رسانه چی
مدیرتصویری ازپرچم تویه کانال مدرسه گذاشت گفت:
«بچه هابیاییمهرچقدرکه عاشق وطن مونیم این تصویررو روی پروفایل مون بزاریم»
ومن که عاشق این کارهام ازخداخواسته تصویرروی پروفایل شادم گذاشتم وبعدسیوش کردم توپیج روبیکام واستوریش کردموبیشتر دنبال کننده هام تصویرروروی پروفایلشون گذاشتن من ازاتحاد کلی خوشحال شدم🥰🥲
فردای اون روزتومدرسه قرارشد جشن زنگ انقلاب برگزاربشهمن وچندتادیگه ازبچه های مدرسه به تزئین سالن مدرسه حیاط مشغول شدیم😍
کلی پرچم،پوستربهدرودیوارمدرسه نصب کردیم وبعدباکلی شوروشوق داخل سالن عکس های شهداوچپیه وکلاه لباس شهدا رو چیدیم و یه نمایشگاه خفن؛
به اسم″ ایران من″
توی راهرو به راه انداختیم و بعد بچه ها برای برگزاری جشن آماده شدن 😇😌
و مرتب و منظم توی حیاط مدرسه به صف شدند و پیشتازان دانش آموز شال هاشون رو به گردن انداختن آماده برگزاری جشن شدن و پرچم هارو با غرور و افتخار به حرکت در آوردن و مراسم با تلاوت سوره ای از کلام الله مجید آغاز شد🫣
و بعد گروه سرود با خوندن سرود ایرانمون این جشن رو گرم کردن و دانش آموز دیگری با صدای رسا زندگی نامه ای از شهدا رو خوند وبا پخش سرود ملی پرچم مدرسه توسط دانش آموزا به اهتزاز دراومد🌈
و معلم پرورشی و معاون آموزشی مدرسه زنگ انقلاب رو به صدا در آوردن.🔔
روز بعد از اداره آموزش و پرورش برای دیدن نمایشگاه و رصدش به مدرسه ما اومدن و یکی از دانش آموزان دکلمه و متن خوش آمد گویی شو خوند و دوتا دیگر از دانش آموزان به روایت نمایشگاه پرداختند و اداره از دانش آموزان و اساتید تشکر کرد و این بود داستان جشن ما❤️
#روایت_امید
این قصه اییه که حسنا خانم از باخرز برامون روایت کرده؛ جای قصههای مدرسهت اینجا خالیه!
اینو ببین و تو هم یکی از برندههای جاییزه بارون باش😍❤️
منو توکه شرکت کردیم گفتیم که پای کاریم 🌱
گفتیم که تا آخرش هستیم ☘
واسه همینه که هر سال ۲۲ بهمن رو جشن میگیریم
تازه ما سالای بعد هم میایم
ولی
امسال راهپیماییش یه حرفی داشت
میگفت :(
هممون هستیم ؛ کسی نمی تونه وحدت ما رو کنار بزنه آی حسودا فکر تجاوز رو بیرون کنید
(.
اگه دقت کرده باشید امسال مردم بیشتر شرکت کردن از همه جای ایران
ایران یه کشور قوی
که ما خدا رو باید شکر کنیم که تو ایرانیم
و دختر ایرانیم
خدا یا شکرت
خدا یا شکرت.....
این قصه اییه که فاطمه معصومه خانم از قم برامون روایت کرده؛ جای قصههای روز حماسه ساز تو اینجا خالیه!
اینو ببین و تو هم یکی از برندههای جاییزه بارون باش😍❤️
#جشنواره_تو_جشنواره
18.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وقتی که شروع کردیم هیچ ایده ای نداشتیم، سینه هامون پر از غم بود و محدودیت های زیادی داشتیم. با همون چیزایی که داشتیم شروع کردیم و کم کم جزئیات بیشتری به دکور دادیم؛ کلی بدو بدو کردیم و خستگی کشیدیم، برای درست کردن رد اون جنازهی سوخته نزدیک بود مدرسه رو به آتیش بکشیم 😂 اما ارزشش رو داشت اینکه "ما انتخاب شده بودیم تا نشون بدیم که ما هم بلدیم، از اتفاقات جامعه سر درمیاریم، ما هم بزرگ شدیم و میتونیم کنش اجتماعی داشته باشیم، میتونیم مسئولیت قبول کنیم و..."
