😔این جمعه هم گذشت و نشد موعد فرج
شنبه غروب جمعه ترین روز هفته است...
#اللهم_عجل_لولیک_الفرج
رمانهای عاشقانه مذهبی💍❤️
🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷 🕊🌷🕊 🌷 📕رمان عاشقانه،اعتقادی #من_مسلمانم 🕊 📝نویسنده : بانو الف_صاد🌷 ⚜ #قسمت_صد_دوازدهم
🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷
🕊🌷🕊
🌷
📕رمان عاشقانه،اعتقادی #من_مسلمانم 🕊
📝نویسنده : بانو الف_صاد🌷
⚜ #قسمت_صد_سیزدهم
بعد با سرعت مانتو و شالشو از رو چوب لباسی چنگ زد و به بیرون رفت...
با رفتن دایی اینا پدر رایان به حرف اومد:
+منظورت چی بود رایان؟!تو واقعا جدی بودی؟!...
رایان بی حوصله جدی و محکم گفت:
_من با هیچ کس شوخی ندارم...من و الینا میخوایم باهم ازدواج کنیم...
بعد با قدمهای بلندی خودشو به اتاق رسوند و در رو محکم بست...
🍃
ساعت دوازده بود و مهمانها ساعتی میشد که رفته بودن...
حالا خونه غرق سکوت بود و هرکس توی اتاقش خواب بود...
روی تخت دراز کشیده بود و گزارش اتفاقات امشب رو با کمی سانسور برای الینا تایپ میکرد که در اتاقش به آرومی باز شد.
به سرعت گوشی رو خاموش کرد و برگشت سمت در.
پچ پچ کریستن بلند شد:
+بیداری؟!
_آره کاری داری؟!
بدون روشن کردن چراغ اتاق با تردید نزدیک اومد و نشست انتهای تخت.
رایان هم بلند شد و به تاج تخت تکیه داد و پاشو ضربدری گذاشت تو بغلش و دستشو دور زانوش حلقه کرد.
دوباره کریستن پچ پچ کرد:
+رایان؟!میشه...میشه از الینا بگی؟!
صداش بغض داشت:
+کجاست؟!چکار میکنه؟!چ...چجور پیداش کردی؟!
رایان بغض صدای برادرشو حس کرد...
هرچی باشه این دو باهم بزرگ شدن...برادر بود و دلتنگ خواهر...
شروع کرد همه چیز رو برای کریستن تعریف کرد...از اولین روز دیدارشون تو فروشگاه تا بدرقه ی دیروزش توسط الینا...
از همه چیز گفت الا تغییر دین خودش و صیغه ی خونده شده...
کریستن دستی به صورتش کشید و آرنجشو گذاشت رو پاش:
+نمیتونم باور کنم...رایان...ینی...ینی خواهرم...
سرشو بالا گرفت:
+آخ خدایا شکرت...
رایان خودشو به برادرش نزدیک کرد.دستشو رو شونه ی کریستن قفل کرد و گفت:
_کمکم میکنی دایی رو راضی کنم تا دیدش نسبت به الینا عوض شه؟!
کریستن مطمئن سر تکون داد:
+هر کاری میکنم...
بعد ماه ها انتظار بالاخره روز پر استرس فرا رسید...
شب قبلش تا صبح از شدت استرس بیدار بودم...
روز کنکور...
روزی که نتیجه تلاشامو میدیدم...
نتیجه بیخوابیام...
بعد از خوردن صبحانه رفتم سمت حوزه آزمون...
اکثرا با خانواده اومده بودن...
آخ کاش یکیم با من اومده بود...
رایان دوهفتس تهرانه و فقط اس ام اسی با من در ارتباطه...
چون همش تو خونه هستو نمیتونه با من حرف بزنه...
تو تمام پیاماشم در جواب "چه خبر"من جواب میده"نگران نباش همه چیز مرتبه!"
اما خودم که بهتر میدونم هیچی مرتب نیس!...
اگه مرتب بود انقدر طول نمیکشید!
خودم برای خودم دعا خوندم و خودمو سپردم به خدا.بعد هم خود عزیزمو راهی جلسه آزمون کردم!
کاش یکی اون پشت برا من دعا میخوند!
🍃
چهار ساعت آزمون خستم کرده بود ولی چون خیلی خوب داده بودم دلم یکیو میخواست که انرژیمو باهاش تخلیه کنم...
دلم جیغ میخواس...
دیوونه بازی...
گوشیمو در آوردم و به دوقلو ها زنگ زدم اما هیچ کدوم جواب ندادن...با نگاهی به ساعت فهمیدم الآن هردوشون سر کلاس زبانین که تازه ثبت نام کرده بودن...
چشمم افتاد به شماره رایان...
مردد بودم زنگ بزنم یا نه...
میترسیدم ولی واقعا الاگ به یکی احتیاج داشتم که باهاش حرف بزنم...
آخر کار خودمو کردم و زنگ زدم...
به سختی خودمو از بین جمعیت خانواده ها بیرون کشیدم...
چند بار بوق خورد و بعد صدای بوق ممتد که نشون از قطع کردن توسط رایان بود...
ناراحت و مغموم گوشیو انداختم تو کیفو بی حال راه افتادم سمت خونه...
🍃راوی
با صدای زنگ تلفن از خواب پرید...
