eitaa logo
مرکز فرهنگی رسانه بیداری🇵🇸
625 دنبال‌کننده
1.7هزار عکس
322 ویدیو
11 فایل
مرکز تولید،توزیع و ترویج کتاب و محصولات جبهه فرهنگی و انقلاب اسلامی در استان خوزستان 🚩پادادشهر خ۱۷غربی پ۱۳۶ حسینیه هنر ارتباط با ادمین: @ammar_khz02
مشاهده در ایتا
دانلود
مرکز فرهنگی رسانه بیداری🇵🇸
مرد بزرگ سوار تیبای آقای راننده شدم.مردی میان سال با خلق و خوی حساس. از آن راننده‌هایی که تا گرمای هوا و جاده‌های خاکی و خرابی ماشین اذیتش می‌کرد شروع به غر زدن به جان من و دولت می‌کرد. آسمان و ریسمان بهم می‌دوخت و به مثال خیلی از مردم شکایت می‌کرد که چرا ایران به لبنان و فلسطین کمک می‌کند وقتی خودش درگیر مشکلات است. گرمایی بود و زود جوش می‌آورد من هم به رعایت سن و حالش به آرامش دعوتش می‌کردم. چند روزی بود که ندیده بودمش. بعد از حمله ایران به اسرائیل دوباره ماشین آقای راننده را دم در مرکز بهداشت می‌دیدم، سلام وعلیکی کردیم و به روال هر روز برای بازرسی بهداشت از مغازه ها راه افتادیم. کمی که گذشت سر صحبت را باز کردم. - آقای راننده به نظرتون جنگ میشه؟ - اولا اسرائیل غلط کرده دوما خب بشه مگه ما از جنگ می‌ترسیم. - یعنی شما مخالف حمله ما نیستید؟ اسرائیل که به ما حمله نکرده بود. جنگ بین اسرائیل و حزب الله لبنان به ما چه ربطی داره. - ایران نمی‌زد اسرائیل وقیح تر می‌شد، این بار ایران رو هدف قرار می‌داد. خدا آقای خامنه‌ای رو برای ما نگه داره الان اطراف کشور ما همه‌جا ناامنی هست. یمن، عراق،افغانستان، فلسطین ... این مرد کارشو خوب بلده -من فکر‌می‌کردم شما خیلی با نظام همراه نباشید! - نه کشور ما هیچ مشکلی نداره فقط اقتصاده که داره اذیتمون می‌کنه وگرنه ما می‌دونیم که آقای خامنه‌ای چه مرد بزرگیه. خدا نگهش داره. روحم به وجد آمد از داشتن همچین مردمان فهیمی، مردمی که با وجود بمباران رسانه‌ای و تبلیغات غربی‌ها اینچنین آگاه هستند. یادم افتاد به چند ماه قبل که همکارم گفت: خانم مهندس شما امروز نمی‌رید؟ -کجا؟ - راهپیمایی برای حمایت از مردم غزه - شما دارید می‌رید راهپیمایی؟ - آره خب این حداقل کاریه ‌که از دستم برمیاد برای حمایت مردم فلسطین از خودم خجالت کشیدم که با آن‌همه ادعای ولایتی بودنم کار را ارجحیت داده بودم و قصد شرکت نداشتم. خجالت و تعجب و ذوق سه حسی شد که وجودم را در برگرفت خجالت از خودم، تعجب از دغدغه مندی همکاری که بابت شرایط کاری و اقتصادی می‌توانست طرف دیگر داستان بایستد و ذوقم که دوباره از وجود مردم شریف کشورم به جوش آمد. تعلل نکردم و گفتم بله شرکت می‌کنم. این تنها کاریه که از دستم بر میاد ✍️زهره طاهری_محقق حسینیه هنر اهواز 🆔@resanebidari_ir 🆔@resanebidari_pv
5.99M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔻باهم ببینیم🔺 یکی با سلاح جنگی یکی با جنگ رسانه‌ یکی دیگه هم غیرمستقیم به اسرائیل کمک می‌کنه🙄 شما چطور؟! ردپای اسرائیل در ایران 🆔@resanebidari_ir
مرکز فرهنگی رسانه بیداری🇵🇸
