eitaa logo
رمانهای عاشقانه مذهبی💍❤️
2.1هزار دنبال‌کننده
1.6هزار عکس
294 ویدیو
113 فایل
﷽ هر روز بیشـــــــتر از دیروز💞🌸 ❣️دوستت دارم❣️ بی اجازه کپی نکن حتی شما دوست عزیز 🌺 #کپی_بالینک_کانال ارتباط وتبلیغات @Ad_noor1
مشاهده در ایتا
دانلود
💚💚 خوشاصُبحے‌ڪہ‌خیرَش را تو باشے ردیـفِ نـابِ شِعـــرش را تـــو باشے خوشـا روزے ڪہ تا وقـٺِ غروبش دعـاےِ خوب و ذڪرش را تو باشے عج
✨ زندگى مثل يک كامواست از دستت كه در برود، مى شود كلاف سر در گم،⚡️ گره مى خورد، میپيچد به هم، گره گره مى شود،💫 بعد بايد صبورى كنى، گره را به وقتش با حوصله وا كنى زياد كه كلنجار بروى، گره بزرگتر مى شود، کورتر مى شود يک جايى ديگر كارى نمى شود كرد، بايد سر و ته كلاف را بريد يک گره ى ظريف و كوچک زد، بعد آن گره را توى بافتنى جورى قايم كرد، محوكرد، جورى كه معلوم نشود👌 " يادمان باشد " گره هاى توى كلاف همان دلخورى هاى كوچک و بزرگند همان كينه هاى چند ساله ... بايد يک جايى تمامش كرد سر و تهش را بريد.🌹
🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷 🕊🌷🕊 🌷 📕رمان عاشقانه،اعتقادی 🕊 📝نویسنده : بانو اسما_صاد🌷 📚روایت عاشقانه از زندگی دختری تازه مسلمان که شما را باخود به خاطره ها می برد😍 🌟هرروز دو پارت ظهرگاهی☀️ ودوپارت شبانگاهی🌙 بارگزاری خواهدشد😍 منتظر باشید⏰ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ 🕊🕊🕊📚🌷❣🌷📚🕊🕊🕊 👌ریپلای به قسمت اول🔰 eitaa.com/repelay/996 📢 کپی رمان های کانال بدون اجازه ممنوع می باشد 📛 ࢪمآنهای عاشقــ❣ـانه مذهبی ❣ @repelay
رمانهای عاشقانه مذهبی💍❤️
🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷 🕊🌷🕊 🌷 📕رمان عاشقانه،اعتقادی #من_مسلمانم 🕊 📝نویسنده : بانو الف_صاد🌷 ⚜ #قسمت_صدم دو روز
🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷 🕊🌷🕊 🌷 📕رمان عاشقانه،اعتقادی 🕊 📝نویسنده : بانو الف_صاد🌷 ⚜ زیرلب و آروم ولی طوری که بشنوه گفتم: _از کی تاحالا قسم برات مهم شده! جعبه ی پیتراها رو گذاشت رو اپن و رفت نشست رو مبل و گفت: +آخخخخخییییش.... ابرویی بالا انداختم و همونطور که میرفتم تو آشپزخونه تا شام آماده کنم گفتم: _چه خسته! خندید که با لبخند گفتم: _خسته نباشی کی اومدی؟!چه بی هوا؟!یهو... صدامو آوردم پایین تر و ناراحت گفتم: _چه دیر... آهی کشید و از جاش بلند شد.وقتی دیدم داره میاد سمت آشپزخونه خودمو بیشتر مشغول جعبه های پیتزا کردم. حس کردم چه دیرمو شنیده! رسید به اپن سریع جعبه هارو بلند کردم تا ببرم اونور و پیتزاهارو بکنم تو ظرف که دستشو گذاشت رو جعبه. قلبم تو دهنم میزد.داغ کرده بودم...استرس گرفته بودم...نمیدونم...نمیدونم چم بود... یهو سریع دستشو برداشت رفت کتشو از رو مبل برداشت و همینطور که میرفت سمت در گفت: +میرم تو ماشین آماده شو بیا میریم بیرون این پیتزاهارو میخوریم... با صدایی که سعی میکردم نلرزه گفتم: _باشه بیا پیتزاهارو ببر... 