بی حوصله و با چشمای بسته دستشو کشید زیر بالشت و گوشیو برداشت نیم نگاهی به گوشی کرد و با دیدن اسم رایان تماس رو وصل کرد.خمیازه بلندی کشید و گفت:
_سلام؟!
صدای پرخنده رایان بلند شد:
+علیک سلام خوابالو ی خودم...خوبی؟!...
خواست جواب بده که صدای رایان مشتاق تر و بلند تر گفت:
+راسی کنکور چی شد؟!
با یادآوری صبح و اینکه کنکورش رو داده و راحت شده سریع نشست و شاد گفت:
_عاااالی بود...عالی...راااحت شدم حالا...
رایان با خنده گفت:
+خب بگو بینم 20 میشی؟!
خندید و جواب داد:
_22میشم!
هردو بلند خندیدن که الینا متعجب گفت:
_رایان کجایی؟!چرا داری بلند بلند حرف میزنی؟!
رایان خنده ی سرخوشی کرد و گفت:
+دیدی خانومم دیدی همه چی حل شد؟!آماده شو که دارم میام دنبالت بیای تهران خانوم خودمم بشی...
&ادامه دارد...
🕊🕊🕊🕊📚🌷❣🌷📚🕊🕊🕊🕊
📢 کپی رمان های کانال بدون اجازه ممنوع می باشد 📛
ࢪمآنهای عاشقــ❣ـانه مذهبی
❣ @repelay ❣
🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷
🕊🌷🕊
🌷
📕رمان عاشقانه،اعتقادی #من_مسلمانم 🕊
📝نویسنده : بانو الف_صاد🌷
⚜ #قسمت_صد_چهاردهم
با شک...نگرانی...ترس...استرس و تمام حس های اینچنینی دنیا پرسید:
_چی درست شد رایان؟!درست حرف بزن ببینم...
رایان با حوصله شروع به توضیح کرد:
+دوهفتس که هی میپرسی چه خبر هی میگم نگران نباش...برای همین بود...مشکل اصلی پدرت بود که راضی شد...
_اما...چ...چطوری؟!...ینی...
+پدرت با مسلمونا مشکل داشت...با کمک کریستن بهش فهموندیم اشتباه میکنه...نرم شد ولی قانع نشد...با تمام منابع معتبری که نشونش دادیم بازم قبول نکرد که نکرد...وقتی دیدم دایی بیخودی داره بهانه میاره و در اصل نمیخواد که قبول کنه بیخیال شدمو رفتم سراغ بابای خودم...بابای من نرمتر بود و به کمک کریستن راحتتر مخالفتشو تبدیل به بی تفاوتی کرد...مامان هم به خاطر بابا دیگه هیچی نگفت...فقط مونده بود اجازه ی بابای تو که...
نفس الینا حبس شد و سکوت مرگبار رایان طولانی...
آخر با استرس پرسید:
_خب رایان؟!چرا بقیشو نمیگی؟!اجازه ی بابام چی؟!
خندید و گفت:
+باشه باشه...میگم...به کمک مادرت تونستیم اجازه باباتم بگیریم...مادرتو فرستادیم وسط و با اشک و آه و ناله اجازه رو از بابات گرفتیم...
ناباور داد زد:
_نهههه!مگه میشه؟!ینی...ینی چی رایان من نمیفهمم!
+ینی که بابات قبول کرده تو بیای تهران تا خانوم من بشی...
صداش رو کمی پایین تر آورد و با شک و ناراحتی پرسید:
_ولی با اکراه قبول کرده نه؟!
سکوت رایان مهر تاییدی روی سوالش بود.
بحث رو عوض کرد:
_خب بقیش؟!
+همین دیگه این چکیده ای مختصر و مفید از کل مطالب این دو هفته بود...
حرفاش بوی دروغ نمیداد...بوی حقیقت و پنهان کاری میداد...
بوی مخفی کردن یه سری حقایق و چه خوب حس کرده بود الینا این بو رو!
رایان خیلی چیزارو نگفت...
رایان از سیلی که به خاطر دفاع از دین الینا و عشق خودش از پدرش خورده بود رو نگفت...
رایان داد و فریادا و بی منطق بازیا و تمسخرا و توهینای داییشو نگفت...
رایان از درد قلب و بستری شدن نینا تو بیمارستان به مدت سه روز هیچی نگفت...
رایان هیچ کدوم از وقایع تلخ این دو هفته رو نگفت و به جاش از عشق خودش و فردای قشنگ گفت و الینا همه رو باور کرد...
🍃
به دستور رایان الینا فردا صبح ساک پیچیده حاضر و آماده منتظر بود تا رایان بیاد و با ماشین راه بیفتن سمت تهران...
به الینا گفته بود پروازش ساعت 10 میشینه و حالا ساعت 11 بود...
بالاخره انتظار به سر اومد و زنگ در زده شد...
پرواز که نه جهید سمت در و در رو باز کرد.
دسته گل رز قرمز تو بغلش فرود اومد و بعد هم صدای رایان بلند شد:
+سلام گل لیدی من...
از ته دل خندید و سلام کرد:
_سلام بهترین مسدر...
رایان با شیطنت ابرویی بالا انداخت و گفت:
+اووه نه بابا میبینم داری راه میفتی!
الینا قهقه ای زد که رایان جلو اومد و به تلافی تمام این دوهفته پیشونی الینا رو گرم و طولانی بوسید.
الینا با دست اشاره ای به داخل کرد و گفت:
_بفرمایید مسدر خیلی خوش اومدید...
