eitaa logo
رسانه چی
288 دنبال‌کننده
184 عکس
58 ویدیو
9 فایل
اینجا قلم از جنس نوره تاریخ رو با روشنایی مینویسیم✨ . . نمیشه وجود نداره فقط هنوز خلقش نکردیم! . . من اینجام که بشنومت:) @ravina88
مشاهده در ایتا
دانلود
رسانه چی
گردبند صورتی✨💖 سلام. امیدوارم حال دلتون عالی باشه 😊🌱🌱 میخوام درمورد یکی از قشنگ ترین خاطره های مدرسه ام براتون تعریف کنم.📜⭐👌 این خاطره بر میگرده به سال پیش یعنی کلاس ششمم 📚📏 اخر سال بود. همه ی معلم ها برای کلاسشون جشن میگرفتن 🎆 به خصوص برای کلاس اولی ها و ششمی ها💌 قرار بود برای اردو اخر سال ما رو به پارک ارم ببرن که جشنمون رو اونجا بگیریم . ولی متاسفانه کنسل شد😕⚠ قرار شد جشن مون رو سر کلاس بگیریم . دقیقه روز جشن بود . مادر من با مادر یکی از دانش اموزان نماینده کلاس ما بودند⚡🌠 من و دوتا از دوست هایم بهشان کمک کردیم تا بتونیم سریع کلاس را دیزاین کنیم. ❤✨ پفیلا و خوراکی های خوش مزه ای روی میز چیده شده بود. 🍥 کادو ها برای هر نفر مثل شکلات بزرگی بسته بندی شده بود که یه گردنبد قلبی و کش مو بود🌼⭐ هر کدوم ما وقتی کادو هارو باز میکریدم شوق عجیبی توی چشم هایمون دیده میشد💎💌 گردنبد من هم صورتی بود .💖 معلم مون برامون اهنگ های که درخواست میدادیم میزاشت و ماهم کلی با اون اهنگ ها خوندیم و خوش گذروندیم. 🌱🌱 و در اخر یک خاطره قشنگی برای ما بجا گذاشت💁🌟
۲۲ بهمن ماه ۱۴۰۴ اینجا تهران ساعت ⏰️ ۹ نیم که به جمعیت پیوستیم با موجی از مردم پرچم 🇮🇷 به دست مواجه شدیم همه شور و اشتیاق داشتن لبیک یا خامنه ای . الله اکبر و.... شعار میدادن از اول مسیر تا چشم کار می‌کرد ایستگاه صلواتی بود نزدیک میدان آزادی چتر بازان از هلیکوپتر پریدن پایین 🪂 یکمی مونده بود برسیم به میدان آزادی که پرچم رو دیدم گفتم سلام نظامی بدم 🫡 نزدیک میدان آزادی گفتم یه عکس بگیرم 🤳 اون عکس شد بهترین عکس 📷 از نظر من اون عکس ترکیب قدرت ایران شد برج آزادی پرچم ایران 🇮🇷 و موشک 🚀 حالا رسیدیم به دور میدون آزادی پراز ایسگاه صلواتی و موکب پذیرایی زده بود نمایشگاه شهدای جنگ ۱۲ روزه رفتم و یک عکس شهید با توجه به سنم گرفتم شهید ریحانه سادات ساداتی یه عکس گرفتم برگه ای که داشتم با موشک وقتی زیر عکس رو خوندم یه حسی داشتم احساس این که دارم راه یک شهید رو ادامه میدم و یه شهید دیگه که خانمه میگفت از اون دخترای پا کار بوده به اسم محدثه اقدسی موقع برگشت داشتن پرچم می‌چرخوند روی پرچم نوشته بود ما ایستاده ایم با عکس رهبری این بود. روایت من از ۲۲ بهمن این قصه اییه که حلما خانم از پرند برامون روایت کرده؛ جای قصه‌های روز حماسه ساز تو اینجا خالیه! اینو ببین و تو هم یکی از برنده‌های جاییزه بارون باش😍❤️