کلی اتفاقات باحال تجربه کردیم، گوشی بردن های نیمه قاچاقی واقعا کیف میداد، اینکه با اجازه خود معلما کلاس رو دو در میکردیم واقعا محشر بود🗿.
یکی از روزایی که تا غروب مشغول کارا بودیم مامان گروهمون توی آبدار خونه برامون املت زد و مدرسه کاملا تحت فرماندهی مطلق خودمون بود، با گوشی توی مدرسه دور میخوردیم، پشت میز معاون پرورشی مینشستیم، به دستگاه چاپ و وسایل همیشه توی کمد دسترسی بی قید و شرط داشتیم.
وا واقعا ارزش خستگی هاش رو داشت، اینکه میدونی استعداد و تواناییت جایی به درد میخوره واقعا لذت بخشه.
بعضی وقتا بین زنگ تفریح ها معلم و ناظم ها میومدن و به کارمون نظارت میکردن، ایراد میگرفتن یا تعریف میکردن، تازه وقتی اون معلمی که خیلی سر کلاس بهمون رو نمیده اومد و از کارمون تعریف کرد و بهمون ایده داد رو میشه جزو عجایب جهان ثبت کرد.
#روایت_امید
این قصه اییه که محدثه از قم برامون روایت کرده؛ جای قصههای مدرسهت اینجا خالیه!
اینو ببین و تو هم یکی از برندههای جاییزه بارون باش😍❤️
یادمه وقتی یه دختر کوچولو موچولو بودم،
مجری های شبکه پویا رو می دیدم و از ته قلبم آرزو می کردم منم روزی به جای اون خانوم های مجری باشم، منم یه روز واسه بچه ها حرف بزنم...🌳
بعد از دوازده سال درس خوندن حالا دیگه رسیدم به آخرین روزهایی که "دانش آموز" هستم📚
روز نیمه شعبان، قرار بود مدرسه برای میلادِ صاحب الزمان جشن بگیره🌾
به سرم زد و از هفته قبلش به معاون پرورشیمون، خانوم مختاری گفتم: "خانوم، می شه من مجری این یکی بشم؟🥲" خانوم هم با ذوق و شوق فرمودند که من از خدامه دخترم🌝
با این حرف انگار دنیا رو بهم داده بودن، رفتم خونه و تا روز جشن روز شماری می کردم، بارها خودم رو تصور می کردم که می خواد برای بچه های مدرسه حرف بزنه و اون همه دانش آموز شلوغ و پلوغ رو به وجد بیاره🪅
سه روز مونده بود به جشن، از خواب بلند شدم و حس کردم ته گلوم درد می کنه، انگار که داخلش تیغ می کشیدن🔫
اینجا بود که فهمیدم سرما خوردم و کار همینجا تمومه.
خیلی غیر منتظره بود و ناخودآگاه زدم زیر گریه، میتونستم صدای ترک خوردن قلبم رو هم بشنوم، فکر می کردم تا روز جشن خوب نمی شم و جای من رو به یکی دیگه می دن :(💔
اما خانوم مختاری بهم گفتن که مطمئنم کارت رو عالی انجام میدی و خوبِ خوب می شی، مامانم هم می گفت اگه امام زمان رو صدا بزنی، صدات رو می شنوه و رو به راهت می کنه...💫
بلاخره اون روز رسید، به لطف دمنوش های جادویی بابا صدام مثل روز اول شده بود. چند دقیقه مونده بود به برنامه. کنار خانوم مختاری توی نمازخونه نشستم، وقتی نمازشون تموم شد بهم گفتن که چقدر واسم دعا کرده بودن و خیالشون از من راحته که از پس هر چیزی بر میام :)❤️🩹
با هر سختی ای که بود، رفتم و جلوی همه ایستادم. زانوهام و دستام می لرزیدن، اما ایمانی که داشتم از جاش تکون نخورد. اصلا ته قلبم اونقدر آروم گرفته بود که نگو. همون باعث شد بعد از سال های سال خودم رو توی جایگاهی که آرزو می کردم ببینم. توی دلم گفتم: "دیدی؟ دیدی خدا نور یکی از رویاهای خاک خورده بچگیت رو روشن کرد؟🕯"
سرم رو بالا گرفتم و به چشم های منتظر بچه ها نگاه کردم، بهشون لبخند زدم و محکم شروع کردم:
"بسم الرّبِ المهدی..."
