فک میکنم امروز از اون روزا بود که همه ی دنیا با من لج کرده بودن و انگار هیچی سرجاش نبود😭
اول صبح که فهمیدم امروز قراره تا آخر شب تنهام و خانواده نیستن و بعدم که رفتم مدرسه یه لحظه نشد نفس بکشم حتی😵💫
یعنی از لحظهای که پامو گذاشتم مدرسه، انگار یکی گفته بود:
«بچههااااا امروز روز اذیتکردن راویناست، همه آماده باشید 🙂🔥»
کلاسها که یه طرف…
کارای رسانهچی یه طرف…
معلممونم که انگار با من مشکل خانوادگی داشت 😐
کلاً امروز به حد مرگ دویدم 💔
ولی بالاخررره با جنگی که تهش اون منی پیروز شد که میگفت باید بری و برا هدفات تلاش کنی✌️ رسیدم خونه 🏠
و اون لحظه ای که وارد آشپزخونه شدم و دیدم قابلمه غذا رو گاز و یادداشتی که رو در یخچال داشت چشمک میزد 🥹
اونجا انگار دنیا رو بهم دادن😍
خیلی وقتا به این فکر میکنم که دنیا بدون مامانا چه شکلی بود؟
چه رنگی بود؟؟؟
اصلا رنگ داشت؟
روح داشت؟
اصلا دنیا بدون مامانا بود یا نه؟؟🧐
حتی مبارک اون مامانای مدرسه که همیشه دارن تلاش میکنن که تو مدرسه رو تمیز ببینی و حست نسبت به مدرسه بهتر باشه🥹
شاید حتی یه وقتایی هم چهارتا نصحیت مادرونه بهت میکنن که تو اون موقع توجهی نمیکنی 😬
و آخ از اون لقمه های خونگی که تو بوفه ی مدرسه میفروشن 🤤
خلاصه که دارن تلاش خودشون برا رو به راه کردن مدرسه رو میکنن😍
راستش امروز از صبح یه فکری ولم نمیکرد…
هی تو سرم میچرخید و میچرخید.
اینکه یه عالمه مادر معمولی تو همین دنیا هستن
که کارهایی کردن که شاید از بیرون کوچیک به نظر بیاد،
ولی برای بقیه، شبیه نجات دادن دنیا بوده…
«حالا… چرا دارم اینا رو میگم؟
چون امروز قراره باهم یه ماموریت کوچولو🤏 انجام بدیم😌✨
ماموریت امروز اینه:
برین درباره مادرایی که تلاش کردن تا دنیا رو رو به راه تر کردن بخونیم 😍
میتونه یه زن تو محله باشه، یه معلم، یه شخصیت تاریخی… هرکی.
بعد اون چیزی که فهمیدیم رو به بقیه رفیقامون برسونیم :
چجوری؟
مثلا:
✨ یه پادکست کوچولو ضبط کنیم
✨ یه نامه بنویسین و تو کلاسها بزاریم
✨ یه پوستر ساده بسازیم
✨ یا حتی تو زنگ تفریح، برای دوستامون تعریفش کنیم
پ.ن: یادتون نره برا منم بفرستین که منم باهاتون کیف کنم و هم اینکه از جایزه ها جا نمونید😉
منم بعدا میام از ماموریتم و ماموریت شماها براتون میگم😍