رایان وارد شد و الینا بعد از بستن در و گذاشتن گل ها توی گلدون به سمت رایان رفت...
کنارش روی مبل نشست که رایان چرخید سمتشو چهار زانو نشست روی مبل.بعد انگار تازه الینا رو دیده باشه اشاره ای به مانتو شلوار و روسری الینا کرد و گفت:
+جایی میری لیدی؟!
الینا با ذوق گفت:
_آره با آقامون میخوان برم تهران...
رایان از ذوق الینا خندید و همینطور که گره روسری الینا رو باز میکرد گفت:
+ای آقاتون فداتون...الآن که نمیریم...بزار یکم استراحت کنیم فردا صبح زود راه میفتیم شبم تهرانیم...هوم؟!
الینا وارفته روسری رو از سرش کند و گفت:
_فردا؟!
رایان پلکاشو رو هم فشار داد.
الینا ناراحت در حالیکه سعی میکرد اشکش نریزه به جلو خیره شد...
رایان هم تا وضع رو اینطور دید تصمیم گرفت سوپرایزشو الآن بگه تا الینا از این حال دربیاد...
به هیچ وجه دلش نمیخواست حتی یک قطره اشک از چشم الینا خارج بشه...
با صدای شادی گفت:
+راسی خوشگلم؟!یه سوپرایز برات دارم...حدس بزن...
الینا بی حوصله گفت:
_چی؟!
رایان اخم مصنوعی کرد و گفت:
+عههه...چه خانوم بی ذوقی...اصن نمیگم که من حتی محضر رو هم جور کردم....
&ادامه دارد...
🕊🕊🕊🕊📚🌷❣🌷📚🕊🕊🕊🕊
📢 کپی رمان های کانال بدون اجازه ممنوع می باشد 📛
ࢪمآنهای عاشقــ❣ـانه مذهبی
❣ @repelay ❣
🌿°-
مرهم دردهای دل مضطرم ؛
بیا...
#اللهمعجللولیکالفرج🌱
#ادرکنا_یامهدی💌
رمانهای عاشقانه مذهبی💍❤️
🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷 🕊🌷🕊 🌷 📕رمان عاشقانه،اعتقادی #من_مسلمانم 🕊 📝نویسنده : بانو الف_صاد🌷 ⚜ #قسمت_صد_چهاردهم ب
🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷
🕊🌷🕊
🌷
📕رمان عاشقانه،اعتقادی #من_مسلمانم 🕊
📝نویسنده : بانو الف_صاد🌷
⚜ #قسمت_صد_پانزدهم
+عههه...چه خانوم بی ذوقی...اصن نمیگم که من حتی محضر رو هم جور کردم...
الینا از جا پرید.برگشت سمت رایان و فریاد زد:
_چیییی؟!
رایان خونسرد سر تکون داد و گفت:
+چی؟!
الینا با لبخند خیلی بزرگی گفت:
_تو...تو...ینی...محضرم جور شده؟!
رایان باز هم خونسرد شونه بالا انداخت و گفت:
+نمیدونم چون من اصلا نمیخوام بهت بگم که سه شنبه هفته دیگه تو میشی خانوم من...
الینا پرید هوا و از ته دل خندید و از خوشحالی جیغ زد:
_رایاااان...
رایان هم خندید:
+جان دلم؟!
🍃
تصمیم داشت اسما و حسنا رو هم برا سه شنبه دعوت کنه...
انقدر خوشحال بود که یادش رفته بود کس دیگه ای هم طبقه پایین زندگی میکنه که با این خبرا خوشحال نمیشه...
یادش رفته بود ممکنه همون یه نفر در رو باز کنه...
یادش رفته بود و زمانی یادش اومد که با دو جفت گوی عسلی چشم تو چشم شد...
با دیدن امیرحسین دستپاچه آب دهنشو قورت داد و گفت:
_س...سلام..
امیرحسین با سری افتاده و صدایی که دیگه مثل قدیما مهربون و شوخ نبود جواب داد:
+سلام...الآن میگم دخترا بیان...
الینا از لحن صدای امیر جاخورد...به هیچ وجه دلش نمیخواست امیرحسین ازش دلگیر باشه...
امیرحسین قدمی به داخل خونه برداشت که الینا تمام انرژیشو جمع کرد و گفت:
_آقا امیر...
امیرحسین متوقف شد.
_میتونم یه لحظه باهاتون صحبت کنم؟!
امیرحسین دلش میخواست بگه نه...
داد بزنه و بگه نه...
بگه نه لعنتی منو تو حرفی نداریم...
بگه تو الآن ناموس یکی دیگه ای پس برووو...
ولی متین و صبور بی هیچ حرفی ایستاد و منتظر شد الینا حرفشو بزنه...
_راستش...من...
کلمات در ذهنش ردیف نمیشدند...
_من یه...معذرتخواهی به شما بدهکارم...ینی...خب شما...
لبشو گاز گرفت...لعنتی!چرا کلمات به یاریش نمیرفتن؟!
_خب میدونین...شما از من خوا...
صدای خشک و جدی امیرحسین بلند شد:
+فراموشش کنید...هراتفاقی که چند ماه پیش توی پارک افتاد رو فراموش کنید...منم فراموش کردم...
الینا مستاصل نالید:
_به هرحال من معذرت میخوام...