🍃 پیتزاهای یخ کردمونو در سکوت تو ماشین خوردیم! غذا که تموم شد گفت: +حال داری قدم بزنیم؟! با سر جواب مثبت دادم که پیاده شد. پشت سرش پیاده شدم... تو سکوت قدم میزدیم که پرسیدم: _اینجا کجاست؟! دستاش تو جیب شلوارش بود و چشماش کفششو می کاوید.با همون ژست جواب داد: +دروازه قرآن...تاحالا نیومده بودی؟! _نه... دوباره سکوت... کلافه شده بودم که به حرف اومد: +الینا؟! _بله؟! +میدونی چرا نتونستم زود بیام؟! سرمو به طرفین تکون دادم و منتظر شدم تا خودش بگه ولی انگار خودشم از گفتن حرفش مطمئن نبود!با من من حرف میزد: +خب...راستش... دستی تو موهاش کشید: +نمیدونم چجور بگم الینا!...اصن...اصن بیخیال...فردا میفهمی! چشمامو ریز کردم و دهن باز کردم تا چیزی بگم که با لحن خواهشی گفت: +فردا! دهن باز شدمو بستم و تو سکوت راه رفتم... ده دقیقه ای ساکت بودیم که گفت: +الینا راضی هستی؟! ابروهامو گره دادم و گفتم: _از چی؟! +از انتخابت...پشیمون نیستی که چرا مسلمون شدی؟!دلت نمیخواد برگردی به دین خودت؟! چینی به بینیم دادم و با انزجار گفتم: _دین خودم؟!کدوم دین؟!دین خودم اینیه که الآن انتخابش کردم.من قبلا دینی نداشتم!از هفت دولت آزاد بودم! سری تکون داد و زیرلب گفت: +درسته... بعد صداشو بلندتر کرد و گفت: +خیلی خوبه؟! گیج پرسیدم: _چی؟! +دینت دیگه...خوبه؟! _عالیه! به چادرم اشاره کرد: +اینهمه سختی... _می ارزه! خیلی راه رفته بودیم.ساعتم دیروقت بود و من فردا سرکار. _بریم؟!من فردا باید برم سرکار.دیروقته... ایستاد که منم متقابلا ایستادم.با لحن جدی گفت: +نه الینا فردا زنگ بزن مرخصی بگیر...فردا روزمهمیه...کار مهمی باهات دارم! سرمو کج کردم و گفتم: _چکار؟! +کاری که گفتمو بکن! سرتق شدم: _چرا اونوقت؟! مظلوم و خواهشی گفت: +الینا پلییز...یه فردا فقط...صبح کارت دارم...ساعت طرفای ده اینا خونتم! با ابرو های بالا پریده نگاش کردم که گفت: +بیا بریم... بعد انگار با خودش حرف بزنه زمزمه کرد: +فردا خیلی کارا داریم!... صبح طبق عادت روزای قبل که میرفتم سرکار راس ساعت هفت از خواب بیدار شدم.اما با یادآوری دیشب تصمیم گرفتم ساعت هشت زنگ بزنم و مرخصی بگیرم.بعد از صبحانه و رد مرخصی شروع کردم به درس. نفهمیدم زمان چطور گذشت.غرق کتابا بودم که با صدای زنگ در از جا پریدم.یه لحظه گیج نگاهی به آیفون کردم ولی خاموش بود.زنگ دوباره به صدا اومد و من فهمیدم زنگ در واحده. به حساب اینکه همسایه ها هستن کتابارو وسط هال ول کردم به امون خدا و رفتم سمت در.با دیدن رایان از تو چشمی هول شدم.با سرعت دویدم سمت کتابا و تند تند جمعشون کردم و پرتشون کردم تو آشپزخونه! چادرمو سر کردم و رفتم سمت در. در رو باز کردم و با لبخند سلام کردم.قدمی جلو اومد و بعد از سلام وارد شد. &ادامه دارد... ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌🕊🕊🕊🕊📚🌷❣🌷📚🕊🕊🕊🕊 📢 کپی رمان های کانال بدون اجازه ممنوع می باشد 📛 ࢪمآنهای عاشقــ❣ـانه مذهبی ❣ @repelay
🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷 🕊🌷🕊 🌷 📕رمان عاشقانه،اعتقادی 🕊 📝نویسنده : بانو الف_صاد🌷 ⚜ یه دسته گل رز قرمز بزرگ دستش بود. در رو بستم و پشت سرش راه افتادم.دست بردم که گل رو بگیرم و تشکر کنم که دستشو کشید عقب و گفت: +مواظب باش لیدی!این گل برا شما نیس! با چشمای گرد شده گفتم: _پس برا کیه؟! چشماشو بست و با یه لحن عاشقانه گفت: +برا یه دختر خیلی خوب...برا کسی که خیلی میخوامش... چشماشو باز کرد و زل زد تو چشام: +به خاطرش هرکار فکر کنی کردم... دستم یخ کرده بود... عرق سرد از کمرم میریخت... سرم تیر میکشید... قلبم...قلبم نمیزد! ولی رایان بی توجه ادامه میداد: +یه مدت که ازش دور موندم داغون شدم!باورم نمیشد دلتنگش بشم...وای الی نمیدونی چه دختریه... لحنشو عوض کرد و خواهشی پرسید: +الی کمکم میکنی به دستش بیارم؟! زبونم کار نمیکرد... بدنم بی حس بود... مغزم از کار افتاده بود...نه نیفتاده بود...من میفهمیدم رایان چی میگه...پس چرا عکس العمل نشون نمیدادم؟! اصن من چم بود؟!من که میدونستم رایان نمیتونه مال من بشه... یه نفس عمیق لرزون کشیدم... الینا آروم باش...آروم... لبخند کج و کوله ای زدم: _البته... بغضمو قورت دادم: _کی هس این دختری که انقدر دوسش داری؟! چشمکی زد و گفت: +بیا بشین تا برات بگم... نمیتونستم... بغضم داشت لهم میکرد...گفتم: _م...من...میرم...لباس عوض میکنم میام...ب..باشه؟! بیخیال شونه ای بالا انداخت: +ok... به اتاق رفتم... فرار کردم... پناه بردم... در رو بستم و پشت در سر خوردم رو زمین... این همون رایان سه ماه پیش بود؟! مگه وقتی گفتم چی از جونم میخوای نگفت خودتو... مگه نگفت...مگه حرف از علاقه نزد... پس حالا سر و کله ی کی تو زندگیش پیداشده؟!کیه که رایان به خاطرش هرکاری میکنه؟! لباسامو عوض کردم با چی نمیدونم!... اصن مگه فرقی هم داشت؟! آبی به صورت خیس از اشکم زدم و رفتم بیرون... برای اینکه چشمامو نبینه به آشپزخونه رفتم و درحال آب گذاشتن برای چای گفتم: _خب میگفتی!کی هست این دختره؟!من میشناسمش؟!خوشکله؟! از جا بلند شد و اومد نزدیک اپن.از هول اینکه نکنه بیاد تو آشپزخونه و کتاب تستارو ببینه پریدم جلوش ولی دیر رسیدم. پاش رفت رو یکی از کتابا و نگاهی به زیر پاش انداخت.اخمی کرد و پرسید: +الینا؟!کتاب جاش اینجاس؟!اصن تو درسم میخونی؟! بیخیال شونه بالا انداختم و کتری رو گذاشتم رو گاز. اومد کنارمو گفت: +چای نمیخوام بیا توهال باهات حرف دارم راجب کتابا هم بعدا مفصل صحبت میکنیم. باز قلبم نزد... نفهمیدم چجور رفتم تو هال و رو مبل نشستم... روی مبل روبروم نشست و دسته گلشو گرفت تو دست.سرشو پایین انداخت و گفت: +الینا قول دادی کمکم کنی به دختره برسم درسته؟! سرشو بالا آورد و نگام کرد. زبونم که قفل شده بود ولی به هر سختی بود سر سنگین شدمو تکون دادم تا بفهمه برا خوشبختیش همه کار میکنم... با تکون سر من خیالش راحت شد.