🐀سطل زباله تاریخ چند ماه بود که در تکاپوی گرفتن خانه و تهیه وسایل زندگیمان بودیم. مدام چرتکه به دست قیمت‌ها را بالا و پایین می‌کردیم، اما باز هم دو دوتایمان چهارتا نمی‌شد، بعد از مدت‌ها بالاخره زمان موعود رسید. خانه و کاشانه‌مان هر روز بیشتر از دیروز رنگ و بوی زندگی می‌گرفت. غرق در دنیای نو‌عروسی خود بودم، انگار که کل دنیا دراین خانه‌ی ۷۰ متری خلاصه شده‌باشد. خسته بعد از یک روز طولانی‌ اما پر شوق، گوشی به دست گرفتم تا از دنیای بیرون از دنیای ۷۰ متری ام مطلع شوم که کاش نمی‌شدم. خبری شبیه به آن فرود سخت، جانم را به لب کشاند. خوشی این چند روزم با غمی شبیه به دی ما ۹۸ و اردیبهشت ۱۴۰۳ آغشته شد. بین این خوشی و ناخوشی دست و پا می‌زدم. یادم افتاد به عکسی که سید مقاومت با حضرت آقا و حاج قاسم گرفته‌بود. غم از دست دادن سید مقاومت یک جور قلبم را سوزاند درد تنها‌تر شد‌نِ مرادم هزار جور. این درد سوزش داشت،غصه داشت، غم داشت اما خانه‌ام را وسعت داد. دیگر ۷۰ متر نبود، حالا به اندازه‌ی مرزهای مبارزه حق و باطل وسعت داشت. همه‌جا حرف از جواب ایران بود‌. از جمع‌های خانوادگی تا محل کار و کوچه و بازار، سلحشوری این مردم قبول نمی‌کرد واق واق سگ هار آمریکایی‌ها بی‌جواب بماند. بین قفسه‌های فروشگاه پلاسکو می‌چرخیدم تا برای خانه‌ام سطل زباله‌ پیدا کنم، مدتی بود دنبال سطل زباله‌ی مناسب می‌گشتم. چشمم به قفسه‌ها بود که‌ صدای خوشحال فروشنده بلند شد! _زدیم، ایران زد باید زودتر از اینا می‌زدیم صهیونیست های بی شرف رو سطل زباله‌ی مورد نظرم پیدا شد. انگاروقت پیوستن اسرائیل به سطل زباله تاریخ رسیده بود. ✍زهره طاهری "محقق حسینیه‌هنر اهواز 🆔@resanebidari_ir
10.03M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📌 گوشه‌ای از مراسمات مردم خون‌گرم دزفول در بزرگداشت شهید سید حسن‌نصرالله شما برای سیدحسن چه قدمی برداشتید؟! از برنامه های خود برای ما فیلم و عکس بفرستید📹📽 🆔@resanebidari_ir
🔻در آینه مقاومت🔻 🔺نمایشگاه آثار تولید شده در موسسه آب و آینه🔺 🔗 با موضوع فلسطین و مقاومت 🔗 🖼️طراح پوستر نمایشگاه: مصطفی محسنی از ۱۸ تا ۲۱ مهرماه ساعت ۱۷ تا ۲۰ 📍آدرس: اهواز، خیابان ۲۴متری، خیابان شهید مصطفایی، موسسه آب و آینه ❗️ضمنا مراسم افتتاحیه این برنامه فردا مورخ سه شنبه ۱۶ مهر ساعت ۱۷ برگزار می‌شود. @ayenehmedia_ir
مرکز فرهنگی رسانه بیداری🇵🇸
🔻آه از عشق که یک مرتبه تصمیم گرفت🔺 سید حسن نصرالله آسمانی شد خبر کوتاهی که قلب همه را آتش زد باهر کسی حرف می زدی غصه دار بود حس وحال همه حس و حال ایام شهادت حاج قاسم بود. عزیزی را از دست دادیم که نبودنش بدون رودربایستی جبران نمی شود مگر‌جای حاج قاسم پر شد؟ که جای سید حسن پر شود پر از خشم پر از نفرت پر از درد پر از فریاد پراز اعتراض بودیم. خسته از شعارها و حرف های تکراری خسته از کلیشه های بعد از هر عزاداری با حال خراب می خوابیدیم و بیدار می شدیم. تا شبی که خبر آمد شیر بچه های خمینی انتقام خون سید حسن را گرفتند. شب تا دیر وقت صدای الله اکبر مادرم و همسایه‌ها بلند بود. حالا ورق برگشته بود و اسرائیل تهدید می‌کرد آن هم عزیزترین ما را. دل توی دلمان نبود. نگران حالش بودیم. بهتر بگویم نگران حال دل خودمان بودیم. دیگر طاقت عزیز از دست دادن نداشتیم. ترس و حماسه، وحشت و شور در دلمان در جدال بود. تا اینکه موجی از شور و حماسه ترس و وحشت امت را از بین برد. خبر آمد که جمعه آقا در مصلی تهران نماز جمعه می‌خواند. شوری به راه افتاد دلها پر از شوق دیدار شد خیلی زود همسفرها را پیدا کردم. دوستان از اهواز و من از شوشتر حرکت کردیم. اندیمشک به هم ملحق شدیم و راهی جاده عشق شدیم. در مسیر همه حرف‌ها از رسیدن و نرسیدن بود. علی می‌گفت اگر نرسیم چه می‌شود؟ محسن می‌گفت اگر کمتر توقف کنیم و کمتر استراحت کنیم، می‌رسیم. حسین می‌گفت ما از وقتی حرکت کرده‌ایم پا به جاده گذاشته‌ایم، رسیده‌ایم. نرسیدن معنایی ندارد. حسین استاد آرامش دادن بود. وقتی همه آرام شدیم شروع به تحلیل اتفاقات جهان اسلام ومحور مقاومت کردیم که از روایت این قسمت معذورم. ساعت ۱۰ رسیدیم مصلی. قاری قرآن در حال خواندن قرآن بود. بهشت مشتاق پذیرایی از کسانی است که در دنیا اهل ایمان و عمل بودند. حال و هوای جمعیت سراسر حماسه بود. پسر ۱۰ ساله در دل جمعیت بر روی دوش برادر تقریبا ۱۵ ساله اش شعار می‌داد. ابوالفضل علمدار خامنه ای نگهدار بعد برادرش می‌گفت بگو این همه لشکر آمده به عشق رهبر آمده او هم با عشق تکرار کرد. هوا گرم و بود ترافیک جمعیت بالا. پیرمردی گفت: پسرم از دوش برادرت بیا پایین کمی استراحت کنه با حاضر جوابی گفت: عمو برادرم بسیجیه، خسته نمیشه. جمعیت خندیدن. پسر بچه وقتی دید جمعیت خندیدند، با صدای بلند گفت ایران چیکارش میکنه ؟؟؟ جمعیت با خنده زیر لب گفتند: ... می‌کنه پیرمرد قد خمیده‌ای با تمام توان فریاد می‌زد خامنه‌ای ما به عشق تو آمده‌ایم خامنه‌ای جان ما فدای تو کسی به شانه‌ام زد و گفت: می‌بینی چطور عشق بازی می‌کند؟ سرم را به نشانه تایید تکان دادم و گفتم: خوشا بحالش جایی پیدا کردم و زیر انداز را انداختم و نشستم. جوانی با ظاهری متفاوت کنارم بود. سجاده و عطر و تسبیح و قرآنش برایم جالب بود. آفتاب روی سرمان بود و راه فراری نبود اما گهگاهی باد خنکی می‌آمد. احساس کردم ابری بالای سرم آمده. سرم را بلند کردم دیدم جوان بغل دستیم بالای سرم ایستاده. وقتی مطمئن شدم به خاطر من ایستاده بهش گفتم: چرا نمی‌شینی؟ خسته نشدی؟ گفت: نه اینجور راحت‌ترم نشستن اذیتم می‌کنه. صدا بد بود اما جمعیت شنیدند که ولی امر مسلمین جهان آقا جانمان وارد مصلی شدند. جمعیت دو دست گره کرده فریاد می‌زدند خونی که در رگ ماست هدیه به رهبر ماست خطبه دوم که شروع شد و آقا از سید مقاومت گفت اشک هر کسی که کمی عربی بلد بود را در آورد. لحظه لحظه حضور در مصلی برایمان حس و حال جهاد داشت. دلمان می‌خواست فریاد بزنیم کجا هستن دارا‌های عالم ببینن ما چقدر خوش به‌حالمان است. جوان بغل دستیم هر دو خطبه را ایستاده گوش داد . وقتی نماز تمام شد بهش گفتم: ممنون بابت سایه. خندید و خداحافظی کردیم. ✍مجتبی قادری_طلبه 🆔@resanebidari_ir
11.99M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ویدیو | 🎞 صبر ؛ دقیقه‌ای از آخرین بیانات جناب «من خود را برای سالگرد طوفان الاقصی آماده می‌کردم...» «من اینجا و در مقابل آینده‌ی باشکوه این نبرد می‌گویم: این نبرد طولانی و بزرگ با این رژیم، روزها،  شب‌ها، هفته‌ها، ماه‌ها و چه بسا سال‌ها خواهد بود.» 📆 پانزدهم ربیع الاول ۱۴۴۶-۲۰۲۴ 🆔@resanebidari_ir
قسم به قطره اشک و قسم به موج خروشان قسم به آه یتیم و قسم به نعره طوفان قسم به حبل متین و به آیه آیه قرآن به خاک میکشم آخر تو را میانه میدان ✍️مصطفی شالباف_محقق حسینیه هنر اهواز 🆔@resanebidari_ir
19.58M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎙 باهم بشنویم 🔺 موکب‌لبخندها 🔻 💠 شما هم می‌تونید با ارسال خاطره‌های خودتون از این ایام مارو همراهی کنید ✍نویسنده و گوینده: شقایق حیدری کاهکش/ محقق حسینه‌ هنر اهواز 🆔@resanebidari_ir