۲۲ بهمن ماه ۱۴۰۴ اینجا تهران ساعت ⏰️ ۹ نیم که به جمعیت پیوستیم با موجی از مردم پرچم 🇮🇷 به دست مواجه شدیم همه شور و اشتیاق داشتن لبیک یا خامنه ای . الله اکبر و.... شعار میدادن از اول مسیر تا چشم کار می‌کرد ایستگاه صلواتی بود نزدیک میدان آزادی چتر بازان از هلیکوپتر پریدن پایین 🪂 یکمی مونده بود برسیم به میدان آزادی که پرچم رو دیدم گفتم سلام نظامی بدم 🫡 نزدیک میدان آزادی گفتم یه عکس بگیرم 🤳 اون عکس شد بهترین عکس 📷 از نظر من اون عکس ترکیب قدرت ایران شد برج آزادی پرچم ایران 🇮🇷 و موشک 🚀 حالا رسیدیم به دور میدون آزادی پراز ایسگاه صلواتی و موکب پذیرایی زده بود نمایشگاه شهدای جنگ ۱۲ روزه رفتم و یک عکس شهید با توجه به سنم گرفتم شهید ریحانه سادات ساداتی یه عکس گرفتم برگه ای که داشتم با موشک وقتی زیر عکس رو خوندم یه حسی داشتم احساس این که دارم راه یک شهید رو ادامه میدم و یه شهید دیگه که خانمه میگفت از اون دخترای پا کار بوده به اسم محدثه اقدسی موقع برگشت داشتن پرچم می‌چرخوند روی پرچم نوشته بود ما ایستاده ایم با عکس رهبری این بود. روایت من از ۲۲ بهمن این قصه اییه که حلما خانم از پرند برامون روایت کرده؛ جای قصه‌های روز حماسه ساز تو اینجا خالیه! اینو ببین و تو هم یکی از برنده‌های جاییزه بارون باش😍❤️
همچیز از اونجا شروع شد که یک روز زنگ ریاضی وقتی خانم معلم وارد کلاس شد ، مطلب مهمی برای گفتن داشت: ‹ بچه ها ، برنامه ی دهه فجر به عهده کلاس 602 و کلاس ماست ، ما نیاز به مجری برای برنامه مون داریم و انتخاب مجری هم به عهده ی کلاس ماست ، کیا داوطلبن؟ › همگی دستامونو بلند کردیم و من بیشتر از همه با شوق ، چون همیشه دوست داشتم بتونم مجری برنامه های مدرسه مون بشم. قرار شد قرعه کشی انجام بدیم و در همون لحظه من از ته قلبم دعا کردم : هرچی خدا بخواد.. که یک دفعه اسم من و دوستم رو خانم خوند! خیلی ذوق کردم و گفتم : من!؟ بچه ها گفتن : آره😄 شاد شدم ، بالاخره منم می‌تونستم یه مجری باشم! چند روز گذشت و ما به برنامه نزدیک تر شدیم ، سرود حاضر بود ، متن مجری هم آماده ، فقط نیاز به کمی تمرین و تکرار بود. از معلم اجازه گرفتیم و با دوستم به کلاسی که توی برنامه با ما شریک بودن رفتیم ، ازشون خواستیم تا اسم برنامه هاشونو برامون بگن تا توی متن قرار بدیم . چند لحظه بعد تک تک بچه ها اسم برنامه ها رو گفتن ، منم همه رو نوشتم و به دکلمه هاشون برای جشن گوش دادم. متن حاضر شد ، دادم به دوستم تا چاپ بکنه ... فردای اون روز ، اجرا داشتیم . روز اجرا ، من خیلی ذوقی بودم ، با بچه ها سالن رو تزیین کردیم و با استفاده از پارچه های سفید و قرمز و سبز ، شکل پرچم ایرانمون رو ساختیم .🥹 میز رو چیندیم و آماده شدیم . خانم معاون بچه ها رو صدا زد ، کمی بعد همه نشسته و منتظر اجرای برنامه مون بودن تا اینکه بلاخره میکروفون دستم رسید ، نفسی عمیق کشیدم و گفتم : بسم الله الرحمن الرحیم! والفجر ، ولیال عشر ، وشفع ولوتر... اون روز برای من خیلی قشنگ بود ، باعث شد امیدی بشه در دلم تا همیشه به ایرانم افتخار کنم و موجب سربلندی کشورم باشم. پایان😁🙂
