بوممم بومم صدا اومد نمیدونم چیشد من هنوز شوکه بودم وقتی به خودم اومدم دیدم همه وسایل های مدرسشون رو جمع کردن و دارن فرار میکنن با کمک دوستام وسایلم رو جمع کردم سریع از مدرسه زدیم برون با تمام انرژی مون سمت مغازه بابام می دویدم بعد از ۱۰ دقیقه رسیدم ولی بابام هنوز مغازه باز نکرده بود رفتیم مغازه بقلی اونجا چون فشار دوستم افتاده بود بهش آب قند دادن ولی دوباره صدا اومد این بار دیگه نتونستم بشینم همون جا دست دوستم رو گرفتم رفتیم دوباره مدرسه بچهای کلاس اولی خیلیی ترسیده بودن و گریه میکردن سعی کردیم آرومشون کنیم تا حالشون بعد نشه آنتن ها قطع بود و نمی تونستیم با خانواده ها ارتباط بگیریم برای همین چندتا از بچهای کوچک که حالشون بد بود رو به مغازه پدرم بردیم و بهشون دلداری دادیم با خوراکی سر گرمشون کردیم تا خبری از خانواده ها بشه تک تک بچها رو به خانواده ها سپردیم ولی مادر پدر من کجا بودن ؟
سریع تاکسی گرفتم و رفتم خونه خداروشکر صدا به گوش پدر و مادرم نرسیده بود و متوجه نشده بودن 🥹
۹ ساعت بعد :
صدای دست و جیغ میامد من فکر کردم جنگ تمام شده است رفتم خوشحالی کنم ولی دیدم مادرم گریه میکنه گفتم مامان چی شده جنگ تمام شد؟ گفت نه نه آقا آقا رو شهید کردن اول باورمون نشد تا اینکه امروز ساعت ۵:۵۹ دقیقه من متوجه شدم پیکر بی جون آقا رو پیدا کردن 😢
به دلایلی نتونستم داخل راهپیمایی شرکت کنم اما قلبم آنجا بود فقط میخواهم بگم :
الله اکبر
الله اکبر
الله اکبر
اگر اسرائیل هم آتش بس بده
ما مردم ایران تا پای جون میجنگیم
دیگه جنگ رو ما تموم نمیکنیم ما قدرت
خودمون رو به رخشون میکشیم اینجا ایرانهه
روایت حضور هلنا خانم🌱
چشم هایم را باز کردم 😳 روز شنبه بود 🙂 مو هایم را شانه زدم ، آماده شدم و راهی مدرسه شدم 💇♀️🏫 زنگ اول فارسی داشتیم 📖
کلاس فارسی با آرامش تمام گذشت 😌 زنگ تفریح خورد 🔔 و با بچه ها مشغول گپ و گفت شدیم 🙎♀🙎🏻♀چند صدای تق و توق شنیدم ، فکر کردم احتمالا ترقه است 🧨 به کلاس که برگشتیم معلم روی تخته بزرگ نوشته بود : زنگ ریاضی 📘
اواسط زنگ ریاضی بود که معاون اومد و گفت:« قراره یک پرواز نزدیک زمین باشه بچه های سمت پنجره بیان طرف دیوار🧱
کمی گذشت . معاون حوالی ساعت ۱۰ دوباره اومد . داد زد:« کلاس ها رو تخلیه کنید تخلیههه 🫨 سریع وسایل مون رو جمع کردیم و رفتیم حیاط🏡 معلم ها بچه ها رو فرستادن خونه 🏘 خونه که رسیدم مادرم گفت :« بیت رو زدنننن😭 من هم که ترسیدم و شروع به گریه کردم . پدرم گفت جمع کنید وسایل رو بریم شهرستان 🚙 وسایل جمع شد و با کلی ترافیک بالاخره به شهرستان رسیدیم 😕 کمی گذشت ، خبر شهادت دختران میناب رو که شنیدم دلم آشوب شد 😫 واییی که دختر های بی گناه میناب شهید شدنن 😭 تا سحر خوابم نبرد 😳 قطره های اشک از چشم هایم جاری شده بود 😢 سحر که شد تلویزیون را روشن کردیم 😶🌫 وایییییییی صدای گریه ام کل محل را گرفت 😭 رهبرم شهید شد امام خامنه ای شهید شد 😢😭 هنوز داغ دار دختران میناب بودم که رهبرم شهید شد 😭 مادرم محکم بغلم کرد 👩👧دلداری ام داد 🫠 گریه میکردم 😥 شهادت آرزو ی او بود 🥲 به آروزیش رسید 🥺 در ایران شهادت افتخار دارد نه گریه ❤️ بدانید ایرانی ها پیروز اند ، پیروز میدان ماییم 🙂
