eitaa logo
رمانهای عاشقانه مذهبی💍❤️
2.1هزار دنبال‌کننده
1.6هزار عکس
294 ویدیو
113 فایل
﷽ هر روز بیشـــــــتر از دیروز💞🌸 ❣️دوستت دارم❣️ بی اجازه کپی نکن حتی شما دوست عزیز 🌺 #کپی_بالینک_کانال ارتباط وتبلیغات @Ad_noor1
مشاهده در ایتا
دانلود
رمانهای عاشقانه مذهبی💍❤️
🍂🌺🍂🌺🍂 🌺🍂🌺🍂🌺🍂🌺🍂 🌺🍂🌺 🍂🌺🍂 🍂🌺🍂 🌺
🍂🌺🍂🌺🍂 🌺🍂🌺🍂🌺🍂🌺🍂 🌺🍂🌺 🍂🌺🍂 🍂🌺🍂 🌺 ♡یالطیف♡ 📒رمان عاشقانه هیجانی ❣ 🖊به قلم:ریحانه عزت پور؛ 🌷 🍂 با حرص خیره میشم به محمد حسین،مظلومانه نگام میکنه ،برای جلو گیری از سکته پام رو روی زمین می کوبم ولی بی فایده است انگار . -تو مگه نرفتی خونه؟ -چرا -پس چرا برگشتی دنبالم؟ -خب منم می خواستم برم ملاقات پاشا -لابد نخوابیدی؟ -حموم رفتم،اومدم -محمد حسین -پناه مگه تعارف دارم خوابم بیاد میخوابم -هفتاد و دوساعته نخوابیدی بعد خوابت نمی یاد؟! نگاهی به سارا میکنم،سرش تو گوشیش بود،اشاره ای به سارا میکنم و با زبون مورس هر دوتامون میگم میشه بیاد؟! سری تکون میده و به سمت جلوی ماشین میره و سوار میشه ،سری به تاسف تکون میده:سارا جان بیا دیگه نگاهی به پژوی نیمه درب و داغون میکنم و سوار ماشین میشم ،پشت میشینم ،محمد حسین چشم هاش رو به زور باز نگه میداره،اونوقت میگه خوابم نمیاد از همین الان فهمیدم که خیلی لج بازه حتی بیشتر از پاشا . -شنیدم امروز استاد حسابی،حالت رو گرفته اشاره ای به محمد حسین میکنم و هیسی میگم اگه میشنید قاطی میکرد ،با چهره ی شرمنده به من نگاه میکنه و بی خیال جواب میشه . -رسیدیم نگاهی به بیمارستان میکنم و به تابلوی که خیلی ازش بدم میومد ،از ماشین پایین اومدم و به سمت پله ها رفتم و سارا هم همراهم !محمد حسین بیچاره ماشین رو جلوی بیمارستان پارک کرد و دنبالمون راه افتاد .پاهام دست خودم نبود با عجله دوئیدم جلوی سی سی یو رسیدم .منتظر اجازه پرستار نموندم و به سمت در رفتم که نمی دونم یهو از کجا سبز شد و جلوم رو گرفت . -کجا؟ -تو -ممنوع الملاقاته -خواهش میکنم -گفتم که نمیشه -تو رو خدا -برو خانوم -خانوم پرستار تو رو خدا ساکت شد ،شاید دلش برای التماسم سوخت رو کرد بهم و گفت:فقط پنج دقیقه لباس مخصوص رو پوشیدم و وارد اتاق شدم ،نگاهی به پاشا کردم ،رنگ پریده اش ،چشم های بسته اش آزار دهنده بود، چقدر بی حد و اندازه آزار دهنده بود .دستم رو گره زدم به دست های نیمه سرد پاشا ،محکم گرفتم با تمام وجود تا شاید یکم گرم شود ولی بی فایده بود ،روی صندلی نشستم ،صدای در هم بوق مانیتور گوشم رو آزار می داد: پاشا بلند شو داداش،چرا هنوز خوابیدی ،بلند شو دیگه دستی به موهاش میکشم و مرتبشون می کنم ،چقدر رنگش پریده بود مثل گچ دیوار،سرم رو روی تخت میذارم و گریه میکنم،دل رحم بود اینطوری شاید دلش نرم میشد. -پاشا بلند شو ..آنقدر من رو اذیت نکن دلم برات تنگ شده برای خنده هات ،چرا بلند نمی شی؟ بی فایده بود،دلش نرم نشد،همون پاشای سابق بود،بی هوش و بی جون نمی دونستم چی باید بگم فقط گریه می کردم با تمام وجودم ،اشکم رو پاک میکنم :پاشا جان من،جان پناه بلند شو،اگه جون من واست مهمه بلند شو تکونی نخورد ،دمق بلند شدم به سمت در رفتم ،نگاهی به پاشا کردم و از اتاق خارج شدم، سارا با نگرانی نگام کرد،بی حوصله لباس ها رو در آوردم و سارا رو بغل کردم. -فدات بشم من الهی غصه نخور عزیز دلم ،روز های سختم میگذره آروم روی روی صندلی میشینم ،محمد حسین هم روبه روم نشسته بود و سرش رو در میان دستاش گرفته بود، بی حوصله بود این رو فهمیدم کنارش نشستم ،سرش رو بالا آورد و چشم های قرمز ش رو دوخت به چشم هام و آروم گفت:چی شد؟ -هیچی -بهوش نیومد؟ -نه متاثر سرش رو پایین گرفت و خیره شد به کاشی های بیمارستان،نگاهی به ساعتش انداخت ،جلوی شیشه ایستادم وخیره شدم به پاشا،احساس کردم دستش تکون خورد ،باشوق گفتم:دستش ،دستش رو تکون داد .محمد حسین مثل جنی ها از جا بلند شد و به سمت ایستگاه پرستاری دوید.مثل بچه ها خیره شدم به پاشا که حالا آروم آروم چشم هاشو باز کرد،دستی براش تکون دادم ،بی رمق نگام کرد و لبخندی زد و من با تمام وجود جوابش رو دادم .دکتر با محمد حسین جلو آمدند،دکتر نگاهی به من کرد باپرستار وارد اتاق شد.سارا بغلم کرد و با تمام وجود فشارم داد:تبریک میگم پناه -ممنون محمد حسینم لبخندی بهم میزنه و کنارم می ایسته دکتر داشت معاینه میکرد ،گوشیم رو در میارم و کنار گوشم می گیرم:الو سلام مامان خوبی؟ خواب نبودی که؟ آره ...مژده گونی بده ...بگو چی میدی؟...نه بگو ...باشه ...پاشا بهوش اومد ...آره به جان خودم ..از محمد حسین بپرس ...بیا ..بیمارستانم دیگه ...باشه محمد حسین وا رفت روی صندلی نشست،مهربون رو به روش نشستم :محمد حسین خوبی؟ سری تکون داد و خنده ای چاشنی کرد که به دروغش شک نکنم . 🌺🍂ادامه دارد..... ❌کپی رمان بدون اجازه ممنوع❌
🍂🌺🍂🌺🍂 🌺🍂🌺🍂🌺🍂🌺🍂 🌺🍂🌺 🍂🌺🍂 🍂🌺🍂 🌺 ♡یالطیف♡ 📒رمان عاشقانه هیجانی ❣ 🖊به قلم:ریحانه عزت پور؛ 🌷 🍂 نگاهی بهش کردم که از خستگی بیهوش افتاده بود ،خواستم در رو باز کنم که صدای آژیرش بلند شد .چه حساس از صدای آژیر بلند شد ،خودم رو لعن و نفرین کردم که چرا در رو باز کردم که از خواب بلند شه تازه داشت یکم استراحت میکرد.در رو برام باز میکنه سوار میشم مثل بچه های خاطی معذرت میخوام . -ببخشید -خواهش میکنم تو آینه خودش رو میبینه از داشبرد شونه شو در میاره و موهاش رو شونه میکنه . -بریم خونه -‌باشه -خونه خودتونا -خونه ما؟ -آره -باشه استارت میزنه و ماشین رو با چنان مهارتی از پارک درمیاره مبهوت میمونم ،متوجه میشه و خنده ای میکنه. -صدقه سری ماموریتاس پشت چراغ قرمز وایمیسته ،سرش رو میون دستاش میگیره ،مهلتش کم بود با صدای بوق میفهمه که چراغ سبز شده. -خوبی؟ -سرم درد میکنه -قرص میخوای؟ -نه با جوشونده های فرشته خانوم بیشتر حال میکنم خنده ای میکنم و به روبه رو خیره میشوم ،ساکت میشوم. -محمد حسین -جانم -چی شد اومدی خواستگاریم؟ -کور شدم ،کر شدم اومدم خواستگاریت -جدی -چی شد این رو پرسیدی؟ -حالا -دوستت داشتم اومدم -واقعا؟ -آره خیالم راحت شد و راحت تر تیکه دادم به صندلی . -بیا یه قرص بخور -نه بخوابم خوب میشه جلوی خونه پارک میکنه ،از تو ماشین پیاده میشم ،دلم برا خونه سنتیشون تنگ شده بود و مسخره بازی های ملکا .محمد حسین با کلید در رو باز میکنه .آقا محمد حسن داشت گل توی گلدون میکاشت . -محمد حسن بنده خدا زهره ترک میشه به سمت ما بر میگرده و سلام میکنه . -چرا این گل رو کاشتی تو گلدون آخه -وا مگه کار بدی کردم ؟ -الان فصل گلدون عوض کردن لبخندی برای خراب کاریش میزند و بعد مثل بچه های مودب وایمیسته . -ببخشید نمی دونستم سری به تاسف تکون میده و وارد خونه میشه ،جلو میرم نگاهی به باغچه میکنم . -سلام -سلام زن داداش -چن وقته نخوابیده اعصاب نداره -اشکال نداره -حال داداشتون خوبه ؟ -آره بهوش اومد -خدا رو شکر پس باید بریم ملاقات -قدمتون رو چشم -پناه بر میگردم به سمت صدا ،محمد حسین بود .نگاهی به ما میکنه:چرا وایستادین بیاین تو سرده -الان میام به سمت در ورودی رفتم ،کفش هامو در آوردم و وارد خونه شدم .فرشته خانوم جلو میاد :سلام دخترم -سلام فرشته خانوم -خوش اومدی -ممنون -حال داداشت چطوره؟ میخواستم بهت زنگ بزنم عزیز دلم ،به ملکا گفتم شماره رو بده یادش رفت . لبخندی میزنم و کاپشنم رو در میارم و به چوب لباسی آویزون میکنم . -بیاین ناهار بخوریم -من میرم بخوابم -مامان جان بیا اول ناهار بخور -نه سرم درد میکنه -وا چرا؟ -نمی دونم -بزار واست جوشانده بیارم -باشه روی صندلی نشست ،صدای جیغ ملکا بلند شد ،پله ها رو پایین اومد و خودش رو پرت کرد بغلم . -پناه ...خوش اومدی -خدا شانس بده نگاهی به قیافه خنده دار محمد حسن میکنم و سعی میکنه از بغل ملکا جدا شم ،یه جوری بغلم میکرد، نگاه تا حالا بغلم نکرده بود . -چیه حسودیت میشه؟ محمد حسن شونه ای بالا میندازه و کنار محمد حسین میخوابه ،سرم رو فشار میدم . -خوبی محمد حسین ؟ -سرم درد میکنه ملکا از بغلم جدا میشه و به سمت محمد حسین میره :قربونت برم چون اصلا نمی خوابی محمد حسین چیزی نگفت ،مامان فرشته جوشنده رو بهش داد . -بیا ..ملکا بیا سفره رو بنداز ناهار بخوریم ..آقا محمد حسین الان یادم اومد صبحم صبحانه نخوردی باید ناهار بخوری محمد حسین چیزی نگفت ،ملکا سفره رو گرفت و انداخت جلو رفتم که کمک کنم . -تو چرا؟ -وا فرشته خانوم مگه تعارف داریم ملکا ظرف رو ازم گرفت و به سمت سفره رفت :بده من -فرشته خانوم نشدا محمد حسین جوشونده رو خورد و بعد ظرف رو آورد ،پشت سرشم محمد حسن بقیه رو آورد ،هر لحظه بیشتر با این خونه آشنا میشدم ،عجب خونه ای چه همکاریی .تو خونه ما فقط زیور خانوم کار میکرد .کنار سفره نشستم و به قیمه بادمجون فرشته خانوم نگاه کردم ،همه دعا کردند مثل مسیحی ها منم دعا کردم .چه خانواده ی خوبی نصیبم شد . محمد حسین به زور چند لقمه خورد و رفت . 🌺🍂ادامه دارد..... ❌کپی رمان بدون اجازه ممنوع❌