برا همین نفس آسوده ای کشید و لبخند مضطربی زد و گفت: +نمیدونم چطور بگم!ینی از کجا شروع کنم!امیدوارم منو بفهمی الینا...من...من... نفسشو محکم بیرون داد و از جاش بلند شد. با چشمای ریز شده نگاش میکردم که اومد جلو پای من نشست و گفت: +الینا مالاکیان؟!میشه...میشه ازتون بخوام بقیه عمرتونو با بنده حقیر بگذرونید؟! چند ثانیه گیج نگاش کردم اما بعد مثل برق گرفته ها از جا پریدم.اخمامو کشیدم تو هم.انگشت اشارمو جلو صورتش تکون میدادم و عصبی داد میزدم: _تو...تو...چه فکری پیش خودت کردی؟!(به خودم اشاره کردم)منو مسخره میکنی؟!...خیلی...خیلی... نفس نفس میزدم... گریه میکردم و جیغ میزدم و اون صبور نگام میکرد... از اینهمه بی خیالیش حرصی جیغ زدم: _لعنتیییی...برو خودتو مسخره کنننن... دوباره نشستم رو مبل و گریه کردم... &ادامه دارد... ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌🕊🕊🕊🕊📚🌷❣🌷📚🕊🕊🕊🕊 📢 کپی رمان های کانال بدون اجازه ممنوع می باشد 📛 ࢪمآنهای عاشقــ❣ـانه مذهبی ❣ @repelay
🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷 🕊🌷🕊 🌷 📕رمان عاشقانه،اعتقادی 🕊 📝نویسنده : بانو الف_صاد🌷 ⚜ رایان حق نداشت منو مسخره کنه...یکم که آرومتر شدم با گریه نالیدم: _گفتی یه دختری رو دوست داری...گفتم باش...گفتی میخوامش گفتم باش...گفتی کمکم کن به دستش بیارم...گفتم باااش...مسخره بازی بود؟!فیلم بود؟!نمایشی بود!؟چرا رایان؟!هان؟! هنوز جلو پام زانو زده بود.زل زد تو چشمامو گفت: +نه مسخره بازی بود...نه فیلم بود...نه نمایش...من دختررو دوست دارم خیلی بیشتر از تصورات تو ولی تو الآن به جای کمک با من داری دختر مورد علاقه ی منو نابود میکنی...با جیغایی که توزدی فکر کنم حنجره ی عشقم پاره شد... اشکم بند اومد...همینطور نفسم... ناباور زل زده بودم به دهنش که خنده ی کوتاهی کرد و گفت: +لیدی محترم...سرکار خانم الینا مالاکیان...بنده به شخص شاخص شما علاقه مندم... آب دهنشو قورت داد.لحن صداشو نرمتر کرد و گفت: +الینا...من فقط وقتی تو چشمای تو نگاه میکنم میتونم بقیه عمر و زندگیمو ببینم...باور کن حرفام الکی نیست و از ته دله...نمیدونم چی شد...چطور شد...فقط وقتی به خودم اومدم که دیدم تو الینای سابق نیستی و تپش قلب منم منظم نیست...بزرگ شدی یهو...خانم شدی یهو... مکثی کرد.شونه ای بالا انداخت و ناباور گفت: +عاشق شدم یهو...عاشق نجابتت...حیات...چادرت... حرفشو قطع کرد...سرشو انداخت پایین اما کمتر از ده ثانیه بعد سرشو آورد بالا و با لحن پر جذبه و غرور همیشگی گفت: +با من ازدواج میکنی؟! بی اراده زمزمه کردم: _No!(نه!)... نگاهشو تیز دوخت به چشمام: +چرا؟! با بغض گفتم: _قبلنم گفتم...ما نمیتونیم باهم باشیم رایان...من...تو...تو مس... انگشتشو گذاشت رو بینیشو گفت: +هییییس...