eitaa logo
رسانه چی
289 دنبال‌کننده
183 عکس
58 ویدیو
9 فایل
اینجا قلم از جنس نوره تاریخ رو با روشنایی مینویسیم✨ . . نمیشه وجود نداره فقط هنوز خلقش نکردیم! . . من اینجام که بشنومت:) @ravina88
مشاهده در ایتا
دانلود
رسانه چی
مدرسه شاید از بیرون فقط چند تا کلاس و زنگ و قانون باشه، اما برای ما یه زمین تمرینه؛ تمرینِ بزرگ شدن، کنار هم موندن و امید داشتن. هر صبح وقتی وارد حیاط می‌شیم و رفقامون رو می‌بینیم، انگار یه نیروی نامرئی میگه: «امروز هم تنها نیستی.»🌟🏫 ‌ حیاط قلب تپنده‌ی مدرسه‌ست. صدای توپ، خنده‌های بلند، قدم زدن کنار دیوارها… شاید ساده به نظر بیاد، اما همین‌جا یاد گرفتیم تیم باشیم. هر وقت یکی از ما خسته یا ناراحت باشه، بقیه با یه شوخی ساده یا یه ضربه‌ی آروم روی شونه بلندش می‌کنن. این سادگیِ رفاقت، خودش بزرگ‌ترین امید روزهای سخت ماست.🌅🎖 ‌ گاهی از قوانین می‌ترسیم و حواسمون هست خط قرمزها رو رد نکنیم. اما کم‌کم فهمیدیم مسئولیت‌پذیری هم بخشی از بزرگ شدنه. امید یعنی بدونی حتی وقتی اشتباه می‌کنی، می‌تونی بهتر بشی و دوباره شروع کنی.😊 ‌ ساعت‌های کلاس شاید کند بگذرن، اما هر صفحه‌ای که ورق می‌زنیم، یه قدم به آینده نزدیک‌تر می‌شیم. شاید امروز فقط یه درس ساده باشه، ولی همین درس‌ها قراره راه رویاهای فردامون رو روشن کنه.⏰🤔 ‌ یه خوراکی تقسیم‌شده، یه جزوه قرض‌داده‌شده، یه خنده‌ی یواشکی… این‌ها فقط خاطره نیستن؛ نشونه‌ن که ما یاد گرفتیم کنار هم قوی‌تر باشیم. همین لحظه‌های ساده‌ست که آینده‌مون رو می‌سازه.📚🤝🧃 ‌ ما اینجا فقط درس نمی‌خونیم؛ داریم رشد می‌کنیم. داریم یاد می‌گیریم چطور زمین بخوریم و دوباره بلند شیم. شاید سال‌ها بعد وقتی به این روزها فکر کنیم، اسم خیلی از درس‌ها یادمون نباشه، اما حتماً یادمون می‌مونه که از همین حیاط، از همین کلاس‌ها و از همین خنده‌های ساده شروع کردیم.🙂🙌 ‌ و امید، دقیقاً از همین‌جا شکل گرفته و جوانه زده..🌱🫂💕 رفیق قشنگم به آیندت امید داشته باش..☺️🫴 این قصه اییه که صبا خانم از تهران برامون روایت کرده؛ جای قصه‌های مدرسه‌ت اینجا خالیه! اینو ببین و تو هم یکی از برنده‌های جاییزه بارون باش😍❤️
2.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
روز شنبه بود 1404/11/18 اون روز دبیر هنر گفته بود که گروه ها وسیله ساخت یک روزنامه دیواری بیارن 🗞🎨 نمیدونم چرا ولی اون روز حس و حال بچه ها فرق می کرد ..‌.🙃 حتی خودم و دوستام قرار گذاشته بودیم که صبح قبل از رفتن به مدرسه بریم و وسایل لازم رو از خرازی روبه رو مدرسه بخریم 🎀✨ واقعا خیلی روز جالبی بود خوشحال بودیم حس کردم که اولین قدمی بود که برای کشورم برداشتیم🇮🇷✌️ درسته کار خاصی نبود اما با توجه به اتفاقات دی ماه بچه ها اکثرا نظر شون از کشور شون عوض شده بود اما گروه ما سعی کرد مطالبی جمع آوری کنه که اون شک از بین بره و موفق شد... هر روزنامه دیواری نشون دهنده چشم هایی بود که چجوری به کشور نگاه میکنن و برای آینده اش تلاش میکنن...😎🇮🇷 ‌ این قصه اییه که حسیبا خانم از مشهد برامون روایت کرده؛ جای قصه‌های مدرسه‌ت اینجا خالیه! اینو ببین و تو هم یکی از برنده‌های جاییزه بارون باش😍❤️
