eitaa logo
رسانه چی
288 دنبال‌کننده
184 عکس
58 ویدیو
9 فایل
اینجا قلم از جنس نوره تاریخ رو با روشنایی مینویسیم✨ . . نمیشه وجود نداره فقط هنوز خلقش نکردیم! . . من اینجام که بشنومت:) @ravina88
مشاهده در ایتا
دانلود
یادمه وقتی یه دختر کوچولو موچولو بودم، مجری های شبکه پویا رو می دیدم و از ته قلبم آرزو می کردم منم روزی به جای اون خانوم های مجری باشم، منم یه روز واسه بچه ها حرف بزنم...🌳 بعد از دوازده سال درس خوندن حالا دیگه رسیدم به آخرین روزهایی که "دانش آموز" هستم📚 روز نیمه شعبان، قرار بود مدرسه برای میلادِ صاحب الزمان جشن بگیره🌾 به سرم زد و از هفته قبلش به معاون پرورشی‌مون، خانوم مختاری گفتم: "خانوم، می شه من مجری این یکی بشم؟🥲" خانوم هم با ذوق و شوق فرمودند که من از خدامه دخترم🌝 با این حرف انگار دنیا رو بهم داده بودن، رفتم خونه و تا روز جشن روز شماری می کردم، بارها خودم رو تصور می کردم که می خواد برای بچه های مدرسه حرف بزنه و اون همه دانش آموز شلوغ و پلوغ رو به وجد بیاره🪅 سه روز مونده بود به جشن، از خواب بلند شدم و حس کردم ته گلوم درد می کنه، انگار که داخلش تیغ می کشیدن🔫 اینجا بود که فهمیدم سرما خوردم و کار همینجا تمومه. خیلی غیر منتظره بود و ناخودآگاه زدم زیر گریه، میتونستم صدای ترک خوردن قلبم رو هم بشنوم، فکر می کردم تا روز جشن خوب نمی شم و جای من رو به یکی دیگه می دن :(💔 اما خانوم مختاری بهم گفتن که مطمئنم کارت رو عالی انجام میدی و خوبِ خوب می شی، مامانم هم می گفت اگه امام زمان رو صدا بزنی، صدات رو می شنوه و رو به راهت می کنه...💫 بلاخره اون روز رسید، به لطف دمنوش های جادویی بابا صدام مثل روز اول شده بود. چند دقیقه مونده بود به برنامه. کنار خانوم مختاری توی نمازخونه نشستم، وقتی نمازشون تموم شد بهم گفتن که چقدر واسم دعا کرده بودن و خیالشون از من راحته که از پس هر چیزی بر میام :)❤️‍🩹 با هر سختی ای که بود، رفتم و جلوی همه ایستادم. زانوهام و دستام می لرزیدن، اما ایمانی که داشتم از جاش تکون نخورد. اصلا ته قلبم اونقدر آروم گرفته بود که نگو. همون باعث شد بعد از سال های سال خودم رو توی جایگاهی که آرزو می کردم ببینم. توی دلم گفتم: "دیدی؟ دیدی خدا نور یکی از رویاهای خاک خورده بچگیت رو روشن کرد؟🕯" سرم رو بالا گرفتم و به چشم های منتظر بچه ها نگاه کردم، بهشون لبخند زدم و محکم شروع کردم: "بسم الرّبِ المهدی..." این قصه اییه که تسنیم خانم از شاهین شهر برامون روایت کرده؛ جای قصه‌های مدرسه‌ت اینجا خالیه! اینو ببین و تو هم یکی از برنده‌های جاییزه بارون باش😍❤️
12M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وقتی با کوچیک ترین واسایل برای آقا کلاست رو تزئین میکنی... ‌ ‌
6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