صدای امیرحسین به حدی سرد بود که لرزی رو بر تن الینا نشوند:
+لزومی نداره بخواید...شما دو تا گزینه برا انتخاب داشتید...من جز اون انتخاب نبودم...ایشالا با انتخابتون خوش بخت بشین...یا علی...
بعد هم سریع به داخل رفت و خواهراشو صدا زد...
🍃
اتوبان قم تهران بودن و کمتر از یک ساعت دیگه تا تهران.
الینا در حال صلوات فرستادن بود...
از صبح تاحالا این دو هزارمین صلواتی بود که میفرستاد...
صلوات میفرستاد تا قلب بی قرارش آروم بگیره ولی بی فایده بود!
دست رایان نشست رو دستش.رایان متعجب از سرمای دست الینا گفت:
+چقدر یخی گل بانو!
_استرس دارم رایان...خیلی.
+آروم باش عزیزم...استرس برا چی؟!
_نمیدونم...
همونطور که حواسش به اتوبان شلوغ روبروش بود گفت:
+Elina?!I should tell you something!(الینا؟!باید یه چیزی بهت بگم!)
_what thing?!(چه چیزی؟!)
آب دهنشو قورت داد و گفت:
+Ummm...well...(اممم...خب...)
الینا که از دست دست کردن رایان حس کرد اتفاق بدی افتاده ترسیده گفت:
_Rayan what happend?!(رایان چه اتفاقی افتاده؟!)
رایان برای اینکه الینارو بیشتر نترسونه سریع گفت:
+Nothing baby nothing...it's just...kind of strange...about Cristen and Maria...(هیچی عزیزم هیچی...این فقط...یه جورایی عجیبه...در رابطه با کریستن و ماریا...)
لبخندی زد و گفت:
+well...they're together...(خب...اونا باهمن...)
الینا متعجب و با بهت پرسید:
_what do you mean they're together?!(منظورت چیه که اونا باهمن؟!)
رایان لبخند شیطونی زد و گفت:
+well...I mean...well christen love her and Maria...(خب...منظورم اینه...خب کریستن اونو دوست داره...)
شونه ای بالا انداخت و گفت:
+and I think Maria love him too(و فکر میکنم ماریا هم اونو دوست داره)
الینا با ذوق دستاشو کوبید به هم جیغ زد:
_great(عااالیه)...
&ادامه دارد...
🕊🕊🕊🕊📚🌷❣🌷📚🕊🕊🕊🕊
📢 کپی رمان های کانال بدون اجازه ممنوع می باشد 📛
ࢪمآنهای عاشقــ❣ـانه مذهبی
❣ @repelay ❣
🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷
🕊🌷🕊
🌷
📕رمان عاشقانه،اعتقادی #من_مسلمانم 🕊
📝نویسنده : بانو الف_صاد🌷
⚜ #قسمت_صد_شانزدهم
این کوچه ی خلوت...
این در سفید رنگ...
این درختای سرو که قامتشون از تو کوچه هم پیدا بود...
عجیب بر استرسش دامن میزد!..
پنج دقیقه ای بود که رسیده بودن جلوی در خونه.ولی هنوز جرئت پیاده شدن پیدا نکرده بود...
نه اینکه دلتنگ نباشه ها...نه...
از رفتار آدمای توی خونه میترسید!
از برخورد پدر مستبد و مغرورش میترسید...
قلبش دیوانه وار تاپ تاپ میکرد و قصد پاره کردن قفسه سینشو داشت...
چرا آروم نمیشد؟!
نفس پر صدایی کشید...
بی فایده بود...حتی نفس های عمیق هم از استرسش کم نمیکرد...
با فشار دست رایان روی دستش کمی دلگرم تر شد و در ماشین رو باز کرد.
جلوی در خونه پر استرس نگاهی به رایان انداخت.
رایان اما با لبخند دلگرم کننده ای گفت:
+زنگ بزن خانومم...همه منتظرن...
نالید:
_مطمئنی همه منتظرن؟!
+شک نکن...
دست برد دست رایان رو گرفت...
گرمای این دست کمی دلش رو گرمتر میکرد...
رایان متعجب از یخ زدگی دست الینا دستشو محکم تر دور دست الینا پیچید...
بالاخره با چند بار عقب جلو کردن دستش زنگ رو فشرد...
به ثانیه نکشیده در باز شد...
رایان با دست آزادش در رو هل داد تا باز تر بشه و بعد قدمی به داخل رفت.
الینا هم مثل جوجه اردکی مادر خودش رو دنبال میکرد!
وسط باغ بود که رایان دستشو از دست الینا بیرون کشید...
تا الینا خواست سوالی بپرسه پاسخ داد:
+عزیز قشنگم...اونا که جریان صیغه رو نمیدونن...
مستاصل سری تکون داد و راه افتاد...
هنوز چند قدمی تا پله های جلوی در ساختمون فاصله داشت که در باز شد و هیکل ظریف نینا پیدا شد...
الینا با دیدن مادرش ثانیه ای توقف کرد و بعد با تمام سرعتش پله ها رو طی کرد و ...
بالاخره رسید...
بالاخره به آغوش مهربان مادرش راه یافت و به این نتیجه رسید که هیچ جا خونه ی خود آدم نمیشه...
پنج دقیقه بود؟!بیشتر؟!کمتر؟!هیچ کس نمیدانست چند دقیقست که این مادر و دختر مست آغوش یکدیگر شدن و هیچ کدوم حاضر نیستن همدیگر رو ول کنن...