بچه هایی که منتظرن ، معلم هایی که سعی دارن بچه‌ها رو آروم کنن ، خوراکی هایی که کف اتوبوس ریخته شده ... 🌸 تو رو یاد چی میندازه ؟🧐 اردوهای مدرسه 🚌 مگه نه ؟؟ بچه هایی که سوار وسایل شهربازی شدن و جیغ میزنن 🎢 بعضی ها سوار ترن هوایی شدن و بعضی ها سوار چرخ و فلک 🎡 حتی ساکت ترین بچه های کلاس هم به حرف اومدن 😳 یه لحظه وایسا ... اااااااااا 😵😵 صدای جیغ بچه هاست ، برق قطع شدههه و وسایل از کار افتادههه💡❌ هوففففف 😌 خدارو شکر سریع برق ذخیره شده شهربازی وصل شد ، همه چی برگشت به روال عادی 🫠 ولی .... ولی یه دختر که وسط ترن هوایی گیر کرده بود وقتی پایین اومد ... تقریبا از هوش رفته بود و خیلی ترسیده بود 😣😰 ولی می‌دونی چی شد ؟؟ بچه ها بهش خوراکی و آب دادن 🍬🥤باهاش حرف زدن و آرومش کردن 🤗 بردنش رو صندلی ☺️ بهش کمک کردن تا دوباره سرحال شد 😊❤️ این اتفاق شاید مثل مسئله های مرگ و زندگی مهم نبود ولی ... ولی یه روایت ساخت ، روایت مهربونی و کمک ☺️😁 و این قصه اییه که زهرا خانم از تهران برامون روایت کرده؛ جای قصه‌های مدرسه‌ت اینجا خالیه! اینو ببین و تو هم یکی از برنده‌های جاییزه بارون باش😍❤️
روزی بود و روزگاری من یعنی دیوار مدرسه امروز خیلی خوشحالم که در این جشن روز ۲۲ بهمن سال ۱۴۰۴ هستم روز اول دهه فجر همه ی در و دیوار های مدرسه رو آذین بسته بودند🎉🎊 من هم جزو اون دیوار های خوش شانس بودم خیلی وقته که من در این مدرسه جشن هارو نگاه میکردم ولی انگار این جشن با همه جشن ها فرق داشت...😊 ساعت ۹:۳۰ دقیقه بود که جشن شروع شد 🥳 اول از همه معلم پرورشی مدرسه ۲۲ بهمن رو به همه تبریک گفت🎈 بعد از تبریک به همه بچه ها پرچم ایران رو داد 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷 همه‌جا پر شده بود از پرچم زیبای ایران وایی 😄 نمیدونید چه صحنه با شکوهی بود بعد کلاس پنجم و ششم سرود رو خوندن و بعد از اون صحنه پرشکوه با شیرینی های خوشمزه از بچه ها پذیرایی شد😋 بعد از پذیرایی هم همه ی بچه ها باهم سرود ملی و ای ایران رو خوندن و مدرسه خیلی باشکوه و پر هیجان شده بود🤗 و بعد اونم که چند تا مسابقه برگزار کردن و جایزه بارون شد🎁🎁 زنگ آخر خورد و بچه ها که امروز حسابی بهشون خوش گذشته بود با خوشحالی به سمت خانه ها روانه شدند🎀 این قصه اییه که حدیثه خانم از شهرستان فریمان روستای عشق آباد برامون روایت کرده؛ جای قصه‌های مدرسه‌ت اینجا خالیه! اینو ببین و تو هم یکی از برنده‌های جاییزه بارون باش😍❤️
روایت یک روز خوب و باحال در روز ۲۲ بهمن.... داشت به روز ۲۲بهمن نزدیک می‌شود ومن دراین فکر بودم 🤔 که چطور بچه های سرزمینم ایران ورهبر عزیز تراز جانم❤️ را با کارم خوشحال بشن 🥰 دراین فکر بودم که مادرم درروز سه‌شنبه که شیفت حرم داشتن وقتی برگشتن به من گفتن که؟؟ مدرسه ما موکب دارن درچهار راه دانش قرار اونجا بادکنک باد کنیم 🎈 و بدیم به بچه‌ها اون موقع از خوشحالی دست وپایم را گم کرده بودم ☺️ دراین فکر فرورفتم 🧐 که فردا چند نفر بچه میان واز موکب ما بادکنک میگیرن!!!!. حتما خیلی زیاد هستند 😍 قرار فردا چه مسئولیتی برمن محول بشه؟؟؟ بادکنک باد کنم یااینکه نی بهشون وصل کنم یا نه باید بادکنک هارو گره بزنم کدومشون دل تو دلم نبود دوستاشتم سریع فردا بشه🫠 دراین فکرهابودم که نفهمیدم کی خوابم برد! اذان صبح شده بود، مادرم مرا بیدارکرد نمازم را خواندم وروی تختم دراز کشیدم که مادرم گفت: که الان خانم عبدالهی الان میان دنبالمون بااینکه دلم نمیخواست از خوابم بگذرم 😴 ولی لباس هایم را پوشیدم ورفتم ایشون هم پسر کوچکشان را آورده بود و هم دختر شون رو 👶👧 به حرم که نزدیک شدیم از هر طرف میخواستم وارد بشیم پلیس ها آن جا را بسته بودن برای امنیت ما 🚓👨‍✈️ بالاخره باسختی زیاد از بین کوچه هاگذشتیم تابه موکب رسیدیم . ماسومین نفر بودیم که رسیده بودیم 😊 باهمه سلام واحوال پرسی کردیم 🤝 وداخل موکب شدیم پسر های جوان هم داشتن سن رادرست میکردن 🎤 و پرچم میزدن و باند ها رو آماده وامتحان می کردن. اول از همه بادکنک هارا باد کردیم آنهارا گره زدیم وبه آنها نی وصل کردیم آنقدر زیاد درست کردیم که باخودمان گفتیم بس است اما وقتی سن برای گروه سرود مدرسه بعثت آماده شد وشروع به خواندن کردن وبرنامه ها شروع شد. انقدر هجوم بچه ها وخانواده هازیاد بود که بادکنک کم آوردیم😉 اما حاج آقای اسدیان رفتن واز داخل ماشین کلی باد کنک و نی آوردن فکرکنم دوهزار تا یا بیشتر بود🤔 ماسریع همه رو باد کردیم، امادست هایمان دیگه بی‌حس شده بود. تا سرمون رو می‌آوردیم بالا میدونستیم از کار مون عقب میمونیم ،برای همین همش سرمون پایین بود و گردنمون درد گرفته بود. تقسم کار این طوری بود بین معلمین و من و دختر دوست مامانم که .... گروه اول :من و مادرم بودیم که باد کنک هارا باد میکردیم، فکر نکنین که با دهانمون با دست گاه ها باد میکردیم 😜 گروه دوم :برای گره زدن خانم کشمیری ،خانم عبدالهی ،خانم زهدی 💐 گروه سوم : برای نی زدن خانم حاجی زادگان ، خانم قدرتی ،خانم اسلامی و خانم رسولیان 🥰 خانم اقوام شکوهی عزیز که مدیریت بر کار هاداشتن هی میگفتن بسه باد نکنین ولی هی باز می گفتن کم آوردیم باد کنین 😂😂 و وقتی که ساعت ۲شد وبرنامه های ماهم تموم شد .همه رفتیم خونه هامون بعد از اینکه نمازمان را که خواندیم هر کدوممون یک جا افتادیم و خسته 😴😴 ولی بنده خدا کسانی که گره میزدن دستانشون آبله کردن بود 🫳 واین بود یک روز خوب در ۲۲ بهمن 😄 این قصه اییه که فاطمه خانم از مشهد برامون روایت کرده؛ جای قصه‌های روز حماسه ساز تو اینجا خالیه! اینو ببین و تو هم یکی از برنده‌های جاییزه بارون باش😍❤️
من روایت امید رو انتخاب میکنم✋ من و دوستم یه روز تو مدرسه بودیم و یه ماموریت مدیر مدرسه بهمون داد تمیز کاری نماز خونه و حیاط مدرسه😄 خیلی خوب بود منو دوستم باهام کار می کردیم و بهم کمک می کردیم🙂 حتی تو سالن مدرسه هم کف سالن رو می شستیم و پله های مدرسه رو پاک می کردیم. و مدیر از ‌کار ما خیلی راضی بود و الانم باز میگه که کار شما عالیه و خیلی تمیز کار می کنید و ای هنوزم اگه کاری باشه مدیر به ما میگه و بچهای دیگه هم کمک می کردن اما منو دوستم عالی کار می کردیم👌👌👌 البته همراه با کمک درسمون هم می خوندیم😏 اینم روایت امید من از مدرسه و دوستام بودم امیدوارم دوست داشته باشید🙏😉 این قصه اییه که حدیث خانم از نهاوند برامون روایت کرده؛ جای قصه‌های مدرسه‌ت اینجا خالیه! اینو ببین و تو هم یکی از برنده‌های جاییزه بارون باش😍❤️