یادته گفتم انقدری دختررو دوست دارم که به خاطرش همه کار کردم؟! سرمو تکون دادم که قطره اشکی چکید... لبخند مهربونی زد: +دختر مورد علاقه ی من مسلمون بود...منم دیوونش بودم...خواستم به خاطر اون مسلمون شم...واسم مهم نبود چه دینی داشته باشم...مهم این بود که به دختر مورد علاقم برسم...رفتم که مسلمون شم اما نشد...گفتن باید از صمیم قلبت این دین رو بخوای...چاره ای نبود...من دختررو میخواستم ...پس مجبور شدم به خاطر اون پا روی غرورم و عقیده هام بزارم و برم برای اولین بار در رابطه با دین عشقم تحقیق کنم...اوایل فقط به خاطر عشقم تحقیق میکردم ولی بعد یواش یواش خودم کنجکاو شده بودم...دیگه کاری با این نداشتم که تو مسیحی یا مسلمون...من قرار بود روز دوم سوم عید برگردم پیشت ولی به خودم قول داده بودم وقتی تکلیفم با خودم مشخص شد برگردم...تمام مدتی که تهران بودم تحقیق کردم...حتی از قبل از رفتن به تهران...دین خوبی بود...رفته رفته بهش علاقه مند شدم ولی شک داشتم...میترسیدم پشیمون شم...تا اینکه دیشب وقتی به تو گفتم...گفتی عالیه و هیچ وقت پشیمون نمیشی...تورو کردم الگو خودم...دیدم تو تمام سختیارو قبول کردی با لذت پس چرا من نکنم؟!... باورم نمیشد... خدای من...به گوشام اطمینان نداشتم...به چشمامم اعتماد نداشتم...حتی میترسیدم پلک بزنم...اگه پلک میزدم و همه چی محو میشد چی؟! اگه پلک میزدم و از خواب میپریدم چی؟! نه نه...بزار حداقل جوابشو بدم بعد از خواب بپرم.گل رو بالاتر گرفت و خواهشی گفت: +الینا؟!با من ازدواج میکنی؟! سرمو تکون دادم و گفتم: _آره...باشه... هم میخندیدم...هم گریه میکردم... رایان که از گیجی من خندش گرفته بود بلند خندید و گفت: +چرا گریه میکنی؟! میون خنده و گریه گفتم: _ینی تو الآن... حرفمو قطع کرد و گفت: +من مسلمانم!... من... دال و... واو و... سین و ٺِ دارم تورا... بفہم...!!! &ادامه دارد... ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌🕊🕊🕊🕊📚🌷❣🌷📚🕊🕊🕊🕊 📢 کپی رمان های کانال بدون اجازه ممنوع می باشد 📛 ࢪمآنهای عاشقــ❣ـانه مذهبی ❣ @repelay
🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷 🕊🌷🕊 🌷 📕رمان عاشقانه،اعتقادی 🕊 📝نویسنده : بانو الف_صاد🌷 ⚜ همه چیز بر وفق مرادشان بود... الینا جواب مثبت داده بود و رایان خواسته بود هرچه سریعتر کارهارا پیش ببرند اما چطور؟! مگر الینا دختر نبود؟!مگر الینا نیاز به اجازه ی پدر نداشت؟! پدری که طردش کرده بود؟! همه ی این حرف هارو با رایان در میون گذاشت و رایان بعد از اینکه صبور به تمام حرفهای پر بغض الینا گوش کرد نتیجه یتحقیقاتش رو به زبون آورد: +ببین الینا من شرایط خونتون رو برات توضیح دادم...متاسفانه باید بگم پدرت به هیچ وجه راضی نمیشه بیاد برا ازدواجت رضایت بده...برای همین من تحقیق کردم گفتن میتونیم حکم حاکم شرع رو بگیریم و اول به طور موقت به هم محرم بشیم... بعد باهم میریم تهران و اونجا خانواده ها رو تو عمل انجام شده قرار میدیم...