#روایت_امید
این قصه اییه که تسنیم خانم از شاهین شهر برامون روایت کرده؛ جای قصههای مدرسهت اینجا خالیه!
اینو ببین و تو هم یکی از برندههای جاییزه بارون باش😍❤️
12M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وقتی با کوچیک ترین واسایل برای آقا کلاست رو تزئین میکنی...
#روایت_امید
6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
از قبل برنامه ریخته بودیم که در شهرمان با دوستم گزارش تهیه کنیم...☺️
میدانستیم برنامه های جذابی دارند...🥹
مثلاً موکب اعتکافی ها،موکب بادکنک ها،موکب نقاشی روی صورت و چندین موکب جذاب دیگر...🫠
اما پدرم آمد و گفت باید به مشهد برویم...😞
درست است برنامه های جذابی بود و من برنامه های زیادی ریخته بودم...
اما آنجا در کنار امام رضا جانم هم تجربه زیبایی بود...🥹
بلاخره راه افتادیم...😢
فردا شد و شد همان روز که منتظرش بودم...
از قبل مربی ام زنگ زده بود و گفته بود از همانجا پایه کار باش و گزارشت را ارسال کن...❤️☺️
بیدار شدم و شروع به راه رفتن کردم،به حرم رسیدم همان میدان بیت المقدس نزدیک حرم...🚨
گزارشات ام را گرفتم،ناگهان سیل زیادی از جمعیت به ما نزدیک شد و شعار مرگ بر آمریکا و مرگ بر اسرائیل را سر میدادند.⁉️
همان مردمی که به دستور رهبر جانمان سید علی خامنه ای به میدان آمده بودند...🇮🇷
رو به حرم آقا شدم و گفتم؛آقا خوشحالم که طالبیدی و من این روز زیبا را تجربه کردم...📜
خاطره ای از راهپیمایی ۲۲ بهمن ۱۴۰۴📷
📍 حرم آقا امام رضا جانمان
🌱 فاطمه مالکی
#جشنواره_توجشنواره
این قصه اییه که فاطمه خانم از آیسک برامون روایت کرده؛ جای قصههای روز حماسه ساز تو اینجا خالیه!
اینو ببین و تو هم یکی از برندههای جاییزه بارون باش😍❤️
6.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
"سلام رسانه چی ها"👋🏻🌺
نمایشگاه" مدرسه انقلاب" مدرسه ما به همکاری بچه ها و معاونا و مدیر مدرسه بالاخره به ایستگاه پایانی رسید.💭🇮🇷
نمایشگاهی که روایت گر انقلاب و پیشرفت هاش بود و "قاب امید"رو توی مدرسه شکل داد🩷🌠 وما هم امید رو روایت کردیم 😉🫀
#روایت_امید
سلام من یک دختر کلاس پنجمی هستم امروز امدم که براتون اردوی مدرسه ام را صحبت کنم❤️پس بزن بریم😍
ما در کلاس پنجم ۱۶ نفریم ما ۱۶ نفره با اتوبوس به پارک رفتیم ما تو اتوبوس فقط جک میگفتیم و میخندیدیم😂بچه ها کلی غذا آوردن و باهم خوردیم🍜🍛 و لذت بردیم💕 جاتون خالی بعد رفتیم با وسیله های پارک بازی کردیم مثل : ماشین بازی بپر بازی کشتی و ...... خیلی بازی ها خوب بود و انقدر خوش گذشت که فقط داشتیم می خندیدیم😂 انقدر خندیدیم که دلمون سوراخ شد😂 کم کم تشنمون شد و نوشیدنی خوردیم🥛☕️
بعد رفتیم فوتبال بازی کردیم⚽️
دخترها باهم👱♀️پسر ها هم باهم👱♂️ و ما دخترها ۴ بر ۰ بردیم 😘 و خیلی خوش حال شدیم💕 آخر سر هم رفتیم قطار شادی💕
خیلی آن روز به هممون خوش گذشت 🥹
جات خالی بود💕
#روایت_امید
این قصه اییه که یسنا خانم از نوشهر برامون روایت کرده؛ جای قصههای مدرسهت اینجا خالیه!
