گفت:
+زیادم دوروبر این پسره امیرحسین نگرد.حتی اگه میدونی با خاهراش قطع رابطه کن...
با حرص جواب دادم:
_میشه تعیین تکلیف نکنی؟!
+الینا؟!...
_هان؟!چرا وقتی از چیزی خبر نداری و شرایطی رو درک نمیکنی تعیین تکلیف میکنی؟!با خواهراش قطع رابطه کنم بعدشم حتما برم بمیرم دیگه نه؟!
پوفی کشید و ماشین رو وایسوند جلو در خونه.
با لحنی که معلوم بود مجبور شده قبول کنه گفت:
+خیل خب...با هرکی میخوای دوست بمون ولی الینا نفهمم دوروبر این پسره ایا...
از اینهمه غیرتش خوشم اومده بود.اونقدر که بدون هیچ مخالفتی گفتم:
_چشم...
لبخند رضایت رو لباش نقش بست:
+چشمت بی بلا...
سریع از ماشین پیاده شدم.در رو که بستم یادم اومد خدافظی نکردم.
زدم به شیشه و وقتی شیشه رو کشید پایین گفتم:
_نمیای بالا؟!
با لبخند جواب داد:
+نه ممنون.فردا باید برم خیلی کار دارم.
_باشه پس...اممم...
انگار حرف دلمو خونده باشه چشمکی زد و گفت:
+مراقب خودم هستم!
برا که دستم رو نشه خودمو زدم به بیخیالی و گفتم:
_خوب کاری میکنی مادر پدرت از سر راه نیاوردنت!
خندید و وسط خنده هاش گفت:
+خیعلی رو داری دختر!
به زور خندمو کنترل کردم و گفتم:
_کاری نداری؟!
+نه.یادت نره موا...
حرفشو قطع کردم و شمرده شمرده گفتم:
_مواظب...خودم...باشم...
خندید و گفت:
+خدافظ.
_خدافظ.
&ادامه دارد...
🕊🕊🕊🕊📚🌷❣🌷📚🕊🕊🕊🕊
📢 کپی رمان های کانال بدون اجازه ممنوع می باشد 📛
ࢪمآنهای عاشقــ❣ـانه مذهبی
❣ @repelay ❣
🏴 اعظم الله اجورنا و اجورکم
#شهادت حضرت سیّدالساجدین #امام_سجّاد علیه السلام را به حضرت بقیّةالله ارواحنا فداه و شیعیان آن حضرت تسلیت عرض می کنیم
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
دوست داشـتم
و دارم
و خواهم داشـت...
🚩#ما_ملت_امام_حسینیم
🏴 #شهادت_امام_سجاد علیه السلام تسلیت🏴
﷽
🎙|…#خطبه_منا
💌امامحسینعلیهالسلاممیفرمایند
کوران،گنگانوبیمارانزمینگیردرشهرها...😔
تصویربازبشهلطفاً.📲
#ما_ملت_امام_حسینیم ✌️🏻
#محرم 🏴
🏴 #شهادت_امام_سجاد علیه السلام تسلیت🏴
رمانهای عاشقانه مذهبی💍❤️
🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷 🕊🌷🕊 🌷 📕رمان عاشقانه،اعتقادی #من_مسلمانم 🕊 📝نویسنده : بانو الف_صاد🌷 ⚜ #قسمت_نود_ششم نگا
🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷
🕊🌷🕊
🌷
📕رمان عاشقانه،اعتقادی #من_مسلمانم 🕊
📝نویسنده : بانو الف_صاد🌷
⚜ #قسمت_نود_هفتم
🍃راوی
یک ماه تا عید مونده بود و همه در تکاپوی خرید مایحتاج عید بودن الا الینا.در عوض الینا این روزها بیشتر کار میکرد و حتی خیلی وقتا جای دیگر همکاراش اضافه می ایستاد.
زندگیش شده بود صبح تا شب کار شب تا صبح درس!