(به نام خدا ) امروز براتون می‌خوام از یه حس بگم برا بعضیا اتفاق افتاده که داخل روزی که همه خوشحال و شاد 😁به مدرسه🏫 میان اون ناراحته😞 .رفیق خوشگل ماهم اونشب نتونست پول💵 را جمع کنه .با خودش می‌گفت کاش نمی‌رفتم از اون طرف به فکر شادی و اینکه خاطره انگیز هست بود نمی دونست بره یا نه تصمیمش رو گرفته بود🥺 اون دختر قوی بود . وقتی رسید همه درباره اینکه اونجا کجاست ❔ و حتی خوراکی🛍 چی آوردی صحبت میکردند و اون دختر خیلی آرام تر از قبل سر جای خود نشسته بود .تا اینکه معلم👩🏻‍🏫 اومد و از بچه‌ها رضایت نامه📄 و پول💵 خواست .. اون دخترک واقیعت رو به معلم گفت و معلم هم رفت و همه بعد از آن سوار اتوبوس🚌 شدند . اینکه دخترک هم الان خوشحال🥲 بود ولی متوجه نشد برای چی تونسته بره اردو . بعد که برگشتن سوال پرسید که من که پول ندادم چرا تونستم بیام . و یکی از کارکنان مدرسه گفت آخه همه پول دادند .شاید معلم شما پول رو حساب کرده .فردای اون روز دختر پول رو آورد و به معلم داد ولی ایشون قبول نکرد گفت شما هم مثل دختر منی.🧕🏻 و دخترک کمی ناراحت شد😕 ولی به خود گفت چه معلم از خود گذشتگی کرد اگر نبود منم دیروز اردو نمی رفتم و یه روز پرشور 🥳نمی ساختم . 🏷 روایت امید . معصومه
ایران… نامت که می‌آید دل آرام می‌گیرد. تو صدای مادرانه‌ی خاکی، که فرزندانش را در آغوش تاریخ بزرگ کرده است. ایران، در رگ‌هایت صبر جاری‌ست و در قلبت امید. هر نفسِ تو یادآور عشق است و هر طلوعت قولِ فردایی روشن. ایران، نه فقط یک سرزمین، که خانه‌ی دل‌های ماست. ‌
روایت: از مسیرِ کوتاه گذشتم و وارد بنای فاطمیه شدم پس از سلام به مادرِ سادات،حضرت فاطمه زهرا(سلام الله علیها)وارد مدرسه شدم راهرو رو به نمازخونه طی کردم و پس از تا کردن چادر،با بقیه ی دوستانم راهیِ سالن اجتماعات شدیم پله هارو بالا رفتیم و هر لحظه هیجانم برای دیدن اتاقی که تا اون لحظه یکبار هم ندیده بودمش بالا میرفت دربِ سالن باز بود و دختران پایه یازدهم ازمون دعوت به ورود میکردن با لبخند وارد سالن شدم و در اولین لحظه مواجه شدم با کوه های مقوایی که در انتهای سالن چسبیده شده بود و کمی بالا تر سخنی از حضرت آقا:نزدیک قله ایم! جلوتر رفتیم و روی صندلی ها نشستیم و روایت شروع شد در نخستین مرحله کلیپی روی پرده ی پروژکتور از تولد آقای انقلاب اسلامی پخش شد بغض گلومو گرفت وقتی رسیدیم به بخشی که روایتگر سال پنجاه و هفت،هشتاد و هشت و چهارصد و یک بود اشک توی چشمام حلقه زد وقتی افتادن کشورم رو توی تصویر دیدم و هربار ایستادنش رو! دیدم،بغض کردم و حسِ غرور بهم دست داد که خوشبحالم!خوشبحالم که توی چنین کشوری به دنیا اومدم،بزرگ شدم و نفس میکشم بعد از این حس غرور نوبت نمایش حقایق دوره ی منحوسِ پهلوی بود دوره ای که هیچ سود و فایده ای برامون نداشت و چقدر خوب که مردِ بزرگ خدا،روح الله،انقلاب کرد! پس از یک افتخار مجدد به وطنم،نوبت اوضاع اقتصادی پیش از انقلاب بود و در نهایت شنیدن از پیشرفت های ایران و اینکه واقعا نزدیک قله ایم ما...تنها...یک قدم...با...ابرقدرت...شدن...فاصله...داریم! دیدن اون فضای قشنگ و شنیدن این حرفها اونم توی مدرسه ای که آرزوم بود رسیدن بهش،لذتی بود که هیچوقت طعمش از زیرِ زبونم پاک نمیشه!
