eitaa logo
رسانه چی
288 دنبال‌کننده
184 عکس
58 ویدیو
9 فایل
اینجا قلم از جنس نوره تاریخ رو با روشنایی مینویسیم✨ . . نمیشه وجود نداره فقط هنوز خلقش نکردیم! . . من اینجام که بشنومت:) @ravina88
مشاهده در ایتا
دانلود
از شبش دل تودلم نبود وقتی ساعت٩ شد با چادر به داخل کوچه رفیم هرچند چون من خجالتی ام در حیاط ایستاده بودم اما بلند بلند الله اکبر می گفتم فکرمی کنم تاسات ١٢ بیدار بود تا وقتی خوابم برد صبحش باشوق بیدار شد به سمت آشپزخانه صبحانه را که خوردم لباس فرم را پوشیدم وبیسمت جمعیت راه افتادیم به‌سمت فلکه ایران در آنجا پرچم مدرسه مان بالا بود که نوشته بود مدرسه «یاسمن خاکباز ۱»آنجا که رفتم با پرچم مدرسه مان عکس گرفتیم و جلوتر رفتیم. خلاصه خیلی خوش گذشت منم تابه حال این همه جمعیت را یک جا ندیده بودم ‌ ‌ این قصه اییه که ریحانه خانم از نیشابور برامون روایت کرده؛ جای قصه‌های روز حماسه ساز تو اینجا خالیه! اینو ببین و تو هم یکی از برنده‌های جاییزه بارون باش😍❤️
4.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
⭐️اثری از آیدا طبسی⭐️ ‌ 🍒خامه کشی و تزیین کیک🍒 ‌ چه خوشمزه و خوشگل شده بودن نگم براتون😋👌 ولی در کنارش کلی هم میزها کثیف شده بود که نیم ساعت آخر کلاً تمیز می‌کردیم😅 چقدر هم خوش گذشت بهتر از این نمی‌شد🥹 ‌ ‌ اصلا خودتون ببینین من دیگه حرفی نمی‌زنم تاااااااااااااااااااا آخر🫤😏 ‌ ‌ ‌
6.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وارد مدرسه شدم...☺️ رفتم داخل در را باز کردم و وارد شدم...📷 از آن مکان زیبا شگفت زده شدم و رفتم به دیدار با آن جا...🥹 وقتی وارد چادر ورودی⛺️ شدم از زیر آن همه سربند رد شدم به شهدا نگاهی انداختم اما با تاسف،با خود گفتم شهدا شرمنده ایم🥺 شرمنده ایم که نتوانستیم به قولمان عمل کنیم...🥀 شرمنده ایم که نتوانستیم مثل شما رفتار کنیم..👀 شرمنده ایم که نتوانستیم کار هایمان را مثل شما انجام دهیم..😮. و شرمنده ایم که نتوانستید مثل مادرمان زهرا(س) باشیم...😔 و شرمنده ایم و شرمنده ایم...😔 و در آخر قول دادم که مثل شما باشم و راه شما را ادامه دهم...💓 قول دادم چادر مادرم زهرا را به یادگار نگه دارم و از سر تکان ندهم.🫶 و قول دادم پرچم ایران را مقتدرانه در دست داشته باشم و وطن دوست باشم...🇮🇷💝 ‌ خاطره ای از آن روز در مدرسه🤝🙃 ‌ 🌱فاطمه مالکی ‌ ‌ ‌ این قصه اییه که فاطمه خانم از آیسک برامون روایت کرده؛ جای قصه‌های مدرسه‌ت اینجا خالیه! اینو ببین و تو هم یکی از برنده‌های جاییزه بارون باش😍❤️
وارد کلاس شدم انگاری ماجرای جدیدی مرا به سمت خود میکشاند🫳🫵. بالای سقف پر از شرشره های رنگارنگ بود🥳🎉بادکنکا بالای تخته خودنمایی میکردند😏😌من و دوستانم به هم خیره شده بودیم😳انگاری فکری در سرمان فوتبال بازی میکند😵‍💫⚽️..............وگل توی دروازه🌚همه دویدیم🏃‍♀و هر یکیشان را تکه پاره کردیم.صدای گوش خراش بادکنکا تا سر کوچه مغازه فروش کنار مدرسه می‌آمد.همچنین صدای کفش های مدیرمان که با صدای بادکنای ترکونده به بالا می آمد ☠💁🚶‍♀که مانند نامادری سیندرلا 🤣👩‍🦳بود به،پیش می آمد .انگار در یک منطقه جنگی ایستاده بودیم🤠و منم دنبال سوژه و حرف های راویانا داخل گوشم زمزمه میشد🦻👧دوستانم به نام های فائزه_ مائده ملقب به(شاپری😅) بر سر بادکنک باز مانده که اوهم ( بادکنک)از دعوایشان می خندید همدیگر را زدند و بادکنک باقیمانده را باد با خود بر و همه خندیدیم...😁😂حتی مدیر😵‍💫😟👀 بــــــــــــــــآدکــُـــنَکــــــ🎈ه‍ بـــــآقیــــمـــآنــــده‍🫥
