✅ عاشقانه شهدایی🌹
♥️🍃 #رمان_یادت_باشد... 🍃♥️
🌹🍃شهید سیاهکالی به روایت همسر🍃🌹
🍃قسمت65
برای ناهارآش رشته خوردیم.حمیدکلی بابرادرزاده اش نرگس بازی کرد.علاقه ی خاصی به اوداشت.خیلی کم پیش می آمدحمیدنوزادرابغل کند.میگفت:"میترسم ازبس که ریزه میزه وکوچکه،چیزیش بشه."،ولی نرگس رابغل می کرد.این ارتباط دوطرفه بود.نرگس هم حمیدرادوست داشت.
بااین که صورت حمیدوبابای خودش کاملاشبیه هم بود،امااحساس میکردم نرگس آنهاراازهم تشخیص میدهد.بغل حمیدکه میرفت نمیخواست جدابشود.نرگس راکه بغل کرد،گفت:"کوچولو!منوصداکن.به من بگوعمو!"گفتم:"حمیددست بردار!آخه بچه چندماهه که نمی تونه صحبت کنه."
همان روزهمه ی عیددیدنی هاراباهم رفتیم.روزهای دوم وسوم حوصله مان ازبیکاری سررفته بود.گفتم:"عجب اشتباهی کردیم باعجله همه ی عیددیدنی هارایک روزه رفتیم."چون ماکوچک تربودیم بایددو،سه روزی صبرمیکردیم تابقیه برای عیددیدنی خانه ی مابیایند.
کم کم مهمان های خانه ی ماهم ازراه رسیدند.پذیرایی ازمهمان هامثل همیشه باحمیدبود.هرمهمانی که می آمدیک باقلواباآنها
میخورد.بعدبرای اینکه خودش دوباره باقلوابخورد،به مهمانهادوردوم راهم تعارف میکرد!
یک روزازتعطیلات عیدرابه سنبل آبادرفتیم.حمیدبرای کمک به پدرش بیل به دست راهی باغ شدومن سمت خانه رفتم.
تارسیدم،خروس یکی ازاهالی روستاباسرعت به دنبالم افتاد.ازاین حرکت غافلگیرشده بودم.درحالی که ترسیده بودم عین جن بسم ا..زده فراررابرقرارترجیح دادم.حمیدتاصدای من راشنیده بودباترس به سمت حیاط دویده بود.فکرمیکرداتفاقی افتاده.
حسابی نگران شده بود.تارسیدواوضاع رادید،بیلی که دستش بودراسه کنج دیوارگذاشت وروی زمین ولوشد.ازخنده داشت غش میکرد.حرصم گرفته بود.دورحیاط میچرخیدم وبرای حمیدخط ونشان میکشیدم خروس هم دست بردارنبود.
تایکی،دوساعت باحمیدسرسنگین بودم.گفتم:"تومنوازدست اون خروس نجات ندادی."حمیدتاحرفش میشد،نمی توانست جلوی
خنده اش رابگیرد.گفت:"توهمسرپاسداری،دخترپاسداری،کمربندمشکی کاراته داری.خوبه خروس دیدی،خرس نبوده."شوخی میکردومیخندید.شایدهم میخواست حرص من رادربیاورد!
هروقت که سنبل آبادبودیم،باعمه حتمابرای قرایت فاتحه سرمزارپدربزرگم میرفتیم.بااینکه پدربزرگم وقتی پدرم دوساله بودفوت کرده بود،ولی همیشه سرمزارش احساس عمیقی نسبت به اوداشتم.
قبرستان روستاوسط یک باغ بزرگ قرارداشت.حمیدازبالای کوه مارامیدیدکه سرمزارنشسته ایم وازهمان جابرایمان دست تکان میداد.درمسیربرگشت ازسنبل آبادبودیم که خاله نسرین تماس گرفت ومارابرای شام دعوت کرد.
چون میدانستم حمیددرجمع های فامیلی عموماسربه زیروساکت است وخیلی کم حرف میزند،به خاله گفتم:"خاله جون!راضی به زحمتت نبودیم،ولی اگرامکانش هست پدرومادرمن روهم دعوت کن.چون شوهرخاله که ساکته.شوهرمن هم که کم حرف.
حداقل بابای من این وسط صحبت کنه،این دوتاگوش کنن!"واقعیت رفتارحمیدهمین بود برعکس زمانی که بین رفقاوهمکارهایش بودوتیریپ شیطنت برمیداشت،امادرجمع فامیل،به ویژه وقتی که بزرگترهابودند،میشدیک حمیدکم حرف گوشه نشین!
به همراه خانواده ی خودم وحمیدشام منزل خاله بودیم.سفره ی شام راتازه جمع کرده بودیم که گوشی حمیدزنگ خورد.بعدازسلام واحوال پرسی،برای اینکه بتواندراحت ترصحبت کندرفت داخل راهرو.چنددقیقه ای صحبتهایش طول کشید.