سلام!🤗🌸 حتما همتون به دوستاتون هدیه دادید یا ازشون گرفتید،حس خوبی داره نه؟✨ یه دختری توی مدرسمون هست که کارش دسبند فروشیه.🍡🤩 دستبند های قشنگ خودش درست میکنه و میاره. بچه ها بهش سفارش میدن که چه رنگی میخوان براشون درست کنه🍦☺️ برای تولد بعضی هامون هم دستبند با رنگ مورد علاقمون درست میکنه و میاره! هر روز صبح با یک جعبه چوبی قشنگ پر از دستبند میاره سر کلاس و به بچها میده😍🫀 دختر مهربونیه☺️🫀 اونروز تولد من بود.دختره اومد و گفت:تولدت مبارک!بعد یک دستبند با رنگای ابی و سیاه یه درمیون گذاشته بود.خیلی قشنگ بود🤗🍟 بعد از اونروز زنگ های تفریح میرفتم ازش نوع دستبند ها،طرز گره،و ترکیب رنگ ها رو ازش یاد میگرفتم.🌸✨ تونستم یه دستبند سبز و سیاه درست کنم.🚺🍦 چه خوبه به دوستامون اهمیت بدیم،براشون هدیه ببریم یا کمی وقتمون رو مصرفشون کنیم. از نظر من اینجور ادما ادمای خوشبختی هستن🤗🌸 همیشه برای دیگران ارزشمند باش!🫂☕
یک روز ما تو مدرسه بودیم درس ششم هم سنگین است وبچه ها ان روز خیلی شلوغ کردن خانممون یه جریمه ی کرد که تمموم شدنی نبود😂😂😂🤣🤣 بعدش هیچی دیگه باز بچه ها نتونستن تمومش کنن باز فرداش جریمه شدیم یه هفته کامل جریمه شدیم تو کارنامه همه قابل قبول شدیم تو مدرسه که انجوری اومدیم تو خونه هم یه کتک خوردیم😂😂😂😂😂🤣🤣🤣🤣🤣🤣 خودم الان دارم میخندم😂😂😂جریمه ها رو نگو اول درس تا درس شیش فارسی از درس اول مطالعات وتا درس چهار ریاضی هم که نگو 😂🤣🤣🤣بچه ها چی کار کردن بچه ها بعضی یاشون به خانم گفتن کم کنید اما خانم نه روی زبونش بود دیگه 😭😭🤣🤣🤣😂😂😂😂 روزگار
به نام خدایی که یار «جمعیت» است🥰 سلام👋👋 «لطفا با لبخند این متن را بخوانید»😊👇 میخوام از یه روز فوق العاده 💥توی مدرسه مون براتون بگم. روزی که همه هم کلاسی هام دست به دست هم🤝دادن تا برنده بشن... توی یه مسابقه که بین تمام کلاس های مدرسه برگزار می شد.🏅🏅 آغاز دهه فجر بود.🇮🇷🇮🇷 فاطمه، همکلاسی پر انرژی مون همه رو ساماندهی کرده بود و تقسیم کار کرده بود. حالا همه مشغول بودیم و هرکسی میخواست یه کاری برای برنده شدنمون انجام بده. یکی از میز بالا رفته بود، یکی چسب رسانی می کرد😁،یکی بادکنک🎈 باد می کرد... بعضی از بچه ها خیلی جالب کار می کردن، با کاغذ رنگی های ساده و کلی خلاقیت برای دیوار هایی که خالی مونده بودن تزیین می ساختن و من واقعا حس جالبی پیدا کرده بودم😌😌 نتیجه این همه زحمت بچه ها چی شد؟ خب معلومه دیگه: ما بردیم!😎🎉 اما یه بردن متفاوت... مدیر و معاون پرورشی مدرسه مون اومدن توی کلاس و با کلی تشویق👏 جایزه هامون🎁🎉 رو دادن، اما بعد یواشکی بهمون گفتن برای اینکه بچه های کوچیک تر ناراحت نشن، به اونا هم جایزه می دیم... ما هم در حالی که مهربونی و خوشحالی توی قلب هامون جاری شده بود ، قبول کردیم..🥹 این بود روایت یک روز پر امید در کنار همکلاسی ها🙂🙂
سلام سلام 👋 😍 حالتون چطوره ؟ 💖 رو به راهین؟🌱 روایت های دوستاتون رو خوندین؟بهشون رای دادین؟ یه یادآوری کوچولو میکنم برای رفیقایی که تازه اومدن تو جمعمون 😉 ما روایت رفیقامون رو می‌خونیم و بعد هر کدومشون رو که از نظرمون باحال و خوب بود رو لایک میکنیم❤️ اینجوری میشه که نفرات منتخب شما مشخص میشن و جایزه هامون پر می‌کشن به سمتشون🤣
حالا تو این چند ساعت باقی مونده چیکار کنیم؟ ‌ 1⃣تویِ مدت زمان باقی مونده گام اول از همه اینکه با یه کاغذ و خودکار برین سراغِ مخاطبین گوشیتون📱 و همۀ اونایی که یه ربطی جشنواره میتونن پیدا کنن و یاد داشت کنین با ربطش🖊 مثلا دوستاتون و هم سن و سالاتون چون اونا هم میتونن راویِ امید باشن🌿 ‌ 2⃣بعدِ لیست کردن این آدما برین سراغِ کسایی که ذخیره ندارین ولی توی پیام رسانا آیدی‌ و اکانت‌شونو دارین و برای اونا هم این پیوندا و ربط‌ها رو دربیارین؛😎 ‌ بقیش هم کم کم تو این چندساعت باقی مونده میام میگم😉😌