یا پدرت باهامون کنار میاد و اجازه ازدواج تورو صادر میکنه یا هم... قلب الینا به یکباره فرو ریخت... یاهم؟!...ینی ممکن بود این ازدواج رویایی سر نگیره؟! +یاهم...دوباره با حکم حاکم شرع باهم ازدواج میکنیم...هان؟! نفس آسوده ی خارج شده از سینه ی الینا لبخند شیرینی رو روی لبهای رایان زنده کرد... 🍃 همه چیز با سرعت برق و باد در حال انجام بود.با اشتیاق فراوانی که رایان داشت تونست در کمتر از یک ماه حکم ازدواج الینا رو بگیره... الیناهم با شور و شوق همه چیز رو برای دوقلوها تعریف کرده بود. دخترا در ظاهر برای بهترین دوستشون ابراز خوشحالی کردن اما فقط خدا میدونست که چقدر به خاطر دل برادرشون از این وصلت ناراحت و دلگیر بودن... امیرحسین... هیچ کس هیچ خبری از جواب مثبت الینا به رایان بهش نداده بود اما خب خودش هم کمی عقل داشت!اینهمه شادی الینا... اینهمه بیرون رفتناش از خونه... قرارای بیش از حدش با اسما و حسنا... نشون از اتفاق مهمی بود... دلش گواه خوب نمیداد... حس خوبی نسبت به این اتفاق نداشت و نمیدانست دلیل چیست تا بالاخره پانزده اردیبهشت بود که دلیل دلشوره های این چند روزش رو فهمید... 🍃 صبح با صدای زنگ در از خواب پرید.هرچه منتظر شد تا کسی در رو باز کنه بی فایده بود.از جا بلند شد و همینطور که دستی به موهاش میکشید از اتاق خارج شد.خونه خالی بود... همینطور که به این فکر میکرد که مادر کجاست در رو باز کرد. با دیدن الینا سعی کرد قلب ضربان گرفتش رو آروم کنه... الینا هم با دیدن امیرحسین هول شده گفت: _س...سلام...خوبین؟! +ممنون...چیزی شده؟! _نه چی شده؟! امیرحسین لبخندی زد و دستشو رو چارچوب گذاشت: +نمیدونم والا این وقت صبح اینجایین...گفتم شاید چیزی شده... الینا کماکان هول جواب داد: _نه نه...چ...چیزی نشده...اومده بودم...خب...خواستم قرار شب رو یادآوری خانواده کنم...منتظرم حتما بیاین.. امیرحسین ابرو در هم کشید و گفت: +کدوم قرار؟!قضیه شب چیه؟! الینا وحشت زده از لو دادن ماجرا دستش رو جلوی دهنش گرفت و گفت: _oh...you didn't know that!!! (اوه...شما نمیدوستی!!!) اخم های امیر غلیظ تر شد: +من چیو نمیدونستم؟! الینا مستاصل سری تکون داد: _ه...هیچی...با اجازه... خودش رو به آسانسور پرت کرد و فرار کرد... &ادامه دارد... ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌🕊🕊🕊🕊📚🌷❣🌷📚🕊🕊🕊🕊 📢 کپی رمان های کانال بدون اجازه ممنوع می باشد 📛 ࢪمآنهای عاشقــ❣ـانه مذهبی ❣ @repelay
فالعــمر يبدا حينما القاڪ...🌼 ڪہ زندڱانے از لحــظہ‌ے دیدارِ ٺـو آغاز مےشود... ... ࢪمآنهای عاشقــ❣ـانه مذهبی ❣ @repelay