حتی خدا هم گفت : جَاءَ الْحَقُّ وَزَهَقَ الْبَاطِلُ 🙃
حق آمد و باطل نابود شد 😌
روایت حضور زهرا خانم🌱
#قصهیتاریخساز
امشب مینویسم برای دختران میناب ...🖤
دخترانی که هر کدامشان واژه وطن درقلبشان می تپید هر کدام درسر آرزویی داشتند،آرزو خانم معلم شدن ،خانم دکتر شدن وخیلی از آرزو هایی که به خاک وخون کشیده شد...💔
مینویسم از برای اشک های مادرانی که باهر طلوع صبح شانه به دست موهای دخترانشان را شانه میکردند و با ظرافت تمام می بافتند.
✍🏻می نویسم از زبان دستان دختری که در هر نماز دستانش رو به آسمان بود و برای کودکان غزه دعا میکرد ،امشب از زبان نویسنده ای غمگین اما امیدوار برایتان روایت میکنم، روایت از روزه دارانی با دهان خشک و متجاوزان اپستین با شکمی پراز گوشت انسان...
فقط ده سال داشت و تازه به تکلیف رسیده بود ...!
مثل هر روز مانتو شلوار اتو شده اش را از کمد بیرون آورد پوشید همیشه عادت داشت مادرش موهایش را نوازش کند و آرام ببافد مادر با لبخند همیشگی اش اینبار بیشتر از روز های قبل موهای دختر را نوازش میکرد نمیدانست چرا اما حس عجیبی قلبش را آزار میداد ساعت 7شده بود اما مادر هنوز دست از نوازش دخترش نکشیده بود ...
دخترک با زبانی شیرین و خنده ای زیبا روبه مادر کرد گفت ؛مامان جونم داره دیرم میشه ها ،دوست دارم زودتر به مدرسه برسم کلی با دوستام درس بخونم بازی کنم زود برمیگردم پیشتون .
اینبار مادر به خودش آمد موهای خرمایی دخترش را بافت ،دختر مغنه اش را پوشید و کوله انداخت میخواست تازه از خانه بیرون برود که مادر صدایش کرد وایستا عزیزم لقمه ات رو فراموش کردی دختر به مادرش نگاه کردو دوباره با شیرین زبانی طوری که قند در دل مادرش آب شد گفت مامان جونم من دیشب سحری خوردم تا بتونم امروز روزه باشم اما مادر اصرار کرد که لقمه را باخودش ببرد تا ضعف نکند دخترک مادرش را بغل کرد گفت دوست دارد امروز روز باشد مادر قبول کرد.
دخترش را بدرقه کرد اما قلب مادر هنوز ناآرام بود ...
نمیدانست...! دلشوره اش از چیست؟
دختر از خانه بیرون رفت با شوق و ذوق بسیار به سمت مدرسه اش دوید.
نزدیک درب مدرسه با دوست صمیمی اش روبه رو شد که داشت وارد حیاط میشد...!
به او سلام کرد هردو با هم به سمت کلاس رفتند بعد از دقایقی معلم وارد کلاس شد همه به احترام او بلند شدن و او با بچه ها سلام احوال پرسی کرد و بعد روی تخته نوشت درس امروز وطن...