چشمای هردو از اشک میسوخت...
بالاخره بعد مدتی که هیچ کس نفهمید چند دقیقه بود صدای آشنایی باعث شد الینا کمی فاصله بگیره
+الینا؟!
از رو شونه های مادرش نگاهی به روبروی در ورودی انداخت...
کریستن...برادرش...
چشمای اونم بارونی بود...
نگاهی به مادرش انداخت.انگار میخواست اجازه بگیره تا از آغوشش خارج بشه...
نینا با اینکه هنوز کامل سیر نشده بود لبخندی زد و با گذاشتن دستش پشت کمر الینا رضایتشو اعلام کرد.
نینا که کنار رفت کریستن با گام های بلند خودش رو به خواهرش رسوند و سفت و سخت در آغوشش کشید...
چند بار محکم شقیقه های الینا رو بوسید به حدی که الینا حس کرد مغزش جابه جا شد!
بالاخره صدای رایان توام با خنده بلند شد...
خنده ای که الکی و مصنوعی بودنش زیادی تو ذوق میزد..
+اوووف...بسه دیگه...له کردی زنمو...
بعد رفت سمت الینا تا دستشو بکشه و بیاد اینور که الینا سریع متوجه منظورش شد و با همون چشمای خیسش به اطراف اشاره کرد...
رایان معنای اشاره ی الینارو سریع گرفت اما بدون اینکه خودش رو ببازه کیف الینارو گرفت کشید اینور رو به کریستن که هنوز گریه میکرد گفت:
+مال خودمه به توام نمیدم...هرچقد میخوای گریه کن!
بعد هم مثل پسر بچه ای تخس زبونشو بیرون آورد...
کریستن پوزخند تلخی گوشه لبش نشست...
بالاخره همه رضایت دادن تا برن داخل...
الینا هنوز منتظر بود!
منتظر کسی که انگار نبود!
رایان که چشم چرخوندنای الینا تو سالن رو دید متوجه انتظارش شد و آروم زیر گوشش زمزمه کرد:
+پدرت کارخونس قشنگم!!!
چیزی شبیه یک سیب در گلوی الینا افتاد...
الینا بعد از یکسال بی خبری به خونه برگشته بود و پدرش کارخونه بود؟!
یعنی برگشت الینا انقدر بی اهمیت بود که کارخونه نسبت بهش برتری داشت؟!
برای جلو گیری از ریزش اشکش چشمو دور تا دور سالن چرخوند...
با کشیده شدن دستش به سمتی همراه مادرش شد و به پذیرایی رفت...
&ادامه دارد...
🕊🕊🕊🕊📚🌷❣🌷📚🕊🕊🕊🕊
📢 کپی رمان های کانال بدون اجازه ممنوع می باشد 📛
ࢪمآنهای عاشقــ❣ـانه مذهبی
❣ @repelay ❣
رمانهای عاشقانه مذهبی💍❤️
🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷 🕊🌷🕊 🌷 📕رمان عاشقانه،اعتقادی #من_مسلمانم 🕊 📝نویسنده : بانو الف_صاد🌷 ⚜ #قسمت_صد_شانزدهم
🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷
🕊🌷🕊
🌷
📕رمان عاشقانه،اعتقادی #من_مسلمانم 🕊
📝نویسنده : بانو الف_صاد🌷
⚜ #قسمت_صد_هفدهم
یکساعت از اومدنش گذشته بود و تو این یکساعت بیش از هزار بار برای دلگرمی مادرش لبخند زده بود و قسم خورده بود که حالش خوبه...
اونقدر حرف زده بود و از این یکسال گفته بود که زبونش به سقف دهنش میچسبید!...
بعد از تمام حرفاش درست وقتی که خواست جرعه ای از شربت آلبالوی روبروش رو بنوشه تا از عطشش کم بشه در سالن با صدای تیکی باز شد...
منتظر برگشت به پشت سرش نگاه کرد...
با دیدن همان ابهت همیشگی قلب در سینش بی حرکت ایستاد...
نینا با عجله به پیشواز همسرش رفت و بعد از سلام خواست مقدمه ای از حضور الینا بگه که الینا جلو اومد و با نگاهی به زیر افتاده گفت:
_Hey dad...(سلام بابا...)
چارلی بدون نیم نگاهی به الینا سری تکون داد و زیرلب گفت:
+Hey...(سلام...)
چیزی در وجود الینا شکست...
شاید قلبش بود...
اونقدر گوشه های قلب شکسته شدش تیز بود که اشک رو باز هم مهمون چشمای الینا کرد...
این چندمین بار بود که پدرش جلوی رایان و کریستن غرورشو له میکرد؟!...
رایان متوجه حال خراب الینا شد که گفت:
+الینا شارژر تو ساک توعه میشه بیای بهم بدی؟!
لبشو رو هم فشار داد و سرشو تند تند بالا پایین کرد...
نینا که متوجه اوضاع شده بود تند گفت:
+آره آره الینا برو عزیزم...برو تا منم میز شامو که چیدم صدات میزنم...
نگاهی به پدر مغرورش انداخت که بی توجه به اون داشت از پله ها بالا میرفت...
همین که به اتاق رسیدن و رایان در روبست الینا زار زد و با کلماتی نامعلوم و قاطی پاتی گله میکرد:
_ینی چی...چرا...چرا...اینجوری میکنه...مگه...مگه...گناه من...اصن مگه...مگه دخترش نیستم..من سرراهیم؟!من...من...