سلام سلام 👋🏻 من میخوام مدرسه رو براتون روایتش کنم🥰🥹 داستان من میره واسه ی روز ۲۰بهمن ماه که ما دخترای مدرسه میخواستیم بریم اردو👟😍 همه ی ما خیلی خیلی ذوق داشتیم برای اینکه بریم اردو 👟😍🥹 بالاخره یک روز مونده بود تا اردو. 🥹 روز قبل یعنی یه روز قبل از اینکه بریم اردو ❤️🥰با ذوق همگی رضایت نامه هامون رو گرفتیم ✅ و زنگ آخر که رفتیم خونه رضایت نامه هامون رو دادیم به مامان بابا هامون تا امضا و اثر انگشت بزنن✅😊 فردا یعنی روز اردو همه ی بچه ها با رضایت نامه ها اومدیم مدرسه😍 خلاصه که تا اتوبوس بیاد ما رفتیم توی پارک که جلوی مدرسه مون بود و اونجا بازی کردیم ☺️😊 بالاخره صدای اتوبوس به گوش مون رسید و همه صف به صف رفتیم سوار اتوبوس🚌🚍 توی راه با هیجان لحظه شماری میکردیم تا برسیم به اردوگاه🎉🎀 بالاخره تقریبا بعد نیم ساعت رسیدیم🌈🌸🌹😍🥰 همه ی دخترا پیاده شدن و هر کلاس با معلم خودش صف میگرفتن و میرفتن که ی جای خوب بشینن و استراحت کنن🫠🥹 و بعد یکم استراحت بچه ها رفتن با وسیله های بازی ای که دوست داشتن بازی کنن 🥰😊 من و یکی از همکلاسیام رفتیم قطار بازی و سرسره بادی و همینطور تاب بازی و... 🛝🛼🪁 خلاصه که وقتی بازی کردیم دیگه خسته شدیم😁و رفتیم خوراکی یا غذاهایی که اوردیم خوردیم😊😋 و من اون روز رو یادم نمیره و یک خاطره ی خوب برای من و همکلاسیام وکل بچه های مدرسه شده بود🥹🥹🥰 اینم داستان من🫠 (خداحافظ 👋🏻👋🏻) «حوریا فرخی عیسوند» 🥰 این قصه اییه که حوریا خانم از دزفول برامون روایت کرده؛ جای قصه‌های مدرسه‌ت اینجا خالیه! اینو ببین و تو هم یکی از برنده‌های جاییزه بارون باش😍❤️
رسانه چی
گردبند صورتی✨💖 سلام. امیدوارم حال دلتون عالی باشه 😊🌱🌱 میخوام درمورد یکی از قشنگ ترین خاطره های مدرسه ام براتون تعریف کنم.📜⭐👌 این خاطره بر میگرده به سال پیش یعنی کلاس ششمم 📚📏 اخر سال بود. همه ی معلم ها برای کلاسشون جشن میگرفتن 🎆 به خصوص برای کلاس اولی ها و ششمی ها💌 قرار بود برای اردو اخر سال ما رو به پارک ارم ببرن که جشنمون رو اونجا بگیریم . ولی متاسفانه کنسل شد😕⚠ قرار شد جشن مون رو سر کلاس بگیریم . دقیقه روز جشن بود . مادر من با مادر یکی از دانش اموزان نماینده کلاس ما بودند⚡🌠 من و دوتا از دوست هایم بهشان کمک کردیم تا بتونیم سریع کلاس را دیزاین کنیم. ❤✨ پفیلا و خوراکی های خوش مزه ای روی میز چیده شده بود. 🍥 کادو ها برای هر نفر مثل شکلات بزرگی بسته بندی شده بود که یه گردنبد قلبی و کش مو بود🌼⭐ هر کدوم ما وقتی کادو هارو باز میکریدم شوق عجیبی توی چشم هایمون دیده میشد💎💌 گردنبد من هم صورتی بود .💖 معلم مون برامون اهنگ های که درخواست میدادیم میزاشت و ماهم کلی با اون اهنگ ها خوندیم و خوش گذروندیم. 🌱🌱 و در اخر یک خاطره قشنگی برای ما بجا گذاشت💁🌟