💞روزی صلاح الدين ايوبی فرمانده مسلمانان در جنگهای صليبی به خاطر كمبود بودجه نظامی نزد شخص ثروتمندی رفت، تا شايد بتواند پولی برای ادامه جنگهايش بگيرد. آن تاجر مبلغ مورد نياز فرمانده مسلمانان را به او پرداخت كرد. صلاح الدين موقعی كه خواست از خانه بيرون برود رو به آن مرد نمود و پرسيد؛ به نظر شما بين سه دين يهود و مسيح و اسلام كه با هم در جنگ هستند حق با كدام یک است؟ آن تاجر بزرگ گفت: بنشین تا يک داستان برايت بگويم بعد خودت "نتيجه گيری" كن. او گفت: در روزگاران قديم مرد كشاورزی بود كه صاحب يک "انگشتر" بود و همه ميگفتند اين انگشتر نزد هر كس باشد، به كمال انسانيت ميرسد. خداوند به مرد كشاورز سه پسر داد و وقتی پسران بزرگ شدند پدر آنها از روی آن انگشتر دو تای ديگر دقيقا شبيه اولی درست كرد و به هر كدام از پسرانش يکی از انگشترها را داد. از اين به بعد هر كدام از پسرها ميگفتند كه انگشتر اصلی پيش اوست و هميشه با هم دعوا داشتند بر سر اينكه انگشتر اصلی كه باعث "كمال انسانيت" ميشود پيش كداميک از آنهاست! تا بالاخره تصميم گرفتند برای مشخص شدن انگشتر اصلی پيش قاضی بروند. وقتی شرح ماجرا را برای قاضی گفتند قاضی گفت: احتمالا انگشتر اصلی "گم" شده است چون، قرار بر اين بوده كه آن انگشتر پيش هر كس باشد دارای "كمالات انسانی" باشد. "اما شما سه نفر كه هيچ "فرقی" با هم نداريد و مدام مشغول ناسزا گويی به يكديگر هستيد...⁧ ࢪمآنهای عاشقــ❣ـانه مذهبی ❣ @repelay
رمانهای عاشقانه مذهبی💍❤️
🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷 🕊🌷🕊 🌷 📕رمان عاشقانه،اعتقادی #من_مسلمانم 🕊 📝نویسنده : بانو الف_صاد🌷 ⚜ #قسمت_صد_چهارم ه
🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷 🕊🌷🕊 🌷 📕رمان عاشقانه،اعتقادی 🕊 📝نویسنده : بانو الف_صاد🌷 ⚜ 🍃 سر ناهار امیر با زیرکی جلو خواهراش خطاب به مادر گفت: +مامان الینا خانم گفت قرار شب یادتون نره...حتما بریم... رنگ دخترا به وضوح پرید! اما مهرناز خانم بیخیال سری تکون داد و گفت: +آره آره...عزیز دلم بالاخره میخواد عروس شه...نمیدونین چقد براش خوشالم...اصن انگار دارم دختر خودمو عروس میکنم...بچم کم سختی نکشید تو این چند ماه!...حالا ایشالا که پسر عمش مث خانواده پدریش نباشه...گرچه به نظرم نیست من پسررو دیدم...خیلی آقاست... مهرناز خانم کماکان ادامه میداد و دخترا فقط به یک چیز فکر میکردن《حرفای مامان کی تموم میشه؟! 》 اما امیرحسین چیزی نمیشنید...از جمله ی چندم قاشق از دستش افتاد و کر شد؟! فقط چند کلمه در ذهنش رژه میرفت... عروس...پسرعمه...خیلی آقاست... چه میگفتند؟!درباره ی که حرف میزدند؟!الینا؟!همین الینا؟!... نه نمیتوانست حقیقت داشته باشد؟! اصلا...اصلا مگر عروسی دختر مسلمان و پسر مسیحی ممکن بود؟! نکند رایان... بازهم امکان نداشت!!!یعنی پسرک غد و کله شقی که خود را پسرعمه و همه کاره ی الینا معرفی میکرد مسلمان شده بود؟! سرش از اینهمه فکر در حال انفجار بود... چشمانش بی هدف به نقطه ای خیره شده بود... با تکان دستهایی چشمانش را بالا آورد: +هان؟! مهرناز بود که گفت: +وا!