رایان که طاقت دیدن حال پریشون الینا رو نداشت جلو رفت تا الینا بغل کنه که این وسط دوتا سه تا از مشتای بی هوای الینا که تو هوا پخش بود رو سینش فرود اومد...
همین که الینا به آغوش رایان رفت کمی رامتر و آروم تر شد و دیگه نه مشت میزد نه حرف میزد فقط گریه میکرد...
اونقدر تو بغل رایان اشک ریخت تا صدای نینا بلند شد:
+الینا...رایان...بیاین شام...الینا...عزیزم...
رایان کمی سرشو عقب کشید و بلند گفت:
+باشه باشه الآن میایم...
الینا سرشو از رو سینه ی رایان برداشت.رایان موهای پخش شده تو صورتش رو برد پشت گوشش و گفت:
+خوبی؟!
الینا بی حرف سر تکون داد که رایان گفت:
+بریم شام؟!
بازهم جوابش تکون سر الینا بود...
پیشونی الینا رو بوسید جایی نزدیک گوشش آروم زمزمه کرد:
+غذای این شبارو از دست نده...از هفته دیگه شام و ناهار غذای دودی میخوریم...دودی اصل ها!
الینا با لبخند کم جونی مشتی به بازوی رایان زد:
_shut up...(خفه شو)
بعد هم راه افتاد سمت در.رایان بلند خندید و در آخرین لحظه که الینا میخواست از اتاق خارج بشه پشت گوشش زمزمه کرد:
+دیدی دوباره خندوندمت؟!...
و الینا سرخ و سفید رفت سر میز شام...
🍃
یک هفته از برگشتش گذشته بود و تو این یک هفته تنها بازدید کنندگانش کریستن و رایان بودن و مادری که ثانیه ای از دخترش غافل نمیشد و پروانه وار دور سرش میچرخید...
رفتار پدرش هیچ تغییری نکرده بود...
بی توجه به الینا از سرکار میومد...
بی توجه به الینا صبحانه و شام میخورد...
بی توجه به الینا با نینا صحبت میکرد و کلا بی توجه به الینا به ادامه ی زندگیش میپرداخت...
اصلا انگار نه انگار که دختر گمشدش پیدا شده و برگشته...
البته فقط خودش و خدای خودش میدونست که چقدر از این موضوع خوشحاله...
چقدر حالا که فهمیده الینا حالش خوبه خیالش راحته و با آرامش بیشتری شب سر رو بالش میزاره...
ولی خب چه کار میتونست بکنه وقتی همه چیز و همه کس رو فدای غرورش میکرد؟!
🍃
روزها با سرعت برق و باد گذشتند و رسیدن به دوشنبه...
دوشنبه ای که هیچ شباهتی به روز قبل عروسی یک عروس عادی نداشت!
نه تو خانواده مالاکیان نه تو خانواده پتروسیان کسی حرف از عروسی نمیزد...
کسی شوق نداشت...
کسی دست نمیزد...
کسی قربان صدقه ی عروس نمیرفت...
همه چیز زیادی عادی بود...
برعکس در خانواده رادمهر همه شوق عروسی الینارو داشتن...
همه از یک هفته قبل در رابطه با سه شنبه حرف میزدن و در پی جور کردن برنامه و رفتن به تهران بودن...
&ادامه دارد...
🕊🕊🕊🕊📚🌷❣🌷📚🕊🕊🕊🕊
📢 کپی رمان های کانال بدون اجازه ممنوع می باشد 📛
ࢪمآنهای عاشقــ❣ـانه مذهبی
❣ @repelay ❣
🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷
🕊🌷🕊
🌷
📕رمان عاشقانه،اعتقادی #من_مسلمانم 🕊
📝نویسنده : بانو الف_صاد🌷
⚜ #قسمت_صد_هجدهم
مهرناز خانم مدام قربان صدقه ی نجابت الینا میرفت و توجهی نداشت که شاید یک عدد قلب با این حرف ها از کار بیفتد یا برعکس تند تر خودش را به در و دیوار بکوبد...
میگفت و امیر فرار میکرد...
میگفت و امیر در اتاقش پناه میگرفت...
برنامه ی همه جور شده بود...
آقای رادمهر،کلاس های تابستانه ی دخترا،همه چیز حل بود برای رفتن...
همه چیز جز دل امیر...
اول از رفتن امتناع کرد ولی مگه میتونست در جواب چشم غره های مادرش بگه نه؟!
به ناچار همه باهم روز دوشنبه شیراز رو به مقصد تهران ترک کردن...
🍃
مانتو کتی صورتی رنگی که با رایان خریده بود رو با شال و شلوار سفید پوشید...
آرایش کمرنگ و ملیحی روی صورت نشوند و با لبخند و استرس به دختر توی آینه خیره شد...
ینی داشت به آرزوش میرسید؟!
ینی خواب نبود؟!
چقدر شبیه خواب ها و رویاهای شیرینش بود...
نه این شیرین تر بود...این واقعی بود...
🍃
دکمه ی آستینای پیرهن سفیدش رو بست.جلو آینه کت مشکیشو تنش کرد و به خودش خیره شد...
ابرویی برای خودش بالا انداخت و زیر لب گفت:
_نه بابا...انگار کت و شلوار دامادی به ماهم میادا...
