یکی از رفیقام براتون یه شعر آماده کرده که گفتم بیام براتون بفرستم و باهم کِیف کنیم😍
دیگه جمع ، جمع خودتونه😁😉
دانشجوهای قشنگم زودی بیایین پیوی که سوپرایز دارم براتون😍
ولی فقط برای دانشجوهایی که تا فردا عصر پیام بدن سوپرایزمو میگم😬😂
قصه ی رسانه چی رو که می دونین؟
از همون روزای اولی که ایده اش تو سرم جرقه زد
تقریباً میدونستم و معلوم بود که تنهایی نمیشه یا دست کم خیلی سخته
بخاطر همینم شد که رفقامو جمع کردم و نتیجه اش شد تیم رسانه چی 😌
و شاید بگین که خب با این همه چالش تنهایی انجام دادن بهتر نیست؟
باید بگم شاید یه جاهایی با تیم کارکردن خیلی چالش داشته باشه و شایدم حتی گاهی کار یکم کند پیش بره
ولی یه جاهای خیلی بیشتری تیم بودن خیلی بهتر از تکی کار کردنه😁
حالا که میخواین بیایین بقیه خوبی های تیم داشتن رو بگید بی زحمت اسم و فامیل و شمارتون و چالش ها و مارموریت ها و تمرین هایی که تا الان انجام دادین رو اگه قبلا فرستادین که ریپلای بزنید و اگه نفرستادین حتما تا فردا برام بفرستین که جایزه بارون داریم و قرار نتایج لیگ بازار مشخص بشهههههههه😍🥳😀
فک میکنم امروز از اون روزا بود که همه ی دنیا با من لج کرده بودن و انگار هیچی سرجاش نبود😭
اول صبح که فهمیدم امروز قراره تا آخر شب تنهام و خانواده نیستن و بعدم که رفتم مدرسه یه لحظه نشد نفس بکشم حتی😵💫
یعنی از لحظهای که پامو گذاشتم مدرسه، انگار یکی گفته بود:
«بچههااااا امروز روز اذیتکردن راویناست، همه آماده باشید 🙂🔥»
کلاسها که یه طرف…
کارای رسانهچی یه طرف…
معلممونم که انگار با من مشکل خانوادگی داشت 😐
کلاً امروز به حد مرگ دویدم 💔
ولی بالاخررره با جنگی که تهش اون منی پیروز شد که میگفت باید بری و برا هدفات تلاش کنی✌️ رسیدم خونه 🏠
و اون لحظه ای که وارد آشپزخونه شدم و دیدم قابلمه غذا رو گاز و یادداشتی که رو در یخچال داشت چشمک میزد 🥹
اونجا انگار دنیا رو بهم دادن😍