کجایی امیر؟!میگم تو هم امشب میای؟! انگار هنوز گیج بود!منگ بود!با گیجی زمزمه کرد: +نه!... بعد بدون حرف دیگری در برابر چشمای نگران خواهرهایش و متعجب مادرش به اتاق رفت!... 🍃 یک ساعت دیگر قرار بود همه ی خانواده رادمهر برای مراسم نامزدی به خونه ی الینا برن و درست از نیم ساعت پیش امیرحسین از خونه بیرون زده بود و غیب شده بود! چون الینا امکانات زیادی در خانه نداشت مهرناز خانم و دوقلوها چند بار اصرار کردن که مراسم اونجا برگزار شه اما الینا مخالفت کرد و فقط سفارش کرد که دو سه تا صندلی با خودشون بیارن... ساعت هشت خانواده رادمهر بالا پیش الینا بودن... همه به جز امیرحسینی که هنوز کسی نمیدونست کجا رفته! الینا که از نیومدن امیرحسین متوجه همه چیز شده بود خجالت زده سعی میکرد چشم تو چشم با دخترا نشه... بالاخره لحظات استرس بار به سر رسید و زنگ در زده شد. الینا مثل مرغ آزاد شده از قفس به سمت آیفون پرواز کرد و دکمه در رو فشرد... 🍃 به اصرار بیش از حد دوقلوها تو آشپزخونه نشسته بود و منتظر بود تا برای بردن چای صداش بزنن! دخترها هم برای اینکه تنها نباشه پیشش نشسته بودن به غرهاش گوش میدادن: _اصن من نمیفهمم...این دیگه چه رسم مسخره ایه؟!ینی چی که من بشینم تو آشپزخونه؟!واه!مگه خواستگاری من نیس خب؟!اصن...اصن مگه من عروسم یا گارسون که وقتی صدام زدن چای ببرم؟! اسما و حسنا در حال خندیدن به حرص خوردنای الینا بودن که صدای مهرناز خانم آب سردی شد روی آتش شعله کشیده الینا: +الینا جان؟!عزیزم میای؟! مثل سپند از جا جست و بدون توجه به سینی چایی که حسنا آماده کرده بود رفت تو هال! اسما و حسنا نگاهی به سینی کردن و بلند زدن زیر خنده! الینا وارد هال شد و با سری افتاده سلام کرد... چقدر هوا گرم بود! ‏ کنار مهرناز خانوم نشست که با تعجب گفت: +وا الینا پس چایی کو؟! الینا مثل برق گرفته ها سرشو بالا آورد و گفت: _واای! مهرناز خانم خندشو قورت داد و گفت: +خیل خب حالا!دخترا میارن! صدای آقای رادمهر بلند شد: +الینا جان دخترم...من همه ی حرفای لازم رو به آقا رایان گفتم...تو هم مثل دختر خودم... مکثی کرد و گفت: +اگه حرفی چیزی نیس تا بریم سر اصل مطلب...صیغه و ... بعد از مکث کوتاهی خطاب به الینا گفت: +هان حرفی که ندارین دارین؟! الینا سرخ شده و تب کرده سرشو تکون داد و زیر لب گفت نه... رایان محو گونه های سرخ شده الینا لبخند زد... هنوز برایش سوال بود که از کی دیوانه شده بود!...دیوانه ی همین فرشته ی روبرو... اسما و حسنا از ظهر در یکی از اتاق های خانه که خالی بود سجاده ای زیبا پهن کرده بودن و دورش رو با گل و شیرینی و تزیین کرده بودن تا مثلا حالت سفره عقد به خودش بگیره... &ادامه دارد... ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌🕊🕊🕊🕊📚🌷❣🌷📚🕊🕊🕊🕊 📢 کپی رمان های کانال بدون اجازه ممنوع می باشد 📛 ࢪمآنهای عاشقــ❣ـانه مذهبی ❣ @repelay