صدای کریستن از چارچوب در اتاق بلند شد:
+صدالبته...
با خنده برگشت سمت در:
_فضولی؟!
کریستن ابرویی بالا انداخت:
+شک نکن...
رایان نگاهی به قد و بالای کریستن کرد...
اونم پیرهن سفید با کت تک مشکی و شلوار کتون مشکی پوشیده بود...
با تحسین گفت:
_نه بابا...انگار یکی قصد داره امشب دل ماریا رو ببره...
کریستن لبشو پایین داد و گفت:
+شاید...
رایان بار دیگه براندازش کرد و گفت:
_کراواتت؟!
کریستن شیطون و زیرکانه چشمکی زد و گفت:
+خواستیم با برادرمون ست باشیم...
رایان به زیرکی رایان خندید...
میدونس کریستن یه بوهایی برده و میدونه رایان،دیگه رایان سابق نیست...
🍃
رایان زودتر از مادر پدرش از خونه بیرون زد تا بره دنبال الینا...
دو دقیقه بعد از فشردن زنگ آیفون در باغ باز شد و الینا اومد بیرون...
اما بیرون اومدنش همانا و خیره شدنشون به همدیگه همان...
این اولین بار بود که الینا رایان رو با این جور کت شلوار میدید...
تاحالا همیشه و همه جا رایان رو با تیپ اسپرت دیده بود و حالا...
رایان زودتر به حرف اومد و به شوخی گفت:
+ببخشید خانم من با الینا کار داشتم...
الینا خندید و گفت:
_چکارشون دارین؟!
رایان سرشو زیر انداخت و گفت:
+نه فقط باید به خودشون بگم که خیلی دوسش دارم...
الینا قدمی به سمت رایان برداشت و دستشو گذاشت رو یقه کت رایان و با ناز گفت:
_اوو...خوش به حال الینا خانووم...
بعد چشمکی زد و در حالیکه میرفت سمت در ماشین گفت:
_حالا نمیشه من جای الینا خانوم بیام؟!
رایان برگشت زل زد تو چشمای شیطون الینا و گفت:
+آخه خانوم شما زیادی خوشکلی...یه وقت دیدی دزدیدمت شر شدا...
الینا خنده ی از ته دلی کرد و گفت:
_کاش همه دزدا انقدر خوشکل و خوش تیپ بودننن...
🍃
بی سر و صدا صیغشونو لغو کردن و با عاقد هماهنگ کردن چیزی از دین رایان نگه...
ساعتی بعد همه اومدن و اول خیلی عادی با الینا سلام کردن...
انگار نه انگار که الینا مدت طولانی ازشون دور بوده...
البته نادیا چند ثانیه ای الینارو در آغوش گرفت و سفارش پسرش رو کرد...
ماریا هم گرم و طولانی الینا رو بغل کرد و گریه کرد...
عاقد خواست شروع به خوندن خطبه کنه که خانواده ی رادمهر با سروصدای دوقلوها وارد شدن...
به محض ورودشون الینا با شوق و خنده و رایان با تعجب از حضور امیرحسین از جا بلند شدن...
مهرناز خانم و دوقلوها مهربون الینا رو بغل کردن...
حتی آقای رادمهر هم پدرانه رایان رو در آغوش گرفت و امیرحسین هم دست داد...
الحق که مهر و محبت ایرانیها یه چیز دیگه بود...
خانواده ی الینا و رایان انگار زیاد از حضور افراد جدید راضی نبودن ولی خب فقط یه امروز نیاز به تحمل بود...
بالاخره عاقد شروع کرد...
&ادامه دارد...
🕊🕊🕊🕊📚🌷❣🌷📚🕊🕊🕊🕊
📢 کپی رمان های کانال بدون اجازه ممنوع می باشد 📛
ࢪمآنهای عاشقــ❣ـانه مذهبی
❣ @repelay ❣
📕#داستان_کوتاه
تاجر ثروتمندی با غلام خود از قونیه به سفر شام رفتند. تا بار بخرند و به شهر خود برگردند. مرد ثروتمند برای غلام خود در راه که به کارونسرایی میرفتند، مبلغ کمی پول میداد تا غذا بخرد و خودش به غذاخوری کارونسرا رفته و بهترین غذاها را سرو میکرد.
غلام جز نان و ماست و یا پنیر، چیزی نمیتوانست در راه بخرد و بخورد.
چون به شهر شام رسیدند، بار حاضر نبود. پس تاجر و غلاماش به کارونسرا رفتند تا استراحت کنند.
غلام فرصتی یافت در کارونسرا کارگری کند و ده سکه طلا مزد گرفت.
بار تاجر از راه رسید و بار را بستند و به قونیه برگشتند.
در مسیر راه، راهزنان بار تاجر را به یغما بردند و هر چه در جیب تاجر بود از او گرفتند اما گمان نمیکردند، غلام سکهای داشته باشد، پس او را تفتیش نکردند و سکه دست غلام ماند. با التماس زیاد، ترحم کرده اسبها را رها کردند تا تاجر و غلام در بیابان از گرسنگی نمیرند.
یک هفته در راه بودند، به کارونسرا رسیدند غلام برای ارباب خود غذای گرم خرید و خود نان و پنیر خورد. تاجر پرسید: «تو چرا غذای گرم نمیخوری؟» غلام گفت: «من غلام هستم به خوردن تکه نانی با پنیر عادت دارم و شکم من از من میپذیرد اما تو تاجری و عادت نداری، شکم تو نافرمان است و نمیپذیرد.»