۲۲ بهمن ماه ۱۴۰۴ اینجا تهران ساعت ⏰️ ۹ نیم که به جمعیت پیوستیم با موجی از مردم پرچم 🇮🇷 به دست مواجه شدیم همه شور و اشتیاق داشتن لبیک یا خامنه ای . الله اکبر و.... شعار میدادن از اول مسیر تا چشم کار می‌کرد ایستگاه صلواتی بود نزدیک میدان آزادی چتر بازان از هلیکوپتر پریدن پایین 🪂 یکمی مونده بود برسیم به میدان آزادی که پرچم رو دیدم گفتم سلام نظامی بدم 🫡 نزدیک میدان آزادی گفتم یه عکس بگیرم 🤳 اون عکس شد بهترین عکس 📷 از نظر من اون عکس ترکیب قدرت ایران شد برج آزادی پرچم ایران 🇮🇷 و موشک 🚀 حالا رسیدیم به دور میدون آزادی پراز ایسگاه صلواتی و موکب پذیرایی زده بود نمایشگاه شهدای جنگ ۱۲ روزه رفتم و یک عکس شهید با توجه به سنم گرفتم شهید ریحانه سادات ساداتی یه عکس گرفتم برگه ای که داشتم با موشک وقتی زیر عکس رو خوندم یه حسی داشتم احساس این که دارم راه یک شهید رو ادامه میدم و یه شهید دیگه که خانمه میگفت از اون دخترای پا کار بوده به اسم محدثه اقدسی موقع برگشت داشتن پرچم می‌چرخوند روی پرچم نوشته بود ما ایستاده ایم با عکس رهبری این بود. روایت من از ۲۲ بهمن این قصه اییه که حلما خانم از پرند برامون روایت کرده؛ جای قصه‌های روز حماسه ساز تو اینجا خالیه! اینو ببین و تو هم یکی از برنده‌های جاییزه بارون باش😍❤️
۲۲ بهمن ماه ۱۴۰۴ اینجا تهران ساعت ⏰️ ۹ نیم که به جمعیت پیوستیم با موجی از مردم پرچم 🇮🇷 به دست مواجه شدیم همه شور و اشتیاق داشتن لبیک یا خامنه ای . الله اکبر و.... شعار میدادن از اول مسیر تا چشم کار می‌کرد ایستگاه صلواتی بود نزدیک میدان آزادی چتر بازان از هلیکوپتر پریدن پایین 🪂 یکمی مونده بود برسیم به میدان آزادی که پرچم رو دیدم گفتم سلام نظامی بدم 🫡 نزدیک میدان آزادی گفتم یه عکس بگیرم 🤳 اون عکس شد بهترین عکس 📷 از نظر من اون عکس ترکیب قدرت ایران شد برج آزادی پرچم ایران 🇮🇷 و موشک 🚀 حالا رسیدیم به دور میدون آزادی پراز ایسگاه صلواتی و موکب پذیرایی زده بود نمایشگاه شهدای جنگ ۱۲ روزه رفتم و یک عکس شهید با توجه به سنم گرفتم شهید ریحانه سادات ساداتی یه عکس گرفتم برگه ای که داشتم با موشک وقتی زیر عکس رو خوندم یه حسی داشتم احساس این که دارم راه یک شهید رو ادامه میدم و یه شهید دیگه که خانمه میگفت از اون دخترای پا کار بوده به اسم محدثه اقدسی موقع برگشت داشتن پرچم می‌چرخوند روی پرچم نوشته بود ما ایستاده ایم با عکس رهبری این بود. روایت من از ۲۲ بهمن این قصه اییه که حلما خانم از پرند برامون روایت کرده؛ جای قصه‌های روز حماسه ساز تو اینجا خالیه! اینو ببین و تو هم یکی از برنده‌های جاییزه بارون باش😍❤️