وقتی برگشت خوشحالی را میشداز
چهره اش فهمید.ازداخل آشپزخانه باسرپرسیدم:"جورشد؟"لبخندی زدوزیرلب گفت:"الهی شکر!"
ازچندروزقبل دنبال این بودکه مرخصی بگیرد،ولی جورنمیشد.دوست داشت تااردوهای راهیان نورتمام نشده مثل سال قبل برای خادمی باهم به جنوب برویم.
ازخانه ی خاله که درآمدیم،پرسیدم:"چی شدحمید؟مرخصی جورشد؟"گفت:"به نیت شهیدحسین پورنذرکردم جوربشه.الان فرمانده مون زنگ زدگفت میتونیم یه هفته بریم."گفتم:"زمان حرکتمون چه روزیه؟
"گفت:"توحاضرباشی،همین فردامیریم!"
هجدهم فروردین بودکه ساعت ده شب رسیدیم اهواز.حاج آقای صباغیان گفته بودکه حمیدخادم معراج الشهداباشدومن به کمک خادمان پادگان شهیدمسعودیان بروم.
حمیدمن راتاپادگان رساند.
هماهنگی هاراانجام دادوبعدهم رفت سمت معراج الشهدا.این چندروزتقریباباهم درتماس بودیم،ولی همدیگرراندیدیم.روزسوم،ساعت یازده شب بودکه تماس گرفت وگفت:"الان هویزه هستیم.توی راه برگشت به سمت معراج.
یه سرمیام ببینمت."ازخوشحالی پردرآورده بودم.فلاکس چای تازه دم رابرداشتم وچندمترجلوترازدرب حسینیه حضرت زهرا
سلام ا...علیهاکه اتاق خادم هاکنارش بودروی جدول هامنتظرشدم تابیاید.
اردوگاه شهیدمسعودیان فضای عجیبی داشت؛هرسوله مختص یک استان.زمان جنگ ازاین سوله هابه عنوان محل مداواوغسال خانه استفاده میکردند
&ادامه دارد...
❌❌کپی رمان بی اجازه ممنوع❌❌
#رمان_های_عاشقانه ♥️
@repelay 🍃♥️
هدایت شده از ▫
#یامهدے💚
سخن بے تو مگر جاے شنیدن دارد
نفسم بے تو مگر ناے دمیدن دارد؟
علت ڪورے یعقوب نبے معلوم اسٺ
شهر بے یار مگر ارزش دیدن دارد؟!
#اللﮩـم_عجـل_لولیـڪ_الفـرجــــ
#سلام_مولای_من🍃🌼
هدایت شده از گسترده 5 ستاره 🌟🌟🌟🌟🌟
به پیشنهاد خواهرم وارد کانال حجاب الزهرا (س) شدم، قیمتهاش برق از سرم پروند🤯 آخه تخفیف یهو ۶۰ هزار😱 مگه میشه مگه داریم😳
دوتا چادر رنگی شیک سفارش دادم، یکی برا خودم یکی هم برای خواهرم😁 آخه تولدشه، تولد نمیگیره تو این کرونا که، لازمه ولی کادو بهش بدم جبران مهربونی هاش😍 چادرش همراه با کادوهای فروشگاه حجاب الزهرا (س) میره در خونش، یه سورپرایز عالییییی میشه ها🤩
شمام برای خودتون و برای عزیزانتون سفارش بدید، مطمئن باشید مشتریش میشید👇
https://eitaa.com/joinchat/2691760149C505dd3e785
هدایت شده از تبلیغات داستان&ترفند
فروشگاه حجاب الزهرا (س) با قیمتهای رویایی و اجناس با کیفیت منتظر شماست😍👇👇
ـ💖 💖 حجـــــــــــابــــــــــــ♡ــــ 💖
ـ💖 💖 💚 💖
ـ💖 💖 💖💖 💖
ـ💖 💖 💖 💖💖💖 💖 💖
ـ💖 💖💖💖 💖💖💖💖💖 💖
ـ 💖 💖
ـ 💖 💖
تخفیفات عجیب، هـدایای آســـمانی😍
هدیه به شما اعضای کانال، زودتر عضو بشید تا پاک نشده😱
هر قدر که #نماز هایت
منظم و اول وقت باشد،
امور زندگیت هم تنظیم خواهد شد،
مگر نمی دانی که رستگاری
و سعادت با نماز قرین شده است🌻🌱
آیت الله #بهجت
#سخن_بزرگان🦋
🌱🌸
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
ا🖤🦋✨
ا🦋✨
ا✨
#چادرانہ🧕🏻
میپوشمش
فقطبہعشقفاطمہ ( س )♥️
🦋
🖤🦋
🌼🖤🦋
ظهرَت روُح العِبادَه
و السُجود فی ابنی السَجاد ع
زَمین قرن هاست
به برکت و
لطف سَجده هایِ توُ
پیـشانـیِ ما را پَـس نمی زنـد ...