این روزها حس تنهایی بیشتر آزارش میداد.چون رایان نبود.درسته قبلا هم باتوجه به پیمان بینشون بود و نبود رایان یکی بود ولی حداقل دلخوشی الینا این بود که رایان هم توی همین شهره ولی حالا...
رابطش با دوقلوها هنوز پابرجا بود.توی این رابطه همه چیز بود.اشک گریه دردودل و هر چیز دیگه به جز حرفی از رایان یا امیرحسین!
اما امیرحسین...
روزها پشت هم میگذشت و امیرحسین روز به روز امیدشو برای شنیدن جواب مثبت الینا از دست میداد.
اما هردفعه که میخواست با قعر ناامیدی سقوط کنه با فکر به اینکه رایان هنوز مسیحیه خودشو نجات میداد...
آره رایان هنوز مسیحی بود اما این مذهب فقط تو شناسنامش ثبت شده بود نه تو قلبش!
رفتاراش زمین تا آسمون فرق کرده بود.همه فهمیده بودن که این دیگه رایان سابق نیست.اما هیچ کس نمیدونست دلیل این رفتارای عجیب غریب رایان مثل نیومدن به مهمونی های مختلط همیشگی یا غیب شدنش سر یه ساعات مشخص در روز یا امتناع کردن از بعضی غذاها چیه...
دلتنگی به شدت آزارش میداد.هیچ وقت به این شدت برای کسی دلتنگ نشده بود.گاهی اوقات که فشار کار آستانه تحملشو به صفر میرسوند با خودش فکر میکرد کاش الینا اینجا بود تا با یه لبخندش همه خستگیاش بره...
چندین بار تصمیم گرفت با الینا تماس بگیره ولی بعد یاد عهدی که با خودش بسته بود افتاد.قسم خورده بود تا تکلیفش با خودش و زندگیش مشخص نشده هیچ تماسی با الینا نگیره...
روز به روز به عید و تعطیلات نزدیک میشدن و دل رایان بیشتر برای عزیزش میسوخت...
توی خانوادشون هیچ وقت هیچ کس به عید نوروز اهمیت نمیداد الا الینا...
این الینا بود که عقیده داشت حالا که ایران زندگی میکنیم باید رسم و رسومات ایرانیو به جا بیاریم...
و درست به خاطر الینا چهارسال هر عید نوروز جشن گرفتن و خود الینا هر چهارسال سفره هفت سین درست کرد...
و رایان این روزها تمام فکر و ذکرش شده بود نکنه این عید الینا تنها باشه...
با اینکه از خانواده رادمهر به خاطر وجود امیرحسین دل خوشی نداشت ولی حداقل تو این یه مورد ممنونشون بود که الینا رو تنها نمیزارن...
یک هفته مونده به عید بود ولی نه تو خانواده مالاکیان تغییری شکل گرفته بود نه تو خانواده پتروسیان...
حتی رایان حدس میزد هیچ کدوم از دو خانواده یادشونم نیس که عید نزدیکه...
اونروز رایان توی شرکت هیچ تمرکزی روی کارش نداشت.چند بار سعی کرد با دقت به مانیتور کامپیوتر نگاه کنه و کار رو تموم کنه ولی هربار که نگاهی به صفحه مانیتور مینداخت ذهنش پر میکشید سمت عیدای سال قبل و اینکه الینا این عید چه میکنه!!!
وقتی نشستن پشت مانیتور رو بی فایده دید از جا بلند شد و پشت پنجره ی اتاق ایستاد و کمی هوای تازه بهاری شده رو به ریه هاش فرستاد.
با دیدن داربست نارنجی رنگی که ماهی گلی و سبزه میفروخت فکری به سرش زد.
کتشو از پشت صندلی چنگ زد و بعد از اطلاع دادن به منشی از شرکت خارج شد و به سمت داربست رفت...
🍃
وارد خونه شد و برخلاف این چند روز که آروم و بی سر و صدا به اتاقش میرفت بلند صدا زد:
_Mom?!you're home?!(مامان؟!خونه؟!)