🥹از مبارزه دست نکش دخت ایران🥹😍 قوی باش🪻 اومدیم راهپیمایی ۲۲ بهمن تا به ترامپ قمار باز بفهمونیم ما دخترا...🌸🩷 ‌ ما دخترا نمیتونیم تفنگ دست بگیریم یا مثل نظامی ها شبای شلوغ وایسیم توی خیابون نگهبانی بدیم🙂 ولی... ما دخترا چادر مون سلاح مونه💪🏻✌️🏻🤓 میتونیم که درس بخونیم و مثل دخترایی که ماهواره کوثر رو ساختن ماهم موفق بشیم 😊💚 یا میتونیم مثل اون خانمی که یه پهباد طراحی کرد ماهم طراح پهباد باشیم💙💪🏻 حتما هم نباید موشک و پهباد و ماهواره و... اینا باشه ‌ ‌ ما دختریم اگه پزشک بشیم و بریم شهر های محروم و اون دخترایی که مجبورن برن پیش نامحرم برای درمان رو از گناه نجات بدیم 🥲😎 یا مثلا معلم بشیم و سربازای امام زمان رو تربیت کنیم☺️ شغل مهم نیست ... مهم اینه قوی باشیم و برای کشورمون مهم باشیم 🌱🍉 ما دختریم و به دختر بودمون هم افتخار میکنیم🥹 ‌ فاطمه نصرتی🩵🪻 این قصه اییه که فاطمه خانم از پل دختر برامون روایت کرده؛ جای قصه‌های روز حماسه ساز تو اینجا خالیه! اینو ببین و تو هم یکی از برنده‌های جاییزه بارون باش😍❤️
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷 ‌ خاطرِ تو خیلی عزیزه که هشتِ صبحِ روزِ تعطیل،🕗 به عشقت بیدار میشیم، ♥️✨️ از زیر تشک گرم میایم بیرون و میایم راهپیمایی برای ثابت کردن ایرانی بودنمون😇🫀 برای فهموندن دشمن که ایران تنها نیست ایران و ایرانی شکست ناپذیره و تا ابد هم اینجوری میمونه🫠❤️! 🚕 ت خیلی زیبایی وطن خوبم🥺🌹 ‌ اما برآی آبادی خانه ای رفتم⛲️ همان خآنه🏡 همیشه بهآر است و هیچوقت از سرسبزی و طراوت غافل نیست 🌹🦋 ‌ ‌ ای کاش تا ابد در هوآیِ آزادی تو پرواز کنم 🕊 ‌ تا رنگ آزادی را به دیگر ملّت ها بکشانم 🌍 ‌ ت فقط مال مایی 🥹❤️‍🩹 امیدوارم هیچوقت از دیدن این لحظه محروم نشین چون ما ثابت کردیم ایران مال ماعه و این واقعیتو کسی نمیتونه تغییر بده🦋❤️ ‌ انقلاب شما توی تویتر هست و انقلاب ما توی خیابون باهم_ فرق_ داریم 🫴🌹 تو فقط مال منی فقط وطنم ای سرای امید 🇮🇷 وجودت سرشار از عشق و محبتد چه حس قشنگیه وقتی تعطیلی و صبح ساعت 8 بری راهپیمایی و اعلام کنی که ما مال ایرانیم و کسی نمیتونه به کشورمون اسیبی برسونع🇮🇷☺ ‌ این قصه اییه که هستی خانم از شیراز برامون روایت کرده؛ جای قصه‌های روز حماسه ساز تو اینجا خالیه! اینو ببین و تو هم یکی از برنده‌های جاییزه بارون باش😍❤️
رسانه چی
صدای چیه ؟؟ صدای زنگ انقلابه . زنگ پیروزی ایران🇮🇷 چند روز پیش ۲۱ بهمن بود . توی مدرسه ما 🏫 یه جشن برپا بود 🎉 نه یه جشن ساده ، یه جشن که تموم بچه ها برای برپایی اون زحمت کشیده بودن 🤗 ‌ منم تو این فکر بودم چه سوژه ای بهتر از این جشن جذاب 🪅 پس رفتم گزارش تهیه کردم ، از بچه ها تا معلم ها ، همه خوشحال بودیم 🧸 ‌ از ایده بچه ها کلاس ۶/۲ واقعا خوشم اومد : پرچم اسرائیل و آمرکا زیر پا ، جلوی در کلاس گذاشته شده بود و پرچم ایران 🇮🇷 اون بالا بود ، جایی که بچه ها به اون بوسه بزنن😘 بچه های کلاس چهارم هم گل کاشته بودن : بچه