از قبل برنامه ریخته بودیم که در شهرمان با دوستم گزارش تهیه کنیم...☺️ میدانستیم برنامه های جذابی دارند...🥹 مثلاً موکب اعتکافی ها،موکب بادکنک ها،موکب نقاشی روی صورت و چندین موکب جذاب دیگر...🫠 اما پدرم آمد و گفت باید به مشهد برویم...😞 درست است برنامه های جذابی بود و من برنامه های زیادی ریخته بودم... اما آنجا در کنار امام رضا جانم هم تجربه زیبایی بود.‌..🥹 بلاخره راه افتادیم...😢 فردا شد و شد همان روز که منتظرش بودم... از قبل مربی ام زنگ زده بود و گفته بود از همانجا پایه کار باش و گزارشت را ارسال کن...❤️☺️ بیدار شدم و شروع به راه رفتن کردم،به حرم رسیدم همان میدان بیت المقدس نزدیک حرم...🚨 گزارشات ام را گرفتم،ناگهان سیل زیادی از جمعیت به ما نزدیک شد و شعار مرگ بر آمریکا و مرگ بر اسرائیل را سر می‌دادند.⁉️ همان مردمی که به دستور رهبر جانمان سید علی خامنه ای به میدان آمده بودند...🇮🇷 رو به حرم آقا شدم و گفتم؛آقا خوشحالم که طالبیدی و من این روز زیبا را تجربه کردم...📜 ‌ ‌ خاطره ای از راهپیمایی ۲۲ بهمن ۱۴۰۴📷 ‌ 📍 حرم آقا امام رضا جانمان ‌ 🌱 فاطمه مالکی ‌ ‌ این قصه اییه که فاطمه خانم از آیسک برامون روایت کرده؛ جای قصه‌های روز حماسه ساز تو اینجا خالیه! اینو ببین و تو هم یکی از برنده‌های جاییزه بارون باش😍❤️
6.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
"سلام رسانه چی ها"👋🏻🌺 نمایشگاه" مدرسه انقلاب" مدرسه ما به همکاری بچه ها و معاونا و مدیر مدرسه بالاخره به ایستگاه پایانی رسید.💭🇮🇷 نمایشگاهی که روایت گر انقلاب و پیشرفت هاش بود و "قاب امید"رو توی مدرسه شکل داد🩷🌠 وما هم امید رو روایت کردیم 😉🫀 ‌
سلام من یک دختر کلاس پنجمی هستم امروز امدم که براتون اردوی مدرسه ام را صحبت کنم❤️پس بزن بریم😍 ما در کلاس پنجم ۱۶ نفریم ما ۱۶ نفره با اتوبوس به پارک رفتیم ما تو اتوبوس فقط جک میگفتیم و میخندیدیم😂بچه ها کلی غذا آوردن و باهم خوردیم🍜🍛 و لذت بردیم💕 جاتون خالی بعد رفتیم با وسیله های پارک بازی کردیم مثل : ماشین بازی بپر بازی کشتی و ...... خیلی بازی ها خوب بود و انقدر خوش گذشت که فقط داشتیم می خندیدیم😂 انقدر خندیدیم که دلمون سوراخ شد😂 کم کم تشنمون شد و نوشیدنی خوردیم🥛☕️ بعد رفتیم فوتبال بازی کردیم⚽️ دخترها باهم👱‍♀️پسر ها هم باهم👱‍♂️ و ما دخترها ۴ بر ۰ بردیم 😘 و خیلی خوش حال شدیم💕 آخر سر هم رفتیم قطار شادی💕 خیلی آن روز به هممون خوش گذشت 🥹 جات خالی بود💕 این قصه اییه که یسنا خانم از نوشهر برامون روایت کرده؛ جای قصه‌های مدرسه‌ت اینجا خالیه! اینو ببین و تو هم یکی از برنده‌های جاییزه بارون باش😍❤️
