eitaa logo
رمانهای عاشقانه مذهبی💍❤️
2.1هزار دنبال‌کننده
1.6هزار عکس
294 ویدیو
113 فایل
﷽ هر روز بیشـــــــتر از دیروز💞🌸 ❣️دوستت دارم❣️ بی اجازه کپی نکن حتی شما دوست عزیز 🌺 #کپی_بالینک_کانال ارتباط وتبلیغات @Ad_noor1
مشاهده در ایتا
دانلود
آیه ۷ - سوره ابراهیم ✨ وَ إِذْ تَأَذَّنَ رَبُّكُمْ لَئِنْ شَكَرْتُمْ لَأَزيدَنَّكُمْ وَ لَئِنْ كَفَرْتُمْ إِنَّ عَذابي لَشَديدٌ و نیز به یاد آورید هنگامى را که پروردگارتان اعلام داشت: «اگر شکرگزارى کنید، [نعمت خود را] بر شما افزون خواهم کرد و اگر ناسپاسى کنید، مجازاتم شدید است»! 🌸🍃
🍂🌺🍂🌺🍂 🌺🍂🌺🍂🌺🍂🌺🍂 🌺🍂🌺 🍂🌺🍂 🍂🌺🍂 🌺 ♡یالطیف♡ 📒رمان عاشقانه هیجانی ❣ 🖊به قلم:ریحانه عزت پور؛ 🌷 🌺👌پناه دختریه که پدرش برای چشم و هم چشمی میخواد به کسی بدتش که پناه ازش خوشش نمیاد برای اینکه بااون پسر ازدواج نکنه هر کاری میکنه.....🍂 👌ریپلای پارت اول👇 🌺 eitaa.com/repelay/1641 ❌کپی رمان بدون اجازه ممنوع❌ های عاشقــ❣ـانه مذهبی ❣ @repelay
رمانهای عاشقانه مذهبی💍❤️
🍂🌺🍂🌺🍂 🌺🍂🌺🍂🌺🍂🌺🍂 🌺🍂🌺 🍂🌺🍂 🍂🌺🍂 🌺
🍂🌺🍂🌺🍂 🌺🍂🌺🍂🌺🍂🌺🍂 🌺🍂🌺 🍂🌺🍂 🍂🌺🍂 🌺 ♡یالطیف♡ 📒رمان عاشقانه هیجانی ❣ 🖊به قلم:ریحانه عزت پور؛ 🌷 🍂 *محمد حسین* تقه ای به در میزنم و با با اجازه سرهنگ وارد اتاق میشم‌: بلہ سرهنگ احترام میزارم بهم اجازه میده که روی صندلی بشینم جلو میرم و روی صندلی میشینم -تیمور رو به نابودیه... یه سر نخ هایی ازش پیدا کردیم -مثلا چه سر نخایـے ؟ -چند تا عنصر اصلی لو رفتن بچه دنبالش -پس یعنی بلاخره داریم خلاص می شیم -اگه خدا بخواد -سرهنگ پس محمد حسن چی؟ -محمد حسنباید سریع تر بیاد بیرون مگر نه گیر میفته -ازش خبر دارین؟ -آخرین بار دیروز زنگ زد -سرهنگ من خیلے نگرانم نگران نباش محمد حسن پسر باهوشیہ -سری تکون میدم وخیره میشم به آبنبات رنگ وارنگ روی میز .سرهنگ بلند میشہ :دلم میخاد مسولیٺ گرفتن تیمور رو بدم بہ ٺو -فڪر نڪنم بزارم زنده بمونہ -نہ دیگہ نشد -پس مسولیٺش رو بدین بہ یڪے دیگہ -باید حواسٺون باشہ تیمور الان هیچے واسہ از دست دادن نداره -بلہ قربان -پناه خانوم چطوره -خوبہ سرهنگ خم میشہ و چایے س رو ڪہ ڪم مونده بود رو سر میڪشہ ڪہ دوباره صداے در میاد :بفرمایین در باز میشہ ،سروان عزیزے بود ،احترامے بہ من و سرهنگ میذاره ،سرهنگ بہش آزاد باش میده جلو میاد در گوش سرهنگ چیزے زمزمہ میڪنہ بہ وضوح چہره در هم رفتہ سرهنگ رو مے بینم بعد بلند میگہ :چے؟ پس شما چے ڪار مے ڪردین؟ سوالے نگاش میڪنم ڪہ چشم هاش رو از چشام میدزده. -خیل خب برو بیرون -سرهنگ چے ڪار ڪنیم؟ -برو بیرون احترامے میگذاره و بیرون میره،از ڪنجڪاوے دارم میمیرم ولے حوصلہ خبر بد رو ندارم مخصوصا با وضعے ڪہ چہره ے سرهنگ داره بلند میشم . -سرهنگ با اجازه تون من ... -صبر ڪن ڪارت دارم -بفرمایید دستاش رو بہ میزش تڪیہ داد و آشفتہ نگام ڪرد ،خیره میشم بہ چشاش معلوم بود بین گفتن و نگفتن مردده . -محمد حسین یہ چیزے بگم بازم مثل همیشہ شتابزده عمل نمے ڪنے؟ تپش قلب میگیرم این چہ خبریہ ؟ چرا دست و پام تحلیل میره: نہ قربان -خب چطور بگم ..محمد حسین این اسم رو ڪہ میبره دیگہ تموم وجودم نبضہ ڪہ میزنہ انگار خون ڪم میارم -لو رفتہ دنیا سیاه میشہ جلو چشام یعنے پسر حاج محمود گیر گرگاے درنده اے مثل تیمور افتاده؟حالا چہ بلایے سرش میارن؟ -خبر بعدے سرهنگ ڪہ تنور رو داغ دیده تصمیم میگیره نون بعدے هم بچسبونہ . -خب نگران نگاش میڪنم دوباره یہ خب دیگہ قطار میڪنہ سر خب بعدے: دار و دستہ ے تیمور پناه خانوم رو گرفتن خون بہ معزم نمیرسہ ،احساس میڪنم ڪہ دیگہ هیچ دستورے بہ ذ هنم نمیرسہ ،محڪم بہ میز میڪوبم ،شیشہ ے میز خرد و خاڪشیر میشہ ولے من دردے احساس نمیڪنم عربده میڪشم : پس اون مراقب خونہ چہ غلطے میڪرد؟ بلند میشم با اعصاب داغون ڪل اتاق رو دور میزنم و داد میزنم بیچاره سرهنگ هیچ جوره از پس این شیر زخمی بر نمیاد :اون دختر دست من امانتہ ،محمد حسنم ..بہ خدا زنده نمیزارمش ،مے ڪشمش سرهنگ نگاهے بہ دستم میڪنہ ،در اتاق رو باز میشہ و دوباره سروان عزیزے وارد اتاق میشہ با دیدن دستم و خرده شیشہ هاے روے زمین با نگرانے خیره میشہ بہ سرهنگ ،دستم رو روے دیوار میزارم و سرم رو تڪیہ میدم بہ دستم : خدایا منو بڪش دیگہ ..یہ تنہ همہ دار و دستہ ے تیمور رو بہ آتیش میڪشم سرهنگ با اشاره با سروان حرف میزد -محمد حسین بیا بشین دستت رو باند پیچے ڪنم داره خون میاد از ڪنار سرهنگ و سروان رد میشم بہ اتاقم هجوم میبرم. 🌺🍂ادامه دارد..... ❌کپی رمان بدون اجازه ممنوع❌
🍂🌺🍂🌺🍂 🌺🍂🌺🍂🌺🍂🌺🍂 🌺🍂🌺 🍂🌺🍂 🍂🌺🍂 🌺 ♡یالطیف♡ 📒رمان عاشقانه هیجانی ❣ 🖊به قلم:ریحانه عزت پور؛ 🌷 🍂 *پناه* آروم روے زمین میشینم ،چشام روباز میڪنم کلے پلڪ میزنم تا چشام عادت ڪنہ بے فایده بود ،سرم رو بر میگردونم ڪہ مے بینم محمد حسن هم ڪمے اونطرف تر دستش رو بستن ،حالم ازش بہم میخورد .روم رو برمیگردونم ،اینجا چہ خبره؟ اگہ محمد حسن با ایناسٺ پس چرا اونم دست و ڪتف بستہ افتاده اونطرف ؟ چرا بیہوشہ؟ چرا انقدر زخمیہ؟ لابد بازے جدیده توبہ فڪر خودٺ باش ڪہ فعلا بدبخت جہانے .مرد جلو اومد نگاهے بہ من ڪرد ،نگاش اعصابم رو بہم ریخٺ ،روم رو برگردوندم . -توسوگلے محمد حسینے؟ جوابے ندادم ،روش رو برگردوند طرف محمد حسن بلند شد از رو دوزانوش و بہ سمت محمد حسن رفٺ ،صورتش رو بین انگشت شصت و سبابہ اش گرفت مثل زمانے ڪہ بچہ ے بامزه اے مے بینے و مے خواے فشارش بدے .اما نہ حالت اون مرد حالٺ مردے بود کہ قصد فشار دادن بچہ ے بامزه رو داشتہ باشد و نہ محمد حسن همچین بچہ اے بود .ڪینہ اے ازش بہ دل گرفتم شترے! مثل زمانے ڪہ از محمد حسین ڪینہ بہ دل گرفتہ بودم ،مرد ڪہ هیچ نشونے ازش نداشتم محڪم بہ صورت محمد حسن میزنہ احساس میڪنم صورت خودم درد گرفتہ ! این دیگہ چہ حسے بود؟ چرا باید دردم بگیره؟ اون داشٺ تاوان بلند پروازیشو میداد ،چشاش رو بے رمق باز ڪرد -ببین جناب محمد حسن خان امشب مهمونم داریم بعد خودش سرش رو برگردوند سمٺ من،محمد حسن با دیدن من رگ غیرٺش باد ڪرد،پوزخندے زدم ڪہ اگہ نمیزدم خودم خفش میڪردم . -خیلے بے غیرتے تیمور خودم مے ڪشمٺ -بروبابا چہ خوش خیالے تو خودٺ زنده مے مونے ڪہ منو بڪشے؟ این مرد تیمور بود؟ پس تیمور این مرده؟ همون مردے ڪہ اسمش نقل و نباٺ مجالسمونہ؟ همون ڪسے ڪہ تا اسمش میاد چہارستون بدنمون میلرزه ؟ همون ڪسے ڪہ از ترس شرش مجبور بودیم ڪہ نذر و نیاز ڪنیم؟ -ڪور خوندے اگہ بلایے سر ما بیاد تو بہ هیچ ڪدوم از اهدافت نمے رسے -تا من محمد حسین رو بدبخٺ نڪنم بے خیال نمیشم -بدبختے ما بہ این چیزا نیسٺ -مے خواے امتحان ڪنیم ؟ -بزرگتراے تو رو شڪست دادیم تو ڪہ هیچے -خفہ شو -مگہ الڪیہ؟بیاے جوناے مردم رو معتاد ڪنے برے؟ باورم نمے شد این حرفا رو از محمد حسن میشنیدم ،این پسر همون پسر نابابہ حاج محموده؟! -آقا پلیسہ روزگار توام تموم شده محمد حسن ڪیہ؟یہ نجار مہربون و خوش ذوق؟یا یہ قاچاق چے و جانے؟یا یہ پلیس و فداڪار؟ -روزگار من شاید ولے روزگار این ڪشور نہ -دیگہ دارے دیونہ م میڪنے مثل سگ وحشے بہ محمد حسن حملہ میڪنہ و تا میتونہ بہش لگد میزنہ بے اراده چشام رو مے بندم ،ڪل وجودم وحشتہ ،دارم سڪتہ میڪنم .من وسط این بازے چے ڪار میڪنم ؟تیمور خستہ روے صندلے چوبے میشینہ . -شماره محمد حسین رو بگیر -بلہ قربان گوشے رو مے گیره ،اشڪام مے بارید ،نمے خواستم از خودم ضعف نشون بدم ولے نمے تونستم مے ترسیدم ،مے ترسیدم وحشے بشہ .گوشے رو ڪنار گوشش میگیره ،بعد یاد چیزے میفتہ وروے بلند گو میزنہ . -بلہ؟ -بہ بہ سلام آقا پلیس زحمت ڪش -شما؟ -اے بابا نشناختے؟ منم رفیق شفیق تیمور -تیمور تو اون روے منو ندیدے -اون روتم مے بینیم صداش ڪلافہ بود،سخٺ ڪلافہ بود،دلم براش سوخٺ ولے براے خودم بیشتر . -اگہ بلایے سر زنم و برادرم بیاد .. -اوهوع سرگرد حواست ڪجاست؟ ڪسے ڪہ خط و نشون میڪشہ منما نہ تو -تیمور تورو خدا آزادشون ڪن صداش بوے التماس گرفٺ ،این التماس رو دوست نداشتم .مرد من باید قوے مے موند . -آزادشونم میڪنیم اگہ شما مثل بچہ آدم مدارڪ رو بیارے -فڪرشم نکن ،این مدارڪ مربوطہ بہ کشورمہ -پس قید زن و برادرتم بزن -بہ خدا مے ڪشمت -گفتم تهدید نڪن -بزار باهاشون حرف بزنم بلند شد ،گوشے رو داد بہ غلام حلقہ بہ گوشے ڪہ دست نجسش رو روے صورتم گذاشتہ بود . -پناه، محمد حسن -بلہ؟ -پناه خوبے؟ -خوبم ..تو خوبے؟ -آره نترس نجاتت میدم هم تو رو هم محمد حسن رو 🌺🍂ادامه دارد..... ❌کپی رمان بدون اجازه ممنوع❌
🌹 های پند آموز و زیبا 🍀ما چه قدر فقیر هستیم 🌷روزی یک مرد ثروتمند پسر خردسالش را به یک روستا برد تا به وی نشان دهد مردمی که در آن جا زندگی ميکنند چه قدر فقیر هستند. آن دو، یک شبانه روز در خانه ی کوچک یک روستايي مهمان بودند. در راه برگشت و در پایان سفر مرد از پسرش پرسید: نظرت در خصوص مسافرتمان چه بود ؟ پسر جواب داد: خوب بود پدر! پدر پرسید:آیا به زندگی آن ها توجه کردی؟ پسر جواب داد:آری پدر! و پدر پرسید:چه چیزی از این سفر یاد گرفتی ؟ پسر اندکی اندیشید و بعد به آرامی گفت: فهمیدم که ما در منزل یک سگ داریم و آن ها چهار تا. ما در حیاطمان یک فواره داریم و آن ها رودخانه ای دارند که انتها ندارد. ما در حیاطمان فانوسهای تزئینی داریم و آن ها ستاره ها را دارند. حیاط ما به دیوارهایش محدود ميشود ولی باغ آن ها بی انتهاست. با گوش دادن حرفهای پسر زبان مرد بند آمده بود. پسر بچه اضافه کرد:سپاسگزارم پدر تو به من نشان دادی که ما چه قدر فقیر هستیم.🌷
هدایت شده از ‌‌‌‌‌‌‌‌‌▫
🍃[اگر‌برای‌فرج دعا‌میڪنید نشانہ‌ے‌آنسٺ‌ڪہ ایمانتان‌هنوز‌ پابرجاسٺ🍃] ✋💚 ❤️
💥 🌱رفیق حواست بہ مین های جبہہ مجازی هست⁉️📱 قربانی این جنگ بشی ... 🍂دیگہ تمومہ ...👋🏻 شہید جنگ سخت میرسہ بہ خــ❤️‌ــدا .. ولی ...☝️🏻 🌱قربانی جنگ نرم  ... ازخدادورمیشہ ... حواست باشہ ... حواسمون باشہ ...✔️
💗رسول خدا صلی الله علیه و آله: ‌ خداوند بوسیله علی علیه السلام این دین را پیروز نمود و آنگاه که کشته شود دین فاسد خواهد شد و جز مهدی علیه السلام کسی دیگر قادر به اصلاح آن نمی‌باشد. ‌ 📗احقاق الحق، ج۱۳ ص۲۶۰
🌺 واقعا قشنگه حتما بخونید 🌸 اگر از خودخواهی کسی به تنگ آمده ای، او را خوار مساز؛ بهترین راه آن است که چند روزی رهایش کنی. 🌸 گاهی شاپرکی را از تار عنکبوت میگیری تا خیلی آرام رهایش کنی،شاپرک میان دستانت له میشود.... نیت تو کجا و سرنوشت کجا 🌸 هنگامی که افسرده ای ،بدان جایی در اعماق وجودت ،حضور " خدا " را فراموش کرده ای... 