تازه میخواست لب باز کند که ناگهان زمان ایستاد وتمام مدرسه روی سرشان آوار شد...💔
کوله های صورتی به خون نشست و آن صدای مهیب انفجار قلب مادر آن دختر را تکان داد به سمت کوچه دوید وبا مدرسه آوار شده دخترش روبه رو شد.
حالافهمیده بود آشوب دلش برای چه بود!
برای آخرین نوازش ،برای آخرین آغوش و برای آخرین خداحافظی🖤
درس آن روز درس وطن بود اما بر صفحه تاریخ نوشته شد ...
درس امروز ،درس شهادت ...
به قلم؛حسنا
روایت حضور حسنا خانم🌱
"گویندهونویسنده:حوراخازهفر"-4546307995257594111_70505748415075.mp3
زمان:
حجم:
2.7M
برایفرشتههایمیناب...💔'
"آغوشِبابا"
گشتهاماینخانهرا...اینجاوآنجانیستی...
دخترِزیبایمن...دلتنگبابانیستی؟!
تاهزارویکشمردم..بازیِخوبینبود
خوبقایممیشوی...دیگرتوپیدانیستی...
دفترِمشقتچراامشبجلویتبازنیست؟!
پسبهفکرامتحانودرسفردانیستی؟!
دخترم...کابوسدیدمگیسوانتخاکیاست
خوابمیبینم؟...نه،بیدارم؛توامّانیستی!
دستِکمیکباردیگرکفشنویَترابپوش
عیدنزدیکاست...عیدی کهبامانیستی...
اشکهایمراندیدیدخترم...حالاببین
گریهکردم،چونتودرآغوشِبابا نیستی...🥀
🎙📻|گـویـندهوتهیهکننده:
-حورا-
-پایهنهم-
-شهرستانکرخه-
-آستانخوزستان-
· · · • • • • • ✤ • • • • • · · ·
روایت حضور حورا خانم🌱
و لا تحسبن الذین قتلو فی سبیل الله امواتا بل احیاء عند ربهم یرزقون
بسم رب روزی دهنده ی شهدا
تدریس دبیر زیست شناسی به اتمام رسیده بود.
مشغول گلدوزی بودم. با عشق سوزن رو از بین تار و پود های در هم رفته ی پارچه رد میکردم و هر از چند گاهی یه نگاه کلی به دیوار کوب «الحمد لله» که روی پارچه نقش بسته بود، می انداختم. تا اومدم لبخند بزنم صدای هرج و مرج داخل کلاس پیچید ...
از هر کس سوال کردم چی شده جوابی نداد
دبیر با مدیر مشغول رد و بدل جملات بودن.
رفتم جلو ببینم عامل هرج و مرج توی کلاس چیه ...
و باز هم جوابی نشنیدم. اما وقتی عقلم چهره ی نگران دبیر و مدیر، کلمه ی «زدن» و خوشحالی ضد انقلاب ها رو بهم چسبوند، شیر فهم شد که چه اتفاقی افتاده ...
دلم هری ریخت. دستام لرزید و استرس، رعشه به وجودم انداخت
نه نگران جون خودم بودم، نه نگران جون اطرافیانم، نه نگران فامیل هایی که تهران اقامت دارن ... پاهام سست شد وقتی با خودم فکر کردم: نکنه آقا ... ؟!
خوشبختانه گوشی همیشه همراهم، اینبار هم همراهم بود
تماس گرفتم ...
+ الو بابا؟
- سلام نگران نباش چیز خاصی نشده اونجا رو نزدن
+ بابا اینجا به درک، آقا خوبه؟
- اره بابا جون اره ...
از شوق گریه کردم: خدایا صد ها هزار مرتبه شکرت ...
خنده جوری رو لبام بود که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده. خونسرد ترین حالت ممکن ...
اونروز با خیال راحت و با کلی اطمینان و دلخوشی تموم شد
اما ...
دنیا در عرض چند لحظه برام تیره و تار شد:
بعد از سحری رفتم بخوابم که پیام دوستامو دیدم.