صدای نادیا از اتاق بلند شد:
+yes honey Im here(بله عزیزم من اینجام)
با لبخند گشادی به سمت اتاق رفت.
نادیا با دیدن تنگ کوچک ماهی و سبزه ی توی دست رایان با چشمای گرده شده گفت:
+اینا چیه؟!
رایان لبخند بزرگی زد و گفت:
_عید نزدیکه اینم وسایل سفره هفت سین!
نادیا با شنیدن این حرف اخمی کرد و گفت:
+عزیزم ما که ایرانی نیستیم...این عید برای ما بی معنیه...برو اینارو پس بده...
رایان وارفته گفت:
_اما مامی...ماهرسال جشن میگرفتیم...
نادیا بی طاقت پرید وسط حرف پسرش و گفت:
+هرسال هرسال بود امسال امساله...
صدای رایان از زور حرص کمی اوج گرفت:
_چرا چون سالای قبل الینا بود...
نادیا با جیغ رایان رو ساکت کرد:
+آره سالای قبل اون دختره بود امسال نیست...حالام برو بیرون میخوام استراحت کنم...
از کی الینا ی عزیز کرده شده بود اون دختره؟!دلش برای مظلومیت الینا سوخت.
&ادامه دارد...
🕊🕊🕊🕊📚🌷❣🌷📚🕊🕊🕊🕊
📢 کپی رمان های کانال بدون اجازه ممنوع می باشد 📛
ࢪمآنهای عاشقــ❣ـانه مذهبی
❣ @repelay ❣
🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷
🕊🌷🕊
🌷
📕رمان عاشقانه،اعتقادی #من_مسلمانم 🕊
📝نویسنده : بانو الف_صاد🌷
⚜ #قسمت_نود_هشتم
مجبورش کرد در رو بار دیگه باز کنه و بپرسه:
_چیزی برا خوردن داریم؟!
+برو تو آشپزخونه سوسیس درست کن...
پوفی کشید و در روبست...
چقدر دلش هوای ماکارونی شل و ول الینا پز کرده بود...
ماهی و سبزه رو برد تو اتاقش و بعد از عوض کردن لباساش به آشپزخونه رفت...
🍃الینا
جمعه بود ولی چون دوروز دیگه عید بود و مغازه شلوغتر از همیشه مجبور بودم امروز هم برم سرکار البته تا ساعت یک.
ظهر خسته از سرکار اومدم کیک شکلاتی که به عنوان ناهار خریده بودمو خوردم و شروع کردم به گردگیری خونه و خونه تکونی کردن.
بعد از اینکه کارم تموم شد برای رفع خستگی روی مبل نشستم که فکری به سرم زد.
هیچ دلم نمیخواست سال تحویل تنها باشم درسته رایان نبود ولی حداقل دوقلوها که بودن!
سریع یه روسری و چادر سرم کردم رفتم پایین.
زنگ در رو که زدم چند ثانیه بعد صدای پاهایی معلوم بود یکی داره میاد در رو باز کنه.اما بر خلاف انتظارم جای اینکه در باز بشه صدای پا دور شد و بعد صدای امیرحسین به گوش رسید:
_دخترا...با شما کار دارن...
آهی کشیدم و چشمامو بستم.تو دلم زمزمه کردم:
_ببخشید امیرحسین!
با صدای باز شدن در چشمامو باز کردم.
اسما و حسنا به ترتیب سلام کردن.اسما و حسنا به ترتیب سلام کردن.بعد از اینکه جوابشونو دادم دستامو با ذوق کوبیدم به هم و گفتم:
_اومدم دعوتتون کنم.
اسما چشماشو درشت کرد و گفت:
+ژووون شام غذای سوخته ی الی پز داریم!
خنده ای کردم و در حالی که سعی میکردم مثلا اخم کنم گفتم:
_کوفت!نخیر امشب خونه خودت بمون غذای مامان پز بخور.من میخوام عید سال تحویل دعوتتون کنم.
نگاه هردو کمی گرفته شد و حسنا گفت:
+سال تحویل چرا؟!