#استورے♥️🌱
🌸🍃
[ #منبر_مجازی📚]
میگفت ؛
" إله " یعنی #دلبـر
حالا هۍ بگو " الهی "
دلبـــرم~~
ببین چقدر عاشقانهست ؛
وقتی که میگی " لاإلهإلاالله "
یعنے #هیچ دلبرۍجزخدایِمننیست
اصلا مگه میشه از این #عاشقانهتر صداش بزنیم؟!🙃♥️
کار بدی نیست که با وصیتنامه شهدا
چادری بشیم یا سر به راه...
کار بهتر اینه
که با #اندیشه و تفکر و اعتقاد
چادری بشیم
و با وصیتنامه شهدا
این عفاف رو #حفظ کنیم!
حجاب #عقلانی
نه حجاب احساسی!
عص
#حواسمون_باشه.. !!
🌊
هدایت شده از ▫
✨﷽✨
#داستان
✍مردی تاجر در حیاط قصرش انواع مختلف درختان و گیاهان و گلها را کاشته و باغ بسیار زیبایی را به وجود آورده بود. هر روز بزرگترین سرگرمی و تفریح او گردش در باغ و لذت بردن از گل و گیاهان آن بود.
تا این که یک روز به سفر رفت. در بازگشت، در اولین فرصت به دیدن باغش رفت . اما با دیدن آنجا، سر جایش خشکش زد... تمام درختان و گیاهان در حال خشک شدن بودند ، رو به درخت صنوبر که پیش از این بسیار سر سبز بود، کرد و از او پرسید که چه اتفاقی افتاده است؟
درخت به او پاسخ داد: من به درخت سیب نگاه می کردم و باخودم گفتم که من هرگز نمی توانم مثل او چنین میوه هایی زیبایی بار بیاورم و با این فکر چنان احساس نارحتی کردم که شروع به خشک شدن کردم... مرد بازرگان به نزدیک درخت سیب رفت، اما او نیز خشک شده بود...!
علت را پرسید و درخت سیب پاسخ داد: با نگاه به گل سرخ و احساس بوی خوش آن، به خودم گفتم که من هرگز چنین بوی خوشی از خود متصاعد نخواهم کرد و با این فکر شروع به خشک شدن کردم.
از آنجایی که بوته ی یک گل سرخ نیز خشک شده بود علت آن پرسیده شد، او چنین پاسخ داد: من حسرت درخت افرا را خوردم، چرا که من در پاییز نمی توانم گل بدهم. پس از خودم نا امید شدم و آهی بلند کشیدم. همین که این فکر به ذهنم خطور کرد، شروع به خشک شدن کردم.
مرد در ادامه ی گردش خود در باغ متوجه گل بسیار زیبایی شد که در گوشه ای از باغ روییده بود. علت شادابی اش را جویا شد. گل چنین پاسخ داد: ابتدا من هم شروع به خشک شدن کردم، چرا که هرگز عظمت درخت صنوبر را که در تمام طول سال سر سبزی خود را حفظ می کرد نداشتم، و از لطافت و خوش بویی گل سرخ نیز برخوردار نبودم، با خودم گفتم: اگر مرد تاجر که این قدر ثروتمند، قدرتمند و عاقل است و این باغ به این زیبایی را پرورش داده است می خواست چیزی دیگری جای من پرورش دهد، حتماً این کار را می کرد. بنابراین اگر او مرا پرورش داده است، حتماً می خواسته است که من وجود داشته باشم. پس از آن لحظه به بعد تصمیم گرفتم تا آنجا که می توانم زیباترین موجود باشم...
نتیجه : دنیا آنقدر وسیع هست که برای همه مخلوقات جایی باشد پس به جای آنکه جای کسی را بگیریم تلاش کنیم جای واقعی خود را بیابیم (چارلی چاپلین)
هدایت شده از اطلاع رسانی گسترده حرفهای
💝🌸 #لباس_کودک_عیدانه🌸💝
💝🌸 #لباس_کودک_عیدانه🌸💝
💝🌸 #لباس_کودک_عیدانه🌸💝
💝🌸 #لباس_کودک_عیدانه🌸💝
💝🌸 #لباس_کودک_عیدانه🌸💝
💝🌸 #لباس_کودک_عیدانه🌸💝
💝🌸 #لباس_کودک_عیدانه🌸💝
❤️کودک❤️ نوجوان❤️زنانه❤️
#ارسال_رایگان_تحویل_درب_منزل
مستقیم از تولیدی اصلی👇👇👇
http://eitaa.com/joinchat/4277272576C7501c9fa64
✅ #معتبرترین_قدیمیترین✅