اینو ببین و تو هم یکی از برندههای جاییزه بارون باش😍❤️
از شبش دل تودلم نبود وقتی ساعت٩
شد با چادر به داخل کوچه رفیم هرچند چون من خجالتی ام در حیاط ایستاده بودم اما بلند بلند الله اکبر می گفتم
فکرمی کنم تاسات ١٢ بیدار بود تا وقتی خوابم برد
صبحش باشوق بیدار شد به سمت آشپزخانه صبحانه را که خوردم لباس فرم را پوشیدم وبیسمت جمعیت راه افتادیم
بهسمت فلکه ایران در آنجا پرچم مدرسه مان بالا بود
که نوشته بود مدرسه «یاسمن خاکباز ۱»آنجا که رفتم با پرچم مدرسه مان عکس گرفتیم
و جلوتر رفتیم. خلاصه خیلی خوش گذشت منم تابه حال این همه جمعیت را یک جا ندیده بودم
#جشنواره_تو_جشنواره
این قصه اییه که ریحانه خانم از نیشابور برامون روایت کرده؛ جای قصههای روز حماسه ساز تو اینجا خالیه!
اینو ببین و تو هم یکی از برندههای جاییزه بارون باش😍❤️
4.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
⭐️اثری از آیدا طبسی⭐️
🍒خامه کشی و تزیین کیک🍒
چه خوشمزه و خوشگل شده بودن نگم براتون😋👌
ولی در کنارش کلی هم میزها کثیف شده بود که نیم ساعت آخر کلاً تمیز میکردیم😅
چقدر هم خوش گذشت بهتر از این نمیشد🥹
اصلا خودتون ببینین من دیگه حرفی نمیزنم تاااااااااااااااااااا آخر🫤😏
#روایت_امید
6.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وارد مدرسه شدم...☺️
رفتم داخل در را باز کردم و وارد شدم...📷
از آن مکان زیبا شگفت زده شدم و رفتم به دیدار با آن جا...🥹
وقتی وارد چادر ورودی⛺️ شدم از زیر آن همه سربند رد شدم به شهدا نگاهی انداختم اما با تاسف،با خود گفتم شهدا شرمنده ایم🥺
شرمنده ایم که نتوانستیم به قولمان عمل کنیم...🥀
شرمنده ایم که نتوانستیم مثل شما رفتار کنیم..👀
شرمنده ایم که نتوانستیم کار هایمان را مثل شما انجام دهیم..😮.
و شرمنده ایم که نتوانستید مثل مادرمان زهرا(س) باشیم...😔
و شرمنده ایم و شرمنده ایم...😔
و در آخر قول دادم که مثل شما باشم و راه شما را ادامه دهم...💓
قول دادم چادر مادرم زهرا را به یادگار نگه دارم و از سر تکان ندهم.🫶
و قول دادم پرچم ایران را مقتدرانه در دست داشته باشم و وطن دوست باشم...🇮🇷💝
خاطره ای از آن روز در مدرسه🤝🙃
🌱فاطمه مالکی
#روایت_امید
این قصه اییه که فاطمه خانم از آیسک برامون روایت کرده؛ جای قصههای مدرسهت اینجا خالیه!
اینو ببین و تو هم یکی از برندههای جاییزه بارون باش😍❤️
وارد کلاس شدم انگاری ماجرای جدیدی مرا به سمت خود میکشاند🫳🫵. بالای سقف پر از شرشره های رنگارنگ بود🥳🎉بادکنکا بالای تخته خودنمایی میکردند😏😌من و دوستانم به هم خیره شده بودیم😳انگاری فکری در سرمان فوتبال بازی میکند😵💫⚽️..............وگل توی دروازه🌚همه دویدیم🏃♀و هر یکیشان را تکه پاره کردیم.صدای گوش خراش بادکنکا تا سر کوچه مغازه فروش کنار مدرسه میآمد.همچنین صدای کفش های مدیرمان که با صدای بادکنای ترکونده به بالا می آمد ☠💁🚶♀که مانند نامادری سیندرلا 🤣👩🦳بود به،پیش می آمد .انگار در یک منطقه جنگی ایستاده بودیم🤠و منم دنبال سوژه و حرف های راویانا داخل گوشم زمزمه میشد🦻👧دوستانم به نام های فائزه_ مائده ملقب به(شاپری😅) بر سر بادکنک باز مانده که اوهم ( بادکنک)از دعوایشان می خندید همدیگر را زدند و بادکنک باقیمانده را باد با خود بر و همه خندیدیم...😁😂حتی مدیر😵💫😟👀
بــــــــــــــــآدکــُـــنَکــــــ🎈ه
بـــــآقیــــمـــآنــــده🫥
#روایت_امید