تاجر به یاد بدیهای خود و محبت غلام افتاد و گفت: «غذای گرم را بردار، به من از "عفو و معرفت و قناعت و بخشندگی خودت هدیه کن" که بهترین هدیه تو به من است.»
من کنون فهمیدم که؛
"سخاوت به میزان ثروت و پول بستگی ندارد،" مال بزرگ نمیخواهد بلکه قلب بزرگی میخواهد.
"آنانکه غنی هستند نمیبخشند آنانکه در خود احساس غنیبودن میکنند، می بخشند."
7.51M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#کلیپ_تصویری
✍سخنرانی شهید احمد کافی
🎥موضوع: ماجرای دیدار علّامه حِلّی با امام زمان
رمانهای عاشقانه مذهبی💍❤️
🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷 🕊🌷🕊 🌷 📕رمان عاشقانه،اعتقادی #من_مسلمانم 🕊 📝نویسنده : بانو الف_صاد🌷 ⚜ #قسمت_صد_هجدهم مه
🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷
🕊🌷🕊
🌷
📕رمان عاشقانه،اعتقادی #من_مسلمانم 🕊
📝نویسنده : بانو الف_صاد🌷
⚜ #قسمت_صد_نونزدهم
بار اول بنا به گفته ی حسنا عروس رفت گل بچینه...
بار دوم بنا به گفته ی اسما عروس رفت گلاب بیاره...
ولی بار سوم رایان بی طاقت وسط حرف عاقد زمزمه کرد:
+جون خودت نزار پارازیت بپرونن...بگو دیگه...
الینا لبخندی زد و به محض تموم شدن جمله عاقد با صدای لرزونی جواب داد:
_با اجازه پدرم...بله...
همین...تمام...
الینا لبخندی زد و به محض تموم شدن جمله عاقد با صدای لرزونی جواب داد:
_با اجازه پدرم...بله...
همین...تمام...
بله گفت و نفهمید امیرحسین کر شد...
بله گفت و نفهمید امیرحسین کور شد تا به ناموس دیگری چشم نداشته باشه...
بله گفت و نفهمید امیرحسین از امشب مجبور به خاطر مادرش به دختر عموش برای ازدواج فکر کنه...
با دیدن برق حلقه ی توی دست الینا چشمشو بست و از سالن بیرون رفت...
شیرینی عروسی رو نمیخواست...
فقط کمی هوا میخواست...
هوا...
چشماشو بست و رو به آسمون باز کرد...
سعی کرد چهره ی سلما_دختر عموشو_به یاد بیاره...
از امروز باید فقط به سلما فکر میکرد...
سلمایی که مطمئن بود برعکس الینا دوستش داره..
امشب عروسش مے شوی...من دوستت دارم هنوز!
بی من چہ شیرین مے روی...من دوستت دارم هنوز!
.
در این مثلث سوختم...دارم بہ سویت مے دوم
داری بہ سویش مے دوی...من دوستت دارم هنوز!
.
قسمت نشد در این غزل...شاید جہان دیگری...
مستے و رقص و مثنوی...!من دوستت دارم هنوز!
.
امشب برایت بغض من کل مے کشد محبوب من!
حتے اگر هم نشنوی من دوستت دارم هنوز!
.
در سنگسار قلب من لبخند تو زیباترست...
یک جور خاص معنوی من دوستت دارم هنوز!
.
خوشبخت باشے عمر من در پنت هاس برج عشق
در ایستگاه مولوی من دوستت دارم هنوز!
.
دارد غرورم مے چکد از چشمہایم روی تخت
داری عروسش مے شوی من دوستت دارم هنوز!!!
🍃❣🍃
یک هفته از عقدشون میگذشت و حالا توی آپارتمان کوچکشون که تو تهران بود زندگی میکردن.
قرار بر این بود که خونه زندگی اصلیشونو به خاطر کار رایان شیراز برپا کنن و این آپارتمان نقلی تهران فقط برای مواقعی بود که به اینجا میومدن برای سر زدن...
با تمام دلتنگی هایی که زندگی توی شیراز به بار میوورد یه خوبی داشت...
اونم اینکه دیگه الینا نادیده گرفتنای پدرشو نمیبینه...
گرچه هنوز منتظر بود روزی کاملا از جانب پدرش بخشیده بشه...
بنابه پیشنهاد کریستن قرار شد قبل از رفتن رایان و الینا چند روزی به شمال برن...
الینا چندین بار از دوقلوها خواست که بیان اما پدرشون با تنها اومدنشون مخالف بود و امیرحسین هم که...
به همین خاطر نیومدن...
در عوض به خاطر اصرار های مکرر کریستن ماریا با کلی اکراه قبول کرد که بیاد...
کریستن رو دوست داشت اما خب تفاوت سنیشون فقط ده روزبود!و عقیده داشت کریستن هنوز خیلی بچست...
اما خب کریستن هم خوب بلد بود خودشو تو دل دیگران جا بده...
&ادامه دارد...
🕊🕊🕊🕊📚🌷❣🌷📚🕊🕊🕊🕊
📢 کپی رمان های کانال بدون اجازه ممنوع می باشد 📛
ࢪمآنهای عاشقــ❣ـانه مذهبی
❣ @repelay ❣