_چرا که نه؟!من تنهام بیاین باهم باشیم.
اسما:آخه راستش الینا ما داریم میریم تهران...
با ذوقی کور شده و قیافه ای محزون گفتم:
_تهران چرا؟!
حسنا با ناراحتی جواب داد:
+میدونی که خانواده مادریم تهرانن.سال تحویلا ما با اوناییم!
آهی کشیدم و حرفشو تایید کردم که اسما برای اینکه مثلا کمی امید بهم بده گفت:
+چرا رایانو دعوت نمیکنی؟!
اونا هنوز نمیدونستن که رایان تهرانه...دوماه بود هیچ حرفی از رایان و امیرحسین نزده بودیم...
_رایان؟!اممم...
حسنا با حالت مشکوکی پرسید:
+الینا رایان شیراز نیس نه؟!
هول شدم:
_چطور؟!
+پس حدسم درست بود...خب اینجور که نمیشه تو تنها بمونی...توهم باهامون میای تهران...
سریع گفتم:
_چی میگی تو دیوونه شدی؟!کجا بیام من...نخیر من اینجا تنها نمیمونم...
اسما:پس ما نمیریم...
کمی عصبانی گفتم:
_بیخود میکنید...برید...منم تنها نیستم...زنگ میزنم به رایان شاید تونست بیاد...الآنم من خیلی کار دارم باید برم بالا...مواظب خودتون باشین خب؟!
حسنا:باشه...تو هم مواظب خودت باش...تنها هم نمون...قول؟!
_قول...راستی...کی میرید؟!
اسما:فردا صبح...
لبخندی زدم و هردو رو بغل کردم و بعد از خداحافظی به طبقه خودم رفتم...
&ادامه دارد...
🕊🕊🕊🕊📚🌷❣🌷📚🕊🕊🕊🕊
📢 کپی رمان های کانال بدون اجازه ممنوع می باشد 📛
ࢪمآنهای عاشقــ❣ـانه مذهبی
❣ @repelay ❣
رمانهای عاشقانه مذهبی💍❤️
🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷 🕊🌷🕊 🌷 📕رمان عاشقانه،اعتقادی #من_مسلمانم 🕊 📝نویسنده : بانو الف_صاد🌷 ⚜ #قسمت_نود_هشتم مج
🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷
🕊🌷🕊
🌷
📕رمان عاشقانه،اعتقادی #من_مسلمانم 🕊
📝نویسنده : بانو الف_صاد🌷
⚜ #قسمت_نود_نهم
ساعت نه رب صبح سال تحویل بود...
ساعت هشت بلند شدم سفره ی قشنگی انداختم،حمام رفتم،یکی از بهترین لباسام که سارافن سبز رنگی بود رو با شلوار سفید پوشیدم و نشستم کنار سفره.
درسته کسی نبود ولی خودم که بودم.برای دل خودمم که شده بود سفره انداختم...
هندزفری گوشیمو وصل کردم و اونقدر سرچ رادیو رو زدم تا بالاخره یه فرکانس رو گرفت...
قرآن رو باز کردم و شروع کردم به خوندن...
آخ که چه آرامشی تزریق میکرد...
بعد از تموم شدن سوره دعای یا مقلب القلوب رو خوندم.این دعا رو چند روز پیش دوقلوها یادم داده بودن.بعد از اون شروع به دعا کردن کردم که وسط دعاهام سال تحویل شد و صدای توپ از رادیو پخش شد.
لبخند شوری زدم...
اشکام میریخت ولی میخندیدم...
اشکام از سر دلتنگی بود و خندم به خاطر تحولی که امسال رخ داده بود.
امسالم هم خوب بود هم بد...
امسالم پر از خاطره بود...خاطره های شیرینی مثل با رایان بودن...کاش میشد تحویل ندم امسالم رو...