🌸 لحظه ها ، تنها مهاجرانی هستند که هر گز بر نمی گردند هرگز ! 🌸 سه چیز را نگه دار: گرسنگیت را سر سفره دیگران زبانت را در جمع و چشمت را در خانه دوست . . 🌸 عاشــق طرز فکر آدمهـــا نشویــد آدمهـــا زیــبا فکـــر میکنند زیـــبا حرف میزنند امـــا زیــبا زندگـــی نمیکنند... !! 🌸 مراقب باش بعضی حرف ها فقط قابل بخشش هستند نه فراموش شدن ! 🌸 آرزوهایت را کنار نگذار دنیا بالاخره مجبور می شود با دلت کنار بیاید
🍂🌺🍂🌺🍂 🌺🍂🌺🍂🌺🍂🌺🍂 🌺🍂🌺 🍂🌺🍂 🍂🌺🍂 🌺 ♡یالطیف♡ 📒رمان عاشقانه هیجانی ❣ 🖊به قلم:ریحانه عزت پور؛ 🌷 🌺👌پناه دختریه که پدرش برای چشم و هم چشمی میخواد به کسی بدتش که پناه ازش خوشش نمیاد برای اینکه بااون پسر ازدواج نکنه هر کاری میکنه.....🍂 👌ریپلای پارت اول👇 🌺 eitaa.com/repelay/1641 ❌کپی رمان بدون اجازه ممنوع❌ های عاشقــ❣ـانه مذهبی ❣ @repelay
رمانهای عاشقانه مذهبی💍❤️
🍂🌺🍂🌺🍂 🌺🍂🌺🍂🌺🍂🌺🍂 🌺🍂🌺 🍂🌺🍂 🍂🌺🍂 🌺
🍂🌺🍂🌺🍂 🌺🍂🌺🍂🌺🍂🌺🍂 🌺🍂🌺 🍂🌺🍂 🍂🌺🍂 🌺 ♡یالطیف♡ 📒رمان عاشقانه هیجانی ❣ 🖊به قلم:ریحانه عزت پور؛ 🌷 🍂 *محمد حسین* نگاهے بہ عمارت سفیدمون انداختم و پیچڪ هاے پہن سر در خونہ ،خونہ ے بدون زن چہ ارزشے داشت؟ نگاهے بہ در چوبے سفید میڪنم با چاشنے طلایی دور و برش ،اصلا دلم نمیخواد برم توے خونہ ،جلوے در خونہ میشینم .پناه ببین چہ بلایی سرم آوردے دلم بدون تو طاقتے نداره ،آروم ے نداره ،بہ قول خان جون زن آرامش مرده .مثل بچہ ام ڪہ مادرش رو گم ڪرده باشہ، آشفتہ ام ،ڪلافہ ام بدون تو زندگے برام معنایے نداره دختر بہروز خان! از جا بلند میشم . -آقا محمد حسین برگشتم نگاه خانوم بود ،خواهرٺ! حالا جواب نگاه خانوم رو چے میدادم ؟ با تعجب نگام ڪرد،موهام پریشون بود ،لباسام نا مرتب و خونے، دسٺ باند پیچے ،واقعا سوال داشٺ ،نداشٺ؟اونم براے یہ نظامے. جلو رفتم . -سلام -سلام خدا بد نده اشاره اے بہ دستم ڪرد ،زیر نور ڪم رمق جلوے در نگاهے بہ دستم ڪردم . -چیزے نیسٺ،خوب هستین؟مامان بہنوش ،بہروز خان -همہ خوبن ،سلام دارن خدمتتون -سلامت باشن -شما نمے دونین آبجے ڪجاسٺ؟ آخر سر زد بہ خال و بدبختم ڪرد بچہ ارشد فرشتہ خانوم رو، ڪمے من من میڪنم ،چے باید مے گفتم ڪہ دروغم نباشہ؟ -پناه؟ -بلہ گفتہ بود ڪہ میاد خونمون ولے نیومده ،گوشیشم جواب نمیده -بلہ بہ منم گفتہ بود -خب؟ -زنگ زد گفٺ نمیرم ،مے رم خونہ دوستم ... -سارا؟ -بلہ سارا خانوم -یعنے پناه سارا رو بہ ما ترجیح داده -دیگہ من خبر ندارم -باشہ -بفرمایین داخل -نہ مامان بابا نگرانم میشن -برسونمتون ؟ -نہ ماشین دارم -اینطورے ڪہ بد شد -انشاء اللہ یہ وقٺ دیگہ ...