از شبش دل تودلم نبود وقتی ساعت٩ شد با چادر به داخل کوچه رفیم هرچند چون من خجالتی ام در حیاط ایستاده بودم اما بلند بلند الله اکبر می گفتم فکرمی کنم تاسات ١٢ بیدار بود تا وقتی خوابم برد صبحش باشوق بیدار شد به سمت آشپزخانه صبحانه را که خوردم لباس فرم را پوشیدم وبیسمت جمعیت راه افتادیم به‌سمت فلکه ایران در آنجا پرچم مدرسه مان بالا بود که نوشته بود مدرسه «یاسمن خاکباز ۱»آنجا که رفتم با پرچم مدرسه مان عکس گرفتیم و جلوتر رفتیم. خلاصه خیلی خوش گذشت منم تابه حال این همه جمعیت را یک جا ندیده بودم ‌ ‌ این قصه اییه که ریحانه خانم از نیشابور برامون روایت کرده؛ جای قصه‌های روز حماسه ساز تو اینجا خالیه! اینو ببین و تو هم یکی از برنده‌های جاییزه بارون باش😍❤️
4.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
⭐️اثری از آیدا طبسی⭐️ ‌ 🍒خامه کشی و تزیین کیک🍒 ‌ چه خوشمزه و خوشگل شده بودن نگم براتون😋👌 ولی در کنارش کلی هم میزها کثیف شده بود که نیم ساعت آخر کلاً تمیز می‌کردیم😅 چقدر هم خوش گذشت بهتر از این نمی‌شد🥹 ‌ ‌ اصلا خودتون ببینین من دیگه حرفی نمی‌زنم تاااااااااااااااااااا آخر🫤😏 ‌ ‌ ‌
6.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وارد مدرسه شدم...☺️ رفتم داخل در را باز کردم و وارد شدم...📷 از آن مکان زیبا شگفت زده شدم و رفتم به دیدار با آن جا...🥹 وقتی وارد چادر ورودی⛺️ شدم از زیر آن همه سربند رد شدم به شهدا نگاهی انداختم اما با تاسف،با خود گفتم شهدا شرمنده ایم🥺 شرمنده ایم که نتوانستیم به قولمان عمل کنیم...🥀 شرمنده ایم که نتوانستیم مثل شما رفتار کنیم..👀 شرمنده ایم که نتوانستیم کار هایمان را مثل شما انجام دهیم..😮. و شرمنده ایم که نتوانستید مثل مادرمان زهرا(س) باشیم...😔 و شرمنده ایم و شرمنده ایم...😔 و در آخر قول دادم که مثل شما باشم و راه شما را ادامه دهم...💓 قول دادم چادر مادرم زهرا را به یادگار نگه دارم و از سر تکان ندهم.🫶 و قول دادم پرچم ایران را مقتدرانه در دست داشته باشم و وطن دوست باشم...🇮🇷💝 ‌ خاطره ای از آن روز در مدرسه🤝🙃 ‌ 🌱فاطمه مالکی ‌ ‌ ‌ این قصه اییه که فاطمه خانم از آیسک برامون روایت کرده؛ جای قصه‌های مدرسه‌ت اینجا خالیه! اینو ببین و تو هم یکی از برنده‌های جاییزه بارون باش😍❤️
وارد کلاس شدم انگاری ماجرای جدیدی مرا به سمت خود میکشاند🫳🫵. بالای سقف پر از شرشره های رنگارنگ بود🥳🎉بادکنکا بالای تخته خودنمایی میکردند😏😌من و دوستانم به هم خیره شده بودیم😳انگاری فکری در سرمان فوتبال بازی میکند😵‍💫⚽️..............وگل توی دروازه🌚همه دویدیم🏃‍♀و هر یکیشان را تکه پاره کردیم.صدای گوش خراش بادکنکا تا سر کوچه مغازه فروش کنار مدرسه می‌آمد.همچنین صدای کفش های مدیرمان که با صدای بادکنای ترکونده به بالا می آمد ☠💁🚶‍♀که مانند نامادری سیندرلا 🤣👩‍🦳بود به،پیش می آمد .انگار در یک منطقه جنگی ایستاده بودیم🤠و منم دنبال سوژه و حرف های راویانا داخل گوشم زمزمه میشد🦻👧دوستانم به نام های فائزه_ مائده ملقب به(شاپری😅) بر سر بادکنک باز مانده که اوهم ( بادکنک)از دعوایشان می خندید همدیگر را زدند و بادکنک باقیمانده را باد با خود بر و همه خندیدیم...😁😂حتی مدیر😵‍💫😟👀 بــــــــــــــــآدکــُـــنَکــــــ🎈ه‍ بـــــآقیــــمـــآنــــده‍🫥