شب جمعه است ویاد همه عزیزان نثار ارواح مطهر شهدا 🌹اللهم صل علی محمد و آل محمد کجایی سردار عزیز بعد از شما دنیا جور دیگر شده است😭😔
چه خواستی تـ💔ـو به جز احترام اولادت؟ چه بود پاسخشان؟ بغض در گلوی تـ💔ـو شد تـو شاهد همۀ ‌‌ غصه‌های زهـ💔ـرایی که هرچه شد وسط کوچه روبروی تـ💔ـو شد 🏴🥀🏴 شهادت جانسوز سید کائنات محمد مصطفی صلوات الله علیه تسلیت باد 🥀🏴🥀 ص🏴 ع🏴 ع🏴
حاج اسماعیل دولابی ره: ظاهرا می‌گوییم آقا می آید، ولی در حقیقت ما به خدمت حضرت می‌رویم. ما به پشت دیوار دنیا رفتیم و گم شدیم، باید از پشت دیوار بیرون بیاییم تا ببینیم که حضرت از همان ابتدا حاضر بودند. امام زمان گم و غائب نشده است. ما گم و غائب شده ایم. از حضرت فاطمه س روایت شده که پیامبر اکرم ص فرمودند: امام همچون کعبه است که ( مردم ) باید به سویش روند، نه آن که ( منتظر باشند تا ) او به سوی آنها بیاید. ص🏴 ع🏴 ع🏴
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
✨﷽✨ ⚡️زیبا و پند آموز⚡️ ✍پيرى در روستايى هرروز براى نماز صبح از منزل خارج وبه مسجد مى رفت .دريك روز بارانى پير ، صبح براى نماز از خانه بيرون امد ،چند قدمى كه رفت در چاله اي افتاد، خيس وگلى شد. به خانه بازگشت لباس راعوض كرد ودوباره برگشت ، پس از مسافتى براى بار دوم خيس و گلى شد برگشت لباس راعوض كرد ازخانه براى نماز خارج شد. ديد در جلوى در، جوانى چراغ به دست ايستاده است سلام كرد و راهي مسجد شدند، هنگام ورود به مسجد ديد جوان وارد مسجد نشد پرسيد اى جوان براى نماز وارد مسجد نمى شوى؟ جوان گفت نه ،اى پير ،من شيطان هستم براى بار اول كه بازگشتى خدابه فرشتگان گفت تمام گناهان او را بخشيدم براى باردوم كه بازگشتى خدا به فرشتگان گفت تمام گناهان اهل خانه او را بخشيدم ترسيدم اگر براى بار سوم در چاله بيفتى خداوند به فرشتگان بگويد تمام گناهان اهل روستا رابخشيدم كه من اين همه تلاش براى گمراهى انان داشتم براى همين امدم چراغ گرفتم تا به سلامت به مسجد برسى!!! گر تو ان پیر خرابات باشی فارغ ز بد و بنده ی الله باشی شیطان به رهت همچو چراغی بشود تا در محضر دوست همیشه حاضر باشی. ص🏴 ع🏴 ع🏴
🏴🍂🥀 🥀دلم که دست خودم نیست، این دل غمگین همان دلیست که جا مانده در گوهرشاد 🏴🍂🥀 💠 اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى عَلِیِّ بْنِ مُوسَى الرِّضَا الْمُرْتَضَى🥀 🏴🍂براي دوستان‌تان ارسال كنيد🏴🍂   ص🏴 ع🏴 ع🏴 های عاشقــ❣ـانه مذهبی ❣ @repelay