با اجازتون -اختیار دارین -خدافظ -خدافظ در رو باز میڪنم وارد خونہ میشم ،انتظار داشٺم تو رو ببینم ولے ندیدم ،نگاهے بہ خونہ میڪنم بوے سوختنے میومد مشامم رو پر میڪنہ وارد آشپز خونہ میشم ،همہ ے خونہ رو دود گرفتہ بود ،چیزے توے قابلمہ سوختہ بود یعنے داشت برام غذا درسٺ میڪرد . لباسم رو در میارم توے لگنے تو حموم میندازم و شروع میڪنم بہ چنگ زدن .حالا پناه و محمد حسن چے ڪار میڪنن ؟ ڪلافہ روے صندلے میشینم ...صداے اذان بلند میشہ نگاهے بہ ساعٺ میڪنم ،ساعٺ پنج صبح بود ،یڪ دقیقہ خواب بہ چشام نیومد ،بلند میشم و وضو میگیرم و مشغول راز و نیاز میشم .فعلا تنہا خدا آرومم میڪرد فقط خدا .گوشیم زنگ میزنہ ،گوشے رو بر میدارم . -بلہ؟ -ڪاریٺ ندارم فقط زنگ زدم بگم ڪہ از ۴۸ ساعٺ ،۲۴ ساعٺش رفتہ ...الو میشنوے صدام رو ؟ گوشے رو قطع میڪنم ،بلند میشم ،لباسام رو مے پوشم و بہ سمٺ در خروجنے میدم تحمل این خونہ رو ندارم . *** وارد اداره میشم ،سلام و علیڪے بے حوصلہ میدم و دوباره خودم رو تبعید میڪنم بہ اتاقم ،ڪلافہ نگاه میڪنم بہ اتاق چقدر این دنیا واسم بے معنے شده.تقہ اے بہ در میخوره -بفرمایید سروان عزیزے وارد اتاق میشہ و احترامے میذاره . -سرگرد براتون نامہ اومده -برا من؟ -بلہ -بدش پاڪٺ رو سمتم مے گیره ،پاڪٺ رو مے گیرم ڪہ دوباره در اتاق باز میشہ ،سرواݧ از اتاق خارج میشہ ،پاشا بود جلو میاد با واهمہ -محمد حسین اینا چے میگن ؟ -چے میگن ؟ -میگن تیمور ،پناه و محمد حسن رو گروگان گرفتہ سرے بہ تاسف تڪون میدم و نگاهے بہ پاڪت مے ڪنم ،پاشا جلو میاد . -تیمور بہ پناه رحم نمیڪنہ دستش دوباره رفت سمٺ قلبش . -اگہ خودم رو بہشون تسلیم ڪنم ڪارے بہش ندارن -چے میگے محمد حسین ؟ اونا میڪشنن -بہ درڪ پاڪت رو برمیدارم و نگاهے بہ عڪساش میڪنم ،دیگہ قاطے میڪنم ،تیمور دیگہ واقعا داشٺ دیونہ م مےڪرد .بلند میشم ،پاشا با بہت نگام میڪنہ ،دوباره گوشے زنگ میخوره . -دیدے عڪسا رو؟ خوشت اومد؟ -آدرس رو بده -پس بلخره آدم شدے؟ اینم میدونے اگہ با پلیس بیاے سر جیگر گوشہ هات چے میاد دیگہ؟ 🌺🍂ادامه دارد..... ❌کپی رمان بدون اجازه ممنوع❌
🍂🌺🍂🌺🍂 🌺🍂🌺🍂🌺🍂🌺🍂 🌺🍂🌺 🍂🌺🍂 🍂🌺🍂 🌺 ♡یالطیف♡ 📒رمان عاشقانه هیجانی ❣ 🖊به قلم:ریحانه عزت پور؛ 🌷 🍂 گوشے رو سمٺ محمد حسن میگیره،سرم رو بہ دیوار تڪیہ میدم ،اے ڪاش اینا همش ڪابوس بود و زودتر بیدار میشدم . -الو پناه -داداش -محمد حسن تویے؟ خوبے داداش؟ -خوبم -نگران نباشین من ... تیمور گوشے رو میگیره و بہ دهنش نزدیڪ میڪنہ :بسہ دیگہ دارین حوصلمو سر مے برین ...جناب سرگرد جناب عالے تنها ۴۸ ساعٺ وقٺ دارین مگر نہ باید جنازه تحویل بگیرے -صبر ڪن ... گوشے رو قطع میڪنہ و منو از صداے پناهم محروم میڪنہ .