سلام سلام 👋🏻 من میخوام مدرسه رو براتون روایتش کنم🥰🥹 داستان من میره واسه ی روز ۲۰بهمن ماه که ما دخترای مدرسه میخواستیم بریم اردو👟😍 همه ی ما خیلی خیلی ذوق داشتیم برای اینکه بریم اردو 👟😍🥹 بالاخره یک روز مونده بود تا اردو. 🥹 روز قبل یعنی یه روز قبل از اینکه بریم اردو ❤️🥰با ذوق همگی رضایت نامه هامون رو گرفتیم ✅ و زنگ آخر که رفتیم خونه رضایت نامه هامون رو دادیم به مامان بابا هامون تا امضا و اثر انگشت بزنن✅😊 فردا یعنی روز اردو همه ی بچه ها با رضایت نامه ها اومدیم مدرسه😍 خلاصه که تا اتوبوس بیاد ما رفتیم توی پارک که جلوی مدرسه مون بود و اونجا بازی کردیم ☺️😊 بالاخره صدای اتوبوس به گوش مون رسید و همه صف به صف رفتیم سوار اتوبوس🚌🚍 توی راه با هیجان لحظه شماری میکردیم تا برسیم به اردوگاه🎉🎀 بالاخره تقریبا بعد نیم ساعت رسیدیم🌈🌸🌹😍🥰 همه ی دخترا پیاده شدن و هر کلاس با معلم خودش صف میگرفتن و میرفتن که ی جای خوب بشینن و استراحت کنن🫠🥹 و بعد یکم استراحت بچه ها رفتن با وسیله های بازی ای که دوست داشتن بازی کنن 🥰😊 من و یکی از همکلاسیام رفتیم قطار بازی و سرسره بادی و همینطور تاب بازی و... 🛝🛼🪁 خلاصه که وقتی بازی کردیم دیگه خسته شدیم😁و رفتیم خوراکی یا غذاهایی که اوردیم خوردیم😊😋 و من اون روز رو یادم نمیره و یک خاطره ی خوب برای من و همکلاسیام وکل بچه های مدرسه شده بود🥹🥹🥰 اینم داستان من🫠 (خداحافظ 👋🏻👋🏻) «حوریا فرخی عیسوند» 🥰 این قصه اییه که حوریا خانم از دزفول برامون روایت کرده؛ جای قصه‌های مدرسه‌ت اینجا خالیه! اینو ببین و تو هم یکی از برنده‌های جاییزه بارون باش😍❤️
رسانه چی
گردبند صورتی✨💖 سلام. امیدوارم حال دلتون عالی باشه 😊🌱🌱 میخوام درمورد یکی از قشنگ ترین خاطره های مدرسه ام براتون تعریف کنم.📜⭐👌 این خاطره بر میگرده به سال پیش یعنی کلاس ششمم 📚📏 اخر سال بود. همه ی معلم ها برای کلاسشون جشن میگرفتن 🎆 به خصوص برای کلاس اولی ها و ششمی ها💌 قرار بود برای اردو اخر سال ما رو به پارک ارم ببرن که جشنمون رو اونجا بگیریم . ولی متاسفانه کنسل شد😕⚠ قرار شد جشن مون رو سر کلاس بگیریم . دقیقه روز جشن بود . مادر من با مادر یکی از دانش اموزان نماینده کلاس ما بودند⚡🌠 من و دوتا از دوست هایم بهشان کمک کردیم تا بتونیم سریع کلاس را دیزاین کنیم. ❤✨ پفیلا و خوراکی های خوش مزه ای روی میز چیده شده بود. 🍥 کادو ها برای هر نفر مثل شکلات بزرگی بسته بندی شده بود که یه گردنبد قلبی و کش مو بود🌼⭐ هر کدوم ما وقتی کادو هارو باز میکریدم شوق عجیبی توی چشم هایمون دیده میشد💎💌 گردنبد من هم صورتی بود .💖 معلم مون برامون اهنگ های که درخواست میدادیم میزاشت و ماهم کلی با اون اهنگ ها خوندیم و خوش گذروندیم. 🌱🌱 و در اخر یک خاطره قشنگی برای ما بجا گذاشت💁🌟