ها موشک درست کرده بودن 🚀 یکی با کاغذ یکی با کارتن 🗒📦 بعد تزیین کرده بودن ، اسم گذاشته بودن و به عروسک ترامپ که خودشون درست کرده بودن پرتاب کردن تا بیفته زمین 😄 ‌ موقع جشن هم که تو حیاط یه برنامه خفن بود 😳 امسال برنامه متفاوت بود ، مثل راهپیمایی بعضی ها جلوی صحنه بودن و گروه سرود ، داستان گویی و اجرا های جذاب کلاس ها رو میدیدن 👁 بعضی ها تو غرفه کلاس پنجمی ها کیک و چایی می‌گرفتن 🥃🍪 خیلی ها جمع شده بودن و ته حیاط یه راهپیمایی کوچولو راه انداخته بودن و شعار میدادن 😡 چندتایی از دانش آموز ها تو غرفه مسابقات انشا و نقاشی میکشیدن ،تحویل معلم میدادن و به بهترین ها جایزه داده میدادن 🎁 آخر جشن زنگ انقلاب رو زدیم و سرود ملی رو خوندیم 🛎 🎙 کلا امسال خیلی خوش گذشت 💫 ‌ و اما من رفتم و از چند تا از بچه ها مصاحبه کردم و ... 🎤 ‌ از بچه های غرفه که پرسیدم جشن چطور بود ، گفتن : واقعا جذاب بود ، خیلی خوشحالیم که ما هم یه نقش تو این برنامه داشتیم🪻 ‌ از معلم غرفه مسابقات که پرسیدم گفت : بچه ها نقاشی ها و انشا های قشنگی کشیده بودن ، یکی ترامپ رو در حال غرق شدن کشیده بود و یه نفر خودش رو توی انقلاب تصور کرده بود . از خلاقیت این بچه ها شگفت زده شدم 🌞🥹 ‌ به پرنیا ، یکی از بچه هایی که داشت شعار میداد یک تلفن اسباب بازی دادم و ازش خواستم فکر کنه میتونه با ترامپ حرف بزنه ، چی بهش میگه ؟ اون گفت : الو الو ، ترامپ می‌خوام بدونی ما مردم ایران متحد هستیم 👨‍👩‍👧‍👧 نمی‌گذاریم کشور بیفته دست آدم بد هایی مثل شما 🇮🇷 آره ، آره ، شما نابود میشین 💥 ‌ این جشن یک چیزی رو ثابت کرد : ثابت کرد مردم ایران متحد هستن 🤝 ثابت کرد دانش آموزان ایران همیشه پای کار ایران هستن 😊 ثابت کرد ما یک ایرانی هستیم ، یک ایرانی با غیرت 🤗🇮🇷 ‌ این قصه اییه که زهرا خانم از تهران برامون روایت کرده؛ جای قصه‌های مدرسه‌ت اینجا خالیه! اینو ببین و تو هم یکی از برنده‌های جاییزه بارون باش😍❤️
این خاطره ای که میخوام براتون بگم برمی گرده به یه سال پیش وقتی که من کلاس هفتم بودم 👩‍🎓 خب توی مدرسه ما هرسال جُنگ شادی برگزار می‌کنیم 🥳 که خیلی خوش میگذره و پارسال هم که من سال اولی بودم برای اولین بار قرار بود توی جُنگ شادی شرکت کنم ما کلاس هفتم ای ها که هیچی از مراسم جُنگ مدرسه مون نمیدونستیم 🤷‍♀ پا شدیم رفتیم توی سالن مدرسه مون که همیشه جشن ها اونجا برگزار میشه ما رفتیم و از اون همه تزئینات زیبا به وجه اومده بودیم 🤩 آخه جشن های مدرسه ما خیلی عالیه 👌 خب اول که رفتیم اهنگ های خیلی قشنگ ای پخش شد و ما هم با صدای دست هامون همراهی میکردیم 👏 و بعد یه آقا اومد وایی انقدر شوخ بود و ما انقدر خندیدیم 😂 تازه برای ما گروه دف زنی هم آوردند 🎊 که نگم براتون چقدر قشنگ و زیبا این خانوم ها دف زنی می‌کردند 😍 تازه ما آقایون رو هم بیرون کردیم و کلی زدیم و رقصیدیم 🤭 در آخر هم از شاگرد زرنگ های مدرسه تقدیر شد 🤓 (تعریف از خود نباشه ها ولی منم جزو شون بودم 😌) این قصه اییه که مائده خانم از نیشابور برامون روایت کرده؛ جای قصه‌های مدرسه‌ت اینجا خالیه! اینو ببین و تو هم یکی از برنده‌های جاییزه بارون باش😍❤️