ڪمے جمع تر میشینم ،محمد حسن بے جون نگام میڪنہ ،چطور باورڪنم این مرد تمام این مدٺ بہ جاے خیانٺ داشتہ خدمٺ میکرده؟لبخند بے رنگے میزنہ و بعد نگاش رو برمیگردونہ،تیمور و نوچہ هاش بیرون میرن ،دوباره گریہ ام شروع میشہ بیشتر از همہ نگران محمد حسینم ،مے خواستم از خدا شڪوه ڪنم ولے نتونستم چون یاد ڪژال خانوم افتادم اون از همہ بیشتر لایق شڪوه بود ولے نمے ڪرد . -زن داداش گریہ نڪنین -آقا محمد حسن بلخره تڪلیف منو روشن ڪنین شما ڪیین؟ -فڪر میڪردم تا حالا متوجہ شده باشین -پس اون برج،محمد حسین ،تصادف -همہ فیلم بود بجز تصادف محمد حسین -آخہ چرا؟ -من براے ورود بہ این باند باید نقش بازے مے ڪردم -حالا چے میشہ؟ -نگران نباشین محمد حسین نجاتمون میده -من بیشتر نگران محمد حسینم ساڪت میشہ،پس خودشم نگران بود،بلخره ڪنیہ رو میزارم ڪنار ڪینہ اے ڪہ اشتباهے بہ دل گرفتہ بودم . -شما حالتون خوبہ؟ -بلہ دوسہ تا دنده و یہ معده و دندون ڪہ این حرفہا رو نداره بے اراده خنده اے میڪنم لابہ لاے گریہ هام:پس حالتون خوبہ -با این اوصاف بلہ -مابلخره خلاص میشیم؟ -بلہ چشاش رو میبنده ،نمے دونم چرا چشاش رو مے بسٺ احساس ترس میڪردم بلخره اونم یہ طورے بہ محمد حسین مربوط بود. *** *محمد حسین* -نگاه ڪن با دستت چے ڪار ڪردے؟ سرم رو از روے میز برنمیدارم ،سرهنگ بتادین رو روے زخمم مے ریزه ،مے سوخٺ ولے نہ بہ اندازه دلم ،ڪمے دستم رو مے ڪشم ولے دوباره پدرانہ دستم رو میگیره . -دیدے جوشے شدے ؟ عین بابات ،خدا بیامرزدش -خدا بابا رو آمرزیده ،خدا مارو بیامرزه -شانس آوردے خیلے عمیق نیسٺ مگر نہ بخیہ لازم مے شدے ...محمد حسین وقتے عصبانے میشے واقعا ازت میترسم ...در ضمن نوشتم پول میز رو از حقوقت ڪم کنن بلخره بیت المالہ -حالا چے میشہ؟ -نمے زارم اون چیزے ڪہ تو بہش فڪر میڪنے بشہ -سرهنگ لحظہ آخر وقتے پیش بابام بودم مے دونین چے گفتن؟ -چے گفت؟ -گفتن ملڪا و محمد حسن و مادرت رو اول بہ خدا بعد بہ تو میسپارم ،بہروز خانم سر خواستگارے بہم گفٺ هواے دخترم رو داشتہ باش ..من لیاقت پناه رو نداشتم ،لیاقٺ برادرے و پسرے رو هم نداشتم من لیاقٺ هیچ ڪدوم رو نداشتم -محمد حسین من مطمئنم اونا بہ داشتن ڪسے مثل تو افتخار میڪنن -خودتونم مے دونین اینا تعارفہ -اینطور نیسٺ جعبہ ڪمڪ هاے اولیہ رو بسٺ ،بعد بلند شد گوشہ ے پرده رو ڪنار زد و نگاهے بہ بیرون ڪرد ،سرم درد میڪرد روے میز میذارم -برو خونہ استراحت ڪن -نمے خاد -خیلے از دستور مافوقٺ سر پیچے مے ڪنے 🌺🍂ادامه دارد..... ❌کپی رمان بدون اجازه ممنوع❌