🍂🌺🍂🌺🍂 🌺🍂🌺🍂🌺🍂🌺🍂 🌺🍂🌺 🍂🌺🍂 🍂🌺🍂 🌺 ♡یالطیف♡ 📒رمان عاشقانه هیجانی ❣ 🖊به قلم:ریحانه عزت پور؛ 🌷 🌺👌پناه دختریه که پدرش برای چشم و هم چشمی میخواد به کسی بدتش که پناه ازش خوشش نمیاد برای اینکه بااون پسر ازدواج نکنه هر کاری میکنه.....🍂 👌ریپلای پارت اول👇 🌺 eitaa.com/repelay/1641 ❌کپی رمان بدون اجازه ممنوع❌ های عاشقــ❣ـانه مذهبی ❣ @repelay
رمانهای عاشقانه مذهبی💍❤️
🍂🌺🍂🌺🍂 🌺🍂🌺🍂🌺🍂🌺🍂 🌺🍂🌺 🍂🌺🍂 🍂🌺🍂 🌺
🍂🌺🍂🌺🍂 🌺🍂🌺🍂🌺🍂🌺🍂 🌺🍂🌺 🍂🌺🍂 🍂🌺🍂 🌺 ♡یالطیف♡ 📒رمان عاشقانه هیجانی ❣ 🖊به قلم:ریحانه عزت پور؛ 🌷 🍂 -نه ممنون -خونه ندیدین هنوز -آره دیگه -خب شما که هیچ کاری نکردین -بابا همه چیز گره خورده بهم دیگه -حالا اشکال نداره هنوز وقت دارین سری برای ملکا تکون دادم،تا بلکه دست از سرم برداره و مشغول چرخوندن گوشیم شدم تا بلکه یکم سرم گرم بشه ،سلامی رو شنیدم ،برگشتم محمد حسین بود ،جوابش رو دادیم. -خوب خوابیدی؟ -آره -سرت خوب شد؟ -بله بهترم کنارم نشست تا از بازجویی های فرشته خانوم خلاص شد،ملکا شروع کرد:داداش شما کی می خواین خونه بگیرین پس؟ فرشته خانوم چایی رو جلوی محمد حسین گذاشت محمد حسین تشکری کرد ،فرشته خانوم هم نشست. -چطور مگه؟ -خب پناه می خواد جهاز بخره -خب بخره -خب باید خونه رو ببینه -نمی دونم -یعنی چی نمی دونم پسرم زمانتون زیاد نیست -آره خب،اصلا هر وقت پناه بگه -می خواین امروز برین؟ خیلی سریع جواب میدم که مجبور نشم امروز برم ببینم:نه نه من امروز حوصله شو ندارم -باشه -محمد حسن کجاست؟ فرشته خانوم در حالی که با انگشتش دور لیوان رو دور گیری می کرد گفت:اون اتاقه داره تلویزیون میبینه محمد حسین بلند میشه به سمت اون یکی اتاق میره ،صداشون رو می شنیدم -محمد حسن ایکس باکس بازی کنم؟ -بازم می خوای ببازی؟ -من ببازم؟ ملکا ناله کرد وگفت:وای دوباره رجز خونی هاشون شروع شد،اون موقع نفهمیدم ولی وقته نزدیک نیم ساعت رجز خوندن ملتفت شدم. -نه من ببازم -محمد حسن خیلی رو داری ها -محمد حسین چرا قبول نمی کنی باختی -من از تو بچه ببازم؟ -می بینم اصلا نمی بازی رو کردم به ملکا و گفتم: حالا کی می بازه؟ -یه وقتایی محمد حسن یه وقتایی محمد حسین بوی کتلت فرشته خانوم آدم رو مست می کرد،صدای جلیزو ویلیز ریز روغن هم گوش رو می نواخت ،چایی رو با قند می خورم . -اصلا بازی می کنیم ببینم کی می بازه -خیل خب فرشته خانوم رو کرد به ملکا و گفت:فردا چند شنبه است؟ -پنجشنبه -خب فردا باید بریم بهشت زهرا -آره -تو که کلاس نداری؟ -نه صداش رو بلند تر می کنه و خطاب به محمد حسین میگه:محمد حسین تو فردا شیفتی؟ -نه مامان -خب پس -چی بزنم محمد حسین ؟ -بی ادب داداش -چی بزنم داداش؟ -فوتبال -تو می خوای با من فوتبال بازی کنی؟ -نه،ملکا میخواد -داداش تو همیشه تو فوتبال می بازی -من می بازم؟ -نه من می بازم گوشم رو از رجز خوانی هاشون میگیرم و گوش میسپارم به صحبت های فرشته خانوم :پس باید حلوا درست کنم آخرین کتلت رو بر میدارم روی صندلی رو به روم میشینه:آقا محمود مرد خیلی خوبی بود -خدا بیامرزه -خدا اون رو آمرزیده خدا منو بیامرزه قند رو بین لب های حجیمش می گذارد و با چایی به داخل دهنش هل میده. -همیشه وقتی شوخی می کرد کلی معذرت خواهی می کرد می گفتم آخه این که معذرت خواهی نمی خواد لبخندی میزنم ،بلند میشم و لیوان چایی رو آبی میزنم کف رو به لبه هایش میکشم و سر جایش میذارم -دستت درد نکنه خودم میشستم -یه لیوان که این حرف ها رو نداره ملکا خیره میشه به من و حالا اون شروع میکنه:محمد حسین خیلی شبیه باباست ،بزار عکسا رو بیارم و از جا بلند میشه ،فرشته خانوم لیوانش رو میشوره که زرد نشه . -راس میگه نه تنها چهره اش بلکه اخلاقی هم خیلی شبیه باباشه -مثلا چی ؟ 🌺🍂ادامه دارد..... ❌کپی رمان بدون اجازه ممنوع❌ های عاشقــ❣ـانه مذهبی ❣ @repelay
🍂🌺🍂🌺🍂 🌺🍂🌺🍂🌺🍂🌺🍂 🌺🍂🌺 🍂🌺🍂 🍂🌺🍂 🌺 ♡یالطیف♡ 📒رمان عاشقانه هیجانی ❣ 🖊به قلم:ریحانه عزت پور؛ 🌷 🍂 -مثلا چی؟ -محمد حسین خیلی عاطفیه ولی اصلا بروز نمیده ،همه چیز رو میریزه تو خودش ،خیلی مهربونه و دل رحمه دیگه برات بگم زود عصبانی میشه ولی زودم فروکش میکنه. ملکا که حالا آلبومی زیر بغلش زده بود سر جایش میشینه و آلبوم رو جلوم میزاره:آخ راس میگه مامان ! وقتی هم که عصبانیه نباید جلوش حرف بزنی -در چه حد زود؟ ملکا میخنده و آلبوم رو باز میکنه:نترس در حد طبیعی نسبت به محمد حسن میگیم محمد حسن خیلی دیر عصبانی میشه ولی خیلی توفانی ،هیچ جوره هم آروم نمیشه مگر اینکه حرف بزنه ..نگاه کن این عکس باباست راست میگفت خیلی شبیه حاج محمود بود،حاج محمود حالا البته موهاش سفید بود ولی لَخت بود .ریش هاش مثل باباش مرتب بود و چشم هاش مشکی بود خیلی شبیه حاج محمود بود حتی فرم دماغ قلمی اش .فرشته خانوم شروع میکنه: محمد حسن شبیه منه راست میگفت:موهای محمد حسن خرمایی و فر بود،چشم هاش اندازه محمد حسین و ملکا درشت نبود ،در کل شبیه فرشته خانوم بود . -فقط فر بود موهای من به مامان فرشته رفته -راست میگین محمد حسین و ملکا خیلی شبیه باباشونن فقط ملکا موهاش فره -گل!!! گوشام تیز میشه که بدونم کی گل زده که بعدش جوابم رو میگیرم: صبر کن ببینم این چه گلی بود دیگه؟ -چیه خان داداش گل به خودی زدی خنده ای میکنم ،ملکا و فرشته خانوم هم خنده ای میکنن،امروز روز شانس محمد حسین نیست چون چند تا گل دیگه هم میخوره.نگاهی به عکسی که محمد حسن و محمد حسین کشتی میگیرن می اندازم -اینو -بابا عادت داشت کشتی محمد حسن و محمد حسین رو ببینه صفحه بعد رو می بینم و حاج محمودی که لابه لای دم و دستگاه های بیمارستان می خندید،محمد حسین که معلوم بود قبل از عکس اشکاش رو پاک کرده با مصنوعی ترین حالت ممکن می خندید و ملکا هنوز گریه می کرد ،ملکا با حسرت گفت:این آخرین روز باباست بعد دیگه ساکت شد و بغصش رو فرو داد ،داشت خاطراتش رو یادش می آورد تنها صدایی که شنیده شد توی اون ماتم کده این بود: دیدی باختی؟ -یکی طلبت فرشته خانوم بلند شد و به سکوت سه نفره خاتمه داد:بچه ها شام *** پاشا آروم روی صندلی نشست .مامان در رو بست و پشت فرمون جا گرفت ،لبخندی زدم و پشت نشستم کنار نگاه . -خدا رو شکر به خیر گذاشت -بله اگه رعایت نکنن حال و روزمون همینه آقا پاشا پاشا هیچ چیز نگفت فقط سرش رو تکیه داد به صندلی و آروم چشم هاشو بست . -من نمی دونم چرا تو آنقدر استرس داری؟ فرمون رو پیچوند و پشت چراغ قرمز گیر کرد ،حالا وقت خوبی برای گیر دادن بود: پاشا اگه این سری بازم بی احتیاطی کنی حلالت نمیکنم ،شنیدی که دکتر چی گفت؟ 🌺🍂ادامه دارد.... ❌کپی رمان بدون اجازه ممنوع❌ های عاشقــ❣ـانه مذهبی ❣ @repelay
‍ ‍ 🍃🍂عدالت و لطف خدا 🍃🍂 🙍زنى به حضور حضرت داوود (ع) آمد و گفت: اى پیامبر خدا پروردگار تو ظالم است یا عادل❓ 🗣داوود (ع) فرمود: خداوند عادلى است که هرگز ظلم نمى کند. 🗣سپس فرمود: مگر چه حادثه اى براى تو رخ داده است که این سؤال را مى کنى؟ 🙍زن گفت: من بیوه زن هستم و سه دختر دارم، با دستم ریسندگى مى کنم، دیروز شال بافته خود را در میان پارچه اى گذاشته بودم و به طرف بازار مى بردم تا بفروشم و با پول آن غذاى کودکانم را تهیه سازم ، ناگهان پرنده اى آمد و آن پارچه را از دستم ربود و برد و تهیدست و محزون ماندم و چیزى ندارم که معاش کودکانم را تأمین نمایم . 🚪هنوز سخن زن تمام نشده بود که ... در خانه داوود (ع) را زدند ، حضرت اجازه وارد شدن به خانه را داد ، ناگهان ده نفر تاجر به حضور داوود (ع) آمدند و هر کدام صد دینار (جمعاً هزار دینار) نزد آن حضرت گذاردند و عرض کردند: این پولها را به مستحقش بدهید. حضرت داوود (ع) از آن ها پرسید : علت این که شما دسته جمعى این مبلغ را به اینجا آورده اید چیست ؟ عرض کردند: ما سوار کشتى بودیم ، طوفانى برخاست ، کشتى آسیب دید و نزدیک بود غرق گردد و همه ما به هلاکت برسیم ، ناگهان پرنده اى دیدیم ، پارچه سرخ بسته اى به سوى ما انداخت ، آن را گشودیم ، در آن شال بافته دیدیم ، به وسیله آن مورد آسیب دیده کشتى را محکم بستیم و کشتى بى خطر گردید و سپس طوفان آرام شد و به ساحل رسیدیم و ما هنگام خطر نذر کردیم که اگر نجات یابیم هر کدام صد دینار، بپردازیم و اکنون این مبلغ را که هزار دینار از ده نفر ماست به حضورت آورده ایم تا هر که را بخواهى ، به او صدقه بدهى. 🙍🗣حضرت داوود (ع) به زن متوجه شد و به او فرمود : پروردگار تو در دریا براى تو هدیه مى فرستد، ولى تو او را ظالم مى خوانى ؟ سپس ‍ هزار دینار را به آن زن داد و فرمود : این پول را در تأمین معاش کودکانت مصرف کن ، خداوند به حال و روزگار تو ، آگاهتر از دیگران است های عاشقــ❣ـانه مذهبی ❣ @repelay