همچیز از اونجا شروع شد که یک روز زنگ ریاضی وقتی خانم معلم وارد کلاس شد ، مطلب مهمی برای گفتن داشت: ‹ بچه ها ، برنامه ی دهه فجر به عهده کلاس 602 و کلاس ماست ، ما نیاز به مجری برای برنامه مون داریم و انتخاب مجری هم به عهده ی کلاس ماست ، کیا داوطلبن؟ › همگی دستامونو بلند کردیم و من بیشتر از همه با شوق ، چون همیشه دوست داشتم بتونم مجری برنامه های مدرسه مون بشم. قرار شد قرعه کشی انجام بدیم و در همون لحظه من از ته قلبم دعا کردم : هرچی خدا بخواد.. که یک دفعه اسم من و دوستم رو خانم خوند! خیلی ذوق کردم و گفتم : من!؟ بچه ها گفتن : آره😄 شاد شدم ، بالاخره منم می‌تونستم یه مجری باشم! چند روز گذشت و ما به برنامه نزدیک تر شدیم ، سرود حاضر بود ، متن مجری هم آماده ، فقط نیاز به کمی تمرین و تکرار بود. از معلم اجازه گرفتیم و با دوستم به کلاسی که توی برنامه با ما شریک بودن رفتیم ، ازشون خواستیم تا اسم برنامه هاشونو برامون بگن تا توی متن قرار بدیم . چند لحظه بعد تک تک بچه ها اسم برنامه ها رو گفتن ، منم همه رو نوشتم و به دکلمه هاشون برای جشن گوش دادم. متن حاضر شد ، دادم به دوستم تا چاپ بکنه ... فردای اون روز ، اجرا داشتیم . روز اجرا ، من خیلی ذوقی بودم ، با بچه ها سالن رو تزیین کردیم و با استفاده از پارچه های سفید و قرمز و سبز ، شکل پرچم ایرانمون رو ساختیم .🥹 میز رو چیندیم و آماده شدیم . خانم معاون بچه ها رو صدا زد ، کمی بعد همه نشسته و منتظر اجرای برنامه مون بودن تا اینکه بلاخره میکروفون دستم رسید ، نفسی عمیق کشیدم و گفتم : بسم الله الرحمن الرحیم! والفجر ، ولیال عشر ، وشفع ولوتر... اون روز برای من خیلی قشنگ بود ، باعث شد امیدی بشه در دلم تا همیشه به ایرانم افتخار کنم و موجب سربلندی کشورم باشم. پایان😁🙂
(به نام خدا ) امروز براتون می‌خوام از یه حس بگم برا بعضیا اتفاق افتاده که داخل روزی که همه خوشحال و شاد 😁به مدرسه🏫 میان اون ناراحته😞 .رفیق خوشگل ماهم اونشب نتونست پول💵 را جمع کنه .با خودش می‌گفت کاش نمی‌رفتم از اون طرف به فکر شادی و اینکه خاطره انگیز هست بود نمی دونست بره یا نه تصمیمش رو گرفته بود🥺 اون دختر قوی بود . وقتی رسید همه درباره اینکه اونجا کجاست ❔ و حتی خوراکی🛍 چی آوردی صحبت میکردند و اون دختر خیلی آرام تر از قبل سر جای خود نشسته بود .تا اینکه معلم👩🏻‍🏫 اومد و از بچه‌ها رضایت نامه📄 و پول💵 خواست .. اون دخترک واقیعت رو به معلم گفت و معلم هم رفت و همه بعد از آن سوار اتوبوس🚌 شدند . اینکه دخترک هم الان خوشحال🥲 بود ولی متوجه نشد برای چی تونسته بره اردو . بعد که برگشتن سوال پرسید که من که پول ندادم چرا تونستم بیام . و یکی از کارکنان مدرسه گفت آخه همه پول دادند .شاید معلم شما پول رو حساب کرده .فردای اون روز دختر پول رو آورد و به معلم داد ولی ایشون قبول نکرد گفت شما هم مثل دختر منی.🧕🏻 و دخترک کمی ناراحت شد😕 ولی به خود گفت چه معلم از خود گذشتگی کرد اگر نبود منم دیروز اردو نمی رفتم و یه روز پرشور 🥳نمی ساختم . 🏷 روایت امید . معصومه
ایران… نامت که می‌آید دل آرام می‌گیرد. تو صدای مادرانه‌ی خاکی، که فرزندانش را در آغوش تاریخ بزرگ کرده است. ایران، در رگ‌هایت صبر جاری‌ست و در قلبت امید. هر نفسِ تو یادآور عشق است و هر طلوعت قولِ فردایی روشن. ایران، نه فقط یک سرزمین، که خانه‌ی دل‌های ماست. ‌