- وای چیکار کنیم بیچاره شدیم خاک بر سرمون شد بد بخت شدیم، آقاااااااا
پوزخندی زدم
+ بابا شایعه اس چی داری میگی دیوانه شدی؟ اینم مث بقیه شایعه ها
و اما عکسی که فرستاد... از صفحه تلوزیون و شبکه خبر بود؟!!!!!
حسی بهم دست نداد
باور نکردم
ینی نمیخواستم که باور کنم ...
بعد از چند ثانیه بدو بدو رفتم دنبال کنترل تلوزیون. بی اختیار اشکام جاری شد.
دکمه رو پشت هم فشار میدادم تا اینکه:
شبکه خبر
عکس آقا
شهادت قائد امت ...توی کادر قرمز رنگ ...
دنیا دور سرم چرخید. صدای شکستن قلبمو، شکستن کمرمو با گوشام شنیدم
و شوکی که باعث شد بی مقدمه جیغ بکشم و به گریه بشینم ... دیگه زندگی رو نمیخواستم. چه برنامه ها که در آینده نریخته بودم با آقا ... ازش انگشتر میخواستم، چفیه میخواستم، اینا رو ولش فقط یه دیدار هم بسم بود ...
اما
خدای خامنه ای که هنوز هست؟
امام زمان عج که آقا سربازش بود هنوز هست!
هنوز هم ان معی ربی!
آقا مگه فقط یک شخص بود؟ نخیر! یک شخصیت بود، یک جریان فکری بود، یک مکتب بود... مکتبی که همچنان ادامه داره، همچنان نیازمند فدایی ها و جان بر کف هاست که هنوز هم بگن: جانم فدای رهبر ...
دیدار ما هم بماند پس از رجعت ان شالله.
آقای ما نفسی تازه کند بر میگردد.
منتظرتیم آقا جان :))
از چاکران سید علی: فاطمه
روایت حضور فاطمه خانم🌱
میدونم شاید این روزا حال هیچ کدوممون خوب نباشه😭
غمگین باشیم یا حتی نگران جون هم وطنامون😭
ولی میدونم هممون دوست داریم یه کاری کنیم،
و یه جوری به دشمن نشون بدیم که ماهم تو این مبارزه صورتی نقش داریم🇮🇷
اگه شما هم میخواین یه کاری کنین ولی نمیدونین چی کار ویدیو زیر برا شماس🌱
هدایت شده از رو به راه|Roberah
7.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اگه دلت میجوشه که این روزا تو راه رسیدن به قله یه قدم درست حسابی برداری، این ویدئو مخصوصِ خودته😍🚀🇮🇷
روبهراه تو این کاردوی ویژه که مخصوصِ این روزای خاصه از هر کسی که از این چند تا حوزه سر درمیاره دعوت به حضور میکنه👊🏻💓:
1⃣ساخت پادکست
2⃣نقاشی دیجیتال/ تصویرسازی
3⃣ساخت انواع موشن
6⃣تدوین کلیپ
برای وارد شدن به ماجرای این کاردو کافیه کلمه ی #کاردو رو برای @rafighe_rah2 بفرستی تا فرمِ اولیه رو برات ارسال کنه😌🔖🍃
راستی! یادتون نره این پیامو برا دوستای پای کارتون هم بفرستین🫧
~ @roberah_ir ~
یادمه قبل این اتفاقا کلی از شما رفیقام بهم میگفتین که چجوری میتونیم بیاییم تو تیم رو به راه و منتظر بودین قصه زی کاردو بزاره 😢
پس این فرصت رو از دست ندین و عضو افتخاری تیم بشین✨
راستی حتی اگر کار دیگه ای هم از دستتون برمیاد که اینجا گفته نشده حتما پیام بدین به رفیق راه و فرم رو بگیرین🌱
رفقا موافقین باهم یه کاری کنیم که مبارزه دخترونمون رو بیشتر به رخ دشمنامون بکشیم؟👊
یا اصلا چرا یه کار ؟
بیایین هرکاری که میتونیم انجام بدیم که مبارزمون صورتی تر از هر زمانی بشه🕊