چند لحظه ای با اشک و لبخند زل زده بودم به آینه و بعدش عکس خانوادگیمونو برداشتم و به همه تبریک گفتم:
_hey every one...(سلام به همه)
بغضمو قورت دادم و ادامه دادم:
_happy new year...(سال نو مبارک)
رو کردم سمت عکس عمه نادیا و گفتم:
_I know I know this is not ouuur new year...but you have stand me...(میدونم میدونم این سال جدید مااا نیست ولی شما باید منو تحمل کنین)
چشمکی زدم و سمت بابا گفتم:
_hey dad...I miss you.happy new year...please forgive me for every thing...(سلام بابا...دلم برات تنگ شده.سال نو مبارک...لطفا منو به خاطر همه چی ببخش...)
قطره اشکی چکید روی عکس.
به زور لبخندی زدم. عکسو بوسیدم وگفتم:
_much love...your bad girl Elina...(با عشق فراوان...دختر بد شما الینا...)
عکس رو گذاشتم کنار سفره که گوشیم زنگ خورد...
گوشیو برداشتم...با دیدن اسم رایان لبخند بزرگی رو لبم نشست...
جواب دادم:
_سلام رایان...
صدای شادش پیچید تو گوشم:
+سلام الی...خوبی؟!
_ممنون...
ثانیه ای سکوت کردم که هردو باهم گفتیم:عیدت مبارک!!!
بعد هم هردو زدیم زیر خنده...
وسط خنده گفتم:
_یادت بود؟!
+البته!..
لبخند بزرگی زدم.کاش لبخندمو میدید...
+سفره هم انداختی؟!
ابرویی بالا انداختم که خب اون نمیدید:
_فکر کن ندازم...
+مثل هرسال خوشکله؟!
خودشیفته گفتم:
_البته...
+اوه اوه...جمعش نکن منم بیام ببینم...
_باشه...ولی تو کی میای مگه؟!
+شاید فردا پس فردا...
ته دلم کمی گرم شد:
_باشه...
میترسیدم سوالمو بپرسم:
_رایان؟!
+جان؟!
با این حرفش داغ کردم...خوب که نبود...سکوتم که طولانی شد گفت:
+بله الینا!؟
با من من گفتم:
_چ...چه خبر؟!
منظورمو فهمید که بعد از دقیقه ای سکوت گفت:
+سلامتی...
فهمیدم...تا تهشو خوندم...نظر بابا عوض نشده بود...
با صدایی که میلرزید گفتم:
_مناسبت امروزو یادشون بود؟!
+بود ولی اهمیت ندادن...حتی بابا رفته سرکار!
پوزخند تلخی زدم:
_تو چرا نرفتی؟!
+چون امروز عیده!
بعد با صدایی که سعی میکرد برا تغییر روحیه من شاد باشه گفت:
+راستی الینا منم امسال سفره انداختم تو اتاقم...
سعی کردم حالا که اون شاده منم شاد به نظر بیام:
_اووو.واقعا؟!چه شکلیه؟!
+یه تنگ کوچولو با ماهی.یه دونه از این علفا...چی بود اسمش؟!
با خنده گفتم:
_سبزه!
+هاان آره آره...همون که سبزه...اسمش چیه؟!
قهقه ای زدم و گفتم:
_دیوونه اسمش سبزه هست!!!
چند لحظه ای سکوت کرد که مجبور شدم صداش کنم تا به حرف بیاد:
_رایان؟!هستی؟!
با صدایی که دیگه شیطنتی درش موج نمیزد گفت:
+دیدی خندوندمت؟!
باز داغ کردم...
هول و دستپاچه گفتم:
_رایان کاری نداری؟!من باید برم!
+نه برو...مواظب...
حرفشو قطع کردم و مثل روز رفتنش گفتم:
_خودم...هستم...
+خوبه...خدافظ...
_خدافظ...
&ادامه دارد...
🕊🕊🕊🕊📚🌷❣🌷📚🕊🕊🕊🕊
📢 کپی رمان های کانال بدون اجازه ممنوع می باشد 📛
ࢪمآنهای عاشقــ❣ـانه مذهبی
❣ @repelay ❣